New reason
EWANبا برداشتن جعبه موزیکال، دوباره در کشو قدیمیش رو بست. همونطور که در جعبه رو باز میکرد، سمت تختش رفت.
چند دور دسته مخصوص رو چرخوند و ولش کرد تا اهنگش پخش بشه. با پیچیدن صدای قدیمی اهنگ توی اتاقش، چشماش رو بست و سرش رو روی بالشت گذاشت. همون اهنگ قدیمی، دوباره مثل مرهمی روی زخم های پسر نشست و خواب رو به چشماش برگردوند.
روز بعد مثل روز های عادی برای هر دو شروع شد. بیدار شدن، صبحونه خوردن، اماده شدن و رفتن به کار. هر دو تلاش میکردن تا اتفاقی که بینشون افتاده رو فراموش کنن، هر چند موفق نبودن.
با ورود ریکی به شرکت، تمام افرادی که اطرافش بودن براش سر خم میکردن و پسر فقط نگاه کوتاهی بهشون می انداخت.
با رسیدن به طبقه ای که اتاقش قرار داشت، با جه یونی رو به رو شد که در حال تحویل گرفتن دسته پرونده از منشیش بود.
با برگشتن جه یون و چشم تو چشم شدنشون، گونه های جه یون از سفید به سرخ تغییر رنگ دادن و این از چشمان تیز بین ریکی، دور نموند.
ریکی با صاف کردن گلوش نزدیک جه یون شد.
- دیشب خوب رسیدی؟
ریکی با اینکه که خودش جه یون رو رسونده بود پرسید. میخواست مطمعن شه پسر حتی بعد از پیاده شدن هم به خوبی سپری کرده یا نه.
-ا-البته اقای نیشیمورا
-خوبه
با جواب کوتاهی، راهش رو سمت اتاقش در پیش گرفت. با رفتن ریکی، جه یون نگاهش رو به پشت ریکی دوخت و بعد از ورود پسر بزرگتر به اتاقش، اون هم سمت اسانسور رفت.
اونم میخواست از پسر بزرگتر بپرسه که دیشب بعد از پیاده کردنش خوب رسیده خونه اش یا نه اما قبل از اینکه فرصتش رو پیدا کنه پسر بزرگتر رفته بود.
بعد از برگشتنش به بخش خودشون، مشغول رسیدگی به پرونده هایی شد که از منشی ریکی گرفته بود. انقدر سرگرم شده بود که حتی تایم نهار رو از دست داد و وقتی به خودش اومد دید ساعت هشت شبه و دیگه به جای اینکه دنبال غذا باشه باید وسایلش رو جمع کنه تا بره چون حتی زیادی هم مونده.
ریکی تایم نهار متوجه نبود جه یون شده بود. هر چقدر هم که نگاه کرد و منتظر موند پسر نیومد و در نتیجه ریکی هم بیخیال شد.
بعد از تموم کردن کار هاش توی دفترش، وسایلش رو برداشت و از اتاقش خارج شد و سمت طبقه ای که جه یون کار میکرد رفت.
با دیدن پسر که مشغول جمع کردن وسایلشه و هنوز نرفته ایده به ذهنش رسید که حتی فرصت فکر کردن بهش نداد و برملاش کرد.
-هنوز نرفتی؟
جه یون با شنیدن صدای اشنایی سرش رو برگردوند و با قامت اشنای رئیسش رو به رو شد.
-اوه رئیس... نه هنوز نرفتم مشغول چک کردن پرونده ها بودم تایم از دستم رفت.
-پس الان میتونیم با هم بریم. وسایلت رو بردار تا بریم.
ریکی با چهره بی احساسی جواب داد که کاملا برخلاف قلبش که با سرعت به سینش میکوبید بود.
جه یون که میدونست با مخالفت نمیتونه کاری بکنه همونطور که دیشب نتونست، وسایلش رو برداشت و پشت سر ریکی راه افتاد.
