اسطورهها چگونه آغاز میشوند؟
کانال نقدآگین— پارهٔ سوم کتابِ «اینهمه خدا؛ راهنمایی برای مبتدیان»، اثر پروفسور ریچارد داوکینز
(قسمت ۱/۲)
🖌 #ترجمه_اختصاصی نقدآگین: #بابک_ایرانی

در پاره دو، بیشتر درباره انجیل (عهد جدید) گفتگو کردم. بررسی دورههای متأخرتر بهجای دوران متقدم و باستانی بایبل، بهترین روش سنجشگری میزان تاریخی بودن آن است. زمان زیادی برای بایبل عبری نخواهم گذاشت؛ زیرا ما را بیشتر به گسترههای پر ابهامِ اسطوره و افسانه میبرد و پژوهشگران بایبل نیز آن را همچون تاریخ، ارزشمند نمیدانند؛ گرچه افسانهها نیز به جای خود، چشمگیر و ارزشمند هستند و این پاره، برای آغاز به نگاه به افسانهها و چگونگی پیدایش آنها از بایبل عبری سود خواهد برد.
ابراهیم، پدر نخستین یهودیان و بنیانگذار سه دین تکخدایی در جهان امروز-یهودیت، مسیحیت و اسلام- بود. گرچه، نمیدانیم که آیا او براستی وجود تاریخی داشتهاست. دانستن وجود تاریخی ابراهیم، همانند دانستن “آشیل” و “هرکول”، “رابین هود” و “آرتور شاه“ ناشدنیست و هیچ مدرک و دستاویز درستی برای اینکه گمان کنیم که چنین آدمی هستی داشتهاست، نیست.
از سوی دیگر، ادعای وجود تاریخی ابراهیم، ادعای بزرگی که نیاز به گواهان بزرگ داشته باشد، نیست. هستی یا نیستی ابراهیم، برخلاف “روز دراز جاشوا” یا “رستاخیز عیسا”، یا “زندگی سه روزه یونس در شکم یک ماهی بزرگ“، چندان باارزش نیست؛ چه وجود داشته بودهباشد چه نه، هیچ دستاویزی برای وجود تاریخی او نیست.
همینگونه است وجود تاریخی “شاه داود” (یکی دیگر از قهرمانان بزرگ تاریخ یهودیان) که از او، جز در “بایبل”، در باستانشناسی و تاریخ نوشتاری، نشانهای بر وجود تاریخیاش یافت نشدهاست. این نشان میدهد که اگر هم او هرگز وجود داشته باشد، چهبسا یک «فرمانروای محلی بیارزش» بودهاست؛ نه یک پادشاه بزرگ افسانهای که درباره او ترانهسرایی شود.
ترانه "سلیمان" تنها نوشته سکسی "بایبل" است. این ترانه به “ترانه ترانهها” شناخته شدهاست و بهتر که به این نام، نامیده شود؛ زیرا بیگمان “سلیمان پادشاه” آنرا ننوشتهاست. بسیار شگفت است که “شورای نیقیه” اجازه ورود این ترانه به کتب رسمی بایبل را دادهاست.

در اینجا جستار بسیار مضحکی درباره آن وجود دارد. "انجیل جیمز شاه" که شناختهشدهترین برگردان انگلیسی انجیل است، تفاسیری در بالای هر صفحه آن نوشته شدهاست. آهنگ بیان شاعرانهی آن، عشق جنسی بین زن و مرد است؛ گرچه مفسر مسیحی، در بالای هر صفحه، این عشق را "عشق دوسویه "مسیح" و کلیسایش" میخواند. این نمونهای از گونه اندیشیدن دینداران است: نادیده گرفتن آنچه که براستی گفته شده و وانمود کردن این که همه آن گفتهها نمادین یا استعاری هستند.
فرازهای زیبایی به زبان انگلیسی در انجیل ”جیمز شاه” هست. نوشته “اکلسیاستس“، اگر چه شعر آن اندوهگین و خستهکننده است، با وجود این، کموبیش به خوبیِ “ترانه ترانهها” است. اگر شما هیچ بخشی از انجیل را نخوانید، پیشنهاد میکنم دو نوشته “اکلسیاستس” و “ترانه ترانهها” را بخوانید. گرچه، اطمینان حاصل کنید که نسخه “ جیمز شاه” را میخوانید؛ برگردان انگلیسی تازه آن خوب نیست و همچون شعر است.
