چالشِ اثبات سخن الله بودن قرآن (قسمت یکم)
کانال نقدآگین
جعفری: درود برادر موثّق؛ خوب هستید؟ سوگمندانه اینبار، زمان برای خواندن نوشتههای شما، و نیز سَرور گرامیم جناب دکتر «اردستانی» که گهگاه بهرهمند از نگارههای ارزشمندشان هستم، نیافتم؛ امّا سه گفتار کنونی شما را شنیدم. پس از سپاس از شفافیت گفتمانی، مدّعای گزارهای شما را خواستم بدانم؛ گزارهٔ بنیادین سخن شما چیست که در تلاش برای برپا کردن آن هستید؟
موثّق: سلام جناب جعفری! ممنونم از توجّه شما! در موضوعاتِ مختلف، نظراتی را موجّه میدانم و پیگیری میکنم؛ از جمله:
اوّل) امتناع اسلام در جهان جدید (یعنی در ذهن انسان فرهیخته و ملتزم به عدل و عقلِ زمانه و زمینهٔ ما) و مرگ مسمای اسلام و بقای نامش؛
دوم) فرآوردهٔ روشنفکران دینی و اشخاصی چون دکتر سروش که از چهره الله تا معاد و روح، و از بهشت و جهنّم تا کیهانشناسی و جهانشناسی و فقه قرآن را تغییر میدهند؛ به اعتبار وجوه افتراق، اسلام نیست و فقط، نام اسلام را یدک میکشد؛
سوم) اسلام آسیبهایی در حوزهٔ عقلانیّت، عدالت و معنویّت برای جوامع اسلامی داشته است و از جمله در خلق داعش، سهمیمهم دارد. در نوشتههایی که در گفتگو با آقای اردستانی طرح شد نیز اشاراتی به این موارد داشتهام.
جعفری: مهر فرمودید. پیش از درآمد به سخن، با توجّه به اینکه به «تفکّر نقادانه» توجّه و اهتمام دارید، جا دارد اینجا از شما سپاسگزاری کنم که این رویکرد از نیازهای جدّی جامعهٔ ما و «اسلام» نیز هست. نزد بنده همهٔ موضوعات متعارف و به ویژه دین، تنها پس از بازبینی ریزبینانهٔ خردمندان، ارزش بلکه اعتبار پیدا میکند و پیش از آن، مادّهٔ «بیچهره/چوب» نتراشیده است. امیدوارم در گسترش خردمندی و نگاه سامانمند به همه چیز و به ویژه دین، کامکار باشیم.
به نظرم نگاه دوم شما، از فروع نگاه و گزارهٔ نخست هست که: «مسلمانی در جهان نو، نشدنی است». این، گزارهٔ مهمّی است امّا برای بنده، نیازمند شفاف سازی؛ از موارد شفاف سازی این است که:
۱. منظور شما از «امتناع اسلام»، «امتناع ادیان» است یا معتقدید مثلاً «مسیحیت» یا «بهائیت» یا حتا «پاکدینی» هم ممتنع است؟ به عبارتی شما همهٔ ادیان را در این زمان، بیارزش میدانید؟ یا قصد دعوت به دین دیگری در جهان امروز دارید؟ موارد دیگری هم دربارهٔ همین گزارهٔ پایهای به ذهن میرسد که به نظرم برای جلوگیری از آشوب در ذهن و سخن، بهتر است گام به گام و گزاره به گزاره جلو برویم.

موثّق: مجدّداً سپاسگزارم از توجّه و ورود شما به بحث.
اوّلاً) به مرادم از جهان جدید اشاره کردم. در اینجا ذهنی مدّ نظر است که به معارفِ علوم انسانی، تاریخ و فلسفه، به نحو نسبی آشنایی دارد؛ برای مثال میفهمد که قطع دست دزد، سیاقمند و امضایی بوده و اینک ظالمانه است.
ثانیاً) ایمانی مسبوق به باوری ظنّی و متواضعانه، و بدون ادّعای یقین و اثبات، و بدون ادّعای تقریر ذهن خدا، و صرفاً راجع به خود خدا را موجّه و قابل دفاع میدانم؛ به نحوی که خردستیز نباشد.
ثالثاً) یک مسلمان لازم است تا آنچه از قرآن و سنّت نبوی، قابل فهم است را تعبّداً تصدیق کند؛ برای مثال، الله، متشخّص و انسانوار است و قرآن، سخن الله است و روح، هنگام خواب از بدن قبض میشود و معاد، جسمانی است و مرتد، به جهنّم میرود و هفت آسمان و هفت زمین و جنِّ خلق شده از آتش، وجود دارد و دست دزد را، باید قطع کرد و حقوق کافر با مسلمان، برابر نیست و ارث زن، نصف مرد است و مادر عیسا، باکره بوده و قسّ علی هذا.
