خامنه‌ای، دن‌کیشوت و جنگ‌های فرهنگی

خامنه‌ای، دن‌کیشوت و جنگ‌های فرهنگی

کانال نقدآگین

اندکی پس از سقوط شاه، روح‌الله خمینی، بنیانگذار رژیم جدید اسلامی، اعلام کرد که هدف اصلی انقلاب ۱۳۵۷، و دلیل واقعی به خیابان آمدن مردم، ایجاد یک جامعه جدید اسلامی‌تر، یک زن و مرد مسلمان جدید بود. او یک بار با تحقیر اعلام کرد که اقتصاد مال خر است. خمینی، شاید ناخودآگاه با تکرار کلمات «مفتش بزرگ» داستایوفسکی، ادعا کرد که ایرانیان انقلاب نکردند برای نان یا تفریحات یک دنیای آزاد سکولار و فانی، بلکه برای آرامش ایمان در این دنیای گذرا و برای رستگاری در دنیای ابدی دیگر. برای جلب و ادامه دادن ائتلاف آشفته چپ‌ها، راست‌ها، میانه‌روها، فمینیست‌ها، استالینیست‌های ارتدوکس و «پسااستعمارگرایان» جدید و حتی فمینیست‌هایی که به قدرت رسیدن او کمک کرده یا آن را پذیرفته بودند، خمینی هوشمندانه و به‌طور پیوسته در اعلامیه‌های اسلام‌گرایانه خود از اصطلاحات و عباراتی استفاده می‌کرد که به این نیروهای متفرق اجازه می‌داد به او به‌عنوان همان شخصیت «رهاکننده‌ای» که می‌خواستند، بچسبند. به‌مرورزمان، فاجعه این «انتقال» فریبنده برای برخی از این همسفران روشن شد. شاید فجیع‌ترین مثال این تراژدی، مایکل فوکو باشد که در ابتدا خمینی و انقلاب ۱۳۵۷ را به‌عنوان طرد منحصر به فرد و سودمند مدرنیته و مارکسیسم غربی ستایش کرد. این واقعیت که او فارسی نمی‌دانست و عملاً چیزی درباره تاریخ ایران نمی‌دانست—به‌جز آنچه قبل از سفرش توسط رادیکال‌های ایرانی مقیم پاریس در گوشش زمزمه شده بود—عناصر حیاتی بودند که امکان این حماقت او را فراهم کردند.

مورخان عقاید گاهی تئوری‌های سیاسی را به دو پارادایم تقسیم کرده‌اند: آن‌هایی که به «کشورداری» (statecraft) می‌پردازند و هدفشان صرفاً ایجاد یک دولت محتاط‌تر و عملی‌تر است، یا آن‌هایی که درگیر «صنعت روح» (soul-craft) هستند و رؤیاهای آرمان‌شهری برای ایجاد یک «زن و مرد» جدید را در سر می‌پرورانند. کتاب جمهور افلاطون، تجسم تلاش‌های «صنعت روح» است، در حالی که کتاب سیاست محتاطانه ارسطو، نمایشی از «کشورداری» است. خمینی، نه تنها در تحقیر اقتصاد و سکولاریسم به نفع تقوا و زهد دنیوی، بلکه در نظریه ولایت فقیه خود، کل ملت را از توانایی حکمرانی بر خود محروم اعلام کرد؛ آن‌ها مانند گوسفند به یک چوپان، در واقع یک آخوند-چوپان منصوب‌شده از سوی خدا، نیاز دارند و همان‌طور که انتظار می‌رفت، او خود را با حکم خودسرانه، چنین ولی و نگهبانی اعلام کرد. اما رؤیاهای «صنعت روح» او بر صخره سخت جامعه‌ای ایرانی درهم شکست که بیش از صد سال بود برای حقوق حاکمیتی و دموکراتیک خود مبارزه می‌کرد؛ و همچنین با مقاومت تزلزل‌ناپذیر جنبش زنان روبرو شد که بیش از صد و پنجاه سال قبل، زمانی که قرةالعین چادر را کنار گذاشت و برتری علمی و جستجوگر خود را در صحنه فرهنگ مدرن ایران ابراز کرد، آغاز شده بود. از آن زمان، مبارزه برای دموکراسی و حقوق زنان به یک کاتالیزور ثابت سیاست در ایران تبدیل شده است.