اگر بخواهید بدانید که اندیشه راستین یهودی آن چه بودهاست، آن نسخه کاربرد دارد و گمان میرود که به شما یاری کند تا چیزهایی را که سخنگویان دینی نمیخواهند از آنها آگاهی پیدا کنید، دریافت کنید! اگر نمیدانید که خواسته من [از این سخنان] چیست، تا پاره چهارم شکیبا باشید.
دو نوشته دلخواه من، “اکلسیاستس” و “ترانه سلیمان”، وانمود نمیکنند که تاریخ هستند؛ درحالیکه نوشتههای دیگر بایبل عبری، همانند “پیدایش”، “خروج”، “پادشاهان” و “تاریخها”، چنین هستند. “پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و دئوترونومی” را مسیحیان، نوشتههای “پنجگانه” و یهودیان “تورات” مینامند. به دیدگاه سنتی، گمان بر ایناست که آنها را “موسا” نوشته باشد؛ گرچه هیچ دانشمندی گمان نمیکند که اینها از او باشند. همانگونه که چهبسا در داستانهای “رابین هود” و “مردان مریم“ یا “آرتور شاه” و “شوالیههای میزگرد“ رگههایی از درستی پنهان شده باشد؛ گرچه، آنچه که بتوان تاریخ راستین نامید، نیستند.

اسطوره نیاکانی بزرگ مردم یهود، «بردگی در مصر» و «فرار قهرمانانه» به سرزمین موعود است. آن سرزمین، اسرائیل بود؛ سرزمین شیر و عسل روان؛ سرزمینی که خدا گفت که باید برای آنها باشد و برای آن با دودمانهایی که پیشتر در آنجا زندگی میکردند، جنگیدند. بایبل عبری با موشکافی، این افسانه را بازگو میکند. رهبری که قرار است یهودیان را از مصر به سرزمین نوید دادهشده، راهبری کند، موسا بود. موسایی که آنها به او باور داشتند، نویسنده پنج کتاب اول بایبل بود.
شاید گمان کنید که رویداد بزرگی چون «بردگی تمامی یک ملت» و «کوچ گروهی تباری آنها پس از آن»، نشانههایی در گذشته باستانشناسی و در تاریخهای نوشتاری مصر بر جای گذاشتهاست، اما شوربختانه هیچگونه دستاویزی نیست. هیچ دستاویزی از پدیدهای چون بردگی یهودی در مصر نیست. اگرچه افسانه آن، در ژرفای فرهنگ یهودی جا پیدا کردهاست؛ با اینحال، گمان بر این است که هرگز چنین فرایندی روی ندادهاست. هنگامی که بایبل از خدا یا موسا نام میبرد، نام آنها به گمانه زیاد، با فراز «کسی که شما را از مصر بیرون آورد» و یا فرازی همانند، آن دنبال میشود.
هرساله در “جشن فصح“ [جشن جداسازی] یهودیان، ادعای گریز از مصر یادآوری میشود. این داستان چه راست باشد چه نباشد، زیبا نیست. خدا میخواست که “فرعون“ پادشاه مصر، بردگان اسرائیلی را آزاد کند. چهبسا گمان کرده باشید که در توان خداست که اندیشه “فرعون“ را با جادو دگرگون کند. گرچه، او به خواست خود، آنچنان که خواهیم دید، درست وارونه آن را انجام داد. نخست با فرستادن یک ردیف از ده گونه بیماریهای همهگیر به مصر، “فرعون“ را زیر فشار قرار داد. هر بیماری از پیشین آن بدتر بود، تا اینکه در پایان، دست از کار خود برداشت و بردگان را آزاد کرد. در میان آن ناخوشیها، بیماری قورباغهها، بیماری جوشهای دردناک، بیماری ملخها و نیز تاریکی برای سه روز بود. بیماری نهایی، سرطان بود که در “جشن فصح” از آن یاد میشود.

