NazmeArtes

NazmeArtes

SooriFelfeli

‏تو زمان جنگ سپاهیا یک شعری میخوندن به این مضمون :

ارتش برادر ماست همیشه پشت سر ماست 

حالا چرا اینو میخوندن ، چون میگفتن تو همه حمله ها ارتشیها شرکت نمیکنن و ماییم که همه کارهارو میکنیم ، ما هم بچه بودیم میگفتیم سپاهیا ، که خودمون هم داوطلبانه بینشون بودیم ، راست

Baygani:

‏تو زمان جنگ سپاهیا یک شعری میخوندن به این مضمون :

ارتش برادر ماست همیشه پشت سر ماست 

حالا چرا اینو میخوندن ، چون میگفتن تو همه حمله ها ارتشیها شرکت نمیکنن و ماییم که همه کارهارو میکنیم ، ما هم بچه بودیم میگفتیم سپاهیا ، که خودمون هم داوطلبانه بینشون بودیم ، راست

‏میگن ، تا اینکه در تیر ماه ۶۷ یک شب یکی از بچه های اطلاعاتی که رفیق بودیم و ی ۲،۳ سالی بزرگتراز من بود اومد توسنگر ما و‌گفت فلانی پول داری ؟ گفتم ی ۱۲۰۰ تومنی دارم چطور ؟ گفت بده من ، پولهارو گرفت و ۵۰۰ تومنش رو شمرد و گذاشت جیبش ، بقیه پولهارو بهم برگردوند و ‏نشست رو زمین و پوتینهاشو در آورد و یک جفت کتونی پاش کرد و گفت

- دادا ما رفتیم ، خدافظ .

- کجا؟ 

- رفته بودیم شناسایی عراقیا کل ارتششون رو آوردن پشت تپه های روبرو ، صبح میزنن نسلمونو در میارن ، من واسه آخوند کسکش کشته نمیشم . ( این ادبیات روزهای آخرجنگ بود) و رفت

‏۵:۳۰ صبح بود که توپخانه ما دیگه شلیک نکرد ، خبر آوردن که لشکر ۵۵ توپخانه جابجایی داره و ارتشیها رفتن . خداشاهده راس ساعت ۶:۳۰ صبح عراقیا مثل مور و ملخ ریختن تو دشت ، تا اون روز همچین حجم نیرویی به چشم ندیده بودم ، تا چشم کار میکرد تانک بود و زره پوش و نیروهای ‏مکانیزه و هزاران هزار سرباز عراقی ، لباسها و سلاح هاشون نوی نو بود ، کلاه خودهاشون برق میزد ، همه یونیفورم سبز تیره آستین کوتاه و لباس کامل داشتن ، ماهم که اسلام خار مادرمونو گاییده بود تو اون گرما لباس آستین بلند و لباسهای ذخیم حداقل لاپای همه رو عرق سوز کرده بود ‏به خداوندی خدا از طرف ما ۱ گلوله کلاش هم شلیک نشد ، یکهو کل خط دفاعی خالی شد ، حتی یکنفر واینساد ، همه فرار کردن ، از ارتشی و سپاهی ، هیچ دفاعی ، پوششی ویا پاتکی نبود ، اگر عراقیها میخواستن بکشند ، حداقل ۸۰ هزار نیرو رو میتونستن تو صبح ۲۰ تیرماه ۶۷ بکشن ، هلیکوپترهای ‏عراقی تا ارتفاع ۳،۴ متری میومدن بالای سر ما ولی شلیک نمیکردن و ما مثل گله بی چوپون فرار میکردیم ، سالها بعد که اسرا آزاد شدن بعضی از دوستامون که آزاد شدند گفتن میدونید چرا عراقیها نکشتنمون ؟ گفتم نه 

گفتن : بهشون دستور اکید داده بودن نکشن ، بلکه باید اسیر میگرفتن

‏که توی مذاکرات صلح با اسرای خودشون تاخت بزنن . 