اشاره دیگری به ناهماهنگی تاریخی رژیم این واقعیت بود که جهان در اواخر دهه هفتاد، در زمان تأسیس رژیم، وارد چیزی می‌شد که دانشمندان علوم سیاسی آن را «موج سوم دموکراسی» می‌نامیدند؛ نابودی احتمالی رژیم‌های توتالیتر مانند اتحاد جماهیر شوروی، که بر «صنعت روح» متمرکز بودند، به‌عنوان یکی از نشانه‌های محوری این موج اعلام شد. با این حال، خمینی و حتی بیشتر از آن، جانشین او خامنه‌ای، رژیم خود را به‌عنوان رژیمی مشتاق «صنعت روح» دنیوی و رستگاری اخروی معرفی کردند. هر دو رهبر، با درجات مختلفی از موفقیت و پیچیدگی، به‌طور پیوسته به گفتمان ضد استعماری و ضد هژمونی بسنده می‌کردند تا به همسفران خود اجازه دهند فجیع‌ترین حملات رژیم به حقوق اولیه بشر مردم ایران را نادیده بگیرند یا حتی توجیه کنند. علاوه بر این، شکست‌های اولیه خمینی در کار «صنعت روح» جانشین او را از ادامه پرشور همان مسیر منصرف نکرد. به نظر می‌رسد جزم‌اندیشی‌ها، به‌ویژه آن‌هایی که منشأ الهی دارند، در برابر منطق حقایق یا واقعیت مصون هستند.

سید علی خامنه‌ای در سال ۱۹۸۹ جانشین خمینی شد و از آن زمان با مشت آهنین حکومت کرده است؛ او فاقد کاریزما، اقتدار مذهبی، یا وزنی بود که معمولاً همراه با بنیانگذار یک رژیم جدید است، اما این کمبود را با میل بی‌پایانش به قدرت، وسواسش برای مبارزه با «دشمنان» داخلی و بین‌المللی، و اعتقاد راسخش به حقانیت مسیر پیروزمندانه‌اش جبران کرد. رؤیای او نه تنها ادامه طرح خمینی برای ایجاد یک «دولت اسلامی» در ایران بود، بلکه حرکت به سمت غایت نهایی یک «تمدن اسلامی» جهانی بود. در شباهتی ترسناک با پنج مرحله بدنام تاریخ استالین—از کمونیسم اولیه تا بهشت کمونیسم—مسیر خامنه‌ای نیز به پنج مرحله تقسیم شده است. جزئیاتی که اغلب نادیده گرفته می‌شود این است که او می‌خواهد این آینده اسلامی را در حالی ایجاد کند که به‌عنوان یک عضو فرعی و تقریباً ناخواسته به «بین‌الملل اقتدارگرایی» جدید به رهبری چین و روسیه بپیوندد. هند نیز به‌عنوان عضوی ناراضی و دیرهنگام وارد خواهد شد. برای بیش از بیست سال، خامنه‌ای از «چرخش به شرق» در موضع جهانی رژیم خود حمایت کرده است—به‌جای شعار اولیه آن یعنی «نه غرب، نه شرق». خامنه‌ای اغلب تکرار می‌کند که ظهور شرق، و زوال «امپریالیسم آمریکایی هژمونیک» و «جهان‌خوار» در راه است و پیش‌بینی می‌کند قرن آینده، قرن آسیایی و اسلامی باشد. کنایه آمیز این است که چین، روسیه و هند فجیع‌ترین و خونین‌ترین سوابق را در برخورد با اسلام سیاسی دارند، و هدف استراتژیک خامنه‌ای ساختن آخرالزمان اسلامی پیوریتن خود با کمک آن‌ها است. حتی قابل توجه‌تر این واقعیت است که چین، و حتی روسیه، هیچ‌یک نه تماس‌های مشتاقانه خامنه‌ای را رد کرده و نه پذیرفته‌اند. آن‌ها به بهره‌برداری استراتژیک و مالی از رابطه خود با یک رژیم مستأصل و افسرده ادامه می‌دهند، اما در سخت‌ترین ساعات رژیم—مانند جنگ دوازده روزه—هیچ کاری برای حمایت عملی از رژیم انجام نداده‌اند، به‌جز ارائه کلمات تسلیت دیپلماتیک از سر وظیفه. در واقع، آن‌ها بیشتر متمایل به عقد قراردادهای بلندمدت با قدرت‌های رو به رشد امارات متحده عربی و عربستان سعودی هستند تا با خانه پوشالی ایدئولوژیک خامنه‌ای.

