شکنجه و کشتار همچون عبادت و طبابت
کانال نقدآگین✍️ ف. امیرفرهنگ

ج.ا یا جاعش صورتکهای متفاوتی داشتهاست؛ صورتکهایی چون سازندگی، اصلاحطلبی، عدالتخواهی و... که با چروکیدن و برافتادن این نقابها، چهرهٔ حقیقی جاعش و پس پشت همهٔ این نقابها، هرچه عیانتر شدهاست. این همان چهرهایست که جاعش در دههٔ شصت، پشت دیوارهای اوین و قزل حصار پنهان کردهبود که حالا در کف خیابانها میبینیم؛ چهرهای بیآرایش اصلاحطلبانه و اعتدالگریانه که ماهیت حقیقی حکومت اسلامی است.
پاسخی که روشنگران ایرانی به چنین کشتارهایی دادهاند، اطلاق مفاهیم روانکاوانهای چون «سایکوپت و سادیسم» و... بوده که درست هستند، اما بسنده نیستند.
زندان در دوران مدرن پدیدهایست اینجهانی. هر چه از آغاز دوران مدرن پیش میآییم، مجازاتها از اشکال مستقیم و بدنی به مجازاتهای روحی نزدیکتر شدهاست؛ زندانهای جاعش اما، از-اساس قرون وسطایی و آنجهانی است.
اسلامگراها که در سیاستی مارکسیستی آمدهبودند تا «انسان تراز نوین» بسازند، نهتنها بر این بودند که مادیات ایرانیها را درست کنند، بلکه بر این بودند که معنویات ما را نیز درست کنند و به مقام «انسانیت» برسانند و همه را به بهشت ببرند، اما بقول کارل پوپر، همهٔ آنها که آمدهبودند تا بهشت بسازند، جز دوزخ بر جای نگذاشتند؛ زندانهای جاعش تحقق دوزخ بر زمین بودهاند.
ایده دوزخ و بهشت که در ریشه های زرتشتیاش در نسبت با اخلاق تعریف میشد، در وجه اسلامی جایگاه ابدی (برعکسِ دوزخ زرتشتی که ابدی نبود) مشرکان و ملحدان الله تعریف شد. به گمان من ایدهٔ «خیر» برسازندهٔ زندانهای جاعش، بازماندهٔ زرتشتیت است با فرم احکام قرآنی.
هیچ اهریمن و شروری با وقوف بر شرارت خویش نمیتواند تا بدان پایه در جنایت پیش برود که الله و مؤمنان او توانستهاند؛ چراکه مؤمنان از اساس خود را بانی «خیر» میدیدهاند که میبایست بار امانتش را به هر طریقی به سرمنزل مقصود برسانند. تنها وقتی میتوان شرارت را به نهایتش پیش برد که خود را در سمت و سوی «نیکان و صالحان» دید؛ از اینجا تا بزرگترین جنایتها، گامی بیش فاصله نیست که بزرگترین اهریمنان تاریخ، سوار بر ایده «خیر مطلق» بودهاند. چنانکه اسدالله لاجوردی بعنوان «مالک» دوزخ اوین و نمایندهٔ روحالله خمینی میگفت: «کاش میتوانستیم شرایطی بوجود آوریم که همه افراد جامعه، یک دوره آموزش را در «دانشگاه اوین» طی کنند».
لاجوردی استعدادی بود که محمد حسینی بهشتی (رئیس دیوان عالی کشور و عضو شورای انقلاب) کشف کردهبود و با آنکه تحصیلاتش تا «ششم ابتدایی» بود، به واسطهگری بهشتی، برای مقام دادستانی انقلاب اسلامی مرکز به خمینی معرفی شد.
بازجویان دیگر که همچون نکیر و منکر بر سر زندانی آوار میشدند، او را مرشد و مراد خود میدانستند و «آقا» خطابش میکردند که بار مذهبی داشت و برای امام دوازدهم شیعیان به کار میرفت. اندر احوالات او آوردهاند که همیشه در «سلام کردن» پیشقدم میشد (حتمن به طمع کسب ثواب!) و شب را بهحکم وظیفهشناسی در همان زندان میخوابید.

