مغلطۀ یکتاپرستی

مغلطۀ یکتاپرستی

کانال نقدآگین

✍🏻 امین قضایی

بسیاری از مردم و حتی پژوهشگران، این فرض را پذیرفته‌اند که مذاهب سامی، یکتاپرستی را رواج دادند و یکتاپرستی یک «پیشرفت» در «روند تفکر بشر» محسوب می‌شود و یا دست‌کم، این مذاهب یکتاپرست، نسبت به مذاهب چندخدایی پیشین، درک انتزاعی‌تر و پیچیده‌تری نسبت به خدا دارند.

برای مثال، زئوس را با خدای مسیحی و یا اسلامی مقایسه می‌کنند. زئوس نسبت به خدای مسیحیان و مسلمانان، ویژگی‌های انسانی (آنتروپومورفیک‌تر) بیشتری دارد، با زنان هم‌آغوشی می‌کند و به نظر نمی‌رسد که خدا، دانای کل و حتی آفریننده جهان باشد؛ به‌طور کل، با خدای دانا و قادر مطلق مسیحیت و اسلام، تفاوت بسیاری دارد.

اما این دوگانۀ یکتاپرستی/چندخدایی، براستی دوگانۀ کاذبی‌ست که پیروان ادیان سامی، آن را جعل کرده‌اند. اگر الهیات (تئولوژی) مذاهب سامی را با مذاهب پیشین (مانند مذهب یونانی و رومی) مقایسه کنیم، خواهیم دید که:

۱- اگر تصورات مذهب یونانی از خدا را بپذیریم، مذاهب سامی همانقدر چندخدایی هستند که مذهب یونانی؛

۲- اگر تصورات الهیات مسیحی از خدا را بپذیریم، مذهب یونانی نه تنها چندخدا نیست بلکه «بی‌خدا» هست. 

در الهیات مسیحی و اسلامی، خدا آفرینندۀ جهان محسوب می‌شود، یعنی موجودی که جهان را از هیچ آفرید. اگر این یک شرط مهم برای تصور از خدا باشد، مذهب یونانی، به هیچ خدایی که بتواند جهان را از هیچ بیافریند، اصلاً اعتقاد ندارد.

در واقع، در یونان باستان، این درک فلسفی (که آن را در «اصل هستی‌شناختی پارمنیدس» می‌بینیم) وجود داشت که امکان ندارد چیزی از هیچ بوجود آید و یا چیزی معدوم و هیچ شود. در جهان فقط «تغیر و سیالیت» است، چیزها «معدوم نمی‌شوند»، بلکه «از چیزی به چیز دیگر تغییر می‌یابند». پس یونانیان باستان معتقد نبودند که اصلاً چنین آفرینشی میسر باشد که بخواهند آن را به خدایی نسبت دهند. جهان در نزد بسیاری از ایشان، ازلی تصور می‌شد و مطابق کیهان‌شناسی مذهب یونانی (اگرچه یک روایت رسمی وجود ندارد)، جهان از «هرج و مرج» بوجود آمده‌است و زئوس هم مانند دیگر چیزها، خود «محصول تغیرات جهان» است و «فرزند کرونوس» محسوب می‌شود. 

پس اگر بحث بر سر اعتقاد به یک «خدای آفریننده از هیچ» باشد، مذهب «یونانی/رومی» در واقع بی‌خدا است، اما یونانیان معتقد بودند که خدایان «قدرت صناعت» (یا آفرینش اما نه به معنای «بوجود آوردن از هیچ») انسان‌ها و چیزها را دارند. این خدای صانع (نه آفریننده) را در مکالمه تیمائوس افلاطون می‌یابیم. Demiurge خدای صانعی‌ست که جهان را از «فرم‌های ایده‌آل» ساخته‌است، نه «از هیچ». پس بند دوم ما ثابت می‌شود، یعنی اگر منظور از خدا، آفریننده‌ای باشد که با قدرت مطلق خود، جهان را «از هیچ» بوجود آورده باشد، مذهب یونانی/رومی بی‌خدا است و بنابراین، به حقیقت امر نزدیک‌تر. آن‌ها دست‌کم، این درک را داشتند که میسّر نیست چیزی از هیچ بوجود آید.