نشانه‌های شکست ساختاری رژیم مدت‌ها قبل از شکست شرم‌آور آن در جنگ دوازده روزه آشکار بود. نه تنها زنان، بلکه جوانان، کارگران، معلمان بازنشسته، پرستاران و رانندگان کامیون به‌طور فزاینده‌ای وضعیت موجود را به چالش می‌کشیدند یا از آن سرپیچی می‌کردند و به وضعیت وخیم اقتصادی اعتراض می‌کردند. ارزش پول ملی در حال سقوط بوده است—از هفت تومان به ازای هر دلار در سال ۱۹۷۹ به صد و ده هزار تومان به ازای هر دلار امروز—و فرار سرمایه فکری و حتی مالی تنها افزایش یافته است. این جنگ، که نامش تنها جنگ شش روزه را تداعی می‌کند—روزی که به گفته فؤاد عجمی، شکست خوارکننده اعراب بود و به‌طور قطع آن‌ها را در «مخمصه جدیدی» قرار داد و نقشه خاورمیانه را از نو ترسیم کرد—ضعف رژیم را بسیار تشدید کرد. این واقعیت که در طول درگیری‌ها خامنه‌ای، پس از مدت‌ها ستایش شهادت، برای بیش از بیست روز پنهان شد، او را بیش از پیش در برابر انتقاد، و حتی تمسخر، آسیب‌پذیر کرد. تا چند سال پیش، چنین حملات مستقیمی به او نادر بود. اکنون، حتی زندانیان زندان بدنام اوین نیز اعلامیه‌هایی منتشر می‌کنند که خامنه‌ای را مستقیماً مسئول شرایط فاجعه‌بار دانسته و خواستار استعفای او هستند.

پیش از درگیری مستقیم با اسرائیل، جامعه ایران سکولارتر، ضد روحانیون‌تر، حامی‌تر کثرت‌گرایی دینی، مشتاق‌تر به تثبیت حق حاکمیت خود برای حکمرانی، و پذیراتر حقوق برابر زنان، از هر زمان دیگری شده بود. پس از جنگ، ضعف رژیم و شکست روایت فرهنگی و سیاسی آن حتی بیشتر آشکار شده است. در داخل، و در سطح منطقه، رژیم «جنگ فرهنگی» خود را باخته است. در طول دو سال گذشته، تنها نشانه‌ی موفقیت نسبی در چیزی که نظریه‌پردازان رژیم آن را «نبرد روایت‌ها» می‌نامند، نه در داخل ایران، بلکه در برخی پایتخت‌های غربی بوده است، به‌ویژه در میان نیروهای «مترقی» که رژیم را به دلیل آنچه مقاومت در برابر هژمونی غرب و تجاوز اسرائیل می‌خوانند، حمایت، و حتی ستایش می‌کنند. روایت رسمی خامنه‌ای از جنگ، البته، این است که رژیم پیروز شده و ضربه‌ای سنگین به صهیونیست‌های اسرائیلی و امپریالیست‌های آمریکایی وارد کرده است. با این حال، واقعیت در ایران، افزایش وحشیگری رژیم از یک سو، و تهی شدن بیشتر ایدئولوژی آن از سوی دیگر بوده است. یک لحظه محوری که نشان‌دهنده این شکست بود، در اولین حضور عمومی خامنه‌ای ظاهر شد.

این اتفاق در شب عاشورا رخ داد، شبی که یادبود شهادت امام حسین، نماد اصلی کیش شهادت شیعه است. جایگاه او در قدیس‌نگاری شیعه ایرانی چنان منحصر به فرد است که هم خمینی و هم خامنه‌ای مکرراً جنبش خود را حسینی نامیده‌اند. در جنگ هشت‌ساله بین ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸)، هزاران جوان ایرانی به مرگ حتمی فرستاده شدند، در حالی که از میدان‌های مین صدام حسین عبور می‌کردند و سربندهای سبزی با نام حسین روی آن‌ها بسته بودند. اما آن شب، اولین اقدام عمومی خامنه‌ای پس از غیبت طولانی‌اش این بود که مردی را فرا خواند که کارش آن شب خواندن مرثیه حسین بود—کسی شبیه به کسانی که در مسیحیت قرون وسطی Passionarius نامیده می‌شدند. کار آن‌ها در ایران این است که مخاطبان را به یک هیستری مقدس از گریه و خودزنی بکشانند. آن شب، او کار دیگری داشت؛ خواننده در پای رهبر زانو زد، و خامنه‌ای چیزی در گوش او نجوا کرد. او نیز مانند همه حاضران، به‌عنوان ژست عزاداری برای شهید، لباس سیاه پوشیده بود.

با این حال، برای خواص، مداح مورد علاقه خامنه‌ای از قبل بدنام بود. گذشته از کار پردرآمد مداحی در مقابل رهبر عالی، او در میان اوباش و لات‌های خیابانی شناخته می‌شد که با اسلحه و تپانچه در دست، سوار بر موتورسیکلت‌ها، گاهی با لباس و کلاه ایمنی سیاه که تصاویر ارتش تهدیدآمیز دارث ویدر را تداعی می‌کرد، در خیابان‌ها پرسه می‌زدند و به معترضان صلح‌آمیز حمله می‌کردند. اما آن شب، مداح، در حالی که اشک در چشمانش بود، با صدایی که به نظر می‌رسید در حال لکنت است، گفت که رهبر از او خواسته قبل از مرثیه سرایی گریه‌آور عادی، سرود حماسی «ای ایران» را بخواند—یکی از سرودهای مورد علاقه میهن‌پرستان سکولار ایران.