ببینید! اسلام در قدم اوّل، از ما میخواهد عقل خودمان را تسلیم الله کنیم تا مسلمان شویم؛ وگرنه تا قیامت نمیتوان با ابتنا به عقلانیّت و استدلال، شهادت داد که محمد رسول خداست. در سخن الله آمده که ما حق نداریم حتّا یک آیه را منکر شویم؛ در این سیاق، حداقل اگر مسامحه کنیم، باید مبناها را تصدیق کنیم تا مسلمان شویم؛ وگرنه کسی که مثل دکتر سروش میگوید قرآن، سخن محمد و تفسیر او از تجربهٔ باطنی اوست و به اصناف خطا، عرضیات و تاریخیات آلوده است، و خدا نیز نامتشخّص است و...؛ سرش با دستانِ مبارکِ خودِ رسول الله قطع میشود. گفتگویی مکتوب با دکتر یثربی داشتم و به ایشان گفتم که «عدالت، عقل و علم» در قرآن، با آنچه در ذیل علم و عقل و عدلِ جهان توسعه یافته میفهمیم، فقط اشتراک لفظی دارد. البتّه در سیاق کثیری از مسلمین میشود مسلمان بود؛ ولی فقط در اسم و نام؛ آرش نراقی، مراعات حقوق بشر و حقوق همجنسگراها را لازم میداند و خدایش آنقدر به حقوق بشر متعهد است که هنگام سکس، اگر بندگانش تقاضا کنند، آنها را نگاه نمیکند تا خجالت نکشند (عین این عبارات را میگوید). ولی آیا این رسم مسلمانی و امانتداری است؟ این اخلاقی و عالمانه است که دین آن بندهٔ خدا را به این روز بیاندازیم؟ چه اشکالی دارد که معنویّت خودمان را بسازیم؟ مطلبی نوشتم و دکتر دباغ پاسخی داد و من یادداشتی نوشتم با عنوانِ «مسلمام من گر از این شیوه تو ایمان داری» و او دیگر پاسخی نداد؛ در آن جا نوشتم:
«همه چیز اسلام را که تغییر دادید، بیایید نماز را نیز بهجای رکوع و سجود (رفتار مرسوم در دربار سلاطین) به شکلی دیگر و با الفاظی دیگر اقامه کنیم؛ و این مراسم حج (یعنی گشتن به دور یک خانهٔ گلی، و سنگ به شیطان زدن، و گوسفندانِ بدبخت را قربانی کردن و جسدشان را در صحرایِ سوزانِ عربستان چال کردن و به وهابیها پول دادن را) به شکل دیگری برای کسب تجربهٔ معنوی برگزار کنیم؛ قبله هم مهم نیست و خدا همه جا حاضر است؛ در مطلبی دیگر مجازات قصاص را نقد کردم که تاکنون، هیچکس حتّا یک دلیل نقض، علیه متن من نیاورده است؛ عدالت مقولهای بیروندینی است و مجازات قصاص بنا بر دلایلم، ظالمانه است؛ آن را نیز نسخ کنیم و الخ؛ بعد، اسلام میشود «شیر بیدم و سر و اشکم»».
جعفری: ببینید! برای همین، بنده پرسش گزارهای مطرح کردم که دچار آشوب در ذهن و سخن نشویم. مطالبی که فرمودید را بعداً نیز میتوان پرداخت. پرسش بنده چیز دیگری بود و ماتقدم این مطالب؛ دوباره بنگارم:
۱. منظور شما از «امتناع اسلام»، «امتناع ادیان» است؟ یا معتقدید مثلاً مسیحیت یا بهائیت یا حتا «پاکدینی» هم ممتنع است؟ به عبارتی، آیا شما همهٔ ادیان را در این زمان، بیارزش یا حتا ضدّ ارزش میدانید؟ یا قصد دعوت به دین دیگری در جهان امروز دارید؟ چون حتماً آگاه هستید که انکار امکان دیانت، تفاوت بزرگی با انکار امکان یک دین دارد، و دو آمد و شد در سخن را میطلبد؛ لذا پاسخهای گزارهای شما میتواند برای بنده آموزنده باشد؛ از دیگر مطالب شما پس از تبیین اصل موضوع بهره خواهیم برد. سوگمندانه توفیق آگاهی از آن نوشتار را نداشتم؛ حتما ارزشمند بوده و چنانکه عرض شد به این مطالب که بازآورد هم فرمودید، میتوان پس از پرسش بنیادین، پرداخت. امّا جملهٔ پایانی شما که: «چه اشکالی دارد معنویّت خودمان را بسازیم؟»، میتواند در مسیر همان پرسش قرار داده شود؛ منظور شما از این جمله اعلام امتناع کلّ ادیان گذشته و معاصر است؟ حتماً نیازمند هستم که پاسخ آن پرسش پایهای را از شما بیاموزم و دیگر سخنان همه آویزهٔ این پرسش هستند.
همچنین تاکید کنم که به هیچ وجه قصد بنده، تعارض و شالودهشکنی کلّ سخنان شما نیست؛ گوهری است آنکس که به دین با نگاه نقّادی امّا روشمند بنگرد؛ دین جایهٰ سنّت، ارزش کمینهای دارد و همهٰ تکانههای شما، نگریستنی است؛ دین مردابی، جنازهٔ دین است.
موثّق: دامنهٔ بحث را محدود کردم و صرفاً بر مصداق اسلام تمرکز کردم؛ البتّه شاخصی ارائه نمودم که میتوان به سراغ ادیان دیگر نیز رفت. اگر خرافات و اباطیل و مدّعیات بلادلیل ادیان را کنار بگذاریم، و اگر باورها را متناسب با قوّت دلایل کنیم، چیزی از آنها باقی نمیماند.
در مورد پاکدینی چون مفهوم ناروشن است، نظر ندادم؛ امّا به آنچه گمان میکنم میتوان در مقابل ماتریالیسم قرار داد، اشاره کردم (ایمانی از جنس امید و جستجو، مسبوق به باوری ظنّی و متواضعانه، و بدون ادّعای اثبات و یقین یا ادعای تقریر ذهن خدا، و صرفاً ناظر به وجود خود خدا). مرادم از امتناع اسلام را نیز گفتم؛ اگر نتوانستهام منظورم را به شما منتقل کنم، قصور در زبان است و بیش از این فعلاً در بضاعتم نیست. اگر بخواهم آنچه تاکنون در مکتوبات مختلف گفتهام را دوباره بگویم، تایپش سخت و زمانبر است. عرض شد که یک ذهن فرهیخته و استدلالی و عدالتجو، نمیتواند برای مثال، مجازات قصاص را عادلانه بداند؛ بدین معنا، اسلام نمیتواند در چنین ذهنی، تصدیق شود؛ مگر از مضمون استحالهاش کنیم و تنها نامی بیمسمّا را یدک بکشیم.
