Nerd project
7 minutes in hellهمخونه بودن با یه کَمبوی اصلا جالب نبود چون تهیون دوباره و دوباره داشت اون صدای لعنتی رو میشنید.
چوی بومگیو، همخونهی تویینکش توی اتاقش داشت روی دیلدویی که خیلی حرفه ای بین پاهاش گذاشته بود راید میرفت و صدای ناله هاش توی کل خونه پیچیده بود.
درسته که تهیون همون روز اول باهاش درمورد اینکه اتاق ها عایق نیستن صحبت نکرده بود اما بعد از اینکه فهمید بومگیو یه کَمبویه دیگه جرأت نکرد بحثشو پیش بکشه.
چون اگه اون پسر مو بلند میفهمید تموم مدت تهیون صدای ناله هاش و حرف زدنش با فن هاش رو شنیده قطعا از اون خونه میرفت.
چند ماهی بود که همخونه بودن، تهیون راز نگهدار خوبی بود و حتی یک بار هم به روی خودش نیورده بود که از همه چیز خبر داره.
و حالا در حالی که داشت از بین در اتاق همخونهی تویینکش رو بدون سر و صدا دید میزد به آرومی نفسش رو بیرون داد.
پسر مو بلند کاملا میدونست داره چیکار میکنه، باسن توپرش به خوبی روی دیلدو تکون میخورد و بهترین زاویه رو از حفرهش به دوربین نشون میداد.
از روی شونه به دوربین نگاه میکرد و چشم های خمارش هر آدمی رو به جنون میکشوند.
فیشنت سفید رنگش با پاپیون های ریز تزئین شده بود و رون هاش وسوسه برانگیز تر نشون میداد.
کراپ تاپی که تنش بود از روی نیپل هاش بالا رفته بود.
گیره های استیل روی نیپل هاش بودن و هر از گاهی با کشیدن زنجیرشون خودش رو بیشتر تحریک میکرد.
یه رینگ دور دیک حساسش بود و صدای التماس ها و ناله هاش گوش تهیون رو پر کرده بود.
-"ل-لطفا بذارید کام شم..مثل یه پسر خوب..انجامش میدم.."
با لحن کشداری رو به دوربین التماس کرد و وقتی یکی از فن هاش دوباره مبلغی رو براش دونیت کرد لب هاش رو گاز گرفت.
-"ازم میخوای روی دوربین کام بشم؟.."
نرم خندید و خیلی آروم پوزیشنش رو عوض کرد، حالا دیلدو دوباره داخلش بود و این بار رو به دوربین نشسته بود.
در حالی که مثل یه پسر خوب اون شئ بزرگ رو راید میکرد به خودش هندجاب میداد.
رینگ رو از دور دیکش برداشت و حرکت دستش رو سریعتر کرد.
صدای نوتیف دونیت ها و کامنت های رگباری براش مثل شوخی بود.
-"د-دارم کام میش..- "
قبل از اینکه جملهش رو به پایان برسونه با شدت روی دوربین کام شد و نالهی خفه ای کرد.
لایو قطع شد و پسر بزرگتر خیلی آروم سعی کرد اون سکس توی رو از حفرهی گشاد شدهش در بیاره.
تهیون بلاخره موفق شد نگاهش رو ازش بگیره و با سرعت سمت اتاق خودش رفت.
دیک لعنتیش داشت منفجر میشد و نمیدونست چطور تا الان کام نشده.
همینطوری هم شلوارش بخاطر پریکام خیس شده بود و با تموم کنترلی که روی خودش داشت خودشو به حموم رسوند.
قطره های آب سرد روی بدن درشتش لیز میخوردن و تمام مغزش با صدای بومگیو پر شده بود.
-"این وضعیت داره دیوونهم میکنه.."
آهی کشید و مثل هر شب کوفتی ای که توی این چند ماه بخاطر وجود بومگیو توی خونه گذرونده بود مشغول هندجاب دادن به خودش شد.
چشم هاش رو بسته بود و دستش با تصور تویینک مورد علاقهش سریعتر روی دیکش حرکت میکرد.
حقیقت این بود که تهیون فقط یه دانشجوی نرد بود و تو عمرش هیچوقت از کنار رابطه جنسی رد نشده بود.
اما از وقتی که بومگیو وارد زندگیش شده بود نمیتونست جلوی افکار لعنتیش رو بگیره، حتی نمیدونست که تمام این مدت به پسر ها علاقه داشته.
