New reason
EWANبعد از تموم شدن غذا خوردنشون، همه تقریبا مست و گیج بودن به غیر از دو نفر! یکی ریکی که ظرفیت خیلی بالایی داشت و علاوه بر اون حتی لب به مشروبات هم نزده بود و یکی جه یون که میدونست سونگهون قراره مست کنه و در نهایت خودش باید اونو جمع کنه و تا خونه ببره. البته فرضیش کاملا درست در نیومد چون بلافاصله بعد از غذا برادر سونگهون، سونگهیون به دنبالش اومد و با هم رفتن پس جه یون باید خودش تنها برمیگشت.
همه از رستوران خارج شدن و با گرفتن تاکسی به خونه هاشون رفتن. جه یون میخواست با اتوبوس برگرده البته اگه میتونست ایستگاه اتوبوس رو پیدا کنه.
ریکی بعد از اینکه سوار ماشینش شد چشمش به جه یون که هنوز دم در رستوران ایستاده بود افتاد. یادش بود که جه یون همراه سونگهون اومده بود ولی حالا که اون نبود باید تنها برمیگشت پس بعد از روشن کردن ماشینش به سمت جه یون رفت و با رسیدن به پسر شیشه ماشین استون مارتینش رو پایین داد.
«سوار شو میرسونمت»
«آم... میتونم با اتوبوس برم مشکلی نیست»
«این ساعت دیگه اتوبوسی حرکت نمیکنه پس سوار شو»
جه یون که دید حق با رئیسشه و اگرم بخواد تاکسی بگیره قراره هزینه زیادی پرداخت کنه فقط بیخیال همه چیز شد و سوار ماشین شد.
«ادرست رو توی دستگاه بزن»
با اشاره ریکی به مانیتور جلوی ماشین، اروم ادرس خونش رو وارد کرد تا ریکی بتونه اونو به خونش برسونه. با وارد شدن ادرس، ریکی وارد جاده اصلی شد تا به سمت خونه پسر برونه.
«بهم گفتین گیجتون میکنم... منظورت چی بود؟»
بعد از ده دقیقه سکوت، بلاخره جه یون سکوت رو شکست. سوالی که تموم مدت ذهنش رو درگیر کرده بود پرسید تا شاید بتونه جوابی براش پیدا کنه. با گذشت چند دقیقه، ریکی بلاخره جواب داد.
«تو خیلی برام اشنایی... خیلی زیاد... اما نمیدونم تو کی هستی و این گیج کنندست. این که یه حس عجیبی درونم وقتی به تو فکر میکنم یا کنارتم میپیچه... خیلی برام گیج کنندست. چون من هیچ وقت اون حس رو نداشتم هیچ وقت چیزی در موردش یاد نگرفتم و الان نمیدونم چیکار باید بکنم»
این بار نوبت جه یون بود که با شنیدن جواب ریکی سکوت کنه. حسی که پسر در موردش صحبت میکرد درون اون هم به وجود اومدن بود. حسی که همیشه به فکر اون ادم باشی و دیگه به چشم یه ادم عادی بهش نگاه نکنی.حسی مثل عشق. حسی که جه یون یبار از دور تجربش کرد. عشقی که بدون گفتن حتی کلمه ای، درون خودش دفع کرد. نه بخاطر اینکه فرد مقابلش ممکن بود توی رابطه باشه یا نه، بلکه بخاطر اینکه میترسید. از این میترسید که روزی از گفتن حسش پشیمون بشه. روزی برسه و دیگه نتونه برگرده عقب تا همه چیز رو درست کنه.
«منم... همچین حسی دارم... یه حسی مثل عشق. فکر کنم همین باشه»
با ایستادن ماشین دم خونش، جملش رو به گوش ریکی رسوند و بدون اینکه فرصتی به پسر، نزدیکش شد و همونطور که ریکی هنوز به جلو خیره بود با شجاعتی که نمیدونست از کجا اورده ، بوسه ای روی گونش گذاشت و از ماشین پیاده شد.