خدا بزرگترین فرزند را در هر خانواده مصری کشت؛ گرچه از خانههای یهودیان “گذشت” و فرزندان آنها را رهایی داد. به ”بنی اسرائیل” گفته میشد که درگاههای خانه خود را با خون برهها نقاشی کنند تا فرشته مرگ بداند که از کشتار کودکان کدام خانه دوری کند.
چنین خواهید اندیشید که دانای مطلق، میتوانست خانهها را از هم بازشناسد. گرچه چهبسا نویسنده گمان میکردهاست که خون برهها، رنگ و روی خوبی به داستان خواهد افزود. بههرحال، این رویداد افسانهای “جشن فصح” است که هنوز هم یهودیان آن را در همه جا جشن میگیرند.
در واقع، فرعون در حال پذیرش رهایی اسرائیلیها و واگذاشتن آنها برای زودتر رفتن بود و این بسیار خوب میبود؛ زیرا همهی آن کودکان بیگناه رهایی مییافتند. گرچه خداوند، بیشترِ توان جادویی خود را در راه سرسختی “فرعون“ به کار برد تا خود بتواند، چند آسیب و گزند دیگر را همچون “نشانه”ای برای یادآوری، به مصریها که چه کسی رئیس است، بزند! این چیزیست که خداوند به موسا فرمود:
“اما من دل “فرعون” را سخت خواهم کرد، و اگرچه نشانهها و شگفتیهای شگفتآسای خود را در مصر چند برابر کنم، او به شما گوش نخواهد داد. آنگاه من دست خود را بر مصر میگذارم و با داوریهای با شکوه خود، جداسازی کرده، تبار بنیاسرائیل را بیرون خواهم آورد و زمانی که دست خود را بر مصر دراز کنم و ”بنی اسرائیل” را از آنجا بیرون آورم، مصریها خواهند دانست که من خداوند هستم.“ (خروج ۷: ۲-۳)
بیچاره فرعون! خدا “دل او را سخت کرد“ تا از آزادی بنیاسرائیل خودداری کند، بهویژه تا خدا بتواند ترفند و بلای “فصح” خود را انجام دهد. تا آنجا که خدا، پیشاپیش به موسا گفت که “فرعون“ را به «نه گفتن» وادار خواهد کرد! و در پیامد آن، همه فرزندان بیگناه مصریها کشته شدند. پناه بر خدا! آنچنان که گفتم، این داستان زیبایی نیست و ما میتوانیم از اینکه براستی هرگز روی ندادهاست سپاسگزار باشیم!
بسیار با ارزشتر از گرفتاری ادعایی یهودیان در مصر، در بند بودن پسینتر آنها در “بابل“ است. گواهان زیادی برای آن هست. در سال ۶۰۵ پیش از میلاد، “نبوکدنذر” پادشاه “بابل“، “اورشلیم“ را محاصره و بسیاری از یهودیان را دستگیر کرد. نزدیک ۶۰ سال پسینتر، “بابل“ به دست پادشاه ایرانی “کوروش بزرگ“ گشوده شد. “کوروش“ به یهودیان پروانه بازگشت به خانه خود را داد که برخی از آنها، این کار را کردند. هنگام یا نزدیک به هنگام فرستادن یهودیان بابلی به دوردست بود که بیشتر بایبل عبری نوشته میشدند؛ بنابراین اگر میپنداشتید که داستانهای “موسا“، “داوود“، “نوح“ یا “آدم“ را افرادی با دانشِ روز رویدادهای گفته شده نوشتهاند، بازاندیشی کنید. بسیاری از تاریخهای بایبل عبری، بسیار نزدیکتر به زمان کنونی- بین ۶۰۰ و ۵۰۰ پیش از میلاد، سدهها پس از زمان رویدادهایی که ادعای گزارش آنرا دارند- نوشته شدهاند.

ما از زمانپریشیهای نوشتار، سرنخهایی را از زمانی که بایبل عبری براستی نوشته شده است، پیدا میکنیم. زمانپریشی چیزی است که نادرستی زمان رویدادی را نشان میدهد؛ مانند هنگامی که بازیگری با پوشش رم باستان فراموش میکند که ساعت مچی خود را بیرون بیاورد. خب، این نمونه یک زمانپریشی زیبا در نوشته “پیدایش “ است. “پیدایش” میگوید که “ابراهیم” شتر داشت؛ گرچه گواهان باستانشناسی نشان میدهند که شتر تا سدهها پس از زمانی که گمان میرود “ابراهیم” مردهاست، دستآموز نشده بودند. شترها در زمان گرفتاری [یهودیان] در “بابل“ که زمان راستینه نوشته شدن “نوشتار پیدایش” است، دستآموز شده بودند.
