مرگ و انقلاب زندگی
کانال نقدآگین— نقد چهار کد اشتباه، به بهانه انتخاب محمد مرادی
فریدون فرخ

مرگ سوژه میتواند یک انتخاب باشد، همانگونه که خواب؛ هرچند تولد تدریجی سوژه، «جبرن» سوژهٔ انتخابگر را میسازد؛ همانگونه که بیداری موقتی از خواب تا موعد خواب بعدی، عمدتن بشکلی جبری و بدون ارادهٔ سوژه رخ میدهد.
سوژه (من هر یک از ما)، اگر با مفروضات الاهیاتی بدان ننگریم، امری تمامن برساخته و موقتیست. درحالی که در نظر اول، چند میلیارد من بر روی زمین نفس میکشند، اما صرفن یک حیات-آگاهی رازآمیز است که در فرم جامعهٔ انسانیاش، بشکلی تکاملی و تدریجی، دارای منهای زبانمندی شده که با ذهن زبانمند، برای خود، هستیای محدود و جداگانه از طبیعت تصور میکند؛ هستیای که به بدنش محدود است: با بدن زاده شده و با پیری بدن پیر میشود و در نهایت میمیرد؛ اسطورهای رایج که واقعیت محض میپنداریم و نهایتن آن را با قصههای ادیان قدیم و جدید، تمدید میبخشیم؛ قصههایی که از بقای ابدی سوژهای برساخته و محدود و موقتی میگویند تا سوژه دچار تنشهای بحرانساز کمتری شده و در جامعه، به کارکرد خود ادامه دهد و جامعه نیز بدین طریق، با خطری در بقای خود مواجه نشود.
بعنوان کسی که هر از چندی به خودکشی فکر کرده و میکنم و نگاه رایج به آن و نگاههای مثبت و منفی غالب و جزمی پیرامون زندگی را نیز ضرورتن نگاهی معقول نمیدانم و مرگ انتخابی را هم ضرورتن بد نمیپندارم، اما تصور میکنم محمد مرادی، اگر میتوانست فقط کمی فلسفی-تاریخیتر به جهان بنگرد، در این انتخاب کشیده نمیشد.

باور دارم که ۴ کدگذاری-کلیشه رایج رسانهای-فرهنگی-سیاسی زیر در این انتخاب دخیل بودهاند:
کد اول) «امر سیاسی بسیار مهمتر از زندگی شخصی و خانوادگی من است»، «تا ایران از آخوندها رها نشه، نمیتوانیم تجربه معنامندی از زندگی و نوعی از سعادت «خلق معنا» را تجربه کنیم»، «نمیتوانیم شاد باشیم و شادی کنیم؛ وقتی مردممان، برای چیزهای ابتدایی، در حال کشته شدن، کور شدن، شکنجه و باتوم و شوکر خوردناند و...».
درحالیکه هزار و یک تراژدی بشکل روزانه و ثانیهبهثانیه، در تاریخ جهان رقم خورده و میخورد و خواهد خورد، ولی قرار نیست هیچ بشری، مغزش را به این حجم از اخبار شر جهان، گشوده بگذارد و خود را از خندههایی از ته دل، به آغوش کشیدنهایی صمیمی، رقصیدنهایی جانانه، بوسیدنهایی بیامان، تماشا کردن چیزهای بظاهر سادهای چون شبنم و گربه و همسر و دستفروش خیابان، بوییدن همسر خویش و غذایی که با دستان زیبایش آماده کرده، لطیفهای تازه گفتن و ... بازایستد و زندگی کردنش را مشروط به امری استثنایی در تاریخ کند.
جهان جدا از یکسری شرور غیرقابل رفع، یکسری شرور قابل رفع دارد، ولی امکانات ما نیز بس محدود است و برای کاستن از شرور جهان، ما بعنوان بخشی از جهان، باید زندگیای با تمامیت و شادیای دمادم کنیم و در زندگی حضوری با شدت داشته باشیم؛ حضوری که غم مرکز آن نمیتواند باشد، ولو در وسط جنگ و قحطیای فراگیر باشیم؛ چرا که غم ما را در نهایت از پا در میآورد اگر مرکز زندگیمان شود.

