New reason
EWANکی فکرشو میکرد ادمی که از اول به دنیا اومدن خودشو توی تاریکی حبس کرده با تابیدن نوری ممنوعه به زندگیش، همه چیز تغییر کنه؟
زندگی اون همیشه همینطور بود. همیشه توی عمق تاریکی. از ثانیه ای که وارد این دنیا شد، هیچ کس طرفش نبود.پدرش؟ فقط به فکر پول در اوردن بود. هر چیزی غیر از پول برای پدرش بی معنی بود.
حتی وقتی مادرش داشت می مرد، پدرش حاضر نشد بیاد و برای اخرین بار ببینتش. بعدشم با یکی دیگه ازدواج کرد.
یه نامادری مزخرف که فقط واسه پول اونجا بود. هر روز تو اتاقش حبسش میکرد، بهش بد و بیراه می گفت، نادیدش میگرفت، اذیتش میکرد و اون هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه.
توی مدرسه نه دوستی داشت و نه کسی بهش اهمیت میداد. شاید اگه میگفت پسر یکی از پولدارترین ادم های کره هست خیلی ها برای پول پدرش نزدیکش میشدن اما، نیکی کسی نبود که پز پول پدرشو بده. اونم پدری که درصدی بهش اهمیت نمیده!
هر چقدر بزرگتر شد، بیشتر از همه ادما دور و متنفر شد. بیشتر فهمید تنها کسی که داره خودشه و بیشتر از خودش متنفر شد. هر چقدر بزرگتر شد، احساساتش خاموش تر شد. دیگه هیچ چیز براش اهمیت نداشت.
فقط کار میکرد. کار کار کار. کل زندگیش شده بود کار، مثل پدرش. ولی با یه تفاوت که پدرش خانواده ای داشت که بتونه بهشون اهمیت بده، ولی اون؟ هیچ کس رو نداشت.
همونطور که از شرکتی که پدرش بعد از مرگش براش به ارث گذاشته بود خارج می شد، نگاهی به عکس ساختمان جدیدی که توسط شرکت خودشون ساخته شده بود و دیروز افتتاح شده بود، می انداخت.
همونطور که مشغول دیدن عکس ها بود، با فردی برخورد کرد. فرد رو به روش بخاطر جسه ریزی که داشت، زمین افتاد و تمام کاغذهای توی دستش پخش زمین شد.
«حواست کجاست؟»
«شما بودین که سرتون توی گوشیتون بود بعد به من میگین حواست کجاست؟»
پسر رو به روش همونطور که کاغذش هاشو از روی زمین جمع میکرد، زیر لب فوش هایی نثارش کرد و با بالا اوردن سرش، نگاه چپ چپی بهش انداخت و به سمت ورودی شرکت رفت.
ریکی نگاهی به پسری که وارد شرکت خودش شد انداخت و دوباره راهشو در پیش گرفت. با اولین قدمی که برداشت، پاش روی کارت ورودی رفت. با برداشتنش، نگاهی به اسم روی کارت افتاد. شیم جه یون.
زیر لب اسم پسر رو تکرار کرد. پس کسی که بهش برخورده بود اسمش این بود. امروز به اندازه کافی درگیر کارهای شرکت بود میتونست فردا دنبال اون پسر بگرده.
سوار ماشین اخرین مدلش شد و به سمت خونه اش رفت تا استراحت کنه.
پسر با تحویل دادن کاغذ هایی که کل شب براشون بیدار مونده بود، دوباره از شرکت بیرون اومد. حتی یک هفته هم نمیشد که توی شرکت بود اما از همون روز اول سخت مشغول کار کردن بود.
«اه بخاطر اون پسره مزخرف کلی وقت دوباره مجبور شدم مرتبشون کنم تازه میگه حواست کجاست»
همونطور که زیر لب ادای پسر رو در می اورد،دستش رو توی جیبش کرد تا کارتش رو در بیاره که با جای خالی کارتش توی جیبش مواجه شد. وقتی از شرکت اومد بیرون تا کاغذ هاشو بیاره کارتش توی جیبش بود ولی الان نبود.
«نکنه وقتی خوردم به اون یارو افتاده باشه؟ اه لعنت بهش»
تنها شانسی که داشت این بود برای خروجش نیازی به کارتش نداشت وگرنه حسابی بدبخت میشد. با بیرون اومدن از شرکت، جلوی شرکت تا چند متر اطرافش رو گشت. حتی از نگهبان هم پرسید ولی کارتش رو پیدا نمیکرد.
توی اون لحظه انقدر فکرش درگیر بود که اگه کارتش رو پیدا نکنه ممکنه توی هفته اول کاری اخراج بشه که حتی یه ذهنش نرسیده ممکنه کسی که خورده بهش کارتش رو برداشته باشه.
با پیدا نکردن کارتش، بیخیالش شد و سمت خونش برگشت تا شاید فردا بتونه پیداش کنه.
بعد از گرفتن دوش کوتاهی، موهاش رو کمی خشک کرد و لباس خواب مشکی ساتنش رو به تن کرد و روی تخت خوابید. با یاد اوری کسی که امروز بهش برخورد کرده بود، دوباره از روی تخت بلند شد و با برداشتن کارت پسر از توی جیبش، دوباره روی تخت خوابید.
نگاهی به عکس پسر که پشت کارت بود انداخت. در عین اشنا بودن، خیلی براش نااشنا بود. انگار که اون فرد رو دیده بود و میشناخت اما نمیدونست کی و کجا دیده و شناخته.
هر چقدر بیشتر بهش فکر میکرد، بیشتر احساس سردرگمی میکرد. شاید فقط بهتر بود فردا بره و دنبال اسم پسر توی کارمنداش بگرده و الان به مغزش برای یه استراحت کوتاه فرصت بده.