.Nettles,2.
SunBleachedIvyجیک از بیمارستان رفتن امنتاع کرد. زمانی که دکتر به هیسونگ گفت بهتره جیک رو به بیمارستان و بعدش هم به مقامات مربوطه برای شکایت ببره. جیک که حالا تمام وجودش پانسمان شده بود، سرمی به دستش وصل بود و روی تخت خوابیده بود با هردو مخالفت کرد، تنها با تکون دادن سرش به هیسونگ علامت داد که نمیخواد حتی پاش رو توی مرکز پلیس بذاره یا به بیمارستان بره.
تقریبا با همون صدای گرفته و از بین رفته اش به هیسونگ التماس کرد به خانواده اش خبر نده.
"نمیخوام اونها رو توی دردسر بندازم"
میخواست خونه بمونه، درسته که اون اتفاق توی خونه خودشون براش افتاده بود اما حداقل دیوار ها، پنجرها یا حتی زمینی که با خونش قرمز شده بود قرار نبود دهن باز کنن و جیک رو به تمام دنیا نشون بدن.
جیک اون شب براثر سرم، شدت گریه ها قرص های آرام بخش سریع به خواب رفت. اما آلفا کل شب رو بیدار بود، اول خون جیک رو از روی زمین پاک کرد تماشا کرد چطور مدرک جنایتی که در حق امگاش شده از بین میره اما مهم تر از همه چیز جیک بود.بعدش هم خودش روی مبل روبه روی تخت پیدا کرد و به بدن پوشیده پسر خیره شده بود حالا باید چیکار میکرد؟ نمیتونست تحمل کنه اون مرد آزادانه تو خیابون راه بره وقتی عزیزترینش اینجوری زجر میکشه تحمل دیدن زجر کشیدن جیک رو هم نداشت.
هیسونگ سرش رو بین دست هاش گرفت و سعی کرد فکر کنه، چطور قرار بود از این زنده بیرون بیان؟ چطوری میخواست جیک رو زنده نگه داره و به حالت عادی برگردونه؟
چند روز اول جیک حتی حرف هم نمیزد فقط بیدار میشد و به سقف خیره میشد، گه گاهی هم از هیسونگ عذرخواهی میکرد یا اشک میریخت. ولی هیچ وقت نمیذاشت هیسونگ از خونه بیرون بره دوست نداشت تنها باشه، میترسید دوباره اون اتفاق بیوفته. جیک هنوز روی تخت میخوابید و حتی پاش رو بیرون از اتاق نمیذاشت، دوست نداشت به مکانی که اون اتفاق توش افتاده برگرده.
خراش های مچ دستش زودتر از همه از بین رفت چون زمانی که میخوابید آلفا با لطافت مچ هاش رو نوازش میکرد و سعی میکرد کبودی ها رو از بین ببره اینطوری به کابوس های پسر هم کمک میکرد.
نزدیک یه هفته اینطور گذشت تا یه شب وقتی هیسونگ میخواست از اتاق بیرون بره دست امگا آروم آستینش رو چنگ زد.
"میشه.... بمونی؟... میترسم وقتی که خوابم بیاد سراغم." آروم و شکسته، حتی از زدن این حرف هم میترسید. مثل وقتی که طوفان تموم شده اما میترسی بارون های مونده روی سقف به طرز غیر منطقی روی تو فرود بیاد.
نفس های آلفا تند شد و فکش سفت شد، باید اون فرد رو به خاطر حال امگاش به قتل میرسوند؟ از شدت عصبانیت رایحه اش کمی تند شد، از این رو امگا به دستش بیشتر چنگ زد تا رایحه اش رو کنترل کنه.
دکتر به هیسونگ گفته بود جیک حالا حتی به رایحه آلفای خودش هم حساسه.
"ببخشید بیبی، حواسم نبود." با انگشتش مچ های نیمه کبود پسر رو نوازش کرد، صداش جدیدا با تن پایینی بود.
"روی تخت؟"
جیک چشم های گرد شده اش رو بین تخت و هیسونگ چرخ داد و هیسونگ متوجه شد. حالش اونقدری بهتر شده بود که هیسونگ رو توی اتاق بخواد اما نه اونقدر که اون رو سر جای قبلیش بخواد.
"پس روی زمین میخوابم." لبخندی زد و میتونست قسم بخوره، اون لحظه برقی که قبلا تو چشم های پسر بود رو دوباره دید.
هیسونگ قبل از اون اتفاق طوری جیک رو در آغوش می کشید که انگاره نور خورشید بهش نمیرسه اما حالا خیلی وقت بود که جیک حتی پرده های اتاق رو نکشیده بود.