پس درباره افسانههای آغاز “پیدایش” چه میتوانیم بگوییم؟ افسانه آدم و حوا و کشتی “نوح”؟ داستان “نوح“ بشکلی مستقیم از یک افسانه بابلی به نام افسانه “اوتناپیشتیم“میآید که شگفتآور نیست چون “پیدایش” در دوران بردگی در بابل نوشته شدهاست. داستان “اوتناپیشتیم” به نوبه خود، از حماسه سومری “گیلگمش “ میآید. این داستان با تردید، باستانیترین نوشته ادبی جهان است که دو هزار سال زودتر از داستان “نوح“ نوشته شده بود.
سومریان چند خدایی بودند. افسانه سیل آنها میگوید که چون انسانها هیاهو میکردند، خدایان نمیتوانستند بخوابند. خدایان خسته از هیاهو، اراده کردند تا همه را در سیل بزرگی گرفتار کنند. گرچه یکی از خدایان که “انکی “ خدای آب باشد، به مردی به نام “اوتناپیشتیم” (یا در نسخهای باستانیتر “زیوسودرا“) مهربانی کرد و به او هشدار داد تا قایق بزرگی بنام “نگهدارنده زندگی” بسازد. باقی داستان کموبیش همان نسخه داستان نوح است. جانوران از هرگونه به کشتی برده شدند، یک کبوتر، یک پرستو و کلاغ سیاهی که برای دیدن سرزمینی رها شد و مانده داستان که دربردارنده پایان رنگین کمان دیدنی و شگفت است. خدای دیگری به نام “ایشتار “ رنگین کمان را به نشانه این گذاشت که سیل کوبنده دیگری در کار نخواهد بود.
اسطورهشناسی یونانی هم داستان همانندی را دارد. “زئوس”، پادشاه خدایان، با خشم اراده کرد تا به گونه بشر پایان دهد. او دنیا را سیلزده و همه، به جز یک جفت “دئوکالیون” و همسرش “پیرا” را در آن فرو برد. آنها با شنا جان بهدر بردند و در پایان برای آرمیدن به کوه “پارناسوس” رسیدند. در سراسر جهان نیز افسانههای همانندی از یک سیل بزرگ که در آن تنها یک خانواده جان بهدر بردهاند، هست. در افسانه “آزتک” از مکزیک باستان، تنها بازماندگان، “کاکسکاکس“و همسرش، در تنه درخت توخالی شناور شدند و در پایان همانند “نوح” برای پرکردن دوباره جهان از مردم بر بالای کوهی فرود آمدند.
در سرخوشی نادانی برآمده از ریشههای داستان چندخدایی “بابل”، “باورمندان مسیحی کنتاکی” برای ساخت یک کشتی پهنپیکر چوبی “نوح” پول گردآوری کردند تا پس از ساخته شدن آن، مردم برای بازدید از آن پول پرداخت کنند. شاید گمان کنید که چهبسا کمی بیشتر درباره این داستان اندیشه کرده باشند.

اگر داستان “نوح” درست میبود، در جاهایی که اکنون گونههای جانداران را پیدا میکنیم، باید پس از فرو نشستن سیل - کوه آرارات در ترکیه- از جای آرام گرفتن کشتی “نوح”، الگویی از گسترش جانداران را پیدا میکردیم. برعکس، آنچه که در واقع میبینیم، این است که هر قاره و هر جزیره، جانداران ویژه خود را دارد. “کیسه دارها “ در استرالیا، آمریکای جنوبی و گینه نو، “مورچهخواران “ و “تنبلها“ در آمریکای جنوبی و “میمونهای پوزهدار“ در ماداگاسکار هستند.