شاید هم فقط به بومگیو علاقه داشت، به موهای طلایی و بلند اون پسر و بدن شیری رنگش.
انگار که تموم دوست دختر های قبلیش از ذهنش پاک شده بودن و جاشون رو پسر بزرگتر گرفته بود.
صدای نفس هاش توی حموم میپیچید و تصوراتش هر ثانیه وحشی تر میشدن، تصور اینکه دقیقا جلوی فن هاش تصاحبش کنه و بهشون نشون بده کی صاحب اون بدن خواستنیشه.
حتی با تصور کوبیدن داخل اون حفرهی صورتی میتونست کام بشه و همینطور هم شد.
بعد از اون ارگاسم شدید ذهنش رو مه گرفته بود و نمیتونست درست فکر کنه.
تقریبا سی دقیقه طول کشید تا کانگ تهیون از حموم بیاد بیرون و در حالی که فقط یه حوله دور پایین تنهش بود با بومگیو مواجه شد.
-"اوه..هی همخونه؟ این بار خیلی حموم کردنت طول کشید."
نگاهش بلافاصله روی بدن تهیون رفت و میتونست به وضوح ببینه قطره های آب روی اون پوست گندمی داره سر میخوره و پایین تر میره.
درست روی عضلات شکم پسر کوچیکتر و حتی پایین تر.
بزاقش رو به سختی قورت داد و خندهی ضایعی از بین لباش در رفت.
-"تاحالا..بدون لباس ندیده بودمت تهیونا.."
پسر کوچیکتر کمی سرخ شده بود و دنبال عینک لعنتیش میگشت.
-"چیزی شده هیونگ؟ ببخشید من یادم رفته بود لباسامو بردارم از توی اتاق و ببرم تو حموم فقط حولهم اونجا بود."
با پیدا کردن عینکش دستی توی موهای خیسش کشید و نگاهش رو به بومگیو داد.
-"ن-نه..چیزی نشده، تو خوب بنظر میرسی فقط همین."
-"ممنون بومگیو هیونگ."
تهیون لبخند معذبی بهش زد و با سرعت سمت اتاقش رفت.
بومگیو آهی کشید و فحشی زیر لب به خودش داد.
-"چرا تنها کسی که ازش خوشم میاد و نمیتونم اغواش کنم باید تو باشی تهیون لعنتی!"
-
نمیدونست که چند ساعته داره درس میخونه، فردا امتحان سختی داشت و از استرس نمیتونست تمرکز کنه.
خوشبختانه هیونگ مو بلندش امشب زیاد سر و صدا نکرده بود.
خودکار رو با استرس بین انگشت هاش میچرخوند و به متن رو به روش زل زده بود.
با باز شدن در اتاق بعد کمی مکث نگاهش رو بالا آورد.
-"هی تهیونی! خسته نباشی."
بومگیو بی اجازه توی اتاقش اومده بود، خب تهیون زیاد براش مهم نبود که بومگیو اینجوری توی اتاقش بیاد یا نه پس فقط لبخند خسته ای بهش زد.
-"هی هیونگ..ممنونم."
پسر بزرگتر با لبخند و قهوهی توی دستش سمتش اومد، کنارش روی تخت نشست و با کنجکاوی به جزوه ها نگاه کرد.
قهوه رو دستش داد و با حالت بامزه ای بدن نیمه لخت دونگسنگشو رصد کرد.
-"همیشه توی خونه بالاتنهت لخته..سرما نمیخوری؟"
تهیون جرعه ای از قهوه خورد و نگاهش کرد.
-"تاحالا بابتش سرما نخوردم ولی الان که میگی یجورایی انگار دمای اتاق پایینه."
میتونست سنگین تر شدن نگاه بومگیو رو روی خودش حس کنه.
متعجب نگاهش رو از جزوه گرفت و عینکش رو عقب داد.
-"هیونگ چیزی شده؟"
با کشیده شدن انگشتای بومگیو روی بازوش متعجب تر شد.
-"بومگیو.."
-"بیا یه کار جالب کنیم تهیونا، از اونجایی که خیلی خوب تمرکز کردی."
به چشم هاش خیره شد و پوزخند کمرنگی بهش زد.