جعفری: از نوشتههای شما سپاسگزارم. حساسیتم بر شفافسازی گزارهها برای زایا کردن آنان است؛ وگرنه گزارهها عقیم خواهند بود. پس بر این مدّعای شما وفاق کنیم که: «هیچیک از ادیان، حتا بهائیت و ادیان معاصر را ممکن به دینورزی نمیدانم»؛ تایید یا اصلاح بفرمایید تا بنده بر پایه گمانهای خودم پیش نروم و دقیقاً مطالب شما را فهمیده باشم. بحثِ امتناع هم هست؟ یعنی میفرمایید اصلاً اگر کسی بخواهد امروز «بهایی» هم باشد، محال است و بحث خوب یا بد آن هم نیست؟
موثّق: گمان میکنم به وضوح پاسخ دادهام؛ کسی که میگوید «خداوند میفرماید که...» بزرگترین توهّم، تفرعن و مغالطهٔ تاریخ بشر است؛ آیا با بهائیت و خرافات و اباطیل و مدّعیات بلادلیلش سازگار است؟ مناقشهٔ من در این قسمت این است که شما حسبِ فرمایشِ خودتان، حتّا نوشتههای کوتاه در گفتگو با آقای اردستانی را نخواندید، و البتّه در نوشتههای کوتاهی که خطاب به شما بیان شد نیز، به نظر ایضاح مفهومی صورت گرفت (مگر زبانم قاصر بوده باشد که مفروض است). البتّه فرض دیگر، عدمِ عنایتِ لازم از جانبِ شما دوست محترم است.
جعفری: به نظرم شما از تصریح بر انکار و اعلام امتناع «بهائیت» اکراه دارید؛ در حالیکه اکراه، غیرِضروری است. ممکن است بنده در مقام یک بهایی باشم و مدّعی شوم اسلام بله؛ برای همین خدا «جمال مبارک» را فرستاد و «بهایی» بودن ممکن و مطلوب، و بلکه منحصر است؛ آنگاه اعتبار سخنان شما به شدّت تغییر خواهد کرد.
موثّق: خب! تصریح کردم؛ امّا وقتی با اسلام از آن منظر مناقشه طرح میشود؛ نسبت به آن بندهٔ خدا که دوباره فرمود «خداوند میفرماید که...» نیز، به طریق اولا مناقشه مطرح است. جنابِ باب تا قیامت نمیتواند یک استدلال بیاورد که رسول خداست و سخنش، سخن خداست و الله، تشریعی که آورده را صادر کرده است؛ همان اشکالاتِ مطروحه به تشریعِ قرآن در موردِ امثالِ قصاص، به تشریع او نیز در سطحی دیگر وارد است. خرافه بودنِ باکره بودنِ مادر عیسا، اشارهای بود که محلّ چالش با مسیحیت را نیز روشن میکند و قسّ علی هذا. من به ظلمی که به بهائیها میشود معترضم، امّا زاویهام با آنها روشن است. من تصریح کردهام به خرافه بودن امام زمان؛ پس به طریق اولا، بابیت و بهائیت نیز خرافاتبنیاد و خردستیز هستند.
جعفری: ما نیازمند شفافیت در سخن هستیم و گزارهٔ الف شما را بنده نباید بدوشم؛ بلکه شفاف باید بیان کنید. سپاسگزارم که بر خرافه بودن بهائیت هم تصریح فرمودید؛ امّا اینجا دچار دوگونه سخن شدیم. مدّعای نخستین شما «امتناع زمانی ادیان» بود و مدّعای دوم شما خرافه بودن محتوا. پیشتر فرمودید که «اسلام» را به جهت گذار زمانی ممتنع میدانید. آیا از این نظر، عدول فرموده و معتقدید اسلام از آغاز حتا در زمان خودش هم خرافه بوده است؟! چون امتناع زمانی، ناشی از expiration (انقضای) دین است که دربارهٔ «بهائیت» که «شوقی ربانی» تا سال ۳۶ زنده بوده است، مشکل میتواند باشد.
موثّق: در آن زمان ممتنع نبود؛ چون عقلانیّت و نیز عدالتِ زمانه در سطحی نبود که با آن ناسازگار باشد. آیین وایکینگها (والهالا یا خدایانی چون ثور، فریر، اُدین)، برای امروز نروژ و سوئد، نظراً و عملاً امکان تحقّق ندارد؛ البتّه شاید یک ذهنِ نافرهیخته، هنوز بتواند به باورهای وایکینگها باور داشته باشد، و گمان کند اگر در غارتِ دیگران (جهاد) کشته شود، به والهالا میرود و با خدایان شراب مینوشد، امّا:
اوّلاً) در سطح جامعهای که در آن عقلانیّت و علمانیت بسط نسبی یافته، امکان تحقّق اجتماعی و سیاسی ندارد؛
ثانیاً) در ذهنی فرهیخته، تصدیق نمیشود که برای مثال، والهالا وجود دارد؛ در نتیجه نمیتوان از اجداد باستانیمان توقّع داشته باشیم که به علم و عدلِ قرن ٢١ مجهز بوده باشند (مغالطهٔ زمانپریشی)؛ امّا میتوان نتیجه گرفت که علم و عدلِ وایکینگها، اسکندر، چنگیز و محمد برای امروز ما، کثیری جهل مقدّس و ظلم مقدّس دارد.