سال‌ها، خمینی و خامنه‌ای هر دو مکرراً ادعا کرده بودند که ناسیونالیسم، میهن‌پرستی، و نفس مفهوم یک ملت (Melat) در مقابل جامعه معنوی (Omat)، ساختار یهودی-مسیحی هستند که قصد تضعیف اراده مسلمانان برای دفاع از ایمانشان را دارند. اما اکنون، خامنه‌ای با دادن معنایی جدید به گفته بن جانسون مبنی بر اینکه گاهی میهن‌پرستی آخرین پناهگاه فرومایگان می‌شود، درخواست یک «آهنگ میهن‌پرستانه» می‌کرد. سپس مداح شروع به ارائه یک نسخه به‌شدت تحریف‌شده اسلامی‌شده از شعر حماسی، ریتمیک و اصلی کرد—با اشارات نامتوازن گاه‌به‌گاه به حسین، الله و اسلام. این واقعیت که خواننده از روی کاغذی می‌خواند که نسخه جدید «اسلامی‌شده» شعر حماسی روی آن بود، نشان می‌داد که صحنه مبتذل از پیش طراحی شده بود. با وجود خودانگیختگی ظاهری‌اش، این لحظه از نظر گفتمان و عمل جنگ‌های فرهنگی او محوری بود. این یک عقب‌نشینی تاکتیکی به میهن‌پرستی بود تا فرصتی برای ادامه جنگ فرهنگی از دست رفته برای تقوا و «صنعت روح» بیابد. چنین «عقب‌نشینی‌های» تاکتیکی همراه با ادعاهای دروغین دیگر یا فتاوای ساختگی، تحت پوشش مفهوم خاص شیعه تقیه—دروغ مصلحتی برای حفظ و ترویج ایمان و مؤمنان—از نظر الهیاتی برای خامنه‌ای و رژیمش مشروعیت می‌یابد. واقعیت تلخ این است که درست در همان لحظه که خامنه‌ای این عقب‌نشینی‌های تاکتیکی ظاهری را انجام می‌دهد، رژیم به یک موج قتل واقعی روی آورده و تعداد بی‌سابقه‌ای از زندانیان مخالف از هر طیفی را اعدام می‌کند. این ترکیب ترور و عقب‌نشینی تاکتیکی نیز همیشه بخشی از استراتژی او بوده است.

خامنه‌ای در جنگ‌های نظامی خود، کم از جنگ‌های فرهنگی‌اش، از یک استراتژی چندوجهی استفاده کرده است. برای او، جنگ فرهنگی‌اش، که کم از جنگ نظامی وجودی نیست، اساساً یک جهاد است. هزینه‌های انسانی، تحلیل هزینه-فایده، یا انطباق واقع‌بینانه با واقعیت بی‌اهمیت هستند. تنها معیار موفقیت، ادامه دادن به کشت ایمان به حقانیت و پیروزی نهایی هدف منصوب شده توسط الله است. در جنگ فرهنگی‌اش، خمینی به‌همان اندازه که احتمال دارد از جدیدترین ابزارهای کنترل سایبری و تئوری روایت استفاده کند، احتمال دارد در صورت نیاز، از شبه‌نظامیان «لات‌های خیابانی-مسلح» خود نیز استفاده کند. در جلسه‌ای با گروه منتخبی از این اوباش، پس از آنکه آن‌ها با موفقیت و وحشیانه تظاهرات صلح‌آمیز را سرکوب کرده بودند، به آن‌ها گفت که در مسائل این جنگ فرهنگی، وقتی ارکان ایمان، مانند حجاب اجباری زنان، در خطر است، آن‌ها باید در هر زمانی که لازم بدانند، آزادانه از آتش مرگبار استفاده کنند. او از ترکیبی از ترور و اغوا، تهدید فیزیکی یا تطمیع مالی برای مهار، جذب، و در نهایت، در صورت شکست همه راه‌ها، برای درهم شکستن همه کسانی که در راه اهدافش قرار می‌گیرند، استفاده می‌کند. در داخل، او از تطمیع‌ها و تهدیدهای مالی، سانسور شدید و یکی از محدودترین رسانه‌های اجتماعی جهان استفاده می‌کند. او معتقد است اختلاط آزادانه مردان و زنان در رسانه‌های اجتماعی، عمداً مهندسی شده تا مفاهیم تقوای اسلامی و جداسازی جنسیتی را تضعیف کند.

