ایران فرهنگی، در برابر ایران سیاسی
کانال نقدآگینبا نگاهی به نقد علینجات غلامی بر شروین وکیلی
دوستدار ایران

رستم با تمام کاستیهایش، در جایگاه یک انسان، سمبل برخی از بزرگترین ایدهآلهای فرهنگ ایران است؛ ایدهآلهایی مانند دلیری، پيوندآفرينی، تاریکیستیزی، روشنیجویی، ديوستیزی، گیتیآرایی، جادوشکنی، دادخواهی، آشتیجویی، رزمآوری، جستجوگری، بزمخواهی ، اندازهمندی و صد البته، "آزادیخواهی"، که رستم در جایگاه پهلوانِ «ملت»، در تلاش نستوهانه برای کالبدبخشی بدان، نسبت به هر شاه پتیارهای، بیشیجویی و سرکشی میکند و خود را فراتر از او مینشاند.
«ملت» در چهرۀ پهلوان خود، بیشجویی خویش را نسبت به هر نظام سیاسی نابکاری، در هر ریختی، به نمایش میگذارد. نظام سیاسی، نباید نمایندۀ «سرفکندگی ملی» باشد، وگرنه مردم و پهلوانان، به کردار ارزیابان و خواهندگان، در برابر آن میایستند. «ملت» ایران، در شاهنامه «ملت» شورش است (بنگرید به داستانهای جمشید و ضحاک و نوذر و ...). هر نظام سیاسی زشتکارهای، در نهایت در برابر مردم، باید خاک در دهان افکند.
با این حال، نغز این است که در متن بسیاری از آثار زرتشتی، یا نامی از رستم نمیشنویم، یا این متون، نام خاندان زال را به زشتی میبرند (برای نمونه: در «بندهشنِ» فرنبغ دادگی). حال پرسش این است که کدام یک، بیشتر بازنمایانندۀ متن فرهنگ ایران و تجسم ایدههای عامۀ مردمند، «بندهشن» یا نگارۀ رستم در اساطیر و داستانهای مردمی؟
هر پژوهندۀ فرهنگ ایران، باید از خود بپرسد که اگر متونی مانند «بندهشن، دینکرد، نامه تنسر» و غیره، تنها بازنمایانندگان فرهنگ باستانی ایران و یگانه متون بایسته برای داوری دربارۀ فرهنگ ایرانی هستند؛ چرا در شاهنامه، تقریباً، هیچ اثری از رنگ و بو و حال و هوای چیره بر این متون، نمیتوان یافت؟ چرا شاهنامه کتابیست پیراسته از فقه و حدیث و چرا تصور آن از بهترین نظام سیاسی، در انتقاد از هر نظم سیاسی مستقر و موجودیست و آن را به نقد میکشد؟ چرا کیخسرو را نمیتوان به این یا آن شاه نیک یا دیوسیرت ساسانی کاهش داد؟ چرا در نگارۀ او، همیشه چیزی بیش از هر نظام سیاسی مستقری هست و مفهوم این «بیشبودگی» چیست و از کجا میآید؟ چرا کیخسرو بهمثابه یک «کیانی» تا همین امروز «ادامه» مییابد؟ و اگر نیک نگریسته شود، به مثابه داور و ارزیاب هر نظام سیاسیِ در اکنون موجود و مستقری عمل میکند. آیا فقط بهخاطر «نژاد و تخمه و قدرت» اوست؟ یا در کیخسرو پای چیزی بیش از این مفاهیم کلیدی در الگوی سیاستورزی ساسانی در میان است؟ چرا نگارههای شاهان آرمانی و پهلوانان بلندپایه، با نظامهای مستقر، دچار «تنش» میشود؟ چرا نمیتوانیم (حتی با توجه با ساختار سلسلهمراتبی نظام ساسانی) کیخسرو و گودرزیان در شاهنامه را با امثال «تنسر» از یک جنس بدانیم؟ چرا «جمشید شادخوار» با «جمشید پادشاه» در تنشی بنیادین و شاید هرگز رفع نشدنی است؟
پژوهندۀ ایرانشناس، باید بیش و پیش از هر چیز، معنای این «تنش» را دریابد. بدون آن، سقوط در وادی افراط و تفریط حتمیست. افراطِ همهچیزسازی از ایران و تفریط هیچسازی از آن.
