بشارت‌تراشی‌ مسلمانان

بشارت‌تراشی‌ مسلمانان

کانال نقدآگین

— سنجش موارد ادعایی بشارت محمد در بایبل (قسمت دوم)

یحیا

بشارت ۸. نزول وحی به زبان عربی

توضیح

برخی با اشاره به این مورد، ادعا می‌کنند، اینکه وحی به زبان عربی نازل شود، پیشگویی شده و درنتیجه، بشارتی‌ست بر پیامبر اسلام.

آیات مورد نظر

پس اکنون با لبانی اَلکَن و زبانی غریب با این قوم سخن خواهد گفت (اِشعیا ۲۸: ۱۱).

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند که سخن گفتن خدا، اشاره به نزول وحی بر نبی دارد و اینکه این وحی به زبانی جدید نازل می‌شود، بشارتی‌ست بر نزول وحی (قرآن) به زبان عربیِ؛ البته «لبان الکن» نیز اشاره‌ای است به بی‌سواد بودن پیامبر اسلام.

پاسخ

اولا اگر این سخن گفتن به زبان غریب اشاره‌ای به نزول وحی به زبانی جدید باشد، چرا آنرا عربی بدانیم؟ چرا فرض نگیریم که منظور، الهام عهد جدید به زبان یونانی‌ست؟ زبان یونانی زبانی‌ست بسیار متفاوت با عبری و از آنجا که انجیل به یونانی نوشته شده، پس چرا این را بشارتی بر اسلام بدانیم؟

ممکن است بگویید که یهودیان بواسطه ترجمه یونانی با این زبان آشنایی داشتند، پس این زبان نمی‌تواند یونانی باشد؟ در پاسخ باید بگویم این اشتباه است؛ چرا که «کتاب اشعیا» قرنها پیش از میلاد نوشته شده و در آن زمان، هنوز یهودیان به تبعید نرفته‌اند، لذا مکتب اسکندرانی هم بوجود نیامده و ترجمه یونانی نیز انجام نشده؛ در نتیجه، مخاطبین کتاب اشعیا هیچ‌گونه آشنایی با زبان یونانی ندارند.

پس دوباره می‌پرسیم که چرا این آیات، بشارتی بر الهام انجیل به یونانی نباشند؟ چرا عربی؟ بنابراین می‌بینید که مسلمانان هیچ دلیلی برای ادعای خود ندارند و نمی توانند تفسیر ما را رد کنند!

اما نکته مهمتری وجود دارد که اثبات می‌کند، این زبان نمی‌تواند زبان عربی باشد. می‌پرسید چه چیزی؟ واضح است: زبا‌ن‌های عبری و عربی از یک ریشه هستند، یعنی زبان سامی، و به همین دلیل، شباهت بسیار زیادی با هم دارند و گاهی کلمات هم معنی‌اند. بطور مثال، روح در عربی با «روآح» در عبری شباهت دارد، «قرن» بمعنای «شاخ» در دو زبان یکی‌ست، «اب» بمعنای پدر یا شباهت «بت» و «بیت» و صدها مثال دیگر که اثبات می‌کند این دو زبان، ریشه‌ای مشترک دارند و کاملا آشنا محسوب می‌گردند؛ این درحالی‌ست که آیات می‌گویند این زبان 'غریب' یا 'بیگانه' است، یعنی نامفهوم و ناآشنا برای عبرانیان؛ در نتیجه، نمی‌توان آنرا با عربی یکی دانست. این زبان نه عربی‌ست، نه آرامی و نه پارسی، بلکه نبوتی‌ست از «استعمار رومی-یونانی» بر ایشان.

و در آخر اینکه، چهارچوب آیات نشان می‌دهد که این زبان، «یک مجازات است برای قومی نافرمان» بوده، درحالیکه مطابق با ادعای قرآن، عربی بودن وحی قرآن، باعث برکت جهان است، نه بالعکس؛ پس نمی‌توان آنرا چنین تفسیر کرد.

