Neighbour's Kitten
Bobbyساعت به نیمهشب نزدیک میشد و چشمهاش کمکم شروع به سوختن میکردن. کار کردن همزمان به عنوان روانشناس و استاد در دانشگاه مرکزی سئول چیزی نبود که به آسونی بتونه انجامش بده. اما دوستش داشت.
برای همین هم معمولا تا دیروقت کار میکرد. اما نه خیلی دیر که بهش آسیب بزنه. چون...
"هیونگ! کار بسه وقت خوابه!"
نگاهش رو از صفحه لپتاپ گرفت و به هوسوک داد. موهای فندقی و یقه اسکی راه راه سفید و مشکی که به تن داشت بوسیدنی جلوهش میدادن.
اونها کاملا اتفاقی همدیگه رو دیدن. هوسوک سال اول کالجش رو توی همون دانشگاه میخوند. دانشکدهی هنر. همونی که دقیقا براش ساخته شده بود. یونگی یک روز ظهر که آخرین نفر از دانشگاه میرفت متوجه شده بود که یکی از دانشجوها هنوز اونجاست و منتظره.
ازش پرسید که منتظر کیه و اون گفت برادرش. برادرش همون روز بعد یک تصادف، وضعیت وخیمی داشت و تلفنش از دسترس خارج شده بود. اما هوسوک نمیدونست. هیچ ایدهای نداشت که چه اتفاقی افتاده. اون و برادرش به جز همدیگه هیچکس رو نداشتن که از اون سراغ هم رو بگیرن.
بارون شدیدی میبارید و هوسوک حتی چتر هم نداشت. با این حال به سختی قبول کرد که یونگی تا خونه برسوندش. سه ساعت از آخرین کلاس میگذشت و برای یونگی واضح بود که هرکسی که قرار بود دنبال هوسوک بیاد امروز رو نمیتونه. اما خود هوسوک قبول نمیکرد.
در نهایت اینجا بودن. چون یونگی از اون روز نتونست اون پسر رو به حال خودش بزاره. نه بعد از اینکه جلوی خودش از بیمارستان باهاش تماس گرفتن و بهش گفتن که برادرش توی تصادف فوت شده. حالا شش شال از اون روز میگذره.
"باشه کوچولو. برو بخواب، منم الان میام."
با لبخند ریزی جواب داد و توجهش رو به آخرین کلمات پروندهای که داشت مینوشت برگردوند. زیاد طول نکشید تا تمومشون کنه. حدودا پنج دقیقه.
وقتی لپتاپ رو بست و سرجاش برگردوند و سرش رو بالا برد، هوسوک رو دید که بیتوجه به حرفش کنارش روی کاناپه نشسته و سرش رو کج کرده.
"خسته نباشی هیونگ."
هوسوک توی همون حالت لبخند زد و دستش رو روی دست مرد گذاشت. مثل خودش انگشتهای کشیدهای داشت اما حجم و پهنای دستهاش با ظرافت دستهای هوسوک در تضاد بود.
یونگی کمی سر جاش جابهجا شد تا صورتش مقابل پسر قرار بگیره. بوسهی ریزی روی سر بینیش گذاشت که باعث شد هوسوک ناخوآگاه چینی به بینیش بده. بوسههای یونگی همیشه قلقلکش میدادن.
لبخندی زد و انگشت اشارهش رو به وسط عینک یونگی زد و کمی به بالا هولش داد. عینکش رو دوست داشت. جذابترش میکردن.
"بیا اینجا ببینم..."
به پاهاش اشاره کرد که هوسوک به آرومی روی اونا خزید و پاهاش دو طرف بدن یونگی قرار گرفتن. دستهاش رو روی شونههاش گذاشته بود و سرش رو کمی خم کرده بود.
