New reason

New reason

EWAN


با درد شدیدی که توی کمر و سرش پیچیده بود از خواب بیدار شد. نگاهی به اتاق اطرافش کرد. کی اومده بود اینجا؟ با وجود درد فلج کننده ای که توی کمرش پیچیده بود، روی تخت نشست. هنوز گرمای بدن کسی کنارش حس میشد انگار کسی به تازگی از کنارش بیدار شده.

«من اینجا چیکار میک-»

قبل از اینکه بتونه جملش رو تموم کنه، نگاهش به بدن لخت و پر از رد های قرمز و بنفش افتاد. تازه یادش اومد چه اتفاقی براش افتاده. انگار مستی نتونسته بود جلوی یاداوری اتفاقات شب قبل رو بگیره.

با کنار زدن پتو، رد های بیشتری از شب قبل رو بدنش دید. حتی کام پسر هم از بین پاهاش بیرون میریخت و بیشتر از قبل جه یون رو خجالت زده میکرد.

فکر میکرد پیشنهاد رئیسش شاید یه شوخی یا یه قرار برای دیدنش باشه اما مثل اینکه اون مرد اصلا شوخی نداشت و کاملا جدی گفته بود که میخواد باهاش بخوابه.

«آه... خدای من... اون لعنتی حتی نموند تا کمکم کنه »

پسر با وجود دردی که داشت از جاش بلند شد و بعد از تمیز کردن کامی که ازش بیرون میریخت، لباس هاش رو پوشید و از بار خارج شد.


پسر بعد از اینکه از خواب بیدار شد، خودش رو تمیز کرد و لباس هاش رو پوشید تا از بار خارج شه. قبل از رفتن نگاهی به پسر کوچکتر که غرق خواب بود انداخت. پتویی که از روی شمش پایین رفته بود رو بالاتر کشید و از اتاق بار خارج شد.

از دیشب که پسر رو توی بار دیده بود، حس عجیبی توی سمت چپ قفسه سینش پیچیده بود. حسی که از بچگی بهش گفته بودن باعث ضعف پسر میشه. حسی که نمیخواست داشته باشه ولی قلبش رضایت نمیداد. اون نگاه پسر. اون نگاهی که پسر دیشب باهاش بهش زل زده بود، احساس میکرد میتونه تمام لایه هایی که سال ها برای پنهان کردنشون تلاش کرده بود رو ببینه.

ریکی از عاشق شدن نمیترسید، نه. چون چیزی از عشق یاد نگرفته بود. نه عشقی میون پدر و مادرش بود قبل از اینکه مادرش بمیره، و نه نامادریش عشقی بهش داده بود و نه پدرش. اون بدون هیچ عشقی بزرگ شده بود. جوری که اگه بهش میگفت عشق چجوریه، حتی نمیتونست جواب بده.

اون حتی یادش نمیومد تاحالا از چیزی خوشش اومده باشه یا نه.

چیزی که ریکی ازش میترسید، دیدن شدن درونش بود. اینکه یه نفر پیدا بشه و تمام لایه های سیاهی که درونش هست رو ببینه، تمام استخون های پسر رو می لرزوند. ریکی از بچگی تمام اون هارو درونش پنهان کرده بود. تمام درد هایی که کشیده بود، تمام زخم هاش، تمام مشکلاتش، تمام عشقی که دریافت نکرده بود، تمام بی توجهی ها، تمام نفرت هایی که از نامادریش دریافت میکرد، تمام نادیده گرفته شدن ها، تمام اسیب هایی که پدرش بهش زد.

حتی فکر کردن به اینکه کسی متوجه تمام این ها بشه هم برای ریکی مثل کابوس بود. اصلا حتی متوجه هم بشه، کاری نمیتونه براش انجام بده. فقط بیشتر ازش فاصله میگیره. بیشتر از سیاهی وجود ریکی فاصله میگیره و دوباره ریکی میمونه و تنهایی وجودش که اونو در بر گرفته.

با رسیدن به خونه اش، دست از فکر کردن کشید و با پارک کردن ماشینش وارد اسانسور شد. با توقف اسانسور توی طبقه اخر ساختمان یعنی طبقه صدم از چهارچوب اسانسور خارج شد و وارد خونه اش شد.

برای متوقف کردن افکاری که داشتن مغزش رو میخوردن و کم کردن خستگی بدنش، تصمیم گرفت دوش کوتاهی بگیره.


با رسیدن به واحد کوچیکش که حتی اسمش رو خونه هم نمیشد گذاشت، تن خسته اش رو روی کاناپه کوچیکش انداخت. حتی انرژی برای دوش گرفتن نداشت اما نمیتونست با این بدن کثیف توی تخت خودش بخوابه پس تمام توانش رو به کار گرفت تا قبل از بیهوش شدنش دوشی بگیره و با خوردن یک مسکن به خواب بره.


ریکی بعد از دوشی که گرفت، صبحونه کوتاهی خورد و مشغول تماشای تلویزیون شد. هر چند فقط نگاهش به تلویزیون بود ولی مغزش، جای دیگه ای سپری میکرد. جایی بین افکارش در مورد جه یون.

Report Page