جنگ فرهنگی جهانی او نیز به همان اندازه چندوجهی بوده است. مجموعه‌ای کامل از همسفران، مترقیانی که به دنبال مبارزه با هژمونی سرمایه‌داری هستند، مسلمانانی که به شبح اسلام‌هراسی اعتراض دارند، روشنفکران استخدام‌شده و جهادگران سایبری برای کشت و ترویج روایت‌های همسو با اهداف استراتژیک رژیم به کار گرفته می‌شوند. خامنه‌ای مانند اتحاد جماهیر شوروی، هر نشانه از نژادپرستی، نابرابری، یا اختلاف و تفرقه در آمریکا را به‌عنوان تأییدی بر دشمنی بی‌پایان خود نسبت به آمریکا استفاده، و در واقع تشدید می‌کند. از نظر او، آمریکا «شیطان بزرگ» است، زیرا قدرت نرم و تیز آن بزرگترین ترویج‌دهنده ایده‌های مدرن است. او به‌طور خسته‌کننده‌ای این ایده را تکرار کرده که مدرنیته و سکولاریسم، حقوق بشر و دموکراسی، حقوق زنان و دسترسی آزاد به رسانه‌های اجتماعی، ادامه جنگ صلیبی هزارساله یهودی-مسیحی علیه اسلام هستند. اگر در خمینی چنین طرد مدرنیته و سکولاریسم خام و بر اساس طرد انتزاعی و بی‌شکل هر چیزی بود که اسلامی یا مبتنی بر شریعت نیست، در مورد خامنه‌ای، او آثار سید قطب—نظریه‌پرداز بزرگ طرد اسلامی مدرنیته و دموکراسی—را خوانده و ترجمه کرده است، اما همچنین، هرچند به‌طور انتخابی و سطحی، از خوانده‌های خودش از طرد مدرنیته توسط انقلاب‌های غربی و ارتجاعی نیز قرض گرفته است، و از این معجون عجیب، درکی از آنچه که رد می‌کند، با پردازش مفهومی بیشتری ایجاد کرده است.

در دوران جوانی‌اش، در شهر مشهد، او در سمینارها و موعظه‌های یک محفل کوچک از روشنفکران شهر شرکت می‌کرد که خود را «سوسیالیست‌های خداپرست» می‌نامیدند. آن‌ها سعی کردند مارکس و محمد، چه گوارا و حسین، تیتو و سارتر را ترکیب کنند و بعداً کمی فرانتس فانون را نیز اضافه کنند، تا چیزی را که به‌عنوان تنها «گزینه سوم» واقعی برای شکست کمونیسم و سرمایه‌داری ارائه می‌کردند، بسازند. علی شریعتی، شخصیت دیگری که آثارش به خمینی و خامنه‌ای در جنگ فرهنگی‌شان کمک کرده است، و به گفته خودش سعی کرد تشیع را به یک «ایدئولوژی کامل» تبدیل کند، در همان محیط رشد کرد. ردی از این لفاظی «راه سوم» را می‌توان به‌وضوح در مویه‌های خامنه‌ای مشاهده کرد. در دیدگاه او، آمریکا چراغ راهنما و محور مدرنیته در زمان ما است و اسرائیل پایگاه ساحلی است که آگاهانه برای ترویج این ایده‌های سمی در میان مسلمانان ایجاد شده است. با وجود تناقضات درونی روایت او، دیدگاه خامنه‌ای باید بخشی جدایی‌ناپذیر از چیزی تلقی شود که مارک سدگویک، در اثر برجسته خود علیه جهان مدرن: سنت‌گرایی و تاریخ فکری پنهان قرن بیستم، آن را به‌عنوان الگویی از ایده‌های موذیانه علیه مدرنیته ثبت می‌کند. گرچه اشارات اندکی به چنین جنبش‌های اسلام‌گرایی وجود دارد، نام خامنه‌ای در این روایت ظاهر نمی‌شود، اما ایده‌ها و سیاست‌های ضد مدرن او قطعاً بخشی از آن تاریخ است. در واقع، می‌توان استدلال کرد که با وجود شهرت یا بدنامی او، ماهیت ضد مدرن ایده‌های او به دلیل گنجاندن مشترک آن‌ها در سنت ضد استعماری و ضد غربی، «پنهان» مانده است.