در ایدههای بنیادین فرهنگ ایران، وجهی «کرتیکال» هست که بسان «داور» هر زمانهای عمل می کند و در زهدان این ایدهها وجهی زنده است که ضمن نقادی از خود این ایدهها، در عین حفظ، آنها را به نسلهای بعدی فرا-میفکند. رمز باززایی فرهنگ ایران، با وجود همه توفانهای بلا و مصیبتی که در طی اعصار، این سرزمین را در-نوردیدهاند، در همینجاست.
متن فرهنگ مردم، بیشتر در این «تنش»ی خود را نمودار میسازد که بین شاه و مردم و مردم و موبدان موجود، بودهاست؛ تنشی که هنوز هم در زهدان فرهنگ ایران پابرجاست و در هر کشمکشی که بین مردم و نظامهای سیاسی در میگیرد، بهنحوی خود را بروز میدهد؛ تو گویی فریدونی در برابر ضحاکی درفش پیکار افراختهاست.
در هر ایرانی، جمشیدی دو پاره است؛ جمشیدی شادخوار، در برابر جمشیدی فرماندار. سرتاسر شاهنامه، بسان مهمترین نامۀ فرهنگ ایران و نمودگار فرهنگ ایران در وجه غیرایدئولوژیک آن، گواه تنش بین مردم و شاهان در راستای دستیازی به شادمانی و خرمیست.
شاهنامه، نامۀ شاهان نیست؛ بیشتر از آن، نظر به ایدۀ «بهترین شهریاری»، نقدنامه شاهان است و این وجه انتقادی، بازتاب ایدهآلهای فرهنگ ایران، در برابر هر نوع "سیاست دروغین" است. ملتی که ویژگی بارز آن، تثبیت نشدن در هیچ حکومتی و یکی نشدن با آنهاست؛ این یکی از بزرگترین ایدهآلهای فرهنگ ایران است؛ ایدهآلی که بر مبنای آن، مردم هیچ گاه در یک نظامی سیاسی تثبیت نمیشوند و بدان تقلیل نمییابند؛ هر چقدر هم که نظامهای سیاسی بکوشند، مردم را با خود یگانه کنند، مردم با آنها یگانه نمیشوند و دقیقا بههمین دلیل است که تقلیل فرهنگ مردم ایران به «اشکال نظام سیاسی»، بدترین راه فهم این فرهنگ و ایدههای محوری آن، در شکستها یا پیروزیهای آن است.
پژوهندۀ فرهنگ باستانی ایران، با ارجاع به آنچه از گذشته در اکنون «رسوب» کردهاست، بیشتر میتواند متن فرهنگ مردم ایران را بشناسد، تا با ارجاع به متونی که فقط یکی از ابعاد و یکی از گرایشها در دل این فرهنگ را نمایندگی میکنند. چیزی سادهاندیشانهتر از تقلیل فرهنگ مردم به شیوهنامههای حکومتی نظامهای سیاسی نیست؛ برای نمونه، نوروز را چگونه میتوان با ارجاع به شیوهنامههای حکومتی فهم کرد؟
با این حال، همین وجه از فرهنگ ایران، محمل ایدههاییست که مردمان ایران در سایۀ آنها، آگاهانه یا ناآگاهانه، همۀ نظامهای سیاسی را ارزیابی کرده و به پرسش کشیدهاند؛ از طرف دیگر، حتی بدترین حکومتهای ایران و نوروز-ستیزترینهایشان نیز، ذیل نفوذ پرقدرت این وجه از فرهنگ ایران، بهمعنای دقیق کلمه «ناچار» بودهاند به اقتضائات آن، «تسلیم شوند» بیآنکه «بخواهند».