جعفری: سپاس! پس اسلام در زمان خود خرافه نبوده، و گذر زمان و عقلانیّت زمانه آن را پوسیده و خرافه کرده است؛ امّا «بهائیت» به رغم معاصرت، در زمان تولد هم خرافه بوده است؛ امّا آمیختن دین وایکینگها و ... با اسلام، تمایزی ایجاد میکند، چرا که مسلمانان دین وایکینیگها را در زمان ظهورش نیز، خرافه میدانند؛ آیا شما اسلام را هم به چنین معنیای در زمان ظهورش خرافه میدانید؟! یعنی اسلام هم خرافات بوده، امّا چون با عقلانیّت زمان خودش ناسازگار نبوده، موجّه بوده است؟! در این مدل اسلام و یاسای چنگیز، به یک اندازه منطقی بودهاند.
موثّق: بله! خرافه بوده؛ امّا جز نوادر، کسی خودآگاهی نداشته است و لذا تحقّقش چالش نداشت؛ داعشیگری و به کنیزی گرفتنِ زنان ایزدی، کریه جلوه نمیکرد و...؛ ما تا همین قرون اخیر، نمیدانستیم که هفت آسمان و هفت زمین، یک وهم است. البتّه اگر در همان عصر، قرآن را به نوادری چون سقراط میدادیم، از محمد استدلال آبجکتیو و بینالاذهانی میخواست، و کثیری از مدّعیاتش رد و نقص میشد؛ ولو با مواردی چون هفت آسمان و کیهانشناسیِ بطلمیوسی مناقشه نمیشد.
جعفری: پس اصلاً توضیحات و حمایتهای زمانی شما حشو زائد است! این سخن نویی نیست که اسلام از آغاز خرافه بوده، و به هر دلیل، از جمله عدم رشد عقلی، عدهای گول آن را خوردهاند. دیگر ورود شما به بحثهای کرونولوژیک از چه روست؟! حالا عقلانیّت هر زمان هرچه بوده، بوده؛ مهم آن است که این خرافه مخاطب را گول زده است. تازه مخالف شما باید دست به استدلالات زمانشناسانه بزند تا نشان دهد که خرافه نبوده است. ورود شما به این مباحث، کاملاً غیرِضروری بود؛ بلکه خطای متودولوژیک است. حال این مهم نیست که من از آن بخشها ممکن است در ادامه، در برابر شما استفاده کنم.
موثّق: قرآن و قوانین حمورابی و یاسای چنگیز وجوه شباهتی دارند؛ چنگیز هم در یاسا از خدا سخن میگوید و نمایندهٔ خدا تلقّی میشد و غارت دیگران، رسم زمانه بود و...؛ تقدیس قوانینِ عرفی، مکانیزمی بوده برای سامان اجتماعی و البتّه، واقعاً در عموم موارد، به نحو صادقانه از خدا خرج میشد؛ یکی با خدا کشتی میگرفت، و یکی به حکم خدا تا بریدن سر بچهاش پیش رفت، و یکی مدّعی شد که پسر خداست و... (البتّه در اصل وجود هستی تاریخی عیسا و محمد و امثالهم نیز مناقشه شده؛ ولی فعلاً وجودشان را فرض میگیریم و وارد این شبهه نمیشویم)؛ پس، من نگفتم محمد و چنگیز در تمام وجوه، مثل هم بودهاند. اینکه اسلام، فلان ایده را خرافات میدانسته، چیز عجیبی نیست؛ همین الان یک شیعهٔ معتقد به امام زمان، با اعتماد به نفس، عرفان حلقه و یا گاوپرستی را خرافی میداند؛ البتّه خودشیفتگی از علل این وضع است؛ مرغ ما غاز است و مرغ دیگران، جوجه اردک زشت.
جعفری: خب! پس بحث امتناع زمانی و... خروج موضوعی از بحث بوده است. دعوی اساسی شما این است که: «اسلام در هر زمان خرافهای بیش نبوده است؛ تنها در گذشته، گولش را میخوردند، و الان ممتنع است که گولش را بخورند».
موثّق: بله! این خرافه مخاطبان را گول زده؛ حتّا در قرن ٢١ در یک جامعهٔ فرا-صنعتی با نظام آموزشیای علمی، کسی مثل ترامپ میلیونها انسان را گول میزند. منتها در مورد محمد، تعبیرِ «گول زدن»، چون ناظر به علم و عمد و سوء نیت است، موجّه به نظر نمیرسد؛ چون ما دلیلی نداریم که او علم و عمد داشته و برای مثال، میدانسته که هفت آسمان یک وهم است.
جعفری: خب! گفتگو آسانتر شد. قاعدتاً خرافه نمیتواند الاهی باشد و خدا خرافه نمیگوید؛ پس اسلام هم آسمانی نیست، بلکه ساختۀ محمد بوده است.
موثّق: مدّعا را درست تقریر کردید؛ امّا چرا زمان نقش ندارد؟ در مواردی، مثل قطع دست دزد، ما نمیتوانیم به محمد بگوییم که چرا از دستبند الکترونیک برای مهار دزد استفاده نکردی؛ یا وقتی طول عمر انسان، کوتاه بوده و ازدواج در سنّ کم، تدبیر عُقلا بوده، نمیتوانیم به محمد بگوییم که چرا با دختر بچه ازدواج کردی و...؛ امّا در وجهی دیگر، چون تعداد عوام زیاد بوده و برای مثال، مغالطه بودن تحدّی را نمیفهمیدند، تبعاً با امتناع مواجه نبودیم؛ امّا در این زمانه در وضعیت ««یَخْرُجونَ من» دِینِ اللَّهِ أفْواجاً» هستیم.