کد دوم) «ما ایرانیان نمیتوانیم تغییرات اساسی را با دستان خودمان رقم زنیم. غربیها برای خود وظیفهٔ کمک به دیگر ملل را قائلاند و در این زمینه حد و مرزی ندارند و باید کارهایی اساسی بکنند، وگرنه ما بیجهت کشته میشویم»؛ حتا بعضی از ما حاضریم مکرر آرزو و درخواست تهاجم نظامی کنیم، ولی نکوشیم تا خودمان کمی جدیتر، رادیکالتر، آوانگاردتر و خلاقانهتر از قبل مبارزه کنیم و سبک زیست مألوفمان را به سبک زیست جنگی-مبارزانی برای بازپسگیری میهن از غاصبان تغییر دهیم.
چرا مخاطب محمد مرادی، به جای دول خارجی، بازیگران و هنرمندان و روشنفکران و ورزشکاران و بازاریان و معلمان و کارگران ایران نشد و او این بخش را کوچک انگاشت؟ چرا سوژه ایرانی که چنین از جانگذشته است، نمیخواهد سوژههای ایرانی مشهور را به مهاجرتی جمعی دعوت کند و از هر گونه همکاری و امتداد نظم موجود و سکوت منع کند؟ مهاجرتی ارزشمندتر از این مهاجرت جمعی هست؟ آیا مرجعیت این طیف و تاثیری که میتوانند در تسریع پیروزی جنبش و کاستن از هزینههای مردم بگذارند، کمتر از تاثیر مرجعیت سنتی آخوندها تا همین نیم قرن قبل دارد؟ و البته برای این دست کنشگریها نیز، مرگ خودخواسته شاید آخرین انتخاب باشد و نه بهترین انتخاب و اولین انتخاب یا تنها انتخاب.

کد سوم) «ویرانی روانی»ای است که با سیاست خطای (یا بیسیاستی) رسانههای فارسی به مخاطبان، با نشر اخباری خاص و ویرانگر به شکل وسیع، بجای «ایجاد و تقویت خشم هدفمند منجر به عمل رهاییبخش»، تحمیل میشود.
اخباری که نهایتن بدرد مخاطب جهانی میخورد و هیچ سودی برای مخاطب فارسی ندارد، ولی با جزئیات وحشتناک و خیرهکنندهای (که در فیلمهای ترسناک مشابهش را میبینیم و نه اخبار) بشکل گستردهای نشر میشوند (حتا بدون کمینه هشدار و دعوت جدی به پرهیز در مورد اینکه برای عموم مردم مناسب و مفید نیست و...)، و بدون کمترین مسولیتپذیری نسبت به عواقب نوع روایتگری منفعلانه که بیشتر ترسزدگی و اندوه را به مخاطب تلقین میکند تا خشم برای عمل و انتقام؛ خصوصن وقتی به روزهای خاص فراخوانی عملی نزدیک میشویم، این اخبار بشکل حیرتآور و تصاعدی افزوده میشوند؛ چه از جهت تعداد، چه از جهت عمق خشونت و سبعیت و جزئیاتی که بازگو میشوند.
وقتی اپوزیسیون مسولیت حداقلی ساخت یک رسانه ملی-مبارزاتی مستقل فراگیر را بعهده نمیگیرد، معلوم است که باید با دهها رسانه مشابه که هم برای بقای ج.ا فعالیت زیرپوستی میکنند، هم برای منافع ملی دول بیگانه، روبرو باشیم. رسانههایی که بیشتر، بدرد «فلج روانی» و «سرکوب نرم» و اجرای تاکتیکهای «جنگ روانی» علیه مردم میخورند، تا مجرایی برای «فهم صحیح جهان» و «به پیش بردن مبارزه سیاسی رهاییبخش»؛ رسانههایی که رساننده (به اتحاد و آزادی و شجاعت) نیستند، بلکه «درهمکوبنده» و «ازهمگسلنده»اند و مخاطب عام، با کمترین آمادگی و گارد دفاعیای (حداقل مشابه مواجههاش با رسانههای ظاهرن و باطنن حکومتی) از آنان، بسادگی و بدون کمترین دید انتقادی-تحلیلیای تاثیر میگیرد.

