New reason

New reason

EWAN


با پخش شدن صدای زنگ گوشیش، بدون بلند کردن سرش دنبال گوشیش گشت و در نهایت با پیدا کردنش دکمه وصل رو زد و منتظر موند تا فرد پشت خط شروع به صحبت کنه.

«هی یونی چطوری پسر؟ »

با پیچیدن صدای دوست قدیمیش و همکار الانش، سونگهون اروم سرش رو از روی بالشت بلند کرد.

«خوابیده بودم... »

«او ببخشید بیدارت کردم میخواستم بگم بچه های تیم تصمیم گرفتن امشب با هم شان بخورن توی همون رستوران ژاپنی نزدیک شرکت. »

«چرا رستوران ژاپنی؟ »

«مثل اینکه رئیس هم قراره بیاد چون چند تا از بچه های تیممون مثل تو مدت زیادی نیست کار میکنن تا حالا با رئیس شام نخوردن برای همین ایشون هم میاد »

با شنیدن اسم رئیس ، گوش هاش رو تیز کرد تا متوجه بشه چه اتفاقی قراره بیوفته. با تموم شدن جملش ناله اعتراض امیزی سر داد و دوباره سرش رو توی بالشتش پرت کرد.

«نمیشه من نیام؟ »

«هی این اولین دیدارت با رئیسه تازشم رئیس گفته تمام تازه وارد هایی که قبلا باهاشون شام نخورده حتما باید باشن»

«این دیدار اولمون نیست و خب... قبلی خوب پیش نرفت»

با یاداوری گندی که اولین بار ریکی رو دید به بار اورد، حالت زاری به خودش گرفت. حتی نمیتونست به سونگهون بگه مجبور شده به خاطر همون اشتباه چه کاری انجام بده و با رئیسشون بخوابه!

«ببینم کی تو رئیس رو دیدی؟ »

«چند روز قبل وقتی میخواستم پروژه رو تحویل بدم اشتباهی دم در بهش برخوردم و چون نمیدونستم کیه یکم بد حرف زدن و حتی کارتم هم افتاد ولی خب بعد ازش گرفتم و عذرخواهی کردم»

«هی پسر تو هم با این کور بودنت کار دست خودت میدی اخر. بیخیالش کاری نمیتونی انجام بدی باید بیای پس اماده باش امشب هفت میام دنبالت»

«باشه مرسی هیونگ»

«خدافظ پسر»

«خدافظ»

با قطع شدن تلفن، از روی تخت بلند شد و سمت آینه رفت تا نگاهی به چهره خودش بندازه. حرف نداره! شب قبل سکس کرده بعدم ولش کردن حالا هم باید با همون ادم جلوی کسایی که خبر ندارن شام بخوره بهتر از این نمیشه.

حتی غذا هم نخورده بود چون محض رضای خدا الان ساعت چهار و نیم بود و باید تا دو ساعت دیگه اماده میشد پس بدون توجه به قاروقور شکمش راه حموم رو پیش گرفت شاید بعدا بتونه یه فکر به حال شکم گشنش بکنه.


با مشخص شدن مکان و ساعت قرار شامش با تیم بی، دوش کوتاهی گرفت و وارد اتاق لباس هاش شد. اول موهاشو خشک کرد و بعد یکی از کت و شلوار های زرشکیش رو همراه پیراهن مشکی بیرون اورد و پوشید.

بعد از بستن کروات هم رنگ پیراهنش، ادکلن مخصوصش رو زد با دست کردن ساعت مورد علاقش، راهی پارکینگ شد. از بین ماشین هایی که داشت رد شد و در نهایت جلوی استون مارتین ایستاد و سوارش شد. شاید نسبت به بقیه ماشین هایی که داشت ارزش مالی کمتری داره ولی ارزش معنوی و همینطور جذابیت بیشتری برای پسر بزرگتر داره.

با رسیدنش به رستوران، ماشینش رو پارک کرد و از اون خارج شد. همزمان با پارک کردن ماشینش سونگهون هم همراه جیک رسیدن و کنار ماشینش پارک کردن.

«اوه رئیس سلام خیلی خوشحالم میبینمتون »

سونگهون بعد از پیاده شدنش سمت ریکی رفت و تعظیمی کرد. ریکی هم در جواب اون تعظیم کوتاهی کرد. جیک با پیاده شدن از ماشین به جمع اون ها پیوست.

«سلام قربان»

به تبعیت از سونگهون، اون هم تعظیمی جلوی پسر بزرگ تر انجام داد و هر سه با هم به سمت رستوران رفتن. با ورودشون بقیه اعضای تیم که زودتر اومده بودن باهاش سلام کردن و همشون سر جاهاشون نشستن.

از شانس بد جه یون تنها دو صندلی کنار صندلی رئیس خالی مونده بود و زمانی هم که میخواست به سونگهون بگه تا بجاش اون کنار رئیس بشینه، سونگهون مشغول صحبت با یکی دیگه از اعضا نشست و صندلی که از ریکی فاصله داشت رو پر کرد پس پسر چاره ای جز اینکه کنار ریکی بشینه نداشت.

بعد از اینکه سفارش هاشون رو ثبت کردن، همشون مشغول صحبت کردن با هم دیگه شدن. تنها کسی که توی بحثی شرکت نمیکرد جه یون بود که چیزی برای گفتن نداشت و ریکی بود که نهایت یه نگاه کوچیک به هر کسی می انداخت. همونطور که همه مشغول صحبت با هم بودن، ریکی هم سر صحبت رو با جه یون باز کرد.

«حالت چطوره؟ »

جه یون از سوال یهویی ریکی جا خورد. با توجه به جایی که بودن نمیتونست متوجه منظور ریکی بشه.

«متوجه منظورتون نمیشم»

«منظورم بعد از اتفاق دیشبه. حالت چطوره؟ »

«اوه... حالم خوبه»

خیلی دوست داشت مشتی توی صورت پسر خالی کنه و بگه اصلا حالم خوب نیست وقتی تو با وجود اینکه ازم متنفر بودی حتی سعی نکردی من رو تا خونه ام برسونی ولی متاسفانه چندین جفت چشم اطرافشون بودن که فقط کافی بود تا کمی صداشون بالا بره و اون موقع همه نگاهشون میکردن.

«فکر میکردم حداقل بمونین و من رو تا خونم برسونین اونم وقتی شب خودتون همچین کاری کردین»

هر چقدر هم تلاش کرد تا چیزی نگه ولی در نهایت نتونست و با صدای ارومی از پسر بزرگتر پرسید.

«نموندم چون به اندازه کافی گیجم میکنی»

«منظورتون چیه؟ »

«نمیفهمم تو چی داری که گیجم میکنی. هر وقت پیشتم یا اسمت میاد گیج میشم. برام خیلی اشنایی ولی در عین حال خیلی غریبه ای. این... گیجم میکنه. »

ریکی هم به تبعیت از پسر با صدای ارومی جواب داد. الان به غیر از ریکی، جه یون هم گیج شده بود که منظور پسر چیه چون خودش هم با شنیدن حرف های پسر، حس عجیبی درونش به وجود اومد. حسی که یه زمانی توی وجودش نابود شده بود اما دوباره داشت ریشه میگرفت.

زمانی که اومد از پسر بپرسه در مورد چه چیزی صحبت میکنه، غذاهاشون از راه رسید و فرصت حرف زدنش رو از دست داد.


Report Page