نتیجه‌گیری

این به اصطلاح بشارت مشکلات جدی‌ای دارد: اینکه عربی زبانی آشنا و هم خانواده با عبری‌ست، اما زبان مذکور بایستی ناآشنا باشد، یعنی 'غریب'؛ نیز اگر این اشاره‌ای به نزول وحی باشد، بر انجیل دلالت دارد، نه قرآن و اینکه چهارچوب متن به ما ثابت می‌کند که این زبان غریب، یک مجازات می‌باشد -هرچند «پیشگویی‌»ست - اما اصلا «بشارت» نیست.


بشارت ۹. پیامبر امی

توضیح

این مورد را نیز برخی مطرح می کنند و با توجه به انتهای آیه آنرا به نزول وحی بر پیامبری امی مربوط می دانند.

آیات مورد نظر

تمام این رؤیا برای شما جز کلمات طوماری ممهور نیست. اگر آن را به کسی دهند که خواندن می‌داند و بگویند "اینرا بخوان" پاسخ خواهد داد: "نمی‌توانم..." یا اگر به کسی داده شود که خواندن نمی‌داند، و به او بگویند: "اینرا بخوان" پاسخ خواهد داد "خواندن نمی‌دانم"    (اِشعیا ۲۹: ۱۱ - ۱۲)

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند طومار سمبلی‌ست از کلام خدا و شخصی که خواندن نمی‌داند، محمد است که بی‌سواد بود و هنگامیکه جبرئیل به او گفت بخوان، گفت نمی‌دانم، پس این یک بشارت بر پیامبر امی [بی‌سواد] است.

پاسخ

اینکه حتی برخی مسلمانان امی بودن محمد را قبول ندارند به کنار، چهارچوب آیات به ما چه می‌گوید؟ در اینجا طومار سمبل وحی الهی است - نه الزاما کلام خدا - و به دو گروه داده می‌شود: ۱- شخص با سواد  ۲- شخص بی‌سواد. وقتی طومار را به اولی می‌دهند، می‌گوید نمی‌توانم بخوانم؛ زیرا ممهور است و هنگامی که طومار را به دومی می‌دهند، می‌گوید خواندن نمی‌دانم.

اگر فقط صحبت از شخص بی‌سواد بود، می‌توانستیم ادعای مسلمانان را بررسی کنیم، اما اکنون حتی ارزش بررسی هم ندارد؛ زیرا ادعای مسلمانان توضیحی برای شخص اول که طومار را به او می‌دهند ندارد و تمام توجه بر شخص دوم است تا آنرا خارج از چهارچوب به پیامبر خود نسبت دهند، اما مشکل زمانی جدی‌تر می‌شود که خواندن آیات را تا به آیه ۱۸ ادامه دهید که در آن گفته، طومار مذکور «سبب بینایی کوران و شنوایی کران می‌گردد»، که قطعا «تمثیلی‌ست از هدایت گمراهان»؛ از آنجا که قرآن در سوره نمل، عبارت ۸۱، گفته‌است که محمد نمی‌تواند با رسالتش کوران را بینا و کران را شنوا کند، لذا طومار نمی‌تواند وحی مورد نظر مسلمانان، یعنی قرآن، باشد.

در این آیات طومار به باسواد و بی‌سواد داده می‌شود تا نشان دهد، هیچ انسانی توانایی و استحقاق خواندن آنرا ندارد، اما این طومار چیست که هیچ‌کس یارای خواندنش را ندارد؟

برای تفسیر صحیح، بایستی طومار را در قاب کلی کتاب مقدس ببینیم، بخصوص متون مکاشفه‌ای. این طومار همان طوماری‌ست که در حزقیال باب ۳ و مکاشفه باب ۱۰، توسط دو نبی [حزقیال و یوحنا] خورده می‌شود. این طومار حاوی لعنتی‌ست برای قوم نافرمان و به‌نوعی حکم مجازات ایشان می‌باشد که بصورت سمبلیک، 'طومار' معرفی شده‌است.