بعد از رفتن جه یون، ریکی صدای تپیدن قلبش درون گوشش رو میشنید. ریکی وقتی کلمه عشق رو شنید، نمیخواست باور کنه. میخواست وانمود کنه که یک حس زودگذره که فقط بخاطر اینه که این چند روز با جه یون بوده ولی بعد از بوسه ای که پسر روی گونه اش گذاشت، حتی مغزش هم نمیتونست مخالف این حرف باشه. بوسه اون پسر انگار چرخ دنده های قلبش رو به کار انداخته بود تا ریکی بیشتر از قبل به حسش مطمعن بشه.
بعد از چند دقیقه که هنوزم درگیر بوسه پسر بود، بلاخره ماشینش رو روشن کرد و به سمت خونه خودش راه افتاد.
جه یون بعد از اینکه وارد خونه خودش شد، جیغ بلندی کشید و سرش رو بین دستاش گرفت.
«خدای من... این چه کاری بود من کردم؟ رسما خل شدم رفت وای»
با ناله گریونی موهای خودش رو کشید و خودش رو روی کاناپه کوچیکش پرت کرد. باورش نمیشد اون شجاعت لعنتی رو از کجا اورده تا پسر بزرگتر رو ببوسه. انگار خدا مغزش رو در اورده باشه و با انداختنش توی توالت، سیفون هم روش کشیده باشه.
با کاری که کرده بود فقط میتونست خودش رو پرت کنه روی تخت و تا میتونه بزنه تو سرش. البته این کارو انجام داد! انقدر زد تو سر خودش که اخرش خسته شد و بیخیال شد. فقط تصمیم گرفت بخوابه تا بیشتر از این فکر نکنه و گندی به اب نزنه.
از طرفی ریکی هر چقدر تلاش میکرد تا از فکر جه یون بیرون بیاد و بتونه بخوابه، بیشتر توی افکارش غرق میشد. دوش اب سرد، تماشا سریال، گوش دادن به اهنگ کلاسیک، تاریک کردن کل خونه و کلی کار دیگه که با شکست مواجه شدن. در اخر ساعت پنج صبح به خودش اومد و دید بعد چند ساعت فکر کردن و دست و پا زدن تو افکارش، مثل ادمای جنگ زده توی تختش دراز کشیده و هنوزم خوابش نمیبره.
بعد از چند دور چرخیدن توی تخت، از جاش بلند شد و سمت اشپزخونه رفت. کمی اب خنک خورد و روی یکی از صندلی های اشپزخونه نشست.
سرش رو روی دست روی میز گذاشت و کمی چشماش رو بست تا چند دقیقه اروم شه. با یاداوری چیزی، از جاش بلند شد و دوباره به اتاقش برگشت. سراغ کشو قدیمیش که چند سال بود سراغش نرفته بود رفت و بازش کرد.
نگاهی به وسایل داخل کمد انداخت. نامه های قدیمی مادرش قبل از اینکه بمیره، چند تا از وسایل قدیمی خودش و همینطور جعبه اهنگش. جعبه ای که سال دوازدهم، یکی از بچه هایی که تازه به کلاس ششم رفته بود به عنوان هدیه بهش داد.
اینجوری نبود که باهاش دوست باشه، نه. فقط چند بار وقتی اون پسر رو اذیت میکردن، به کمکش رفت و نجاتش داد. بعد از اون چند بار پسر براش هدیه های کوچیکی مثل خوراکی یا اوریگامی اورد و اخر سال موقع جشن فارغالتحصیلیش، این جعبه موزیک رو بهش هدیه داد.
ریکی اون جعبه رو مثل یه گنج پیش خودش نگه داشت تا شاید روزی دوباره اون پسر دبستانی رو ببینه. اون پسر تنها کسی بود بدون توجه به جایگاه و سنش یا حتی رفتار ریکی، نزدیکش شد و قضاوتش نکرد. اون پسر با وجود اینکه خیلی از ریکی کوچیکتر بود و فقط یک سال میشناختش، اما ته قلب سوخته و ذهنش باقی موند.
همون پسری که خودش خبر نداشت اما بازم مثل همون زمان، داشت وارد زندگی و قلبش میشد.