کد چهارم) «مبارزه با حکومت اسلامی، مبارزهای ساده و کوچک و ۴۴ ساله است و ما صرفن با «یک حکومت» طرفیم، نه «یک فرهنگ، زیستجهان و گفتمان قدرتی به درازای تاریخ»، که نوعی از معنامندی زندگی را برای پیروان آن فراهم کرده و به همین خاطر، با وجود کثرت بالایی از جنایات بزرگ مبتنی بر نصوص دینی در قرون متمادی، خود را بعنوان گفتمانی بیبدیل در اذهان عوام طرفدار خود و حتا مخالفانش جا زدهاست».
وقتی حریف را کوچکتر از واقعیتش میپنداریم، از سلاحها، امکانها و ضرورتهای متنوع مبارزه ناآگاه میمانیم و ابعاد مبارزه را جدی و اساسی نمیفهمیم؛ عظمت حماسی این مبارزهٔ بزرگ تاریخی-تمدنی و عظمت نقش خودمان را درک نمیکنیم و به نقشی که هریک از ما به سهم خود میتوانیم، در سوراخ کردن این زندان بزرگِ «معنامندی کاذب زامبیساز» ایجاد کنیم، التفات نمییابیم؛ به اینکه عمر تکتک ما بسیار بسیار ارزشمند است و برای زمین زدن یک تاریخ دراز از توهمات زامبیساز، باید حماسهٔ جمعی مداوم و جنگی تاریخی را به پیش ببریم، التفات نمییابیم؛ آنگاه عجول میشویم و بیطاقت، مضطرب میشویم و افسرده، و میخواهیم هر چه زودتر آزادی را ببینیم.
درحالیکه خود آزادی اتفاقن، صورتی اغواگر و آرامشبخش ندارد. آزادی به ما معناهایی «بستهبندی شده» و «آماده» و «فرامین مشخص و مقدسی از بالا» تقدیم نمیکند. آزادی بهشت برین نیست؛ رهایی از بهشت و وارد شدن به کارگاه رازآمیز زندگی و خلق و خطر لحظهبهلحظه است.
آزادی حتا یک زمان و موقعیت خاص در آینده، یعنی زمانی که آخوندها فرار کردهاند و حکومت بعدی به تدریج تشکیل شد، نیست. آزادی یک آرمان پایانیابنده نیست؛ یک «انتخاب و راه» است که تا انسان انسان است، میتواند آن را برگزیند و برای آن هزینه بدهد. «مسؤلیتپذیری و انتخابگری» یک امکان رفاهی نیست برای مصرف و لذت و بلعیدن هر چه بیشتر؛ بلکه «هزینه دادن و فدا کردن» چیزها است بپای امری که در هر موقعیت، «والاتر» مییابیم.
کل تاریخ دنیای مدرن، در مقایسه با تاریخ سنت و «مکانیزمهای معنابخشی» آن، تقریبن یک پریود بسیار کوتاهتر از چند چشم بر هم زدن است. در جهان سنت، معنای زندگی و جهان، با سادهترین-سریعترین روش استدلالی (شبه استدلال و مغالطه) بدست میآمد. اساسن پرسشی اساسی برای انسان سنتی مطرح نبود و امکان پرسشگری و دغدغهٔ حقیقت داشتن، برایش بسیار کم مهیا میشد. نظام کنترل جامعه سنتی، سادهترین وجه نظام کنترل و تنبیه بود. زنان و مردان به سادهترین وجه تقسیمبندی میشدند و کنترل؛ سنگسار و حجاب و قطع دست و شلاق و... همه نمایانگر آن ذهنیت معنایاب ساده، تنبل و بردهصفت انسان سنتیاند.
هیچ رنج اساسیای در انسان سنتی نمیبینیم، جز دردهای زندگی روزمره و حس گناهی در بخشی از مردم و ترس از اینکه خدایان، روح آنان را مشابه این دنیای دردآلود به انواع درد و رنج مبتلا کنند.
رنج مواجهه با تنهایی، مسؤلیت انسان بودن با وجود میرایی محتوم، نادانی بیپایان و عدم امکان راهیابی به حداقلی از ادراک حقیقت هستی و زندگی و... بسادگی با نظام معنایی دین پس زده میشوند؛ آنقدر پاسخها دمدستیاند و پرسشها اندک، که انسان سنتی گویی، در پاسخهای کارخانهٔ معابد، از پیش و در همان آغاز کودکی، غرق شده و مردهاست.

