جهال و طاغی
کانال نقدآگین
۱. استثناءسازی
خیرِ افراد ناشی میشود و در چنین جملاتی تجلی مییابد که "حالا اعصابش به هم ریخته"، "کنترلش رو از دست داده" و "یه اشتباهی کرده" تا نهایتاً به این خواهش برسد: "کاریش نداشته باشین، یه خطایی کرده". از دو طریق میتوان به این دست مدعیات نزدیک شد:
اول. این رویکرد آشکارا پدرسالارانه است. شخص تلاش میکند از فیگورِ «پدر» بابت خطاهای فرزندِ سرکش طلب آمرزش کند. در این رویکرد، طغیان نه بهمثابۀ حقی بنیادین، که همچون عملی ناشی از جهل و خامی بازنمایی میشود. ما به صدای پدر بدل میگردیم؛ یا به تعبیر دیگر، ما نه فقط اهدافِ دستگاه سرکوب، که همچون بخشی از بدنۀ آن عمل میکنیم. با استثناءسازیِ کنشِ شجاعانۀ این شخص، در واقع به پدر میگوییم: "ما بچههای خوبی هستیم".
دوم. این رویکرد نمیتواند طغیان را چونان حقی بنیادین به رسمیت بشناسد، چرا که اصولاً از فهمیدن آن به عنوان یک «قاعده» سر باز میزند. تمام تأکید باید بر این باشد: این عمل، اگر به قاعده نیز بدل شود، باز هم بر حق است. حقانیت طغیان از «شرایط» برنمیخیزد (این که اعصابش به هم ریخت و...). این حق از توانِ شخص طاغی است که متولد میشود. رادیکالیسم از همین نقطه آغاز میشود: پس از تأیید تام و با تسریدادن کنش.
۲. اخلاقیاتیسازی
اخلاقیاتگرایان (واعظان زمانه!) در مواجهه با این پدیده به دو دسته تقسیم میشوند. کسانی که این کنش را اخلاقی میدانند و کسانی که آن را غیراخلاقی تلقی میکنند. از پرداختن مستقیم به دستۀ اول گذر میکنم، چرا که به رغم داشتن اختلاف نظر بنیادین، در این مسئله همموضعایم، و به جایش به دستۀ دوم میپردازم:
این دسته، اصول اخلاقیشان را از مرجعی مطلق (غالباً دین و یا عرف) اخذ میکنند (چرا که نسبیگرایان اخلاقی اصولاً نمیتوانند در چنین شرایطی به تخطئۀ اخلاقیاتی شخص بپردازند). خطای اصلی دینباوران به واقع اجباریدانستنِ اجرایِ اصول دینی برای بیدینان یا غیرمؤمنان است. با نگاهی به متون دینی میتوان نشان داد که اصولاً پدیدۀ دین (علیالخصوص اسلام که در اینجا محل بحث ماست) اصول خود را برای مؤمنان یا مسلمانان وضع کرده است. شخص دینباور، میتواند در عین غیراخلاقیدانستنِ عمل شخصی، آن را به رسمیت بشناسد (چنانچه مثلاً اغلب مسیحیان در کشورهای اروپایی چنین مواجههای با همجنسگرایی داشتهاند).
در مقابل، شخص عرفگرا تقریباً خطرناکترین سرکوبگری است که میتوانیم بشناسیم. او به معنای دقیق کلمه، «صغیر» است (ارجاع به مقالۀ روشنگری چیست: شعار روشنگری این است: «Aude Sapere» در به کارگیری فهم خود شهامت داشته باش!). این شخص با هیچ استدلالی قانع نخواهد شد و این جستار هم برای اقناع چنین شخصی نیست. اشاره به تطور دائمیِ عرف، یا تفاوت عرفهای جوامع مختلف در یک بازۀ زمانی، سستبودنِ پایههای چنین گرایشی را به سادگی عیان میکند.
از طرف دیگر، ارجاع به عرف یا به تعبیر دیگر «سرکوب خود/دیگری با معیارهای عرفی» سنگبنای فاشیسم است. درجاتی از این سرکوب همیشه حاضر است؛ چنانچه دانشورزان علوم اجتماعی از مفهوم بیناذهنیت برای توضیح این پدیده استفاده میکنند. ما هیچوقت همۀ «آنچه هستیم» را ابراز نمیکنیم (با فرض این که اصولاً چنین چیزی ممکن باشد)، ولکن اگر این معیارها موجب فسردگی ما بشوند چه؟ آیا تندادن به این تکصدای مطلق (دیگری بزرگ/صدای پدر) چیزی جز فاشیسم است؟
سوای ایرادات جزئی، یک ایراد اساسی دیگر نیز به افراد مذکور وارد است:
چگونه از اصول اخلاقیاتی به اصول حقوقی میرسید؟ برای مثال، شکستنِ دلِ کسی که برایمان عزیز است غیراخلاقیست، ولی «جرم» نیست. جرمانگاری کنشی بایستی مبتنی بر استدلالهای حقوقی و جرمشناسانه باشد و نمیتوان بهمحضِ غیراخلاقیبودنِ عملی، آن را غیرقانونی نیز تلقی کرد.