-"مثل چی؟"
-"تو فقط باید پسر خوبی باشی و درس بخونی همین، قبوله؟"
تهیون گیج شده بود، یعنی چی تو سر هیونگش میگذشت.
خیلی آروم سرشو تکون داد و "باشه" ای زیر لب گفت.
سعی کرد دوباره روی جزوه تمرکز کنه که با حس دست بومگیو روی سینهش خشکش زد.
-"هیونگ-.."
-"روی جزوه تمرکز کن!"
لبشو گزید و سرشو آروم تکون داد، دست پسر بزرگتر روی سینهش حرکت میکرد و آروم آروم پایین تر میرفت، گردنش، ترقوه، عضلات شکمش و حالا داشت روی پهلو هاش کشیده میشد.
نفس کندی کشید و چند بار پلک زد تا دوباره بتونه توجهش رو به متن بده.
با فشار انگشتای باریک بومگیو روی نیپلش تقریبا پرید و شوکه صدایی از گلوش در رفت.
-"گیو..داری..چیکار میکنی؟"
لبای بومگیو روی گردنش کشیده میشد و اعصاب تهیون رو به بازی گرفته بود.
-"انقدر کم تحملی؟"
فشار دیگه ای به نیپلش داد و ناخون هاش رو خیلی آروم روی شکمش کشید.
-"م-من..باید..د..درس بخونم تو داری تمرکزمو از بین میبری."
با لحن ملتمسانه ای زمزمه کرد و نفسش رو حبس کرد.
-"اوه فکر کردم گفتی دمای اتاق پایینه خواستم یکم گرمت کنم تهیونا ولی انگار خوشت نیومده."
درست داشت روی پوست گردنش نفس هاش رو بیرون میداد و بعد از گفتن این جمله کمی ازش فاصله گرفت.
-"خیلی حیف شد پس من برمیگردم به اتاق خودم."
نیشخند پیروزمندانه ای زد اما قبل از اینکه بتونه حرکت دیگه ای بزنه تهیون دستشو کشید.
با پرت شدنش روی تخت دقیقا روی جزوه ها شوکه داد کوچیکی زد.
-"هی چرا یهو اینجوری میکنی؟؟؟؟"
پسر کوچیکتر روش خم شده بود، دست هاش رو دو طرف بدنش روی تخت حس میکرد.
شوکه بهش نگاه کرد و با حس زانوش روی حساس ترین نقطه بدنش ناخواسته ناله ای کرد.
-"من ازت نخواستم گرمم کنی هیونگ..ولی حالا که همچین لطفی خواستی بهم بکنی بهتره تا آخر پاش وایسی."
بومگیو به سختی بزاقش رو قورت داد و ناباور پلک زد.
-"چی..؟"
چونهش بین انگشتای تهیون اسیر شد.
-"میخواستی منو با خودت گرم کنی نه؟"
"آ..آره؟"
سرش رو مردد تکون داد.
-"پس بذار یکم شرایط رو متفاوت کنیم، هوم؟ من خودم رو با تو گرم میکنم."
بومگیو باورش نمیشد چه اتفاقی داره میوفته، تهیونی که تا چند ثانیه پیش مثل موم توی دست هاش بود داشت همچین جمله ای بهش میگفت.
و تهیونی که هنوز گونه هاش بابت اون لمس های ساده سرخ بود سعی داشت بومگیو رو همونجوری لمس کنه.
دست هاش روی بدن بومگیو کشیده میشد و چنگی به رون هاش زد.
زانوش بین رون هاش جا گرفته بود، همزمان یکی از دست هاش رو روی سینهش حرکت میداد.
-"راستش تو خیلی داغی هیونگ..شاید بهتره توام لباس هات رو در بیاری نه؟"
دست سردش زیر کراپ تاپ بومگیو خزید و نیشگونی از نیپل برآمدهش گرفت.
به وضوح میتونست دون دون شدن پوستش بابت حس سرما رو ببینه.
-"ت-ته..ص..صبر کن.."
با فشار زانوی تهیون روی دیکش نالهش بلند تر شد.
-"داشتم فقط..اذیتت میکردم..اوه لطفا اونجا رو لمس نکن.."
با حس اینکه پسر کوچیکتر پایین تنهش رو به بازی گرفته با درموندگی ناله کرد و برای بیشتر حس کردنش کمی پایین تنهش رو بهش فشار داد.