ایده‌های ضد سامی خامنه‌ای، که ریشه در خوانش عجیب او نه تنها از قرآن بلکه از احادیث شیعه دارد—شناسایی یهودیان به‌عنوان مردمی که یک بار توسط الله برگزیده شده و سپس مورد لعنت او قرار گرفته‌اند—دشمنی دیرینه او با آمریکا، اسرائیل و مدرنیته را بیشتر تقویت کرده است. سید قطب استدلال می‌کرد که مدرنیته بیش از هر چیز بخشی از یک توطئه یهودی برای تضعیف اسلام است. در هفته‌های اخیر، متحدان خامنه‌ای حتی این ایده را مطرح کرده‌اند که شیطان، و جن‌های در خدمت او، مخفیانه به شیطان بزرگ و شیطان کوچک کمک می‌کردند. این خصومت چنان قوی است که درست مانند تصورات قرون وسطایی درباره قدرت مطلق شیطان در آلوده کردن روح یا رفتار هر کسی که ممکن است ناخواسته با قدرت او در تماس قرار گیرد، ممنوعیت خامنه‌ای در مورد هرگونه «مذاکره مستقیم» با آمریکا، نه تنها بر دشمنی شدید او نسبت به آمریکا، بلکه بر جنبه مضحک جزم‌اندیشی او نیز تأکید می‌کند. گویی قدرت شیطان چنان مسحورکننده است، یا بلایای آن چنان واگیردار که هرگونه مذاکره مستقیم با آن به‌طور اجتناب‌ناپذیری خلوص «مقاومت» را تضعیف کرده و سربازان جنگ‌های فرهنگی وسواس‌گونه خامنه‌ای را آلوده خواهد کرد. رژیم به مذاکره با آمریکا ادامه داده است، اما برای وفادار ماندن به فرمان ریاکارانه خامنه‌ای، رژیم همچنان بر «مذاکرات غیرمستقیم» اصرار می‌ورزد. این واقعیت که آمریکا اغلب مقصد ترجیحی فرزندان متحدان نزدیک خامنه‌ای است یا اینکه آن‌ها در برخی از عادات تجاری یا فرهنگی خود از آمریکا تقلید می‌کنند، نشانه‌ی دیگری از این ریاکاری است. ساختن مراکز خرید مجلل شکل مورد علاقه سرمایه‌گذاری نام‌گذاری است، در حالی که روز ولنتاین—که تا حتی بیست سال پیش در ایران ناشناخته بود—اکنون در شهر قم، کانون جنگ فرهنگی خامنه‌ای، رایج شده است.

همین تأکید بر حوزه فرهنگی نیز نقش محوری در محتوای چیزی دارد که اغلب به‌عنوان مانیفست خامنه‌ای، منتشر شده در چهلمین سالگرد انقلاب ۱۳۵۷، مورد تحسین قرار گرفته است. پس از انتشار آن، سایت‌ها و روزنامه‌های نزدیک به رژیم، به‌ویژه آن‌هایی که وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) بودند، پا را فراتر گذاشتند تا این متن پرطمطراق را به‌عنوان نقشه استراتژیک برای آینده، تنها پس از قانون اساسی جمهوری اسلامی، قرار دهند. ایده مرکزی مانیفست این است که جنگ‌های فرهنگی باید یک جزء کلیدی در هر استراتژی امنیتی باشند. از نظر خامنه‌ای، ضرورت «جنگ‌های فرهنگی» او از دو منبع ناشی می‌شود. جهاد برای ترویج ایمان، یک ستون اصلی اسلام سیاسی او است—ایده‌ای که او با سید قطب، تأثیرگذارترین نظریه‌پرداز اسلام سیاسی سنی، مشترک است. خامنه‌ای بیش از یک بار گفته است که بخشی جدایی‌ناپذیر از تسلیم شدن به اسلام، تسلیم شدن به فراخوان جهاد آن است. منبع دیگر این پیگیری وسواس‌آمیز جنگ فرهنگی، اعتقاد او است که یک «ناتوی فرهنگی» ایجاد شده است که نه تنها توسط آمریکا بلکه توسط صهیونیست‌ها رهبری می‌شود و هدف آن شکست اسلام است.