با ورودشون به پارکینگ، جفتشون سوار ماشین پسر بزرگتر شدن. ریکی با روشن کردن ماشین، از پارکینگ خارج شد و وارد خیابون اصلی شد.
-نظرت چیه واسه شام بیای خونه من؟
جه یون با شنیدن حرف ریکی، چشماش از حدقه بیرون زدن. فکر میکرد اشتباه شنیده اما با برگردوندن سرش سمت ریکی، چشمای منتظر پسر رو دید. پس اشتباه نشنیده بود.
-ن-نه براتون مزاحمت ایجاد نمیکنم
-کسی نگفت مزاحمت ایجاد میکنی. من فقط دعوتت کردم و خوشحال میشم دعوتم رو قبول کنی.
ریکی جمله اخر رو طوری گفت که بیشتر از یه دعوت، شبیه یه دستور به نظر میرسید. پس ناچار مجبور به قبول کردنش شد.
-اگه مزاحمتی ایجاد نمیکنم... پس مشکلی ندارم.
با جواب پسر کوچکتر، ریکی کمی گوشه لبش تکون خورد و با هوم کوتاهی به مسیرش ادامه داد تا به خونه اش برسن.
با رسیدن به خونه ریکی که تفاوتی با عمارت نداشت، ریکی ماشین رو توی پارکینگش پارک کرد و با هم وارد خونه شدن.
از لحظه ورود، جه یون نمیتونست نگاهش رو کنترل کنه. اونجا برای اینکه اسم خونه رو داشته باشه زیادی بزرگ بود. جه یون هیچ وقت تو عمرش نه همچین جایی دیده بود و نه توش قدم گذاشته بود.
ریکی با دیدن نگاه جه یون، لبخند کوچیکی زد.
-راحت باش اونقدری که فکر میکنی بزرگ نیست
-بزرگ نیست؟ اندازه یه عمارته واقعا
صدای خنده ریز ریکی، حلزونی گوش هاشو پر کرد. اولین باری بود صدای خنده پسر رو میشنید برای همین چند لحظه شوکه سر جاش ایستاد.
با ایستادن پسر کوچکتر، سرش رو سمتش برگردوند و نگاهی به چهره شوکه اش انداخت.
-اتفاقی افتاده؟
-نه فقط... این اولین باری بود که صدای خندتون رو شنیدم
ریکی با شنیدن جمله پسر، کمی گوشه لبش تکون خورد و دوباره به پسر نگاه کرد.
-پس یادت باشه... چون ممکنه دیگه نشنوی
دوباره مسیرش رو در بر گرفت تا وارد سالن اصلی خونه شدن.
-میتونی چند لحظه صبر کنی تا بیام؟
ریکی با اشاره به مبل ها، از پسر پرسید. جه یون با شنیدن جمله پسر، با سر حرف پسر رو تایید کرد و روی مبل نشست.
با نشستن جه یون، ریکی سمت اتاقش رفت و کت شلوارش رو با یه بافت ساده و نازک مشکی و شلوار گرم کن هم رنگش عوض کرد و دوباره پیش جه یون برگشت.
-چیزی میخوری یا شام رو اماده کنم؟
با شنیدن صدای ریکی، نگاهش رو از تابلوی مقابلش گرفت و به پسر داد. با دیدن لباس راحتیِ تن نیکی، متوجه شد پسر رفته بود تا لباسش رو عوض کنه.
-نه همون شام اوکیه.
با وجود اینکه روده هاش داشتن هم رو میخوردن، جواب پسر رو داد. ریکی با شنیدن حرف پسر، سرش رو تکون داد و وارد اشپزخونه شد.
مواد غذایی مورد نیازش رو بیرون گذاشت و با بالا زدن استینش، مشغول اماده کردن غذا شد.
جه یون با دیدن ریکی که خودش داره اشپزی میکنه، اروم از جاش بلند شد و سمت پسر رفت.