-"بهم میگی ممکنه سرما بخورم اما خودتو نگاه کن گیو..با این دامن کوتاهت سردت نمیشه؟"
اسپنکی به رونش زد و درست لحظه ای که پسر دوباره خودش رو زانوش مالید عقب کشید.
-"ته..."
-"فکر کنم الان هردومون به اندازه کافی گرم شدیم نه؟"
تهیون لعنتی همیشه خجالتی بود حالا چرا داشت دقیقا مثل خودش رفتار میکرد؟
-"نه..من..من هنوز سردمه."
سعی کرد دوباره کنترل اوضاع رو دست بگیره و پسر مقابلش رو بازی بده.
-"حالا میخوای چیکار کنی هیونی؟ فکر نکنم اینطوری گرم بشم."
اما خبری از تردید توی چشمای تهیون نبود، بومگیو متعجب تر از این نمیشد.
پسر کوچیکتر درست پایین تخت زانو زد و وادارش کرد لبهی تخت بشینه.
حتی فرصت واکنش نشون دادن هم نداشت چون حالا لبای تهیون روی دیک حساسش کشیده میشد در حالی که هنوز لباس تنش بود.
-"دارم درست انجامش میدم؟ اینجا به توجه نیاز داره هیونگ؟"
سرش رو بالا آورد تا به پسر بزرگتر نگاه کنه، گوش هاش کمی قرمز شده بود.
پس هنوزم خجالت میکشید فقط سعی داشت نشونش نده، ولی بومگیو تیز تر از این حرفا بود.
-"درسته تهیونا..ولی تو بلدی درست بهش توجه کنی؟"
لبش رو گزید و کمی مردد به پایین تنهی تحریک شدهی هیونگش نگاه کرد.
-"تاحالا انجامش ندادم اما تلاشمو میکنم."
دامن سفید رنگ پسر مو بلند رو بالا زد و با ملایمت پنتیش رو پایین کشید.
بومگیو با رضایت روناشو از هم باز کرد و دستشو توی موهای پسر کوچیکتر برد.
تا چند ثانیه بعدش فقط صدای ناله های اغواگرش توی اتاق شنیده میشد.
تهیون واقعا اولین بارش بود که به یه نفر بلوجاب میداد و این ناشی بودنش بومگیو رو هورنی تر میکرد.
دیدن اینکه اون پسر باهوش و هیکلی بتونه توی همچین کاری بیتجربه باشه براش ترن آن کننده بود.
لب هاش بابت مدام گزیده شدن سرخ شده بودن و فشار دستش توی موهای تهیون مدام بیشتر میشد.
-"لعنتی..کارت..خوبه.."
نالهی بلندی کرد و خمار به چشم هاش خیره شد، زبون تهیون روی دیکش حرکت میکرد.
حرکات کندش داشت به جنون میرسوندش و هربار که به اوج نزدیک میشد پسر کوچیکتر برای اذیت کردنش عقب میکشید.
معترض ضربه ای توی دهنش کوبید و با فشار دست سرش رو حرکت داد.
-"دارم..فاک..دارم کام میشم..جرات نکن عقب بکشی.."
همینطور هم شد، تهیون این بار عقب نکشید، بومگیو بود که درست لحظه کام شدن عقب کشید و روی صورت و عینک های بیچارهی پسر کوچیکتر کام شد.
صدای نفس نفس هاش توی اتاق پیچید و آروم دستش رو عقب کشید.
-"توی لعنتی..واقعا منو سست میکنی."
روی تخت دراز کشید و با چشمای نیمه باز به دید زدنش ادامه داد.
تهیون بعد در آوردن عینک هاش برخلاف تصور بومگیو بیخیال نشد.
حالا در حالی که تهیون وادارش کرده بود روی دست ها و زانو هاش روی تختش قرار بگیره میتونست گرمای بدن پسر کوچیکتر رو پشت سرش حس کنه.
-"ه-هی..صبر کن..من-.."
با بیرون کشیده شدن پلاگ کوچیکی که توی حفرهش بود لرزید.
-"واو..از قبل خودتو آماده کرده بودی هیونگ؟"
فحشی نثار تهیون کرد و با حس منقبض شدن حفرهش نالهی آرومی کرد.
-"خفه شو.."
-"آه..خیلی بد دهنی.."
وقتی پنتیش که روی رون هاش پایین اومده بود پاره شد و بین لب هاش قرار گرفت فهمید که نباید اونجوری با تهیون حرف میزد.