در سال ۱۳۷۷همسرش، در مصاحبهای در توصیف دلرحمی او گفتهبود که روزی قصد داشتهاست، مرغ عشقی خریده و آن را در خانه نگه دارد، اما لاجوردی در واکنش به این کار به او میگوید: «اگر آنها را در خانه رها کنید، مخالفتی ندارم، ولی چنانچه بخواهید آنها را در قفسی قرار بدهید، من موافق نیستم؛ چرا که دل دیدن پرندگان در قفس را ندارم».
چگونه میتوان هم با مرغ عشقی در قفس همدردی کرد و هم از کشتار لذت برد؟ چنانکه فاطمه صادقی (مترجم)، از مهربانی پدرش، صادق خلخالی در خانه میگفت(!) و خمینی، مگسها را نمیکشت(!) و هیتلر گیاهخوار بود(!). آیا نه آنکه شکنجهگر گمان میکند در طرف «خیر مطلق» ایستادهاست و با هر شکنجه و کشتاری ثواب میبرد؟ اگر برای لاجوردیها، شکنجهها و اعدامها ثواب نداشت، پس چه بود؟! نشان به آن نشان که قبل از هر شکنجه و اعدامی، وضو میگرفت. در چنین مکانیزیمی از «خیر مطلق» است که وجدانزدایی اتفاق میافتد و چنین جنایتهایی رخ میدهد؛ چرا که از اساس، تنها امر خیر است که قابلیت چنین حدی از وجدانزدایی را دارد؛ هیچ انسانی تاب این همه شرارت را بی آنکه خود را انسانی نیک و معصوم از خطا بداند، ندارد.
چنانکه چنگیز خود را عذاب خدا میدانست و بازوهای کشتار جاعش در خیابان اقامه نماز میکنند، از این رو که گمان میکنند، معترضان «محاربان» با الله (امر خیر) هستند و خود را نه جنایتکار که «فرشتگان عذاب» میدانند: «کافران هرگاه بخواهند از دوزخ به درآیند و از غم و اندوه آن نجات یابند (فرشتگان شکنجه) آنان را به دزخ برمیگردانند و گویند: «باز باید شکنجهٔ آتش سوزان را بچشید» (حج، ۲۲).
تنها در تصور «مطلق امر خیر در انحصار خود» است که با کشتار چند هزار تن نیز میتوان مدعی شد که هیچکس کشته نشده است:
«این یک رحمتیست. صورتش را انسان خیال میکند که کشتار است، لکن واقعیتش بیرون کردن موانعی از سر راه انسانیت است. درباره ایران هم این مسأله که میبینید که در همهجا برای ما مطرح میشود که «اینها آدم میکشند!»، آنها خیال میکنند که [حکومت اسلامی در) ایران آدم میکشد، [حکومت اسلامی در] ایران یک دانه آدم هم نکشتهاست!...» ۱۳۶۰/۱۰/۲۳.

«شداد و غلاظی» که به مصداق «واغلظ علیهم» در رفتار بازوهای کشتار جاعش دیده میشود، تمامن برگرفته از الگوهای قرآنی-مذهبیست: «و قاتلواهم حتا لاتکون فتنه» (از آنها تا رفع فتنه کشتار کنید). جدا از این، بار مذهبی و آنجهانی زندانهای جاعش را میتوان در نامگذاری بخشهای زندان نظیر بخش «قبر» و بخش «قیامت» دید که نشان از بازآفرینی ایدهٔ دوزخ بر زمین است: «آن روز انسان میگوید، راه فرار کجاست؟ هرگز چنین نیست! هیچ پناهگاهی وجود ندارد» (قیامت؛ ۱۱، ۱۰).
اما این همهٔ ماجرا نیست. برای فرشتگان خلافت اشغالگر اسلامی، شکنجه و کشتار نوعی «پاکسازی» است؛ پاک کردن روح و روان مفسدان و اگر نشد، پاکسازی زمین از شر آنها؛ این است که دوزخ زمین (زندان جاعش) بخشی بود به نام «سی سی یو». گویی در پسا-پشت ذهنیتی که چنین زندان جهنمیای را تدارک دیده بود، مخالفان گرفتار «بیماری» و «میکروب» و اساسن خود «بیماری» هستند و نیاز به «جراحی و عمل» دارند.
از این رو، بنیانگذار خلافت غاصب اسلامی، با پیش کشیدن استعارههایی چون «جراحی» و «اصلاح» بقول ایرج مصداقی، تیغی را که بدست زنگیان مست داده بود، تیز میکند: «منحرفین یک عده معاند سرسختاند که اصلاحشدنی نیستند؛ اینها مثل «سرطان» میمانند که باید با «جراحی» «اصلاح» بشوند».
استعارهها ناخودآگاه زباناند و اساسن داوری انسانها دربارهٔ مسائل، برمیگردد به بخش «تصویری ذهنی» و «چگونه دیدن». حال باید دید آنها چگونه ما را میبینند؟ بهترین راه دریافتن پاسخ چنین پرسشی، دقت در استعارههای زبانی آنان است.

