پانوشت‌ها

پانوشت‌ها

کانال نقدآگین


۱ :کتاب پیدایش، بندهای ۱۷ و۲۲ ؛ در دین یهود پسری که باید قربانی شود اسحاق است و یهودیان و مسیحیان خود را از نسل او می‌دانند و در اسلام پسری که باید قربانی شود، اسماعیل است که مسلمانان خود را از نسل او می‌دانند.

۲ : اگر بسیاری از معاصران ما دارند روی متن‌هایی مانند «مثنوی معنوی» و «دیوان حافظ» کار می‌کنند، غالباً این انواع تاویل هنوز در گذشته سیر می‌کند. گویی تعدادی نویسنده در قرن هفت و هشت بر خر و اسب نشسته یا بر حصیر و خاک زانو زده‌اند و در حال تاویل و تفسیر آن متون هستند. این که تاویل نیست. چه ارزشی دارد وقتی از زمان تولید متن یک قدم جلوتر نیامده‌اند. کتاب‌ها را بدون نقد به تفسیر می‌نشینند و به مانند متن‌های مقدس محتوم با آن‌ها برخورد می‌کنند. جز «بیگاری» نامی ندارم بر این «کلاس‌ها» و جمع‌های عاطل و باطل بگذارم.

۳: مجموعه داستان «آبشوران» از علی اشرف درویشیان نمونه‌ی خوبی برای شرح حال این پدران و مادران زحمتکش و بچه‌های مدرسه‌ای است. بخصوص که شرح زندگی واقعی دوران کودکی خود نویسنده است. در داستان «باغچه‌ی کوچک» کاروانسرایی مخروبه و قدیمی محل زندگی ده خانوار فقیر مستاجر است و سرایداری دارد که کارش جمع‌آوری اجاره از ساکنان آنجاست: «سرایدار بدش می‌آمد که درس می‌خواندیم، یک روز کتاب اکبر را پاره کرد و به بابام گفت:کتاب بچه‌هات را کافر می‌کنه. بابام می‌خواست نگذارد ما به مدرسه برویم اما ننه گریه و زاری کرد و به بابام گفت: من خودم کلفَتی می‌کنم تا اینها درس بخوانن، به حرف اون پیر کپ‌کپو گوش نگیر. گریه‌ی ننه کار خودش را کرد. بابا بیکار بود، کرایه چند ماه را نداده بود. شب‌ها تا دیروقت توی کوچه‌ها پرسه می‌زد تا سرایدار بخوابد…» فقر شدید در حد بی نانی، هزینه‌های مدرسه، چشم پوشی از کار کردن کودکان و کمک خرج بودن برای خانواده، سه نشانه‌ی اهمیت فداکاری آن پدران و مادران رنجدیده است.

۴: بیانیه‌های «کانون نویسندگان ایران» در سال‌های اول انقلاب، در اعتراض به سرکوب آزادی بیان و مخالفت با سانسور و بستن روزنامه‌ها، همه خبر از صدایی می‌دهد که اقلیت است و گوش شنوایی برایش نیست. یادداشت‌های احمد شاملو و چند شاعر و نویسنده‌ی دیگر نیز از این دست هشدارهای اقلیت است که امروزه مدام از آن‌ها یاد می‌شود.

۵: واقعیت تلخ اینکه، روشنفکری ایران خودش قد خودش را خماند، تعظیم کرد و در مقابل پدر سنتی معاصر، روح‌الله خمینی، زانو زد، از او تشر شنید و چون فرزندی «صالح» و «گلی از گل‌های بهشت» برای او کار کرد. بیش از آنکه «نخبه‌کُشی» رخ بدهد، این عده‌ای از «نخبه‌ها» بودند که با پدر همدست شدند و دیگر «نخبه‌ها» و بسیاری از مردم را کشتند. منظورم نقش روشنفکران در انقلاب نیست بلکه نقش و همراهی ایشان با خمینی، بعد از انقلاب را می‌گویم. تمام شواهد پیش از انقلاب نیز نشان می‌دهد که قرار نبود ما از شر شبح خلاص بشویم. همه‌ی گروه‌ها زیر سلطه‌ی شبح‌های گوناگون بودند. حتی برخی در عالم چپ و «رفیق‌ها»، یکی دو تا را از آن میان «رفیق کبیر» نامیدند تا بگویند شبح هنوز زنده است. 

۶: با فداکاری فرزندانی که علیه شبح دیکتاتوری ایستادند، زوال پدرسالاری آغاز شد و اینگونه جنبش دادخواهی با نام «مادران» گره خورد، بی ربط نیست که برخی نوجوانان در همین جنبش اخیر، پیش از کشته شدن به یاد مادرشان بودند. محمد مهدی کرمی به پدرش گفته بود: «حکم من اعدام است. به مامان چیزی نگو»، آرتین رحمانی نوجوان شانزده ساله که در بازار شهر ایذه زیر رگبار گلوله جان باخت دستنوشته‌ای برای مادرش گذاشته بود: «شرمنده‌ام مادر. می‌خواهم در راهی قدم بگزارم که شاید جوانی‌ام را نبینی.» او با همین ز قدم در راه گذاشت و بر نگشت.

۷: زن زندگی آزادی حتی در ظاهر و صورتش علیه وزن و قافیه و شعر سنتی و بی اعتنا به هارمونی در شعار این سال‌ها است، گرچه تعدادی سعی کردند برایش نظمی کهنه از نوع «مرد میهن آبادی» بسازند اما موفق نشدند، به راستی همین خود، تمثیلی از نو بودن این سه کلمه و ضد سنت بودنش است. بر مزار بکتاش آبتین یکی از شعارها این بود: درود بر آبتین/ مرگ بر ظالمین. در حالی که این نه با شعرهای آبتین و نه آن جمع شاعر و متفکر نوگرا که خود را مظلوم نمی‌دانستند تا کسی بتواند تحت ظلمشان بگیرد، همخوانی نداشت، گویی فقط قافیه باید جور در می‌آمد. در حالی که زن زندگی آزادی به این سبک کهنه، بی اعتناست و ترجمه‌ی دقیق ژن ژیان ئازادی است تا به همه بفهماند خود را از «بند و زنجیر» قافیه و نظم صوری رهانیده است و زیبایی را در تازگی و دغدغه‌ها و دقیق بودن این شعار یافته است.

علی کاکاوند (بهمن۱۴۰۱- مرداد۱۴۰۲)

(از فصلنامه تئاتر امروز، شماره۶، شهریور۱۴۰۲، گروه تئاتر اگزیت)


Report Page