اسطورهها چگونه آغاز میشوند؟
کانال نقدآگین— پارهٔ سوم کتابِ «اینهمه خدا؛ راهنمایی برای مبتدیان»، اثر پروفسور ریچارد داوکینز
(قسمت ۲/۲)
🖌 #ترجمه_اختصاصی نقدآگین: #بابک_ایرانی

“مورمونیسم“ یکی دیگر از فرقههای کموبیش نو است که ناساز با فرقههای “جان فروم” یا “بار”، یا “الویس بازگشته ازدنیای مردگ” در سراسر جهان گسترش یافته و توانگر و توانمند شدهاست. بنیانگذار آن مردی از ایالت “نیویورک” به نام “جوزف اسمیت“ بود.

او ادعا داشت که در سال ۱۸۲۳ فرشتهای به نام “مورونی“به او گفت که چند ورق زرین را که نوشتهای باستانی بر روی آنها بود، از جایی بیرون بیاورد.
“اسمیت” گفت که این کار را انجام داده و این نوشته را که به یک زبان باستانی مصری بود به انگلیسی برگردان کرده است. او این کار را با کمک سنگی جادویی که در کلاهی جادویی بود انجام داد. وقتی به کلاه نگاه میانداخت، سنگ چمِ واژهها را برایش آشکار میکرد. او برگردان انگلیسی خود را در سال ۱۸۳۰ نشر داد. شگفت اینکه انگلیسی او انگلیسی زمان خودش نبود، بلکه انگلیسی بیش از دو سده پیشتر، یعنی انگلیسی نوشتار “شاه جیمز”، بود. “مارک تواین” به شوخی گفت که اگر فرازِ تکراری “و چنین گذشت” را از این نوشتار کنار بگذارید، نوشتار “مورمون” به جزوهای کوچک فروکاسته میشود.
اسمیت گمان میکرد با چه چیزی بازی میکند؟ آیا گمان میکرد که خدا به انگلیسی، آنهم انگلیسی سده شانزدهمی سخن میگوید؟ این من را به یاد داستانی (شاید نادرست، گرچه بسیار رواجیافته، مانند داستان «عروسکهای پر از هلیوم») از فرماندار پیشین تگزاس به نام “میریام اِ. فرگوسن” میاندازد. از او که از اندیشه رسمی شدن زبان اسپانیایی در تگزاس خوشش نمیآمد، بازگو شده که گفتهاست:
“اگر انگلیسی برای عیسا مسیح خوب بوده، برای برای من هم خوب است”.
افزون بر این، دادگاهی “جوزف اسمیت” را به جرم فریبکاری، گناهکار شناخته بود. آیا گمان میکنید که استفاده “جوزف اسمیت” از انگلیسی باستانی برای برانگیختن شک مردم درباره نیرنگبازی او بسنده بود؟ با اینحال، او به زودی پیروانی پیدا کرد و اکنون میلیونها نفر پشتیبان دارد!
چندی نکشید که اسمیت در سال ۱۸۴۴ کشته شد، گرچه فرقهاش با یک رهبر کاریزماتیک به نام “بریگام یانگ“به آیینی بزرگ نو دگرگون شد (میبینید که چگونه اسطورهها از اسطورههای پیشین وام میگیرند)، “بریگام یانگ” همانند ”موسا”، پیروانش را برای پیدا کردن سرزمینی موعود به جستجوگری گروهی رهبری کرد.
روشن شد که این سرزمین، ایالت ”یوتا” است. امروزه آنها کموبیش این ایالت را اداره میکنند. اکنون “مورمونیسم” در سراسر جهان، با نام “کلیسای قدیسان آخرالزمان“ گسترش یافتهاست. یک پرستشگاه بزرگ مورمون در شهر “سالت لیک سیتی” و کموبیش ۱۰۰ پرستشگاه بزرگ دیگر، در سراسر آمریکا و جهان است.

“مورمونیسم” دیگر یک فرقه محلی مانند فرقه “جان فرام” جزیره “وانواتو” نیست. مورمونها دارای رهبران موفق مشاغل در آمریکا، مردان کتوشلواری با پروانههای دانشگاهی و مردی که نزدیک بود رئیس جمهور آمریکا شود، هستند. چنین گمان میرود که مورمونها، ۱۰ درصد از درآمد خود را به کلیسا میبخشند که پیامد آن، دارایی افسانهگونهای است. اگر به پرستشگاههای شگفت آنها نگاه کنید، این را میتوانید ببینید.
