Never

Never

Asal

است با خوشحالی و ذوقی که توی صداش بود

سمت مامانش رفت

″مامان میدونستیدامروز بهترین روز زندگیمه″

مامانش ی لبخند تلخ زد

″چرا پسرم″

است با خوشحالی گفت خب معلومه امروز

21سالم میشه بجز اون امروز میخوام به

ویلیام اعتراف کنم واییی خیلی استرس دارم

مامان است با ناراحتی فقط به است نگاه کرد

″هنوز نتونستی فراموشش کنی پسرم″

است با تعجب به مامانش نگاه میکرد

″منظورت چیه میگم امروز میخوام بلاخره عشقمو بهش نشون بدم″

مامان است قطره اشک هاش یکی یکی گونش رو خیس میکردن و نمیزاشتن درست صحبت کنه

″پسرم اون خیلی وقته دیگه پیش ما نیست میشه خودت رو انقدر اذیت نکنی″ لرزش توی صداش نمیزاشتن درست حرف بزنه

Flashback

صدای خنده های زیادی توی گوش است میپیچید

ولی هیچی نمیتونست روز است رو خراب کنه

امروز مهم ترین روز زندگیش بود

قرار بود به عشقی که چند سال توی قلبش نگه داشته

بود اعتراف کنه

همه جرعتشو جمع کرده بود که امروز بلاخره اونو مال خودش کنه

امی از دور وقتی دید است داره لبخند میزنه اومد پیشش

″هی پسر چیکار می‌کنی″

است با بخند برگشت سمتش

″است اول نگاه به ساعتش کرد و بعدش به امی

ببخشید امی ولی باید برم″

ولی امی حتی فرصت نکرد بگه کجا

است توی راه کتابخونه ای بود که همیشه با ویلیام میرفتن

پس تصمیم گرفت تا میرسه به ویلیام هم زنگ بزنه

ی بوق

دو بوق

″هی ویلیام چطوری بیکاری امروز″

«اره بیکارم»

″پس بیا کتابخونه کارت دارم″

«اتفاقا نزدیک کتابخونم پیش بستنی فروشی همیشگی منتظرم وایسا»

است اومد در جواب بگه باشه ولی

صدای

ترمز

جیغ لاستیک ها روی زمین

داد

و بعدش گوشی قط شد

دنیا برای است اون لحظه وایسا

به هر روشی بود خودش رو رسوند به بستنی فروشی

ولی تنها چیزی که دیده میشد

ماشین آمبولانس بود

است درحالی که لرزش بدنش رو داشت کنترل میکرد که بتونه باهاشون حرف بزنه که شاید اون ویلیام نباشه

اما وقتی جسم بی جون پسر رو دید همونجا افتاد

قلبش فشرده شده بود

شاید فکر کنید هنوز امیدی هست

ولی تا قبل اینکه دنیا کاملاً روی سرش خراب بشه

اونا روی ویلیام رو پوشونده بودن

حرف هاشون مدام توی سر است تکرار میشد

″متاسفم ولی اونو از دست دادیم″

همین ی کلمه برای نابود شدن است کافی بود

کی فکرشو میکرد اینجا باشه

عشقش جلوش غرق در خون و پارچه ای که روش کشیده شده بود

است روی زمین سرد نشسته بود

″چرا چرا نزاشتی باهات خدافظی کنم″

صداش شکننده بود

تو بهم قول داده بودی ویلیام تو بهم قول دادی

صداش لرز بدی داشت هیچ کس نمیتونست است رو درک کنه

هیچکس اینجوری عزیز ترین کسش رو از دست نداده بود


یک هفته گذشته بود که است کل این یک هفته رو روی

زمین سرد اتاق ویلیام نشسته بود

زیر چشماش گود افتاده بودن

دیگه خبری از اون پسر پر انرژی نبود

حداقلش امروز قرار بود بره پیش پسرش

قرار بود ببینتش

چشم است به یک تیکه کاغذ خورد

اون کاغذ روزی که جسد عزیز ترین کَسش رو

بلند میکردن از دستش افتاده بود

رفت سمت کاغذ

کاغذ رو باز کرد نوشته رو خوند

توی کاغذ ویلیام نوشتع بود

″امروز ی روز خاصه فقط باید به است بگم که دوسش دارم همین″

است بعد خوندن این قطره اشک هاش یکی یکی روی

کاغذ میریختن

است خودکار رو برداشت و زیر متنش نوشت

″منم دوست دارم شاید در جهانی دیگر مال هم شدیم ستاره آسمونم″

و بعدش راه افتاد به سمت سنگ قبر پسرش

همونجا کنار سنگ قبر نشست و سرش رو روی اسم پسرش گذاشت و کاغذ رو توی دستش گرفت

و بعدش...

است رفت پیش عزیز ترین کَسش

اما چیزی که ما ندیدیم متنی بود که پشت کاغذ توسط است نوشته شده بود


«و در آخر من ماندم و دستانی که دیگر هیچ‌وقت گرم نخواهند شد… و حرف‌هایی که هرگز فرصت نکردند از لب‌های ما عبور کنند.»

"And"

Report Page