ضمناً محلّ مناقشه، فعلاً نو و یا کهنه بودنِ سخن من نیست؛ بلکه صدق و کذب سخن من است. البتّه آرش نراقی مدّعی است که ممکن است خدا برای هدایت بشر در یک زمان از خرافه (مدّعیات بلادلیل) و اباطیل سود جسته باشد. من هم به آرش نراقی میگویم ممکن است قوری سماوی راسل وجود داشته باشد و یا در یکی از کهکشانها، شیری وجود داشته باشد که سرش شبیه به آلن دلون باشد؛ هر وقت ثابت شد، من تصدیقش میکنم.
جعفری: خب! بقیه موضوعات فرعیست و دربارهٔ کارایی و ناکارایی بافتههای محمد است که ارزش دینشناسیک ندارد و وارد آن نمیشویم. طبیعتاً محمد چیزی از خدا نگرفته و به دروغ یا توهّم میگفته که پیغمبر است؛ اعم از اینکه زیرکانه موفق بوده است. غرض آنکه ما با ژانر نوینی از اشکالات دینپژوهی روبهرو نیستیم؛ عموی محمد هم همین را میگفت و پیچیدهسازی سخنان، چیزی بر حلّ و عقد آن نمیافزاید.
موثّق: «قطعاً» چنان و چنین است را قبول ندارم؛ فعلاً نه دلیلی وجود دارد که قرآن سخن الله است و نه وثاقت تاریخی متن، اثبات شده است؛ پس تصدیقش خردمندانه نیست. اگر هم سخن خدا باشد، دیگر کارکردی ندارد و نیز تکلیف اخلاقی ما مبارزه با خدای ظالمیست که مرتدی که حتّا اخلاقیست را به جهنّم حواله میدهد (٢١٧ سورهٔ بقره) و نتیجتاً به خلق داعش مدد میرساند.
جعفری: ولی آن را ممکن میدانید. خب! من اینجا از شما رادیکالترم؛ بنده صدور خرافه را از خدا ممکن نمیدانم. طبیعتاً محمد یا دروغگویی تمامعیار (اگر میدانسته خدایی در کار نیست و میگفته) یا متوهمی پرخیال (که چنان واردات گمانی در ذهن داشته که امر بر او مشتبه میشده) بوده است.
موثّق: منطقاً ممکن است که جهانهای موازی وجود داشته باشد و الان یک فیل روبروی من باشد؛ ولی من آن را نبینم. منطقاً ممکن است روح من در عقاب حلول کند و...؛ آیا منطقاً محال است؟ امّا من اخلاقاً و عقلاً حق ندارم هر مدّعایی را تصدیق کنم؛ الان من ادّعا میکنم یک میلیارد تومان از شما طلبکارم؛ آیا منطقاً محال است؟ امّا کسی حق ندارد قبل از اثبات، تصدیق کند که شما بدهکارید.
جعفری: بنده نمیدانم جهانهای موازی چقدر موجّه است. اجازه میخواهم که شاخ و برگ سخن را کم کنیم تا مخاطب متعارف گمان نکند در موضوعات پیچیدهای سخن میگوییم! نه؛ بنده صدور خرافه از خدا را محال میدانم؛ پس اسلام که نزد شما خرافهای بیش نیست، نمیتواند از صادرات خدا باشد.
موثّق: احتمال متوهمی پرخیال بودن را بیشتر از دروغگویی میدانم. بله! اگر فیلسوفی تحلیلی و استدلالی بود، به این کثرت، عاشقِ عامی پیدا نمیکرد و تا الان، مشغول مناظره راجع به ادلّهٔ اثبات نبوّت بود؛ ظاهراً تاریخ در دورهای به جنون بیش از عقلانیّت برای بقا و سامان اجتماعی نیاز داشته است.
جعفری: پس با عدم صدور خرافه از خدا همداستانایم و به هر دلیل، شما شقّ توهّم را در محمد، بر دروغگویی برمیگزینید؛ بنده هم همین را میپذیرم و پیش میروم: «محمد متوهمی بوده که خیال میکرده مامور به سخنانی از سوی خداست و خرافاتی از خود، سر هم کرده و آن را سخن خدا انگاشته است»؛
یعنی سخن برگشت به دو گزارهٔ باستانی: الف: «... وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ»، ب: «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمينَ»؛ تمام گفتههای دیگر زائد، یا دستکم فروکاهشپذیر به این آیه/گزارههای باستانی و مکررالنقل بوده که حلقهٔ گردن هر دختری است.
حال مواجهایم با «محمد متوهم» که توهّمهای کارآمد و موثری داشته؛ اتّفاقاً غش هم میکرده و نشان از زمینههای سوماتیک روانپزشکی او داشته است. میتوان تشخیص را دقیقتر کرد و حتا نوع «غش/ صرع» او را هم حدس زد؛ چون مهمترین تظاهرات توهّمی او تدوین گفتاری شده، احتمالاً صرع او مربوط به بخش گیجگاهی مغز بوده است. خیلی بحث شسته رفته و حتا فیزیکالیستی پیش میرود. اگر ضعیف تقریر کردم یا در حقّ «محمد» کم گذاشتهام، بفرمایید. چیز بدتر یا بیشتری هم اگر سراغ دارید، بفرمایید تا سر سنگ گذاریم! (از دکتر اردستانی پوزش میخواهم که گاه، خلاف اصطلاحات سخن گفته و سایکز، غش و صرع را به مفاهیم عرفی تحویل کردم).