با این وجود، این مردان خوشبخت ”مورمون” باور دارند که حقایق علمی، پوچ و یاوه و جفنگ هستند. برای نمونه نوشتار مورمون با جزئیات میگوید که بومیان آمریکا از تبار ”بنیاسرائیل” هستند که نزدیک ۶۰۰ سال پیش از میلاد به آمریکای شمالی روی آوردند. گویا گواهان دی.ان.ای. که این اندیشه را بدون شک رد میکنند، نادرست هستند.
چهبسا هنوز هم چنین گمان میکنید که کافیست تا به ”مورمونها” نشان دهید که اسمیت یک شارلاتان بود؛ گرچه چنین راهی دردست نیست!
بدتر از آن. چند سال پس از تهیه “کتاب مورمون”، “اسمیت” ادعا کرد که برخی از اسناد مصر باستان را که پس از پیدا شدن آنها در نزدیکی “ تبس “ در مصر به دست یک کلکسیونر خریداری شده بود، ترجمه کردهاست. اسمیت برگردان خود را همچون “نوشتار ابراهیم” در سال ۱۸۴۲ منتشر کرد و ادعا کرد که این نوشته، گزارشی از زندگی و سفر “ابراهیم” به مصر است. این کتاب در برگههای متعددی با جزئیات زیاد، در مورد زندگی نخستین “ابراهیم” و تاریخ و ستارهشناسی مصر، پرداختهاست. در سال ۱۸۸۰ “کتاب ابراهیم” اسمیت بهشکل رسمی، به دست کلیسای “مورمون“ مطرح شد.
کارشناسان “هیروگلیس” مصری گمان میکردند که برگردان اسمیت ساختگیست. بر پایه نظر یک مسئول موزه “متروپولیتن” نیویورک در سال ۱۹۱۲، “کتاب ابراهیم” «یک نوشتار ساختگی ناب، آمیزهای یاوه از آغاز تا پایان» است. گرچه، هنوز هم برای مورمونهای باورمند، این نوشتار باورکردنی بود.
به گمانی پاپیروسهای بنیادین که در موزه شیکاگو بود، در آتشسوزی سال ۱۸۷۱ از دست رفتهاست. شوربختانه همه پاپیروسهای “جوزف اسمیت” نابود نشدند و برخی از آنها در سال ۱۹۶۶ دوباره کشف شدند. تا این زمان، پژوهشگران، زبان این نوشته را دریافت کردند. هنگامی که این نوشته بدرستی به دست پژوهشگران “مورمون“ و دیگرانی که این زبان را میدانستند برگردان شد، روشن شد که تمام آن درباره پدیده دیگریست و هیچ پیوندی با ابراهیم ندارد. امروز روشن است که برگردان “جوزف اسمیت”، یک نیرنگبازی عامدانه بودهاست.

بنابراین، ما ۱۰۰ درصد میدانیم که “کتاب ابراهیم” اسمیت برگردان ساختگی نسخههای دستیای بود که حقیقی بودند. آیا چنین گمان نمیرود که برگردان نخستین “کتاب مورمون” که با بکارگیری سنگی جادویی در کلاهی جادویی و کار با “کتیبههای زرین” که برای اینکه دیگران نتواند آنها را ببینند، بهگونه رازآلودی “ناپدید شدند” نیز ساختگی بودهاست؟ چهبسا گمان کنید که “مورمونها” نکته را گرفتهاند؟ اما ساختوپرداخت آشکارا نادرست “کتاب ابراهیم” اسمیت، برای تکان دادن ایمان باورمندان بسنده نبود.
من گمان میکنم که این [داستان] توانمندی شگفتانگیز مغزشویی در دوران کودکی را نشان میدهد. دور ریختن باور برای افرادی که در آن باور بزرگ میشوند، بسیار سخت است؛ در نتیجه، آنها را به فرزندان خود منتقل میکنند و بدین نحو، به فرزندان فرزندانشان انتقال مییابد.
“کلیسای قدیسان آخرالزمان” هماکنون یکی از درحال رشدترین مذاهب فراگیر در جهان است. اگر درباره آن اندیشه کنید، چهبسا بتوانید ببینید که دههها پس از مرگ “عیسا مسیح”، در دوران باستان که ابزارهای ارتباطی-رسانهای امروز (روزنامه، اینترنت، کتاب و...) نبود و تنها بازگویی دهان به دهان ممکن بود ، چگونه مسیحیان توانستند، به دنیا آوردن باکره، معجزات و کرامات، رستاخیز، رفتن به بهشت و همه این افسانهها را بیافرینند.
ناهمسان با افسانههای “مورمون” و “جان فروم”، افسانههای بایبل عبری همانند “باغ اِدن” نیز بسیار پیشتر از اینکه بدانیم چگونه آغاز شدند، ساخته شدند.