۳. آسیبشناختیکردن
چند ساعت از انتشار فیلمها و خبر طغیان و دستگیریِ دختر علوم تحقیقات نگذشته بود که آقای محجوب (مدیر کل روابط عمومی دانشگاه آزاد) در حساب ایکس خود اعلام کردند: "این شخص دارای اختلالات روان است". اگر به تاریخ چندصد سال اخیر نگاه کنیم، میبینیم که گفتمان غالب روانشناسی، گاه آشکارا و گاه به صورت نهانی،همیشه در خدمت نظم موجود بوده است و منحصر به این و یا آن کشور نیست. از شوروی استالینی تا آمریکای کنونی، و به طریق اولی ایرانِ ج.ا.، از روانشناسی به طرق مختلف برای سرکوب «بیرونزدگیها» استفاده کردهاند و میکنند و خواهند کرد. در اینجا قصد ندارم روانشناسی یا روانشناسان را بیاعتبار سازم، تلاش میکنم آنها را از این نقششان آگاه کنم تا بلکه به شکلی رسالت خود را بیرون از این کرد و کار تعریف کنند.
اسطورۀ روانشناسیِ بیطرف مدتهاست اعتباری ندارد؛ میشل فوکو در کتاب تاریخ جنون به ما نشان میدهد که چگونه قدرت و گفتمان رواندرمانی درهمتنیدهاند (برای مثال، نقشی که بیمارستان عمومی پاریس به عنوان بازوی سرکوب ایفا میکرد). مسئله اساساً این نیست که شخص مذکور واقعاً از اختلالات روانی رنج میبرد یا نه، بلکه باید دید برچسبِ اختلال میخواهد چه چیزی را پنهان کند. انسانِ طاغیِ قصۀ ما در این نوع نامگذاری، تقلیل پیدا میکند به شخصی که «عقلش درست کار نمیکند» و همین کافیست که از اساس کنش وی را بیاعتبار کند.
۴. سادهسازی
این که به احتمال زیاد دختر علوم تحقیقات در هنگامۀ دستزدن به چنین کنشی، احتمالاً به هیچکدام از حرفهای امثال من فکر نمیکرده امری بدیهی است. عدهای از این واقعیت نتیجه میگیرند که "الکی قهرمانسازی میکنید، اون اصلاً هدفش این نبوده. گندهاش کردید و میخواید مصادرهاش کنید و...". مسئلۀ منِ نوعی، به عنوان کسی که مدعیِ کار فکری است، این نیست که نیات و ذهنیات درونی این شخص را بکاوم؛ بلکه بالعکس، باید چشماندازی ورای ذهنیات فردی اتخاذ کرده و به این مهم بیندیشم: «چه نیروهایی در ظهور چنین کنشی دخیل بودند؟» (و همین پرسش است که تمام خطاهای مذکور را ناممکن میکند). سالیان سال سرکوب و منقادسازی زنان نمیتواند بیاثر باشد: حتی با فرض این که شخص مذکور اعصاب ضعیفی دارد و هدفش اصولاً سیاسی نبوده و این قصهها، نمیتوان وجود این نیرو را منکر شد. مقاومتی که به اشکال مختلف در زندگی روزمره خودش را نشان میداد، این بار «سر ریز میشود»؛ چرا که دیگر «نمیکشد». او دیگر نمیتواند بلهقربانگو باشد - میگویم نمیتواند، چرا که نمیخواهم این کنش را به ارادۀ وی تحویل دهم.
انسان طاغی، به تعبیر آلبر کامو، اعلام میکند: یا همه یا هیچ. او درگیر حسابوکتاب نمیشود. چنان از تصمیم خود مطمئن است و چنان نیرویی را در خود یافته است که طغیان برایش ضروری گشته و نمیتواند به آن «نه» بگوید.
۵. نتیجهزدگی
آخرین خطای پرتکرار (و نه آخرین خطا) احتمالاً نتیجهزدگی باشد. میگویند: «که چی بشه؟ آخرش که چی؟». پیشتر به یکی از رگههای فاشیستیِ مواضع مخالفین پرداختیم و اکنون، به موردی دیگر اشاره میکنیم: مرگ تخیل سیاسی. فاشیسم لحظهای ظهور میکند که انبوهۀ خلق ناتوان از خیالپردازی بشود و نتیجتاً قدرت خود را به شهریار تفویض دهد (ذاتِ فاشیستیِ سلطنتطلبان نیز همینجاست که عیان میگردد).
مسئلهای که پیش میآید، این است که آیا اساساً کنشی ممکن است که «اثری نداشته باشد»؟ چرا که هر آنچه رخ میدهد، اتصالاتی چه در سطح خرد و چه در سطح کلان با مابقی رخدادها ایجاد میکند، از برخی اثر میپذیرد و بر برخی اثر میگذارد، مجموعهای از علل این امر را ممکن میکنند و امرِ نوظهور اینبار به همراه مجموعهای از امور دیگر، امری تازه را ممکن میکند. پس چگونه میتوان از بیاثر بودن چنین کنشی سخن گفت؟ احتمالاً مسئله کم و کیف کنش است.
ما با توبیخ و رد کنشها چه میکنیم؟ اصولاً برچسبِ «بیفایده» و «کوچک» چه کارکردی دارد؟ به تعبیر دوستی، در این فرایند «همگی ما تبدیل به صدای حاکم میشویم و هر عملی را توبیخ یا تهدید میکنیم و القصه به هر شکلی از اعتراض نهیب میزنیم که کوچک بود. سرکوب همین است، القای ترس به دیگری که کارت خطاست».
حرف نهایی این است: تنها موضع رادیکالی که میتوان اتخاذ کرد، تأیید تام این کنش است. ما، به تعبیر دلوز، باید بتوانیم از پرسشِ «باید چه کنیم» به پرسشِ «به چه کارهایی تواناییم» برسیم. این شخص، توانست اینچنین کنشگرانه دست به ابراز خود بزند (بهخاطر بیاوریم که ویژگیِ کنشگر ابراز خود است و نفی هیچگاه چیزی جز پیامد نیست) و دقیقاً از همینروست که خیل بردگان را آشفته ساخت.