پس، مردم کنتاکی چی اندیشهای داشتند؟ آیا گمان میکردند که کانگورو مرد و زن از کشتی بیرون آمدند و بدون داشتن هیچ فرزندی در راه، تا “استرالیا“ لیلی کردند؟ افزون بر آن مرد و زن “وومبات “، مرد و زن “گرگ تاسمانیان “، مرد و زن “بیلبی“ و بسیاری از “ کیسهدارها”ی دیگر، به جز در “استرالیا“ در جای دیگری پیدا نمیشوند. همهی یک سد و ده جفتِ نر و ماده “مورچهخوار”، به جز “ماداگاسکار” به هیچ جای دیگری نپریدند! و آیا مرد و زن “تنبل” آهستهآهسته این همه راه را تا آمریکای جنوبی خزیدند؟!
در حقیقت همه چارپایان و فسیلهای آنها، درست در همان جایی هستند که بر بنیانهای دگرگشت باید باشند. این بخشی از اسنادی بود که “چارلز داروین” از آن سود برد.
“پستانداران کیسهدار” نیایی در بازه میلیونها سال، جداگانه در استرالیا دگرگونی یافتند و به شمار زیادی “ کیسه دارهای” گوناگونی مانند ”کانگوروها”، “کوآلاها”، “اوپسومها“، “کوکاها”، “فالانجرها” و دیگران، شاخهبندی شدند. گونههای گوناگونی از پستانداران در آمریکای جنوبی دگرگشت یافتند که در بازه میلیونها سال، به “تنبلها”، “مورچه خواران”، “آرمادیلوسها” و گونه خود شاخه میشدند. گونهای دیگری نیز در آفریقا بود. گردآورده دیگری، همانند همه “ میمونهای پوزهدار” در ماداگاسکار بودند و همین گونه در جاهای دیگر.
داستانهای “آدم و حوا” و “نوح” و کشتیاش تاریخ نیستند و هیچ یک از دینشناسان نیز چنین گمانی ندارند. اینها همانند بیشمار داستانهای از اینگونه در سراسر جهان، اسطوره هستند. اسطورهها هیچ چالشی ندارند. برخی از آنها زیبا و بیشتر آنها چشمگیر هستند؛ گرچه تاریخ نیستند.
شوربختانه بسیاری از بیسوادها به ویژه در آمریکا و جهان اسلام، گمان میکنند که اینها تاریخ هستند. همه مردمان دارای اسطورههایی هستند. دو موردی که من درباره آنها گفتگو کردم، اسطورههای یهودیای هستند که تنها به این چرایی در سراسر جهان شناخته شده هستند که تصادفن در نوشتههای کانونی مقدس دانستهشده یهودیت، مسیحیت و اسلام گردآوری شدهاند.
چگونگی آغاز یک اسطوره باستانی بهندرت روشن است. چهبسا داستانی ریشهدار درباره پدیدهای، همانند کنش جسورانه برخی از قهرمان سرزمینی مانند “آشیل” یا “رابین هود”، براستی روی داده است. چهبسا داستانگویی خیالپرداز، مردمانی در دور آتش در اردوگاهی را با نسخه درهم شده از یک رویداد، یا بخشی از داستانی ساختگی، همانند داستان سندباد ملوان، برای شادی سرگرم کرده بود.
این داستانگوها، چهبسا از چهرههای اسطورههای پیشینی، مانند “هرکول”، “آشیل”، “آپولو”، “تسئوس”، یا در دوران معاصر، “خرگوش برادر” یا “سوپرمن” یا “مرد عنکبوتی” سود میبردند. افزون براین، چهبسا داستانگو، داستانهایش را همچون سرگرمی و خیالپردازی، یا چهبسا آنها را همچون داستانهای رفتاری میپنداشت؛ نمونههای آن نگارهپردازی عیسا مسیح در داستان “سامری خوب“در “انجیل لوقا“، یا افسانههای “آزوپ“ یونانی هستند.
داستانها بیشتر رؤیاپردازی هستند و گاهی چهبسا پدیدآورنده آن، داستانی رؤیایی را بازگو میکردهاست. در درازای تاریخ، بسیاری از مردم باور داشتهاند که رویاهای آنها خود نشانه و پرچمی بودهاست برای پیشبینی آینده. بومیان استرالیا اسطورهشناسی خود را از دوره سپیدهدم مرموزی در گذشته اجدادی (که آنرا دوره افسانهای میخوانند) ردیابی میکنند.