ممکن است بپرسید که طومارِ حاوی لعنت و مجازات، چگونه باعث بینایی کوران و شنوایی کران می‌شود؟ در پاسخ باید بگویم با ایجاد ترس از هلاکت! بسیاری با شنیدن پیام مجازات الهی از زبان انبیا، از گناه خویش توبه کرده و هدایت می‌گردند و این معنی و هدف آیه ۱۸ هست که گفته، کوران بینا می‌شوند. اما پرسش مهم دیگر این است که چرا هیچ کس نمی‌تواند طومار را بخواند؟ از این رو که مطابق با آیه ۱۰ در همین باب، خداوند دهان انبیا را بسته تا نتوانند نبوت کنند و به قوم، اخبار غیب دهند، بدین‌سان نه شخص باسواد و نه شخص بی‌سواد، نمی‌تواند از غیب خبر دهد و بگوید ارادۀ خداوند چیست، یا اصطلاحا طومار را بخواند.

نتیجه‌گیری

طبق معمول، چهارچوب آیات بشکل قاطعی، ادعای بشارت را رد می‌کند و نیز جزئیات مربوط به این طومار، هیچ‌گونه هم‌خوانی با ادعای مسلمانان ندارد، نظیر دادن طومار به شخص باسواد و یا اینکه مطابق با قرآن، محمد نمی‌تواند چشم کوران را بگشاید، پس این بشارت نیز رد می شود.


بشارت ۱۰. خادم برگزیده خداوند

توضیح

عده‌ای در تلاش برای اثبات بشارت اسلام، به آیاتی دیگر از کتاب اشعیا اشاره می‌کنند که صریحا در خصوص شخصی به نام «خادم خداوند» می‌گوید.

آیات مورد نظر

«این است خادم من که از او حمایت می‌کنم، و برگزیدۀ من که جانم از او خشنود است. من روح خود را بر او می‌نهم، و او عدالت را در حقّ قوم‌ها جاری خواهد ساخت. او فریاد نخواهد زد و آوای خویش بلند نخواهد کرد، و صدای خود را در کوچه‌ها نخواهد شنوانید. نی خُرد-شده را نخواهد شکست، و فتیلۀ کم‌سو را خاموش نخواهد کرد. او عدالت را در کمال امانت اجرا خواهد نمود. سست نخواهد شد و دلسرد نخواهد گشت تا عدل و انصاف را بر زمین برقرار سازد. سواحل دوردست چشم‌انتظار شریعت اویند» (اِشعیا ۴۲: ۱ - ۴).

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند این نبوت، درباره پیامبر اسلام است، به این دلیل که در آیات، گفته‌ شده که سواحل و مردم جزیره، منتظر اویند که اشاره به «جزیره عرب» دارد. همچنین در آیه ۱۱ به قیدار اشاره شده که نبوت را به اعراب، مربوط می‌سازد. نیز در این نبوت تصریح شده که این شخص، «شریعت» دارد که تنها کسی که پس از اشعیا با ادعای شریعتی جدید آمد، محمد است؛ بنابراین نبوت فوق درباره پیامبر اسلام است، نه کسی دیگر.

پاسخ

دلایل متعددی برای ردّ این ادعا وجود دارد که در ادامه سعی می‌کنیم برخی را ذکر کنیم.

مشکل اول اینکه اگر این نبوت به پیامبر اسلام مربوط است، بایستی در متون اولیه اسلامی (قرآن یا سیره ابن اسحاق) صراحتا از آن یاد شده باشد و آن را به محمد نسبت داده باشند، اما می‌دانیم چنین نیست.