موثّق: شبههٔ حدی از اسکیزوفرن، یا هذیان دیداری-شنیداری، یا صرع لوب گیجگاهی و یا ذهن دوجایگاهی نیز مطرح است. الان اگر کسی غش کند و صدایی بشنود که شما نمیشنوید و فرشتهای ببیند که شما نمیبینید و در گوشش صدای جرس بشنود، آیا او را به روانپزشک معرفی نمیکنید؟ تصوّر ما از بیماری روانی، نباید دیوانهٔ زنجیری باشد که تمام حرفهایش خزعبلات است؛ محمد نیز تماماً خرافات نبافته است؛ برای مثال، یک جا گفته به والدین احسان کنید؛ امّا آنجایش خرافه است که مدّعیست خدا این سخن را گفته است؛ معالوصف، ایشان دلیل بیاورد که تعداد دربانهای جهنّم ١٩ عدد است؛ من مشکلی ندارم با تصدیقش. البتّه میتوان عاقلانِ مظلومی را در زمان محمد متصوّر شد که نهایتاً، زیر هجومِ جنون و عوامیت دفن شدند. به نظرم کسی که میگوید «خداوند میفرماید که...»، توهّم و تفرعن دارد؛ مگر خلافش ثابت شود. ضمناً فعل دروغگویی متضمن علم و عمد است؛ ولی ما دلیلی نداریم که با علم و عمد، اخبارِ خلافِ واقع بیان میکرده است. همچنین نمیگویم محال است که وحی و یک تجربهٔ شخصی اتّفاق افتاده باشد؛ همانطور که محال نیست که قوری سماوی راسل وجود داشته باشد؛ امّا کسی که بدون دلیل، این مدّعیات را تصدیق میکند، نمیتواند توأمان خودش را تابعِ دلیل و عاقل و متفکّر بنامد.
جعفری: اگر مطلب شما از مطالب از پیش آماده است که بازفرست میفرمایید، اشکالی ندارد؛ منتها گاهی موارد خارج از موضوعاند و گاهی تکرار مسائلیاند که قبلاً بر روی آنها به جمعبندی دیگری رسیده بودیم؛ مثلاً وفاق کردیم که خرافه از صادرات الاهیه نمیتواند باشد؛ و اگر مدّعیات محمد خرافه است، ضرورتاً وحی نیست؛ همچنین بر سر توهّم وفاق کردیم و شقّ دروغگویی را کنار گذاشتیم. بله؛ سایکز میتواند کپسولر باشد و همهٔ وجود کسی را دربرنگیرد، و تنها محورهایی از فرد را درگیر کند؛ اینها همه سخنان درست و پذیرفتهای است. سایکز محمد هم، همچنین بوده و دیوانهٔ چرکی که در خیابان فریاد بزند، نبوده است.
موثّق: دو موضوع را نیز باید از هم تفکیک کرد: علل بیان و یا پیدایش سخن و صدق سخن. حتّا اگر یک دیوانه از امینآباد، بگوید خدا وجود دارد، دلیل نمیشود که خدا وجود نداشته باشد. صرع و... در مورد محمد، خارج از این بحث بود. مگر آدمهایی که صرع و... ندارند، خرافه نمیبافند؟ چه بسا آیندگان در سخنان ما، خرافاتی بیابند؛ منتها خوشبختانه ما از زبان خدا سخن نمیگوییم.
جعفری: احترام شما نسبت به محمد را در نمیبابم چراست؟! نه؛ اینکه بفرمایید آیندگان در سخنان ما خرافه یابند چیزی جز توهّم است. ما بر توهّم با هم وفاق کردیم. اینکه محمد چیزی را فکر کرده و گفته، امّا بعدها معلوم شده خرافه بوده، معطوف به محور دوم، یعنی دروغگویی محمد است. به هر حال یا توهّم خداگفتگی داشته، یا دروغ خداگفتگی؛ در این باره، پیشتر سخن گفتیم و شقّ توهّم را برگزیدید. اگر نظرتان عوض شده و شقّ دروغگویی محمد را مختار میشمارید، بگویید تا استیناف سخن کنم و با همین پیشفرض، دنبال کنیم.
موثّق: نکتهٔ دیگر اینکه من مدّعی نشدم که سخنانی را برای اوّلین بار گفتهام؛ چون اصلاً به این فکر نکردهام که سخنانی که درست تلقّی میکنم جدید است یا قدیم. من سالها فکر و مطالعه کردهام؛ خارج از رشتهٔ دانشگاهی و بدون قصدی برای اخذ پول، و یا قصد برای نوشتن کتاب و مقاله جهتِ ارتقاء در نظام بوروکراتیک دانش؛ در وهلهٔ بعد، مواضعی اختیار کردهام و آنها را بیان میکنم. ضمن اینکه برخی سخنانم مثل «مرگ اسلام و نه مرگ خدا و معنویت» و یا «نسبت داعش و اسلام از منظر چهره و شخصیّتِ الله بهعنوان سلطانی مستبد، توتالیتر و مذکّر» را ندیدهام کسی گفته باشد (اگر کسی گفته باشد نیز مهم نیست؛ چون من در مقام ثبت اختراع نیستم؛ بلکه در مقام بیان نظری هستم که موجّه میدانم).