نمونهاش را در پیکارهای پیدا و پنهان آنها با آیینهای جشن ایرانی و در همین چند وقت اخیر، با جشنهای چله و سوری و نیز تلاش همیشگی آنان برای درآمیختن جشنهای نوروزی با آیینهای سوگ میبینیم.
«هیچ/همه»چیزسازی از ایران، دو روی یک سکهاند؛ برای نمونه، میتوان سربسته، خسرو پرویز و شیوهنامههای اداری و سیاسی وزیران او را، هرآنچیزی دانست که فرهنگ باستانی ایران، میتوانسته به بشریت عرضه بدارد؛ یک نظام سیاسی آشموغستیز که هیچ پیوندی با ایدههای مدارا و مهماننوازی و جشن و رامش و گشودگی به روی دیگران ندارد.
با این حال، چنین پژوهشی، پژوهش فرهنگ ایران با چشمانی کوژ است. آنقدر که شعر و سرود و موسیقی و هنر رامتین و بامشاد و سرکش و نکیسا و باربد، نمایندۀ فرهنگ ایرانی هستند، ساختار سلسلهمراتبی نظام ساسانی نیست. از این گذشته، خسرو پرویز و باربد، هر دو را باید به محک آرمانهای شادخوارانه و موسیقیپرستانۀ فرهنگ مردمی ارزیابی کرد که در بیشتر الحان سیگانۀ باربد، بازنموده میشود، نه برعکس. آرمانی که آن را در تلاش بهرام گور برای بزمآمیز ساختن هر کوی و برزن ایرانشهر، در اثر خواست مردم میبینیم. این پژوهندگان، براستی تاکنون با خود اندیشیدهاند که "هفتپیکر"، نمایندۀ کدام آرمانهایند؟ آرمانهایی که شاه ایران، با نوعی گشودگی به روی تمامی "ملت"ها، میخواهد در پناه آنان بیارمد؟!
پژوهندگانی که فرهنگ ایران را به نظام سلسلهمراتبی ساسانی کاهش میدهند، لااقل باید مواظب باشند که برخی از استخواندارترین کسانی که آنها را نمایندۀ فرهنگ "ایرانی-اسلامی" میانگارند، بزرگ بزمنامهنویسانی چون نظامی گنجوی، نمایندۀ فرهنگ ایران در وجوه ایدهال آن هستند؛ یعنی نمایندۀ ایران فرهنگی، ایران عامۀ مردم نه ایران سیاسی!
برای نظامی، خسرو پرویز صرفنظر از این که شکل نظام سیاسیاش چگونه بودهاست، نمایندۀ ایدههاییست که ایدههای اصلی فرهنگ ایرانی هستند. ایدههایی که آنها را فقط برای شاهان بازآرایی نکردهاست، بلکه مخاطب اصلی آن تا به امروز نیز، مردم عادی کوچه و بازار بودهاند؛ مردمی که بهدلیل پیوندهای تاریخیشان با این ایدهها و زیستن در سایۀ بیرق آنها، با آنها انس و الفت داشتهاند و خواهند داشت.
نظامهای سیاسی، افقی یا عمودی، میآیند و میروند، اما مردم و ایدههایشان میمانند. قرنها پس از تبدیل شدن ما به خاک گل کوزهگران و بردمیدن سبزه از خاک ما، مردمان ایران، همداستان با نیاکان فرهنگخو و "شادی آرا"ی خود، دستافشان و پاکوبان، همآواز با حافظ، خواهند سرود که: «سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود، که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند!»، ایده هایی که چیزی جاودان در درون خود دارند و از باد و باران گزند نمییابند.
