Need you more
Elinتارهای بلند و تیرهی موهاش صورتش رو قاب گرفته بودن و انگار درست قبل از اومدن به تخت، کشش رو باز کرده بود.
لبش رو گزید و وقتی بیحرکت موندن پسر بزرگتر رو دید، سرش رو کمی خم کرد. این بار موهای هیونجین سر خوردن و چهرش پر خواهشتر از هر زمانی، برای ادامه التماس میکرد.
«فردا ارائه داری، الآن هم دیروقته»
«پس بهتر نیست از استرسم کم کنی چان؟»
قبل از بوسیدن لبهای مرد زمزمه کرد و نوازشوار دستش رو روی دوخت شلواری که همین حالا هم مرطوب به نظر میرسید کشید. تند شدن نبض زیر پوستش رو حس میکرد، کوچولوی حریص دستهاش رو دور گردن چان حلقه کرد و بدنش رو جلو کشید تا بین پاهاش جا بگیره. با لذت و ولع، لبهاش رو میبوسید و دکمههای ریز پیرهن سفید مرد بزرگتر رو باز میکرد.
روی هم لغزیدن لبهاشون، نالههای خفه و نفسهای بلندی که برای کنترل میلِ سخت فشرده شدن تنهاشون به هم، صدایی پر از شهوتی بود که تو فضا میپیچید. اون جرفه اتفاق افتاد، درست وقتی هیونجین فشار انگشتهاش رو بیشتر کرد و این بار بجای نبض عضو مرد عمیقتر توی بدنش فرو رفت.
چان از شر لباسهاش خلاص شده بود، دقیقا نمیدونست کِی، اما حالا فقط ذهنش درگیر زیبایی بدن سفیدی که زیر حریر نازک تکون میخورد، بود.
هیونجین به بازوش چنگ زد و به کمرش موج داد تا بهتر حس کنه، عمیقتر لمس شه و تقریباً اسم مرد بزرگتر رو هق زد. زیر تنش گم شده بود و لبهای چان یک لحظه هم ترکش نمیکردن.
حالا داشت چونش رو میمکید و سمت گردنش میرفت. دست آزادش رو زیر حریر روی تنش فرو برد و با حس برهنگی سینههاش نیشخند زد.
پیرسینگ نیپلش رو توی دست گرفت و آروم کشید.
عادت کثیفی که هیچ جوره ترکش نمیکرد.
چنگ محکمی به باسنش زد و به مکیدن گردن بیلکش ادامه داد.
کار کمی سخت میشد چون مطمئناً رد همهی بوسههاش باقی میموند. هیونجین به زحمت، تنش رو به تخت فشرد و با نگاه خیس به چشمهای تاریک و تیز چان زل زد. انگشتهاش پیشروی بیشتری داشتن و حالا با سرعت کمی دیوارههای تنگ و مشتاق سوراخش رو لمس میکرد.
«خیسه»
سوختن صورتش رو حس کرد. درست میگفت، با هر رفت و برگشت انگشتهاش کمی از خیسیش روی ملحفهی زیرش میچکید.
«نـگـو»
«پس نمیخوای اعتراف کنی برای چی من و انگشتهامو میخوای؟»
وقتی سر تکون دادن پسر کوچکتر رو دید، سر انگشت شستش رو درست از بین خط فاصل سوراخش تا زیر بالزهاش کشید. هیونجین اینبار واضح هق زد و برای بستن پاهاش و بهم فشردن رونش تقلا کرد، با وجود دو انگشت بلند داخلش انقباض پایین تنش رو حس میکرد. بیشتر میخواست، شاید حتی با خشونت بیشتر. لبش رو گزید و بدون این که اختیاری روی صدای نالش داشته باشه، پاهاش رو از هم فاصله داد و پایین تنش رو با موج کوتاهی به دست چان فشرد. تقلاش برای لمس شدن درحالی که لبهاش رو روی هم میفشرد تا چیز خجالتآورب رو داد نزنه جالب به نظر میرسید.
چان تنش رو بلد بود، درست بالای سینش رو مکید. پوست حساس و نازکی که به سرعت کبود میشد و همیشه هم همینطور بود.
کبود.
انگشتهاش رو به آرومی بیرون کشید و با لمس سطحی حفرهی نبضدار و ملتمس پسر فاصله گرفت.
هیونجین میلرزید، یک چیزی درونش کم بود و خیسی بین پاهاش روی تخت میچکید.
«پس پسر من حالش خوبه و بهم احتیاجی…»
«نه..»
مچ دستش رو گرفت و وقتی نیشخند پررنگ روی لبهاش رو دید سرخ شد. دستش رو بالا کشید و دو انگشت خیسش رو بین لبهاش فرو برد، دست دیگهی چان عضوش رو کمی آماده میکرد و همزمان به تقلای بدن هیونجین خیره میشد.
همه چیز زیر سایهی شهوت محو بود، کشیده شدن تنهاشون به هم، جملات خیس و کثیفی که همگی خواهش تنش بودن و لمسهایی که انگار ملایمت رو فراموش کرده باشن، روی پوستش کبودی به جا میذاشتن.
هردو برهنه، هم رو میبوسیدن و هیونجین با لرزشی که از ارگاسم شدیدش جا مونده بود به بدن سست از لذت چان تکیه زد. خسته بود، ضعف بین استخونش میپیچید و گرمای تن مرد خوابآلودش میکرد.
«باید بریم دوش بگیریم.»
نق ریزی زد و وقتی اصرار چان رو دید با تکیه به تنش ایستاد.
بین پاهاش درد میکرد و میتونست سوزش کم حفرش رو حس کنه، متورم و سرخ بود.