با این روال، یک داستان، چه راستینه و چه دروغ، چه شایعه و چه خیال، نخست آغاز شده و همچنانکه بشکل شفاهی در نسلها بازگویی میشود، رد «یک کلاغ چل کلاغ» را به خود دیده و دگرگون میشود.
کنشهای نیک، بیشتر گزافهآمیز شده و در پایان تا مرز ابرانسانی بالا میروند. گاهی نامها دگرگون میشوند، تا جایی که شخصیت “اوتناپیشتیم” افسانه “سومری” به شخصیت “نوح” در بازگویی “عبری” دگرگون میشود. همه جزئیات دگرگون میشوند. داستانگوهای پیدرپی داستان را “بهبود” میبخشند و ریزهکاریها را دگرگون میکنند تا آنها را بامزهتر کنند، یا آن را با باورهای پیشین یا اندیشه آرزومندانهشان همساز کنند، یا به سادگی، رویدادهای داستان را بهگونهای به رویدادی از زندگی انسانی دوستداشتنی پیشین دگرگون کنند؛ بنابراین در پایان، داستان نوشته شده رنگوبوی کمی از داستان نخستین را دارد؛ زیرا، به افسانه دگرگون شده است.
شکوفاشدن یک داستان میتواند بسیار پرشتاب باشد. همانگونه که ما نمونههای چشمگیری را که در زمان خودمان آغاز شدهاند، میشناسیم؛ چنانکه براستی توانستهایم، بدنیا آمدن و دگرگونی آنها را تماشا کنیم. اسطورهپردازی زیادی در مورد زنده دیده شدن “الویس پریسلی” هست که چهبسا، انگیزه بازاندیشی شما درباره داستانهای مشابه درباره “رستاخیز عیسا” شود.

نمونه اسطوره مدرن دوستداشتنی من، اسطوره “قبایل بار” از گینهنو و جزیرههای گوناگون “ملانزی” در ”آبردریای آرام” است. در دوره جنگ جهانی دوم، جزیرههای زیادی به دست سربازان ژاپنی، آمریکایی، بریتانیایی یا استرالیایی افتاد. پاسگاههای ارتشی این جزیرهها پر شد از کالاها -خوردنیها، یخچال، رادیو، تلفن، خودرو و مانند آن. چیزی همانند آن از سده نوزدهم گردش داشت که کالاها را برای برای سرکردگان بردهدار و مبلغان دینی و مانند آن فراهم میکرد؛ گرچه اندازه آوردههای زمان جنگ، به ویژه برای جزیرهنشینان خیرهکننده بود. تا بهحال هیچ خارجیای در حال کشاورزی و یا ساخت اتومبیل یا یخچال و یا کموبیش انجام کار سودمندی دیده نشده بود.
با اینحال، چیزهای چشمگیر همچنان از آسمان فرود میآمدند. این چیزها در زمان جنگ، با هواپیماهای باری بزرگ از آسمان فرود میآمدند. برای جزیرهنشینان چنین گمان میشد که تمام آن بارهای دوست داشتنی، باید از سوی خدایان یا از نیاکانی (که همچون خدایان پرستش میشدند) بیاید و از آنجا که یورشآورندگان به جزیرهها هرگز کار سودمندی برای به دست آوردن فرآوردهها انجام نمیدادند، پس کارهایی که انجام میدادند باید آیینهای دینی باشند؛ کارهای آنان باید برای خشنود کردن خدایان فرآوردهها و وادار کردن آنها به باراندن فرآوردههای بیشتر از بهشت به زمین باشد؛ بنابراین، جزیرهنشینان کوشش کردند تا این مراسم را بازسازی کنند و میاندیشیدند که این کار، خدایان فرآوردهها را خشنود میکند.


چگونه آن کار را کردند؟ خب، روشن بود که فرودگاه باید جایگاهی مقدس باشد؛ چون آشیانه هواپیماهای باری آنجا بود؛ بنابراین جزیرهنشینان اراده کردند که “فرودگاه” خود را در جنگل پاکسازی شده، با برج مراقبت، دکلهای رادیویی و هواپیماهای ساختگی، در باندی ساختگی بسازند. پس از جنگ، هنگامی که پاسگاههای ارتشی از آنجا رفته بودند و فرآوردههایی از آسمان نمیرسید، جزیرهنشینان به فروریختن دوباره بار امیدوار بودند. آنها تلاشهای خود را برای خشنود کردن خدایانِ «بار» و بازگرداندن آنچه از دست رفته بود، دو برابر کردند؛ گرچه دوران پرشکوه فراوانی را نیز به یاد داشتند.