مواجهههای انسان سنتی غرق شده در زندان معنایی اسلام و تفکر شیعی، با پدیدههای بکلی نو، از همین سنخ است. مواجهه انسان مرده (با بمباران و مغزشویی از اذان در گوش دوران نوزادی تا تلقین لحظهٔ کفن) که با سادهترین و پوسیدهترین توضیحات و جوابها که پرسشمندی انسانیاش را از اساس مختل کرده و دیگر پرسشی رادیکال و رنجی ویرانگر و جانسوز ندارد و در توهم دانایی غرق است و میداند «غایت کجاست، راه چیست، راهبر کیست، چند طبقه و مرحله در مسیر هست و هر طبقه چند واحد و منزل دارد و در نهایت قرار است همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود»: جاودانگی لذت! امری پارادوکسیکال که کمترین پرسشی در ذهن انسان سنتی ایجاد نمیکرد؛ مگر لذت اگر فقط کمی طولانیتر شود، به رنجی ویرانگر و غیرقابل تحمل بدل نمیشود؟ مگر اساسن لذت معنا تولید میکند؟ مگر لذت خود ناشی از بدنمندی و محدودیت و میرایی نیست و مکانیزمی برای حفظ بقای بدن در طی فرسودگی روزافزونش؟ و...
اینکه هنوز مجازات شلاق (آن هم برای اموری طبیعی چون نوشیدن شراب، مخالفت سیاسی، نداشتن حجاب و...) مجازاتی بدیهی است و نه امری شرمآور و مایه وهن دینداران و علمای دین و حکومت دینی؛
اینکه هنوز مخالف سیاسی حتا به رسمیت شناخته نمیشود و خیابان، نباید برای مردم صاحب آن سرزمین، امن و آزاد باشد، بلکه بسادگی قتلگاه یا محل خالی کردن چشمهایشان میشود؛ اینکه هنوز دست دزد بریده میشود؛ اینکه هنوز حاکم نمایندهٔ خدا تصور میشود و نه کسی که حب قدرت و استیلایش از دیگران بیشتر است و از اینرو، خطرش بیشتر و ضرورت نظارت و پرسشگری و نقد آزاد او بیشتر، و باید کارآمدیاش با ملاکهایی مشخص و شفاف سنجیده شود و در صورت ناکارآمدی، به سهلترین وجوه و زودترین زمان ممکن عزل شود و... همه و همه از این ناشی میشود که ذهن سنتی، پرسشمند نبوده و نیست؛ با انبوهی جواب واحد مشخص پر شده و به سادهترین روش ممکن مدیریت میشده و اسم همهٔ اینها «امر الاهی و دین و معنویت و کلام خدا» گذاشته میشدهاست.

پس برای تغییر این زیستجهان، ما با یک انقلاب سیاسی صرف طرف نیستیم. ما با یک انقلاب فرهنگی-تمدنی طرف هستیم. انقلابی که نیازمند تغییرات بنیادینی در مواجهه انسانها با مسائل مختلف حیات است. این به معنی این است که ما باید بسیار صبورتر و مقاومتر باشیم برای مبارزه سیاسی، و برای این امر، بسیار بیشتر از حدی که تا امروز فعالیت کردهایم، برای آیندهٔ خودمان برنامه برای کنشگری، مطالعه، تفکر، ارتباطگیری و گروهسازی و... داشته باشیم.