اینها ایدههای هائومایی و جمشیدی فرهنگ ایران هستند که چونان سیمرغ گستردهپر، بر فراز مردمان نسلهای پیاپی، به پرواز در-میآیند و با بارور ساختن ابرها، بذر جانهایشان را با آن نوشاب ابدی دریای فراخکرت آبیاری میکنند. آن «بد بیوه گرگ قحبه بیغم» ، آن دختر پانزدهسالهای که زیباترینِ همۀ زیبایان است، بر فراز زاگرس استوار، با سرود رقصی که هر مسیحایی را از خواب زهد بیدار میکند و به پای کوبیدن و دست افشاندن وا-میدارد، در جایگاهی که "تهی از والی" و "خالی از یاد شَه" و قیصر و فغفور و هرمز و داراست، ایرانیانی که در گردونۀ زمان پدید میآیند و یکان یکان به ژرفنای آن فرو-میشوند را، چونان مادری دلواپس فرزندان میپاید. بذر این ایدهآل، با هر تولدی، در نهفتِ هر ایرانی کاشته میشود و زمانی را انتظار میکشد که ایرانی، به خود آید و سرود رقصی دیگر سر دهد و در بارگاه آن صنمی که با هزار غنج و دلال، چون دلبران دلاویز و لعبتان ختاست، گهی به زخمهٔ سحرآفرین رگ چنگ بزند و گهی بر دست ساغر صهبا بگیرد.
باری، این است ایران فرهنگی، که با ایدهآلهای جمشیدی خود، در هاون هزارهها، شاخههای هائوما را میکوبد تا شیرابه مستیزای زندگیخواهی را در زهدان آن پرورش دهد.
همین ایدهآلهای هائومایی هستند که یکراست، گاهان و هوم یشت را به فردوسی و خیام و حافظ، و اینان را به جنبش "زن، زندگی، آزادی" پیوند میدهند. ایرانیان در رستنگاه فرهنگ خود، زندگی و شادی را میخواستند و هنوز هم آن را میخواهند.
مردمان ایران، در کتیبههایی مانند کتیبه بیستون نیز، چیزی را که ارج مینهند، همین فلسفۀ شادیدوستی و شادیپروریست. فلسفهای جاودانه که در برابر اندیشۀ دردآفرینی و سوگگستری، پدید آمد و جهانیان را به رهایی جانها و جهان از درد، تا آنجا که ممکن است، برانگیخت.
این ایدهآل درد-زدایی، نهتنها زنده و زاینده است، بلکه داور و محکی همیشگیست که زایایی و زایندگی هر نظام سیاسی را میتوان به آن سنجید. خدا نیز باید برای انسان، شادی و رامش به ارمغان آورد، وگرنه حقی به خدا بودن ندارد و اهریمن است.
کمتر مهم است که یک پادشاه در یک متن یا سنگنبشته، چه مینویسد، بلکه امر مهمتر، تشخیص «صدای مردم» در همان نوشته است و در کتیبهای مانند بیستون، مردم خدا و نظام سیاسیای را میخواهند که آفرینندۀ شادی و پدیدهآورندۀ رامش باشد.
کوروش و داریوش و غیره را باید با این ایده آلها سنجید و ارزیابی کرد، نه برعکس؛ ایدهآلهای کلیدی نظام سیاسی هخامنشی، در بنیاد خود، جمشیدی بودهاند. پرسش درباره کامیابی یا شکست این یا آن شاه یا شاهنشاه ایرانی، فرع بر این فلسفه عظیم انسانیست. آیا این ایران، ایرانی که با چنین ایدهآلهایی خود را به روی جهان گشوده نگاه میدارد، ایرانی «فاشیستی»ست؟ هرگز!
نخستین سخن «جان»، در جهان ایرانی، «نعره»ای بود سرزنشوار خطاب به خدا که، «من درد می کشم، کیست که مرا از درد برهاند؟». ایران درداندیش و پژوهندۀ دردِ هر زالِ بهخود-وانهاده و هر بیژن افگاری، از دوردستها و در ژرفنای تاریکیها، ایرانی فاشیستی نیست، نبودهاست و هیچ گاه نمیتواند بود!
پی نوشت: نگارنده، واژه ملت را دانسته و آگاهانه داخل گیومه گذاشته است، تا مفهوم «ایرانی بودگی» و «ملیت» با مفاهیم جدید و مدرن آنها خلط نشود.