اعتقاد خامنه‌ای به ضرورت جنگ فرهنگی بیشتر ریشه در باور او دارد که ما نزدیک یک «پیچ تاریخی» جدید هستیم—پیچی که بشارت‌دهنده پیروزی جهانی اسلام و شکست مدرنیته، ماتریالیسم، و هژمونی غرب خواهد بود. او ادعا می‌کند که عصر جدیدی از اسلام برای مسلمانان فرا رسیده است، و به‌زودی، بقیه جهان برای همیشه تحت سیطره حکمت الهی الله خواهد بود. به‌عنوان مثال، در دیداری با گروهی از دانشجویان، او گفت که هنگامی که انقلاب اسلامی در ایران رخ داد، برخی از «نخبگان درجه یک غربی، مانند [هنری] کسینجر، مانند [ساموئل] هانتینگتون، مانند جوزف نای» پیش‌بینی کردند که وقایع ایران در سال ۱۹۷۹ بیش از صرفاً «تغییر طبقات حاکم» است. این به معنای «ظهور یک قدرت جدید» بود که مطمئناً هژمونی غرب را به چالش می‌کشید. برای سال‌ها، نای در ذهن خامنه‌ای به قدرتمندترین و مرتبط‌ترین متفکر غرب تبدیل شده بود. نای بیهودگی حمله نظامی به ایران یا اسلام را دیده بود و استفاده از قدرت نرم را پیشنهاد کرده بود. خامنه‌ای بدین ترتیب میلیاردها دلار صرف کرد تا با نسخه خودش از قدرت نرم، با قدرت نرم مبارزه کند. نتیجه‌ی فرعی وابستگی او به جنگ فرهنگی، اعتقاد او بود که نه اسرائیل و نه آمریکا هرگز جرأت حمله به ایران را نخواهند داشت، زیرا بازدارندگی عظیمی که او در بسیاری از نیروهای نیابتی در منطقه ایجاد کرده بود.

توجه زیادی به استخدام و آموزش نیروهای نیابتی نظامی ایران در خاورمیانه، از حزب‌الله در سوریه تا حوثی‌ها در یمن، شده است. نیروهای نیابتی فکری رژیم، و توانایی آن‌ها برای درگیر شدن در جنگ فرهنگی نامتقارن، کم‌اهمیت نیستند. خمینی در سال ۱۹۷۹ تا حد زیادی به قدرت رسید، زیرا هیچ‌کس—نه ساواک شاه و نه مخالفان سکولار ایرانی و قطعاً نه آژانس‌های اطلاعاتی غربی—به شبکه زیردستی پیچیده‌ای که او در طول دو دهه قبل ساخته بود، توجه نکرد. از خانه‌های انتشاراتی که متون دینی یارانه‌ای چاپ می‌کردند تا مدارس ویژه برای پسران و دختران با دوزهای سنگین آموزش دینی تا سازمان‌های حرفه‌ای ظاهراً غیرسیاسی، آن‌ها حضور فرهنگی فراگیری داشتند. خمینی همچنین مرگبارترین سازمان تروریستی آن سال‌ها را ایجاد کرده بود. مطالب زیادی درباره سازمان‌های تروریستی چپ‌گرای ایرانی—یا به اصطلاح دهه شصت، گروه‌های چریکی چپ‌گرا—نوشته شده است، اما هنوز هم امروز گروه‌های تروریستی شیعه تحت فرمان خمینی با مهربانی نگریسته می‌شوند. جانشین او، خامنه‌ای، سعی کرده است همین مدل را هم در داخل و هم در سطح جهانی بازسازی کند.

ردیابی اینکه خامنه‌ای چقدر پول برای ساخت یک دستگاه ایدئولوژیک خرج کرده، غیرممکن است. امروزه کمتر از ۲۹ مرکز در ایران فعالیت می‌کنند که وظیفه‌شان ترویج این ایدئولوژی است. و این‌ها فقط آن‌هایی هستند که به‌طور علنی تأیید شده‌اند، و هر کدام در بودجه دولتی ایران ردیف بودجه‌ای دارند. به‌عنوان مثال، در سال ۲۰۱۹، با وجود همه مشکلات اقتصادی ایران، کل بودجه خط-موردی برای ۲۳ مورد از این مراکز ۲۸۰ میلیون دلار (با نرخ ارز آن زمان) بود. با وجود دوران سخت اقتصادی، بودجه این نهادها در چند سال گذشته تنها افزایش یافته است.