-خودتون اشپزی میکنین؟
-چطور؟ بهم نمیاد؟
ریکی بدون بلند کردن سرش، جواب پسر رو داد و مشغول تیکه کردن گوشت شد.
-فکر کردم خدمتکار داشته باشین
-دارم... ولی وقتی مهمون مهم داشته باشم ترجیح میدم خودم اشپزی کنم
این بار ریکی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی به پسر انداخت و گوشت های خورد شده رو توی ماهیتابه انداخت.
جه یون اما حتی نگاهی که ریکی بهش انداخت هم نتونست از خلسه ای که بعد از شنیدن جمله « مهمون مهم » سراغش اومده خارج کنه.
فکر میکرد برای ریکی فقط یه ادم عادی باشه، یه کارمند که فقط باهاش خوابیده اما رفتار ریکی خیلی فراتر از یه کارمند عادی بود.
با اماده شدن غذا، ریکی غذا رو کشید و روی میزی که از قبل اماده کرده بود گذاشت و جه یون رو صدا کرد.
جه یون با در اوردن کتش، اون رو لبه مبل گذاشت و پشت میز نشست. استین های لباسش رو کمی بالا زد تا موقع غذا خوردن کثیف نشن.
-ممنون
-نوش جان
با شروع کردن غذا، خونه توی سکوت فرو رفت که تا اخر غذا ادامه داشت. انگار هیچ کدوم رغبتی به حرف زدن نداشتن.
جه یون بعد از خوردن دست پخت نیکی، تعجب کرد. دست پخت پسر خیلی عالی بود. جوری که جه یون رو یاد دوران دبستانش می انداخت.
با تموم شدن غذا، جه یون تشکر کوچیکی از ریکی کرد و بلند شد تا به خونه اش برگرده.
-این ساعت با اوبر رفتن خطرناکه. تایم اتوبوس هم گذشته یکم بشین خودم میرسونمت
جه یون که خودش هم از رفتن با اوبر راحت نبود، از خدا خواسته قبول کرد. ریکی با گذاشتن ظرف ها توی ظرفشویی، از اشپزخونه خارج شد و مقابل پسر نشست.
-جناب نیشیمورا
با اومدن خدمتکار، ریکی نگاهش رو از جه یون گرفت و به زن کنارش داد.
-اتاقتون رو همونطور که میخواستین مرتب کردم اما نمیدونستم باید با این چیکار کنم پس گفتم بهتره به خودتون بدمش.
زن با در اوردن جعبه موزیکال ریکی از توی جیبش، اون رو به دست مرد داد.
-مشکلی نیست میتونی بری هانا.
زن با خم کردن سرش، از سالن خارج شد. جه یون با دیدن جعبه موزیکال توی دست های ریکی، توجهش به جعبه موزیکال جلب شد.
ساختار بیرونی جعبه برای جه یون اشنا بود اما نمیدونست کجا دیدتش. با باز شدن در جعبه و پخش شدن صداش، جه یون تازه به یاد اورد اون جعبه رو کجا دیده.
ریکی چند دور دسته جعبه زو چرخوند و یه صدا در اوردش. با بستن چشماش به اهنگی که از جعبه پخش میشد گوش سپرد. بعد از تمام شدن اهنگ، چشماش رو باز کرد و با جه یونی رو به رو شد که با چشمای خیس به جعبه درون دستش زل زده
-جه یون؟
پسر کوچکتر با شنیدن اسمش از زبون ریکی سرش رو بالا اورد و به پسر نگاه کرد.
-اونو از کجا اوردی؟
ریکی از سوال پسر تعجب کرد. رفتار پسر با دیدن جعبه توی دستش به کل عوض شده بود.
-یکی از کسایی که میشناختم توی جشن فارغالتحصیلیم اینو بهم داده.
جه یون با شنیدن جمله پسر، مطمعن شد در مورد هویتش اشتباه نمیکنه. اگه واقعا ریکی راستش رو میگفت، یعنی اون...
-تو... نیکی ای؟