یونگی ناگهان از جاش بلند شد و باعث شد پاهای پسر ناخوآگاه دور کمرش حلقه بشن. حتی توی این حالت کمرش رو صاف نگه داشته بود و این برای یونگی دیوونه کنندهترین چیزی بود که میتونست ببینه.
در اتاق خواب رو پشت سرش بست و هوسوک رو به آرومی روی تخت گذاشت. بعد لامپ رو خاموش کرد، سر جاش دراز کشید و دستهاش رو برای هوسوک باز کرد. هوسوکی که بلافاصله بین اونها جا گرفت و سرش رو روی سینهی یونگی گذاشت و کمی جمع شد. روز سختی داشت و این بهترین پاداشی بود که میتونست بخاطرش دریافت کنه.
"راستی... کوچولو خودتی!"
یونگی چراغ خواب رو روشن کرد و عینکش رو روی میز پاتختی گذاشت. بعد این دستش رو هم به دست مخالفش که درحال نوازش کردن موهای پسر کوچیکتر بود اضافه کرد تا زیر لباسش بخزه و کمر باریکش رو نوازش کنه.
"فکر نمیکنم کوچولو باشم سنجاب. من انقدر راحت توی بغل بقیه جا نمیشم."
"اوه، باید حتما یادآوری کنم که دیشب مست کردی و مثل بچه گربهی همسایه جمع شدی توی بغلم و تا صب-"
"نه!"
صدای خندهی هوسوک بلند شد. دیشب خیلی چیزها فهمیده بود. مثل اینکه وقتی یونگی عصبی و ناراحته، اگه دستش رو ببره زیر لباسش و شکمش رو ناز کنه آروم میشه. عجیب بود ولی درست.
"و اینکه شکمت رو ناز کردم و وسط عصبانیتت خوابت بر-"
"چی؟!"
یونگی با چشمهایگرد شده نیمخیز شد و به هوسوک نگاه کرد. معمولا چیزی از شبهایی که مست بود به یاد نمیآورد و نمیخواست که بیاره. ولی این یکی در عین خجالتآور بودن جالب بود.
هوسوک هم سرش رو بالا گرفت تا بهش نگاه کنه. بعد لبخند بزرگی زد و دستش رو زیر لباس یونگی برد و روی پوست نرم و نسبتا صاف شکمش گذاشت و شروع به نوازش کرد.
"اینجوری. دوستش داری نه؟"
چند لحظه صدایی از یونگی در نیومد، چشمهایش ناگهان نیمه بسته شده بودند.
"ه-ها؟... نه اصلا دوستش ندارم! این چه کاریه اصلا؟ مگه بچهام من؟"
"آها... خب باشه، فکر کنم نباید ادامه بدم."
با لبخند گفت و دستش رو حرکت داد تا از زیر لباس یونگی بیرونش بیاره.
"نه! بزار باشه."
"چرا؟ دوست نداری که."
هوسوک با همون لبخند درحالیکه به چشمهای خسته یونگی که حالا با هشدار باز شده بودن نگاه میکرد، گفت.
"ندارم، فقط دست تو نرمه."
"تو هم که راست میگی."
گفت و اینبار کمی جابهجا شد تا سرش رو روی بازوی یونگی بزاره. بعد نوازش کردن شکمش رو از سر گرفت.
حالا هردوشون روی پهلو خوابیده بودن و هوسوک دید بهتری به چهرهی یونگی داشت. همونطور که نوازشش میکرد، چشمهای از حالت نیمه باز رو به بسته شدن میرفتن.
هوسوک خندید و بدون اینکه بتونه لبخندش رو کنترل کنه، به جلو خم شد و لبهای جلو اومدهی یونگی رو بوسید. یونگی رسما از خستگی و حس خوشایند دست هوسوک رو به بیهوشی بود، اما تونست بیجون همراهی کنه.
"خیلی دوستت دارم هیونگ."
یونگی موفق شد قبل از بیهوش شدن جواب پسر رو بده.
"منم دوستت دارم... خورشید کوچولو."