جعفری: بنده همهٔ تلاشها و آموزههای صادقانه و روشنیجویانهٰ شما را پاس میدارم. قصد تخفیف هم نداشتم، بلکه قصدم ارجاع بود؛ چنانکه در رنسانس، آغاز منشأها را میجستند. مشکل آن بود که شما در هیچیک از مناظرههای خود، حتا با استادان ورجاوند، تنقیح مدّعا نکردهاید و انبوهی از گزارههای متنوّع علوم انسانی رزنانس کردهاید؛ طبیعتاً به قول علامه جعفری نه خوانندگان فهمیدهاند که چه شد؛ و مطمئناً نه خود استادان! خواستم بگویم سخن کهنهای (منهای تخفیف) است، و نیاز به اینهمه بند و بساط نداشته؛ میان «ابوالحکم / ابوجهل» و محمد هم تبادل داشته است.
موثّق: من الان در مقام نقد، اصلاً به احترام گذاشتن فکر نمیکنم، به هیچ وجه؛ چون در مقام فحاشی نیستم و نهایتاً خطای معرفتی دارم. پدیدارشناسیِ خرافات نیز محل بحث است؛ شاید محمد فکر نکرده؛ بلکه خرافات، مشابه با تجربههای شاعرانه در او جوشیده است و از نفس، زبان و فهمش تاثیر گرفته است.
در مورد خودمان نیز من مدّعی نیستم که مطلقاً از توهّم جدا هستیم؛ منتها میکوشیم تا به استدلالِ بینالاذهانی ملتزم باشیم؛ و نیز از منظر درجهٔ دوم و پرسپکتیوِ پرنده، خودآگاهی داریم که به حاقِّ هستی دسترسی نداریم و ممکن است در خطا باشیم؛ لذا سخنانمان را تا اطّلاع ثانوی و تا زمان فرا رسیدنِ دلیل و شاهدِ نقیض یا تضعیف کننده، معتبر میدانیم.
به نظرم کمی بیدقتی خود را به پای متکلّم مینویسید. به نظر میرسد که با مفروضاتی جلو آمدید که مانع مشاهده شد؛ وگرنه دهها قرینه در مطالبم وجود داشت که یک در میلیون احتمالش مطرح نبود که بافت فکری من با بهائیت بتواند سازگار باشد؛ اساساً جوک است که کسی بگوید خرافات موجّه نیست و بعد، با بهائیت همدل باشد.
جعفری: آیا میخواهید شقّ دیگری نیز، بر دو شقّ «توهم/دروغ» بیفزایم؟ مثلاً چه بگوییم؟ بگوییم خودش هم که میگفته خدا گفته، منظورش خدا نبوده و فقط شاعرانه میگفته که خدا گفته است؟ اتّفاقاً قرآن همین بلاتکلیفی منکران در برابر خود را هم نقل کرده است.
«... بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ فَلْيَأْتِنا بِآيَةٍ کَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ: بلکه گفتند: «خوابهاى پریشان است؛ نه، بلکه آن را بر بافته؛ نه، بلکه او شاعر است؛ پس باید براى ما معجزهاى بیاورد؛ همانگونه که پیشینیان با معجزات فرستاده شدند» (انبیاء، ۵).
به هر حال اگر نظرتان این است که شقّ سومی را هم بیفزاییم که به ذهنمان نرسیده بود، بفرمایید تا بر محور شاعری ادامه دهیم؛ یعنی بگوییم «متوهم بوده / دروغگو بوده / شاعر بوده»؛ بعد هم شقّ شاعری را اختیار کرده، ادامه دهیم.
طبیعیست کسی که بگوید اسلام خرافه است، بهائیت را هم که مؤید اسلام است، باطل میشمارد؛ منتها چون در آغاز سخن، بحث «امتناع زمانی» اسلام را مطرح فرمودید، خب بهائیت، تقریباً معاصر است و مشمول امتناع زمانی نیست. راستش آن است که میخواستم بحث را به این سمت ببرم که پس شبههٔ شما صغروی است و بهائیت اختلاف پارادایم زمانی ندارد، و قاعدتا برخلاف اسلام نزد شما ممتنع نیست؛ منتها بعد فرمودید بهائیت کلّا خرافهٔ معاصر هم هست که دیگر هیچ.
موثّق: دامنهٔ توهّم و ادلهاش را تنقیح کنیم و ادامه بدهیم؛ موافقید؟ محمد در کجا دچار توهّم شده و چرا؟ موضع من برایتان روشن است؟ تأکید کردم که من نمیگویم قطعاً ثابت شد که توهّم دارد؛ مثالی بزنم: الان کسی آقای جیم را میکُشد و بعد، مدّعی میشود که تحت تسخیر اجنه این کار را کرده است؛ منتها ما فعلاً در حدّ فهم عقلانیّت آبجکتیو، او را به زندان و تيمارستان میفرستیم تا به امید خدا هر وقت روشن شد که قتل، کار اجنه است، آزادش کنیم. همچنین من نمیگویم محمد در جمیع شئون، توهّمبافی کرده است و هیچ سخن درست و موجّهی ندارد.
جعفری: گزارهٔ ادّعا را اصلاح کردم که امتناع زمانی اسلام بحث اساسی نیست و اسلام در زمان خودش هم خرافه بوده است؛ مدّعیات شما را گام به گام کشف کردم؛ تمام مطالب شما درست است.
پس اجازه دهید بنده کمی جلو بروم و هرجا اشکال در تعریف ادّعای شما داشتم، بفرمایید. دفاع بنده این طور است: چون قصد کوبیدن همدیگر را که نداریم. بنده تلاش میکنم همهٔ شقهای ممکن در خدشه بر اسلام را حتا برای شما بیاورم و پاسخ دهم. علّت آن است که من به عنوان یک مسلمان، باید همهٔ ادله در هم کوبندهٔ اسلام را حتا اگر مطرح نکنید، خودم مطرح کرده و رد کرده باشم؛ وگرنه که مسلمانیم بر باد است! شقّ دیگر که نگفتیم آن است که جمع کنیم: آمیزهای از وهم، شعر و فکر به این تولیدات محمد انجامیده است.