جای شگفتی نیست که هر فرقهای، خاستگاه خود را دارد؛ چون مردم بهگونه سرشتین کنجکاو هستند تا بدانند که از کجا آمدهاند؟ همه جنبندگان از کجا آمدهاند؟ چگونه جهان، خورشید، ماه و ستارهها پدید آمدند؟
داستان “باغ اِدن”، خاستگاهِ اسطورهای یهودی دارد. از بین تمام هزاران اسطورهای که خاستگاه آنها سراسر جهان است، این اسطوره از خاستگاهی یهودی، بهگونه ناگهانی وارد کتب مقدس مسیحی شد. تنها دلیل ورود این اسطوره به اناجیل، همزاد بودن دو رویداد تاریخی یهودی بودن عیسا و گرویدن امپراتور “کنستانتین” به مسیحیت است. ناساز با داستان نوح، چهبسا اسطوره “آدم و حوا“ خاستگاه بابلی ندارد. بامزه اینکه این داستان، همسانیهایی با اسطورهای با خاستگاه “پیگمیها” (افراد کوچکی که در جنگلهای آفریقای مرکزی زندگی میکنند) دارد.
به یاد خواهید داشت که در اسطوره یهودی، “آدم” از “گرد و خاک زمین” پدید آمدهاست. خدا نَفَس خود را به او داد و انسانی جاندار و زنده شد. خدا، مانند یک باغبان، پس از آن “حوا“ را از بریدن یکی از دندههای آدم پدید آورد. شگفتزده خواهید شد، اگر بدانید چگونه -بر پایه این داستان- بسیاری از مردم براستی گمان دارند که مردان یک دنده کم دارند!

“آدم“ و “حوا“ در باغی دوستداشتنی به نام “باغ اِدن” آرام گرفتند. خدا به آنها گفت که آزادند از هر چیزی را که در باغ دوست دارند، به جز یک مورد، بخورند. درختی ویژه در میانهی باغ که “درخت دانش” خوب و بد بود، بیرون از کران باغ بود. آنها بنا به هیچ حساب و دلیل موجهی نبایستی میوه آن را بخورند. این توضیح برای زمانی خوب بود، گرچه پس از چندی، ماری سخنگو به سوی حوا رفت و او را خشنود به خوردن میوه بازداشته شده “درخت دانش” کرد. او این کار را کرد و آدم را نیز خشنود به آزمایش کرد.
افسوس! آنها پر از دانش و این دانسته شدند که برهنه هستند. آنها شرمگین از برهنگیشان، برای خود پیشبندی از برگها ساختند. این کار توپ را به زمین خدا انداخت. خدا دریافت که آنها باید میوه ترسناک را خورده باشند. او خشمگین بود. آدم بیچاره و حوا برای همیشه از باغ زیبا رانده شدند. آدم و نوادگان مرد او ناچار به کار همیشگی در زندگیشان شدند. حوا و نوادگان ماده او دچار دردهای زایمان شدند و مار و نوادگانش ناچار به خزیدن بر روی زمین (و بهنظر همچنین، به بلای از دست دادن نیروی سخن گفتن!) شدند.
اکنون این اسطوره با خاستگاه یهودی را با اسطورهای از “پیگمیها” همسنجی کنید. یک انسانشناس بلژیکی که در میان “پیگمیهای” جنگل “ایتوری” زندگی کرده و زبان آنها را بررسی و نسخههای همسانی از خاستگاه اسطورههای آنها را برگردان کرد، به این همسانی اشاره کردهاست. این یک نسخه از آن است:
خوب، چه گمان میکنید؟ آیا این یک رویداد است؟ آیا این همسانی، برای ما به اندازه بسنده نزدیک نیست تا دلآسوده شویم. چهبسا الگوهایی که ژرف در اندیشه ناخودآگاه انسان پنهان شدهاند و به ریخت اسطورهها بیرون میآیند.
روانشناس شناختهشده سوئیسی “سی جی یونگ” این الگوهای ناخودآگاه را “کهن الگوها” نامیدهاست. چهبسا “یونگ” پیشنهاد کند که میوه ممنوعه، یک “کهن الگو”ی جهانی انسانیست که هم در ذهن “پیگمی” و هم در ذهن “یهودی” کمین کرده و بهشیوهای مستقل، الهامبخش دو خاستگاه اسطوره بودهاست.