  منظورم از گفتن این خاطره ۲ چیز بود .

۱. در اون حمله هزاران ایرانی (بنابه گفته سپاه ۹۰۰۰ نفر) از شدت گرما و خستگی و تشنگی کشته شدن ، اما ۱ نفرشون ارتشی نبود ، ارتشیها توی اون صحرای محشر تنها گروهی بودن که انظباتشونو از

‏دست ندادند و سربازاشونو با نظم و در رسته و به ستون عقب بردن اون هم حدود ۹۰ کیلومتر پای پیاده و تقریباً قدم دو . کمترین اسیر رو هم دادند . چون منظم بودن و در انظبات کامل بودن ، کشته ها و اسرا همگی از سپاه و بسیج بودن ، چرا که فرماندهانشون در ثانیه های اول حمله عراق پریدن ‏تو تویوتاهای 3Fشون و الفرار . در حالی که فرماندهان ارتش از سرجوخه تا سرگروهبان و ... سرنوشتشون رو با سربازای وظیفه گره زدند .

آره داداش من وسط خون و آتشِ جنگ انظباطِ ارتش رضاشاهی رو به چشمم دیدم ، حالاهم که دارم اینا رو مینویسم چشمام خیس خیسه ، اونجا بود که فهمیدم ‏وقتی فرمانده پابه پای سربازش راه میره یعنی چی ، اونجا به چشمم سرهنگ و سروان و سرگردهایی رو میدیدم که وقتی خسته میشدیم و مینشستیم با لگد و کتک بلندمون میکردن و راه میبردنمون (من بسیجی بودم) و با اینکار مانع مرگمون شدند . اونجا بود که فهمیدم رضا شاه پا بپای سربازهاش ‏تو کوه و کتل و دشتها و جنگلهای ایران چی کشید که اینطور کمر همت بست به آبادانی کشورش . سالها بعد کتاب سفرنامه خوزستانش رو خوندم و کلمه به کلمه اش رو لمس کردم ، من به شخصه اگر امروز زنده ام جونم رو مدیون اون استوار و سروان پیاده نظامی میدونم که با لگد و اردنگی بلندم 

‏کرد و مجبورم کرد راه برم .

  چند روز بعد که بچه ها برای جمع کردن اجساد رفتند (عراقیها اجازه دادند بریم جنازه جمع کنیم) توی دشت تا چشم‌کار میکرد جنازه ایرانیهایی بود که افتاده بود ، اون قسمتهایی از بدنهاشون که مقابل آفتاب بود ، خشک شده بود (انگار مثل جنازه این ‏فراعنه که مومیایی شده اند) اما اون قسمتهایی که در مقابل آفتاب نبود عین گوشت آبپز یک روغنی ازش خارج شده بود وتا چندین متر اونطرفتر رفته بود و نمیشد بلندشون کرد گوشتشون میریخت ، هیچکس تیر وترکش نخورده بود . اونجا بود که معنی ارتش پشت سر ماست رو فهمیدیم . 

نتیجه دوم که میخام بگیرم ‏ازاین داستان برمیگرده به چندهفته بعد،همون آدمهایی که فرارکردند،همونهاکه بدون شلیک ۱ گلوله عراقی خط دفاعی ایران روشکستن، وقتی اعلام شدمجاهدین ازقصرشیرین وارد ایران شده اند همگی برگشتن برای دفاع ، آنها که خاک دادند به صدام ، حاضر نشدن ۱ سانتیمتر از خاکشون بیفته دست ‎#مجاهدین_خلق 

‏و راه کرمانشاه به قصرشیرین رو کردند قتلگاه مجاهدین .

به مجاهدین میگم ، هنوز هم د


یر نشده ، این تجربه رو دوبار کرده اید ، میتونید یکبار دیگه هم تکرار کنید 

خدارو چه دیدین ، شاید اینبار انقدر بی غیرت شده باشیم که مملکتمون رو بدیم دست شما


Report Page