ما «گوشت فاسدی» هستیم که اگر «درمان» شدیم که شدیم! ورنه میبایست از روی زمین «پاک» شویم تا زمین را «آلوده» نکنیم! از این روست که حکم «مفسد فیالارض» را داریم. چنین است که روحالله (که حقیقتن تجسم الله قرآن (روان مؤلف-مؤلفان قرآن) در قرن ۲۰ بوده) میگوید:
«آدم گاهی «درست» نمیشود، «مرض» گاهی «صحیح» نمیشود مگر با داغ! باید ببرند، داغ کنند تا درست شود جامعه! باید آنها که «فاسد» هستند از آن بیرون ریخته بشوند؛ که از جنبهٔ «رحمت» است همهاش!».
طنز تلخ ماجرا اینجاست که همهٔ اینها رحمتی! است بر جان و تن شکنجهشدگان و کشتهشدگان؛ چرا؟ چون از طرفی موجب میشود که اندکی از شکنجهٔ دوزخ را اینجا بچشند و در آنجا کمتر شکنجه بشوند و اگر هم کشته شوند، کمتر گناه میکنند تا کمتر در دوزخ الله بمانند. در حقیقت، کشتن معترضان و مخالفان، لطف و رحمتیست که در حقّ معترضان میشود و میبایست سپاسگزار هم باشند!
و باز هم بخوانیم از امام خوبیها و «آن جان بیدار»:
«تمام حدود و تعذیرات و قصاص و امثال آن، حقیقت رحمت و رأفت است که در صورت غضب و انتقام، جلوه نموده: «و لکم فی القصاص حیات یا اولی الالباب»».
اگر گمان کردهاید که «رأفت اسلام» یعنی «بخشش جرم» (یا از دید آنان گناه)، بهتر است کمی تجدید نظر کنید:
«شکنجه کردن، در حقیقت، شقاوت و بدبختی نیست؛ زیرا دوزخ نسبت به «موحدان گناهکار»، قطعا «دارالشفای الاهی» است؛ چون سبب پاک و خالص شدن ایشان از «بیماریهای روحی» و «کدورتهای ظلمانی» میگردد».
آنچه ما «شکنجهگر» میدانیم و مینامیم، آنان در حقیقت «پزشک» میدانند و «شکنجهگاه» را «دارالشفاء». چنین است که خامنهای در دیدار با مسؤلان زندان، پیرامون وظایف آنها میگوید:
«در نظام ما هم یکی از معضلات، مسألهٔ زندانهاست. علتش هم این است که ما در زندان، کسی را داریم که میخواهیم به او «محبت» کنیم، اما قهرن این «محبت» ما با «خشونت» همراه است! به هر حال، یادتان نرود که شما «طبیب و پزشک»اید و دارید «کار طبابت» میکنید!».
بنا بر این دیدگاه، آنچه در این چند دهه بر سر ملت ایران رفتهاست و میرود، «رحمتی» است که با جلوهٔ «عذاب دنیوی» برای کاستن «عذاب اخروی»، به دست «بندگان صالح الله»، برای «درمان و پاک کردن فساد» انجام میشود که این، عین «عبادت» است.

حالا شاید معنای آن گلولهٔ آن حراملقمهای را که بر سر زیبای «مونا نقیب» (دختری ۵ ساله) خالی کرد، دریابیم؛ از نگاه او لطفی! بود در حق مونا که زودتر به بهشت برود؛ هرچند با این کار، قساوت هم بیمعنا شد.
در این نوشتار نخواستم از پزشکان سلاخ و خاطرات شکنجهٔ زندانیها، شاهد مثال بیاورم. میدانیم که همه «شلاق» میخوردند؛ گاهی با مرثیههای «دکتر» صادق آهنگران و گاهی با کتابهای «دکتر» عبدالکریم سروش. تکرارِ و بازگویی واژهٔ «شلاق»، «شلاق» را برای خواننده «تکراری» میکند، اما برای «آنکه شلاق میخورد»، هر شلاقی صدا و درد ویژهٔ و از یاد نرفتنی خودش را تا مغز استخوان وارد میکند.
با این حال، به این یک مورد فکر کنید که کدام اهریمن شروری میتواند چنین کاری کند؟ وقتی که یک زندانی به دلیل بیماری، تمام اعضای بدنش فلج میشود که حتا حرف هم نمیتوانست بزند (مثل بیماری استیون هاوکینگ)، مورد «رحمت الاهی» قرار میگیرد و با برانکارد بسوی طناب دار برده میشود.