بخشی از آنچه تخمین بودجه واقعی این جهادگران فرهنگی را دشوار می‌کند، این است که در امور مالی، کم از جنگ‌های نظامی، رژیم درگیر «بانکداری نامتقارن» است. بیشتر نهادها یا سازمان‌های رژیم که درگیر جنگ فرهنگی هستند، به منابع مالی «پنهان» از منابع مختلف دسترسی دارند، از جمله وقف‌هایی که برای آن‌ها کنار گذاشته شده یا مشاغلی که مالک آن‌ها هستند و سود آن‌ها را برای فعالیت‌های خود استفاده می‌کنند. خود خامنه‌ای بیش از صد میلیارد دلار از منابع مالی را کنترل می‌کند، و هیچ حسابرسی عمومی یا اطلاعی از نحوه استفاده از آن وجوه وجود ندارد. در آمریکا، رژیم سال‌ها به ده‌ها میلیون دلار از منابع مالی دسترسی داشت که از بنیاد علوی—نام جدید سازمان غیرانتفاعی که در ابتدا توسط شاه ایجاد شده بود و بنیاد پهلوی نام داشت و پس از سال ۱۹۷۹ توسط رژیم تصاحب شد—می‌آمد. به دلیل تحریم‌های ناشی از بحران گروگان‌گیری، رژیم از خارج کردن درآمد بنیاد از آمریکا منع شده بود. نحوه و محل هزینه شدن آن پول ممکن است نمای جزئی از چگونگی تأمین مالی «قدرت نرم» رژیم در آمریکا ارائه دهد. هیچ مطالعه جامعی درباره این هزینه‌ها منتشر نشده است. همانند سیاست‌های داخلی‌اش، اگر همه راه‌ها برای جذب یا مهار صداهای مخالف دیاسپورا شکست بخورد، خامنه‌ای و رژیمش به ترور متوسل شده‌اند. آن‌ها با استفاده از دیپلمات‌ها، افراد اجیر، مأمورانی که از ایران در مأموریت‌های ویژه فرستاده می‌شوند، حتی با استخدام باندها و چهره‌های جرایم سازمان‌یافته، مخالفان را کشته، ربوده و مورد حمله قرار داده‌اند. گاهی اوقات، خانواده‌های مخالفان یا روزنامه‌نگارانی که در ایران زندگی می‌کنند، برای ارعاب یا ساکت کردن آن‌ها استفاده شده‌اند. بیش از صد و بیست نفر از مخالفان ایرانی در طول چهل و پنج سال گذشته توسط عوامل رژیم به قتل رسیده‌اند—تقریباً همه آن‌ها در اروپا. بسیاری از کشورهای غربی بیش از حد تمایل داشته‌اند که محکومان این جنایات را با شهروندان بی‌گناه کشور خود که توسط رژیم اسلامی دقیقاً به قصد مبادله آن‌ها با این تروریست‌ها ربوده شده بودند، مبادله کنند. این نیز جنبه دیگری از جنگ فرهنگی نیابتی رژیم است.

در میان بیست و نه نهادی که بخش عمده‌ای از دستگاه ایدئولوژیک دولتی رژیم را تشکیل می‌دهند، مهم‌ترین آن‌ها برای نقشش در تحولات جهانی، جامعة المصطفی العالمیه یا دانشگاه بین‌المللی المصطفی است. این دانشگاه همچنین بیشترین بودجه و فعالیت را دارد. این دانشگاه ایده خامنه‌ای بود و شباهت چشمگیری به دانشگاه جنجالی پاتریس لومومبا در روسیه دوران شوروی دارد. نسخه اصلی روسی مرکزی بود که نامزدهایی از سراسر جهان به مسکو آورده می‌شدند تا در ایدئولوژی شوروی آموزش ببینند، گاهی مدرک در علوم یا مهندسی کسب کنند، و گاهی برای کار در کا.گ.ب استخدام شوند. در مورد دانشگاه خامنه‌ای، همان‌طور که در قانون تأسیس آن روشن است، همه دانشجویان آن باید بین‌المللی باشند و تنها «علمی» که یاد می‌گیرند، تکرار خامنه‌ای از تشیع است. رژیم تمام هزینه‌های آن‌ها را پوشش می‌دهد. در مقطعی، تعداد دانشجویان در تمام پردیس‌های آن‌ها به بیش از صد هزار نفر می‌رسید.

اما تنها بخشی از کار آن‌ها به ایجاد کادرها و ترویج ایدئولوژی اختصاص دارد. همان‌طور که خودشان روشن می‌سازند، آن‌ها مجلات و کتاب‌هایی را به زبان‌های بی‌شماری منتشر می‌کنند و ایدئولوژی خود را ترویج می‌دهند؛ بخش دیگری از مأموریت آن‌ها سیاست نمادین است، به‌طور خاص سازماندهی تظاهرات گسترده مراسم شیعه در شهرهای سراسر جهان.

طبعاً، پرطمطراق بودن این اظهارات، مربوط به روزهای قبل از جنگ دوازده روزه بود، زمانی که آینده برای رژیم روشن‌تر به نظر می‌رسید. رجزخوانی مانیفست خامنه‌ای و جنگ فرهنگی پرهزینه او، در مقایسه با تلاش‌های اکنون تحت فشار او برای نجات رژیمش، درسی در مورد هوس‌های رژیم‌های اقتدارگرا و اینکه چگونه عظمت و آسیب‌ناپذیری پیش‌بینی‌شده آن‌ها به‌سرعت جای خود را به شکنندگی و آسیب‌پذیری غافلگیرکننده می‌دهد، است. در لحظه‌ای غیرقابل پیش‌بینی، فرسایش تدریجی بی‌کفایتی آن‌ها جای خود را به فروپاشی پوشش ترور و رژیم می‌دهد. خامنه‌ای اکنون در حالتی است که حداقل آن لحظه را به تأخیر بیندازد.


Report Page