چهبسا ما نیاز به افزودن کهن الگوی یونگ به جدول خود از اینکه چگونه اسطوره در سراسر جهان آغاز شده است، داریم. آیا اسطوره گسترده “سیل بزرگ جهانی” نیز میتواند یک کهن الگوی یونگی باشد؟
گمان دیگری که چهبسا به اندیشه شما هم آمده باشد، این است که خاستگاه اسطورهشناسی “پیگمی”، “پیگمی” ناب نباشد. آیا نمیتوانستهاست که در گامی به دست گسترشدهندگان مسیحی آلوده شده باشد؟ چهبسا گسترشدهندگان مسیحیت، داستان آدم و حوا را به پیگمیها آموزش داده باشند؛ سپس، پس از نسلها یک کلاغ چل کلاغ، در ژرفای جنگل، اندیشه میوه بازداشتهشده انجیل در خاستگاه اسطوره پیگمیها گنجانده شده.
من گمان میکنم که این دیدگاه بسیار شدنی است. “ژان-پیر هاله” ، انسانشناس بلژیکی که این اسطوره را برگردان کرد، باور دارد که گسترش این داستان از سوی دیگر است. او این اندیشه را دارد که خاستگاه اسطوره میوه بازداشتهشده “پیگمیها” است و از راه مصر در خاورمیانه، گسترش یافتهاست. اگر هر یک از این نظریات درست باشد، ناهمسانی این دو اسطوره، عملکرد تأثیرگذار یککلاغچلکلاغ را در بازسازی یک اسطوره در دیگری را نشان میدهد.

بسیاری از اسطورههای تباری، همچنین اسطوره “آدم” و “حوا”، زیبایی شاعرانهای دارند. گرچه شوربختانه باید چیزی را تکرار کنم که بسیاری آنرا دریافت نکردهاند: این اسطورهها واقعی وتاریخی نیستند. تاآنجاکه بیشتر آنها بهمیزانی اندک نیز پایه تاریخی ندارند.
ما این اراده را داریم که اندیشه کنیم که آمریکا یک کشور به درستی دانشآموخته و دانشمحور است؛ بخشی از این اندیشه هم درست است؛ با اینحال این یک حقیقت شگفتآور است که نزدیک به نیمی از مردم آن کشور بزرگ، براستی به داستان “آدم و حوا” باور دارند. خوشبختانه نیمه دیگری هم هست و آنها آمریکا را به بزرگترین نیروی دانشی تاریخ جهان دگرگون کردهاند. باید اندیشه کنید که اگر این کشور به دست نیمهی نادان در دانش آن (که چنین باوری دارند که هر عبارت انجیل حقیقت است) باز داشته نشده بودند، چه اندازه پیشرفتهتر بودند. امروزه هیچ انسان دانشمداری، گمان نمیکند که هر عبارت انجیل بدرستی یک عبارت درست است.
امروزه هیچ فرد آموزشدیدهای گمان نمیکند که اسطوره “آدم و حوا” و یا اسطوره “کشتی نوح” براستی درست باشند؛ با اینحال، بسیاری از مردم به اسطورههای عیسا (مانند از گور برخواستن “مسیح”)، استورههاي اسلامي (مانند سواري “محمد” بر اسب بالدار) يا استورههاي “مورموني” (مانند ترجمه کتیبههای طلایی “جوزف اسميت”) باور دارند.
آیا گمان میکنید که آنها شایسته باور هستند؟ آیا دلیل خوبی برای باور به آنها، بیش از اسطوره “باغ اِدن” یا “نوح” یا “جان فرام” و “قبایل بار” هست؟ و اگر به اسطورههای آیین خودتان (هر آیینی که با آن بزرگ شدهاید باشد) باور دارید، چرا آن اسطورهها بیشتر از اسطورههای آیینهای دیگر که مردمان دیگر آنها را با گرمی باور دارد، درست هستند؟
بنابراین، ما با انجیل همچون تاریخ برخورد کردهایم؛ گرچه بیشتر آن چنین نیست و ما با انجیل همچون اسطوره سروکار داشتیم؛ بخش بزرگی از آن بیشک و تردید چنین است. اسطورهها بدرستی ارزشگذاری شدهاند، اما دستاویزی برای سوا کردن اسطورههای انجیل، همچون چیزی باارزشتر از اسطورههای وایکینگها، یونانیها، مصریها، جزیرهنشینان “پلینزی”، بومیان استرالیا، یا هر یک از تبارهای بیشمار آفریقایی، آسیایی یا قاره آمریکا نیست.
با اینحال، انجیل یک ادعا بزرگتر دارد. “متنی خوب” یا “خردی اخلاقی” نامیده میشود؛ نوشتاری که به ما کمک خواهد کرد تا زندگی خوبی را داشته باشیم. بسیاری از مردم (بویژه در آمریکا) تا آنجا پیش میروند که باور کنند، شما بدون آن نمیتوانید آدم خوبی باشید.
آیا اناجیل سزاوار شهرت رایجی همچون “کتاب خوب” هستند؟ بهتر است پس از خواندن پاره پیش رو به این پرسش پاسخ بدهید.