New reason
EWANصبح روز بعد، برای جیک مثل یه جهنم شروع شد. هر چقدر خونه و وسایلش رو زیر و رو کرد نتونست کارتش رو پیدا کنه. وقتی بیخیال شد، تازه فهمید چقدر دیرش شده پس با عجله اماده شد حتی صبحونه هم نخورد اما در نهایت از اتوبوس جا موند و مجبور شد پیاده ده دقیقه رو بدوه تا بتونه به موقع برسه.
با ورودش به شرکت، همه به احترامش خم شدن و اون بدون اهمیت بهشون، راهشو سمت اتاقش پیش گرفت. کارت پسر رو از توی جیبش در اورد و با باردکدش، تونست اسمش رو بین کارمنداش پیدا کنه.
شیم جه یون هفته پیش استخدام شده و کم سن ترین عضو تیمشه. تمام اطلاعات پسر رو زیر رو کرد .
«به عنوان کسی که زندگی داغونی داره زیادی پرویی پسرجون این برات بد تموم میشه»
با نیشخندی تلفن رو میزش رو برداشت و با منشیش تماس گرفت.
«تیم بی کارمند جدید شیم جه یون، بگو بیاد اتاقم»
جه یون بعد از شنیدن حرف منشی که گفته بود باید بره دفتر رئیس، هزاران فکر توی سرش رو کنار زد و سمت اتاق رئیسش رفت. تقه ای به در زد و با شنیدن اجازه رئیس برای ورود، اروم داخل اتاق رفت.
«سلام رئیس. کاری باهام داشتین؟»
«کارتت کو؟»
ریکی بدون توجه به حرف جه یون پرسید. جه یون که گیج شده بوده، با نگاه گیجی پرسید.
«ببخشید چی؟»
«کارت شناسایی کارمندیت کو؟»
جه یون یا فهمیدن منظور ریکی، سرشو پایین انداخت و با دستاش که همین الان هم از استرس میلرزیدن و خیس شده بودن، کنار لباسش رو گرفت.
«رئیس-»
با بالا اومدن دست ریکی درحالی که کارتش توش بود، بیخیال گفتن جمله اش شد. فکر میکرد ریکی کارتش رو پیدا کرده، غافل از اینکه اون کیه.
با برگشتن ریکی به سمتش، سرجاش خشکش زد. ریکی با نیشخند به جه یونی که با چشمانی که ترس توش موج میزد بهش زل زده بود، نگاه کرد.
«رئیس من-»
«به نظر تو با کارمندی که با رئیسش تند رفتار میکنه چیکار باید کرد؟»
اولش کمی امید داشت که ریکی اونو یادش نباشه که با شنیدن جمله ای که ریکی باهاش حرفش رو قطع کرد، تمام امیدش درجا فرو ریخت.
«رئیس من واقعا متاسفم. من شما رو ندیده بودم و نمیدونستم برای همین اونجوری رفتار کردم. لطفا منو ببخشین»
تمام عجز و ناراحتیش رو توی چشماش ریخت و به ریکی زل زد بلکه مرد ببخشتش و اخراجش نکنه. اون کلی برای به دست اوردن این شغل تلاش کرده بود. اگه اخراج میشد زندگیش به کل نابود می شد. نه تنها از پس هزینه های خودش بر نمی اومد بلکه حتی هزینه دارو های مادرش هم نمیتونست جور کنه.
«ایگو ایگو پسرجون میدونی من خیلی هم با کسایی که باهام بد حرف میزنن مهربون نیستم! »
با جمله ریکی، عرق سردی از پشت گردن جه یون پایین اومد. تمام مدت افکاری مثل اگه اخراج بشم چی؟ اگه شغلم رو از دست بدم چی؟ اگه... چی؟ توی ذهنش تکرار میشدن.
«م... من واقعا متاسفم رئیس هر کاری که ازم بخواین انجام میدم لطفا»
با چشمانی که کم کم داشتن خیس میشدن یه ریکی زل زد. از چهره مرد هیچ چیز خونده نمیشد. نمیتونست بفهمه مرد به چی فکر میکنه
«هر کاری که بگم؟»
«بله رئیس هر کاری که بگین»
نمیدونست چی توی فکر ریکی میگذره. اگه میدونست، عمرا اگه میگفت هر کاری رو انجام میده.
«پس باید باهام بخوابی. »
با شنیدن جمله پسر، چشماش به حدی گشاد شدن که هر کسی میدید فکر میکرد الان از پلکش بیرون میوفتن. رئیسش الان ازش خواسته بود باهاش بخوابه؟
«رئیس... منظورتون چیه؟»
«خودت گفتی هر کاری، پس باید باهام بخوابی»
«من نمیتونم همچین کاری انجام بدم»
«پس اخراجی»
ریکی با بیخیالی گفت بدون اینکه بدونه با همین کلمه چه طوفانی توی مغز جه یون راه افتاده. جه یون که نمیتونست بیخیال شغلش بشه ، به سختی اب گلوش رو قورت داد و سرش رو بالا اورد.
«ق... قبوله»
«به همین راحتی حاضر شدی واسه اینکه اخراج نشی با رئیست بخوابی؟»
ریکی با تمسخر توی چشمای پسر زل زد و جملشو به زبون اورد. جه یون با دیدن اون نگاه، بیشتر دلش به حال خودش سوخت که بخاطر نگه داشتن شغلش مجبور به قبول کردن همچین کاری شده.
«اره... به شغلم نیاز دارم پس... مجبورم انجامش بدم»
«هومممم... جالبه... اوکی پس امشب بار جونگدام میبینمت. ساعت ده. مراقب باش دیر نکنی شیم جه یون. »
جمله اخرش رو با خم شدن توی صورت جه یون گفت. با تموم شدن حرفش به سمت میزش برگشت و پشت میزش نشست.
جه یون هم بدون اجازه یا حرفی، از اتاق بیرون رفت. بلافاصله به سمت سرویس بهداشتی رفت و وارد یکی از اتاقک ها و در رو قفل کرد.
نمیدونست وقتی گفت هر کاری، رئیسش همچین چیزی ازش میخواست. به اندازه کافی بدبختش داشت و الان، مجبور بود حتی با رئیسش هم بخوابه تا بتونه شغلش رو نگه داره. دیگه بدتر از این نمیشه. تنها چیزی که بهش امید داشت این بود که حداقل رئیس بهش اسون بگیره و بعدش بیخیالش شه.
که البته، اینا فقط تفکرات جه یون بود، نه چیزی که در انتظارش بود!