آزادی و بتپرستی
کانال نقدآگین✍️ راتین_مهراسپند

بنیاد مفهوم «آزادی»، در جهان جدید، بر این ایده استوار است که این خود انسان است که در «گوهر گسترشیابنده»ی خود، سرچشمهی فهم حقیقت و دستیابی به شناخت است و از گوهر خود اوست که سامانهای سیاسی و حقوقی و اخلاقی سر بر میآورند. حقیقت، شناخت، حقوق و اخلاق، «بیمیانجی»، از گوهر خود انسان برون میتراوند.
به سخن کانتی، انسان، «سوژه»ای است که شرط «تقویم» ِ پدیدارهاست؛ پدیدارها، از راه انسان آشکار میشوند و افق فهم انسان، کرانمند به همین پدیدارهاست.
از این رو، حتی خدا را نیز نمیتوان بدون رویآوری، به این شرط بودن انسان در «تقویم» پدیدارها، درک کرد. به این اعتبار، از آنجا که افق فهم انسان، کرانمند به پدیدارهاست، هر خدایی، ناگزیر خدایی انسانیست.
حقیقت و شناخت در ادیان سامی، سرشتی «فرودآینده» دارند. در این ادیان، انسان سرچشمهی فهم حقیقت نیست. حقیقت از جانب خدا، بر یک «میانجی»، «فروفرستاده» میشود و این میانجی، در جایگاه یک مرجع، شناخت و حقیقت را به بشر «انتقال» میدهد. از این رو، این ادیان در بنیاد، و در تصویری که از نسبت انسان و خدا به دست میدهند با آزادی انسان، ستیهندگی بنیادی دارند.
اما سخن مرا به این معنا نباید گرفت که این ادیان برای همیشه در را به روی مفهوم آزادی بستهاند. مسأله این است که گروندگان تا چه اندازه میتوانند خود را از بند مفهوم «فرودآیندگی» حقیقت رهایی ببخشند و از آن کناره بگیرند.
مفهوم توحید، به شرط رهایی از بند مفهوم «فرودآیندگی» حقیقت، این امکان را در نهفت خود پنهان دارد که به پشتیبان اندیشهی آزادی، دگر گردد.
خدا، از هر تصویری که انسانها از او ساختهاند و تا ابد خواهند ساخت فراتر میرود. از این رو، به زبان شهدآگین حافظ، خدا «عنقایی»است که شکار هیچکس نمیشود.
با چنین تصویری از توحید، خدا تا همیشه از همهی مکاتب ــ چه توحیدی چه غیر توحیدی ــ فراتر میرود. مکاتبی که با اشارهی رندانهی حافظ، از اسم خدا «دامی» میسازند تا با آن انسانها را در بند کشند.
در این مکاتب، پدافند از یک تصویر ویژه از خدا، در واقع ابزاری است برای پاسداری از «سود» مکتببانان و مکتبسازان.
«تصویرسازی» از خدا و «ماندن» در این تصاویر، در بنیاد خود، فروکاهی خدا به «غیر خدا» و در نتیجه، به زبان دینی، «شرک» و «بتپرستی» است.
به این معنا، هر مکتبی، بهناچار و ناگزیر، یک مکتب مشرکانه است. با دیدن خدا از دریچهی چنین توحیدی، خدا رنگینکمانی است که هر چه برای رسیدن بدان بیشتر بکوشند دورتر میشود و بیشتر میگریزد.
خدا «افقی» است که هیچگاه دینها، مذهبها، مکتبها، مرامها و مسلکها نمیتوانند به آن برسند. بهگفتهی خواجوی کرمانی، خدا آن ترنجی است کاندر جهان نمیگنجد. «جهان» را در این مصرع،من، خودخواسته، به هر گونه جهان و جهانبینی انسانی تفسیر میکنم. هر جهان و هر جهانبینیای در برابر این مفهوم از خدا، «پیله»ای بیش نیست.
توحید، به این معنا یعنی «بر دریدن همیشگی پیلهها» و آزاد شدن از بند آنها. توحید، به این معنا، کفر هر زمانهای است و خدا خود بتشکن و مکتبفکنی است همیشگی. تنها به این معناست که مفهوم توحید و آزادی میتوانند با یکدیگر همنشین و همپیاله شوند. جز این، هر گونه خداپرستیای، چیزی بیش از یک بتپرستی جدید و نوآیین نیست.