چیکار باید میکرد وقتی به نور خورشید خودش هم نور خورشید نمی رسید؟
هیسونگ روی زمین خوابیده بود و به سقف خیره شده بود، حالا میفهمید چرا جیک اینقدر به اونجا خیره میشه. سقف سفید بود اما ترک های زیادی داشت، مثل خودش.
حالا خیلی راحت تر میتونست رایحه پسر رو حس کنه انگار وجودش داشت با اون اتفاق کنار میومد.
"بیداری؟" صدای امگا بلند شد.
"آره، چیزی نیاز داری؟" درسته که جیک این چند وقت حتی اجازه نمیداد هیسونگ بهش دست بزنه یا کنارش نفس بکشه اما میدونست هیسونگ حضور داره
باید میدونست، و گرنه ترس بهش چیره میشد.
"من اون کار رو با خودم کردم؟"
هیسونگ شوکه شد، میخواست بلند بشه اما یادش اومد این اولین باریه که پسر داره راجع اون اتفاق حرف میزنه. بهتر بود کمی بهش آروم میگرفت
"تقصیر تو نبود"
خاطرات اون اتفاق برای جیک نامیرا بودن، باید تا کل زندگیش اون زخم ها رو بر تنش میپوشید و عشقش به هیسونگ رو با عذاب وجدان تطبیق میداد.
"نمیخوام راجعش حرف بزنم اما احساس میکنم کل وجودم رو با شاخه هاش تسخیر کرده اگر هیچی نگم از درون نابودم میکنه"
مکالمه ای که اگر واردش میشد نمیتونست ازش خارج بشه
"من هنوز دوست دارم هی، حتی الان که از درون دارم درد میکشم. من ترجیح میدادم بمیرم تا چیزی به غیر از امگای تو باشم...."
صداش شکننده نبود، قاطع و مصمم بود انگار ذهن حتی قبل از اون اتفاق این حرف ها رو آماده کرده بود زمانی که روحش هم خبر نداشت.
"تو هنوز امگای منی، هنوز جیک منی. حتی اگر از درون درد بکشی با تغییر کرده باشی. حتی اگر محو بشی توی غم هات من هم هنوز دوستت دارم" عذاب وجدان روی شونه های آلفا از هرچیزی بیشتر بود، احساس ناتوانی در کمک به عزیزترینش و عذاب وجدان اینکه چرا نتونست از وقوع اون اتفاق جلوگیری کنه. اگر میتونست به داخل وجود پسر نفوذ میکرد و اون رو درست میکرد.
آلفا متوجه نمیشد چرا جیک اینقدر خودش رو مقصر میدونه درحالی که اون بی تقصیر ترین فرد اون اتفاق بود.
"رایحه ات رو دوست دارم هی. با من مهربونه، احساس میکنم زخم ها رو مرهم میده."
هیسونگ با این حرف سمت پسر چرخید جوری که صورتش رو به جیک باشه.
"از دست من عصبانی نیستی؟ از من بدت نمیاد؟" ترسیده بود.
"میدونی وقتی من تو رو پیدا کردم چه حسی داشتم؟میدونی تو چه وضعیتی بودی جیک؟ اونقدر خون ریزی کرده بودی که من فکر کردم مردی، ترسیدم که نکنه رفته باشی. من از دست خودم هم عصبانی ام اما تو هرگز" نمیخواست اون روز رو یاد آوری کنه اما انگار کرده بود چون صدای اشک های امگا به گوشش رسید
" زمان تو رو به خودت برمیگردونه جیک، زمان ما رو درست میکنه. مهم نیست چقدر طول بکشه. حتی اگر سال ها طول بکشه، من و تو همدیگرو داریم."
برای اولین بار تو اون مدت جیک به طرف پسر برگشت و اون تونست صورتش رو دوباره ببینه اما انگار کسی وجود رو از داخلش تخلیه کرد بود. میخواسته جیک رو بدون روح بذاره.
جیک چیزی نگفت تنها دستش رو به اندازه خم کرد و بتونه با انگشت هاش انگشت های پسر رو لمس کنه.
"کاری میکنی بخوام دوباره تو آینه نگاه کنم اما احساس میکنم هیچ وقت قرار نیست دوباره خوب و کافی باشم"
الفا تنها به نوازشش ادامه داد.
"مهم نیست اگر نباشی، وجود تو کثیف نشده جیک اما اگر احساس کنی خوب نیستی. اونقدر اهمیت نداره، تو هنوز وجود داری"
اون شب بر اثر نوازش های الفاش جیک خیلی راحت به خواب رفت اما قبلش تنها اشک ریخت و از ترسش گفت. از این رو هیسونگ کاری رو کرد که همون اول باید میکرد، یه شب بدون اینکه جیک بفهمه با چوب بیسبال به سراغ اون مرد رفت و زمین رو با خونش نقاشی کرد.