قبایل “بار“، بهدفعات و بهشکلی مستقل از هم، در بسیاری از جزایر دور، از یکدیگر دچار انشعابهای مختلفی شدند. برخی از آنها هنوز هم نیرومند هستند. قبیله همپیوند “جان فروم“ هنوز در جزیره “تانا (وانواتو)“ هست. “جان فروم“ چهرهای اسطورهگون و مسیحوار است که به باور جزیرهنشینان، روزی برای نگهبانی از مردم باز خواهد گشت. درست مانند عیسا.
چنین دیده میشود که این نام، از یک سرباز آمریکایی که او را “جان فرام آمریکا“میخواندند باشد که به “جان فروم” دگرگون شدهاست! نسخه دیگری از تبار پرستندگان “تام نِیوِی“ است. در هر مورد، نام هر قبیله چهبسا از شخصیت یک خدای اجدادی باستانیتر گرفته شده باشد- درست همانند “اوتناپیشتیم” که “نوح” شد.

با اینحال، تبار دیگری در “تانا” ، “شاهزاده فیلیپ” را چونان یک خدا میپرستد. این مورد همانند مورد “بار“ نیست، اما یک افسر نیروی دریایی بلند قد در لباس خیرهکننده سفید، باید خوشتیپ و به اندازه بسنده خدامانند باشد تا هر جا که میرفت، انگیزه شور مردم شود. چنین به نظر میرسد که این مکانیزم، انگیزه آغاز «یک کلاغ چل کلاغ» شده باشد. اسطوره “شاهزاده فیلیپ” از سال ۱۳۷۴ زمانی که او از جزیره دیدن کرد رویش کردهاست و هنوز هم در سال ۲۰۱۸، برخی از باشندگان آنجا چشم به راه دومین ورود او هستند.
این قبایل آیینی (فرقههای) مدرن، ما را وادار به این اندیشه میکنند که اسطورهها، چگونه به آسانی میتوانند پدیدار شوند. چهبسا فیلم “زندگی برایان“ از “مونتی پیتون“ را دیده باشید. برایان، قهرمان فیلم، شوربختانه با “مسیح” اشتباه گرفته میشود. او در حالیکه دیوانهوار از مردم ستایشکننده فرار میکند، یک کدوی حلوایی را به دور میاندازد و دمپاییهای خود را گم میکند. کموبیش فورا “رخنه” پدید میآید و نمازگزاران به دو گروه هماورد جدا میشوند. یک گروه دمپایی مقدس و گروه دیگری کدوی مقدس را دنبال میکنند. اگر فرصت یافتید این فیلم را ببینید؛ براستی بسیار خنده دار و شوخی همهگیری برای نشان دادن آغاز ادیان است.
“دیوید آتنبورو“، یکی از کسان دوستداشتنی من (و به گمان زیاد همه)، به گفتگویی که در “تانا“با یک نمازگزارِ “جان فرومی” به نام “سام” داشت، اشاره دارد. او به “سام” اشاره میکند که پس از نوزد سال شکیبایی، برای آمدن دوباره “جان فروم”، هنوز چنین چیزی روی ندادهاست!
“سام” چشمانش را از زمین بلند و به من نگاه کرد و گفت: “اگر شما میتوانید دو هزار سال برای آمدن ”عیسا مسیح” شکیبایی کنید، پس من میتوانم بیش از نوزده سال برای “جان” شکیبایی کنم.”
“سام” (گرچه در این که “دیوید آتنبورو” یک مسیحی باورمند است، اشتباه میکرد) نکته مهمی را بیان کرد. مسیحیان نخستین، بر این باور بودند که بازگشت دوباره عیسا، در زندگی آنها روی خواهد داد و سخنان وی، همچنانکه در انجیل آمدهاست، نشان میدهد که “مسیح”- و یا دستکم کسانی که آموزههای او را مینوشتند- چنین گمان میکرد.