اما اگر درک یونانیان و رومیان باستان از خدا یا خدایان را فرض بگیریم، در نظر ایشان، خدایان صرفاً موجوداتی «نامیرا» با «توانایی‌های فرا-انسانی» هستند. همان‌طور که جامعۀ انسانی توسط سیاستمداران اداره می‌شود، این خدایان مشغول ادارۀ امور جهان هستند. اگر این تعریف از موجودات جاودان، با قدرت فرا-انسانی را در نظر بگیریم، مسیحیت و اسلام هم «چندخدایی» هستند؛ زیرا آن‌ها هم به وجود انواع و اقسام فرشته و شیاطین اعتقاد دارند. آن‌ها هم مانند یونانیان باستان، معتقد هستند که موجودات نامیرایی مانند «جبرئیل، میکائیل، عزرائیل و...»، در ادارۀ امور جهان به خداوند کمک می‌کنند یا از او مأموریت می‌گیرند. در اینجا فقط اسم‌ها عوض شده‌اند و به جای «خدا»، از کلمۀ «فرشته و شیطان و اجنبه» استفاده می‌شود. پس اگر منظور از خدا، «موجودات جاودانی» باشد که «با قدرت فرا-انسانی، قدرت اداره و کنترل بر طبیعت را دارند»، پس مسیحیت و اسلام هم چندخدایی هستند؛ همان‌طور که این فرشتگان تحت فرمان و مادون خدا هستند، خدایان یونانی هم تحت فرمان «خدای خدایان» یعنی زئوس قرار داشت؛ پس از این نظر هم تفاوتی وجود ندارد. 

هدف از این بحث این است که نشان دهیم، به هیچ‌وجه، تکاملی در مذهب از چندخدایی به سوی یکتاپرستی وجود نداشته‌است. الهیات مسیحی و اسلامی (دست کم تا جایی که تعابیر فلسفی متاخر داخل آن نشده‌است)، هیچ تفاوت خاصی با مذاهب باستانی ندارند.

از جهات دیگر نیز مذهب یونانی و رومی، به لحاظ عقلانی، بسیار برتر از مذاهب سامی هستند. یونانیان و رومیان باستان، هرگز ایمان را در برابر عقل قرار نمی‌دادند. به نظر آن‌ها، تقوا و خداترسی (piety) و احترام به خدایان و آیین‌شان، یک فضیلت محسوب می‌شد، اما بی‌اعتقادی را به ندرت به‌معنای «کفر و بی‌ایمانی یا ارتداد» تلقی می‌کردند. موضوع ایمان به خدا مطرح نبود، هرکس که به خدایی اعتقاد داشت، می‌توانست به معبد آن خدا برود و پیشکش ببرد (تقریباً مثل همان کاری که امروز شیعیان نسبت به بازار پررونق امام‌زاده‌ها انجام می‌دهند، البته رومیان و یونانیان جامعه متفکر بزرگتر و قوی‌تری داشتند). 

پولس در نامه‌های خود به کرات اشاره می‌کند که مسیحیت، بر پایۀ «ایمان» استوار است و نه «عقل و حکمت». وی برای مسیحیان قرنطی می‌نویسد:

«خدای حکیم صلاح ندانست که انسان با منطق و حکمت خود او را بشناسد. بلکه او خود به میان ما آمد و همه آنانی را که به پیام او ایمان آوردند را نجات بخشید؛ یعنی همان پیامی که مردم دنیا چه یهودی و چه غیر یهودی آن را پوچ و بی‌معنی می‌دانند؛ زیرا یهودیان خواستار آن‌اند که پیام‌مان را با معجزه‌ای ثابت کنیم و یونانیان نیز فقط مسائلی را می‌پذیرند که با فلسفه و حکمت‌شان منطبق باشد» (اول قرنطیان ۱: ۲۰ تا ۲۳).

در جهان هلنیزه شده‌ای که مسیحیت در آن ظهور کرد، نزد یونانیان و رومیان، مکاتب فلسفی‌ای مانند رواقی‌گری، اپیکوری، نوافلاطونی و مشایی، بسیار رایج بود و کسی بین این مکاتب و مذهب، تضادی نمی‌دید و اگر هم وجود داشت فقط اختلاف عقیده تصور می‌شد (برای مثال رواقیون مبنا را رعایت «فضایل اخلاقی» می‌دانستند و اعتقاد به خدا برایشان بیشتر یک فرض بود تا بخش لاینفکی از فلسفه رواقی). مفهوم ایمان به یک مذهب، در واقع تنها ابتکار جدیدی‌ست که مسیحیت و اسلام به ارمغان آوردند و به لحاظ تئولوژیکی، آن‌ها نه تنها هیچ برتری‌ای نسبت به مذاهب یونانی و رومی ندارند، بلکه بسیار نامعقول‌تر هستند؛ همان‌طور که پولس خود اعتراف می‌کند.


Report Page