چون که لعنت بهش، پسری که حتی مستقیم به چشم هاش نگاه نمیکرد همچین چیزایی رو از کجا یاد گرفته بود؟
دیگه تحملش رو داشت از دست میداد، بدجوری نیاز داشت حسش کنه.
درست لحظه ای که اومد اعتراض کنه پسر کوچیکتر یه ضرب واردش شد.
نالهی بلندش با وجود پنتی خفه شد و چشم هاش به عقب چرخید.
کل وجودش میلرزید و به بازی گرفته شده بود.
تهیون با شدت داخلش میکوبید و درحالی که با یه دستش به دیکش هندجاب میداد با دست دیگه نیپلش رو مالش میداد.
-"میدونی چیه هیونگ، وقتی برات دونیت نمیکنم و مستقیما دارم به فاکت میدم همه چی بهتره."
ضربه هاش مستقیم روی پروستاتش بود و بومگیو حتی نمیتونست واکنشی جز ناله کردن بهش نشون بده.
-"فاک..تموم مدت وقتی پشت اون اکانت ناشناس بهت دستور میدادم تا با خودت بازی کنی داشتم میدیدمت، میدیدم که فرداش بخاطر حرفای من و درخواست هایی که ازت کردم نمیتونی راه بری."
پوزخندی زد و نیشگونی از نیپل برآمدهش گرفت.
-"و تو..حتی فکرشم نمیکردی اون اتاق لعنتی عایق نداشته باشه نه؟ هیونگ من از وقتی که باهات همخونه شدم نتونستم یه شب رو بدون فکر تو صبح کنم."
پسر بزرگتر فقط ناله میکرد و تقریبا برای کام شدن التماس میکرد چون هربار که میخواست کام شه تهیون کندتر میشد و با گذاشتن انگشت فاکیش روی دیک بومگیو نمیذاشت کام بشه.
-"تموم مدت میدونستم شغلت چیه، و میدونی چیه بومگیو هیونگ؟ دفعه بعدی خودت روی دوربین کام نمیشی، این منم که جلوی دوربین توی تو کام میشم."
با برداشتن دستش پسر بزرگتر بدون کنترل روی جزوه های پخش شدهی روی تخت کام شد و با حس پر شدن حفرهش لرزید.
تهیون به آرومی عقب کشید و با لذت به بومگیوی فاکداپ شده نگاهی انداخت.
-"توی لعنتی..اگه میدونستی چقدر تو نختم بازم انقدر طولش میدادی تا دیک کوفتیت رو بهم بدی؟"
بومگیو غرغر کرد و معترض بهش خیره شد، تهیون متعجب نگاهش کرد.
-"چی..؟"
-"از همون اولش ازت خوشم میومد تهیون اما توی احمق انقدر خجالتی بودی که هر بار ازم فرار میکردی!"
پسر کوچیکتر ناباور بهش زل زده بود و گونه هاش دوباره گر گرفتن.
-"هیونگ..من فقط..-"
"فقط چی؟ میدونی چقدر بخاطر اینکه فکر میکردم ازم خوشت نمیاد گریه کردم؟"
پسر کوچیکتر صدای درمونده ای داد و صورتش رو پنهان کرد.
-"تو فقط..خیلی خوشگل بودی و نمیتونستم بهت نگاه کنم و نخوام که مال من باشی."
برای چند ثانیه فقط سکوت توی اتاق شنیده میشد.
-"اوه..هیونی...نمیدونستم."
تهیون سرفه ای کرد و سعی کرد به هیونگش که با شیطنت بهش خیره شده بود نگاه کنه.
-"نیاز نبود اون موقع بدونی و الان هم..بنظرم بهتره بدونی که روی جزوه هام کام شدی."
نگاه بومگیو لحظه ای روی جزوه های تهیون که خیلی مرتب نوشته شده بودن رفت.
-"قصدشو نداشتم.."
قبل از اینکه بتونه معذرت خواهی کنه لب های تهیون روی لب هاش کوبیده شد.
با ملایمت جواب بوسه هاش رو داد و دست هاش رو دور گردنش حلقه کرد.
با شنیدن جملهی بعدی پسر کوچیکتر خشکش زد.
-"مشکلی نیست میتونی فردا وقتی که دارم روی بدنت مینویسم عذرخواهی کنی."