پس:
۱. وحی نمیتواند باشد؛ چون خرافه است.
۲. دروغگو بوده است که ظاهراً به دلایلی شما از این شق احتراز دارید.
موثّق: متوجّه مراد شما از مفهوم امتناع زمانی نیستم؟ در آن زمان، ممتنع نبوده؛ نه به اعتبار زمان، بلکه به اعتبار محتویاتِ فرهنگی و عقلی و علمیِ آن زمان. محمد شهاب سنگ را وسیلهٔ دفع شیاطین بوالفضول میبیند و این امر، حسب ظاهر، خیالبافی و اسطورهاندیشی است (اسطوره، علم آن دوران برای تبیین جهان بوده است). عقلانیّت و علم، محتوایی است که (هرچند در مورد آیندهاش نمیتوان پیشگویی کرد) در در ذهن انسانهای فرهیخته، با عقلانیّت و علمِ زمانِ پیامبر، به لحاظِ محتوایِ صدق، استدلالورزی و روشاندیشی، رشد داشته است. اگر سخنم در این قسمت نیز ایضاح مفهومی یافته است ادامه دهیم.
جعفری: بله؛ ولی وقتی اصلش هم خرافه بوده مهم نیست که قابل عمل بوده یا نه؟ ببینید، شما ایمان را توجّه کنید. مسلمان به محمد ایمان وحیانی دارد و وحی منافات با خرافه دارد؛ و اگر خرافه باشد وحی نیست. جز آنکه شما تلاش میکنید نمونههای خرافه در قرآن را نشان دهید و بگویید پس خرافه است. امّا این روش، روشِ (به قول مارکس) بر سر ایستادهای است؛ چرا؟ به همان دلائل ژانر زمانی که میفرمایید، و من گفتم جایی از همین حرفهای شما استفادهای به نفع اسلام، و در برابر نظر خود شما خواهم کرد. تمام مواردی که شما از قرآن یا اسلام برمیشمارید را خود اذعان میکنید که مناسبت کرونولوژیک داشته است؛ پس اگر ادله، ما را بدان رساند که «محمد» مستظهر و مستحضر به حمایات الاهی بوده است، توجیه بقیه امور همان است که خودتان میفرمایید؛ ناچاری به عقلانیّت زمانه.
موثّق: دلیل دروغگو ننامیدنش، تعارف نیست؛ چون دلیلی ندارم مبنی بر این امر. همچنین نگفتم وحی نمیتواند باشد؛ بلکه میگویم به کدام دلیل باور کنم؟ ما وفق عقل متعارف، وقتی کسی جنّ و فرشته و غلمان میبیند و ادّعا میکند که سخنگوی خداست، و مجموعهای گزارهٔ خلاف واقع (مثل هفت آسمان و هفت زمین) را در دهان خدا میگذارد، این گمانهزنی را طرح میکنیم که دچار توهّم و گسست از واقعیت است؛ مگر با استدلالِ بین الاذهانی، خلافش را ثابت کند.
جعفری: آفرین! بحث همین است. کسی آمده و مطالبی آورده که متعارف نیست. چنین سخنانی در تاریخ عرب، سابقه نداشته؛ بلکه اصلاً در عرب ده یک این مطالب هم گزارش نشده است. یک جلد کتاب، جزوه، مقاله، کامنت از تمام جزیره باقی نمانده است؛ حال این فرد، تنها کتاب نیاورده؛ بلکه نهضت عجیبی نیز برپا کرده و بیابانهای فراموش شده در درازای تاریخ را حاکم بر ایران و روم کرده است!
موثّق: من با چشمم شخصی اسکیزوفرن را دیدهام (مثل فیلم «ذهن زیبا») که زنش را کشته بود؛ تحصیلکرده، مسلّط به زبانِ انگلیسی و بازنشستهٔ یک منصب ارشد بود؛ در کثیری از حوزهها، چنان دقیق حرف میزد، و چنان مؤدب و خوشتیپ و آراسته و ظاهر الصلاح و اخلاقی بود که آدم به خودش شک میکرد و نه به او.
جعفری: بله. حرف غلطی نیست؛ یک نمونهاش آلتوسر؛ امّا این مساله ربطی به محمد ندارد. آثار محمد در ابعاد گوناگون، در مقیاس تمدّنی بلکه بهعنوان بزرگترین شخصیّت تمدّنساز، میان بشریت مانده است. کتاب آورده، کتابی که دفاتر پیش از خود را به کلّی به باد و آب داده است! چنین آثار تمدّنی نمیتواند از منشأ یک توهّم باشد؛ توهّم تمدّن ساز نیست؛ حتا زندگی سادهٔ افراد را محدود میکند؛ مگر در زمینه شعر و داستان اثری داشته باشد.
موثّق: چنگیز نیز چنین کاری کرد؛ امّا اقبالش مثل محمد نبود. این امور دلیل نمیشود سخنگوی الله است. ولو تمام اقیانوسها را جابجا کند، دلیل نمیشود که سخنگوی الله است. ضمن اینکه آنچه حیرتآور است، سخنان فلاسفهٔ یونان باستان، و یا همین موبایلی است که دست من و شماست؛ من حتّا یک جمله در قرآن نمیبینم که عمق فکری داشته باشد (صرفنظر از اینکه سخن عمیق گفتن، دلیلی مبنی بر این نیست که آن سخن، کلام خداست).