اگر انجیل را مطالعه بفرمایید، خواهید دانست که مسیح، بارها به این نبوت اشاره فرمود و آن را به خود ربط داد (متی ۱۲: ۱۸)؛ بنابراین اگر این نبوتِ کتاب اشعیا، به محمد ربط داشت، بایستی مانند انجیل، به آن در قرآن یا سیره اشاره می‌شد تا بدانیم که چنین ادعایی، ریشه در اسلام اولیه داشته‌است، اما چنین نیست!

مشکل دوم این است که در این نبوت، تصریح شده که این شخص، یعنی این خادم برگزیده، «قدرت معجزه» دارد. به آیه ۷ دقت فرمایید: «تا چشمان نابینایان را بگشایی، و اسیران را از زندان برهانی». این عمل را به دو صورت می‌توان تفسیر نمود، یکی روحانی و دیگری مادی. اگر آن را روحانی تفسیر نماییم، بدین معناست که این شخص چشم دل گمراهان را خواهد گشود و ایشان را هدایت خواهد فرمود و اگر مادی تفسیر کنیم، بمعنای معجزه و شفای چشم نابینایان می‌باشد. حال باید دید که آیا محمد در این دو جنبه، می‌توانست چشم‌ها را بینا سازد یا خیر؟ ما می‌دانیم که محمد، قدرت شفای نابینایان را نداشت و بر اساس روایات بسیاری، هرگاه از او معجزه خواسته می‌شد، می‌گفت من فقط برای تبلیغ راه خدا و اسلام آمده‌ام، نه چیزی بیشتر؛ بنابراین تفسیر مادی را نمی‌توان به او نسبت داد. اما در جنبه روحانی چه؟ آیا محمد چشم دل گمراهان را نمی‌گشود؟ در این رابطه بهتر است قرآن را بررسی کنیم. 

دقت فرمایید: «تو نمی‌توانی كوران را از گمراهیشان راه نمایی. آواز خود را تنها به گوش كسانی توانی رساند كه به آیات ما ایمان آورده‌اند (قرآن، سوره نمل: ۸۱). بنابراین قرآن تعلیم می‌دهد که محمد حتی در جنبه روحانی نیز قادر به گشودن چشم گمراهان نیست؛ این درحالی‌ست که نبوت کتاب اشعیا می‌گوید، این شخص چشم‌ها را بینا می‌سازد، او یا قدرت شفای چشم‌ها را دارد و یا گشودن چشم دل گمراهان را که هر دو جنبه، در شخص مسیح صدق می‌نماید؛ حتی قرآن تایید می‌کند که عیسی بن مریم (یشوعا)، چنین قدرتی دارد، اما درباره محمد چنین نگفته‌است؛ بنابراین نبوت فوق به پیامبر اسلام مربوط نیست.

مشکل سوم اینکه در این نبوت گفته شده که خدا، روح خود را بر این شخص خواهد فرستاد. از انجیل که بگذریم، حتی خود قرآن نیز ادعای مسلمانان را رد می‌نماید. در قرآن گفته شده که خدا روح خود را بر عیسی (یشوعا) فرستاده‌است [قرآن، سوره بقره: ۸۷]. بسیار جالب است اگر بدانید در قرآن، هرچه بر ارسال روح‌القدس بر عیسی (یشوعا) تصریح شده، اما در عوض، حتی یک مورد نگفته خدا روحش را بر محمد فرستاده باشد! ممکن است دوستان مسلمان به سوره شورا عبارت ۵۲ ارجاع دهند و ادعا کنند، خدا روحش را بر محمد فرستاده‌است، اما این غلط است.

به این عبارت توجه کنید: «وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا»؛ همچنانکه می‌بینید، در اصل عربی گفته رُوحًا که بمعنای یک روح می‌باشد نه «روح خود»، اگر منظور روح خود بود، بایستی می‌گفت «روحی» نه «روحاً». بنابراین عبارت مورد نظر بایستی ترجمه شود "و همچنان روحی را به امر خود نزد تو فرستادیم". اگر گفته بود روح خود را، می‌توانستیم بپذیریم، اما کماکان این ربطی به نبوت کتاب اشعیا ندارد؛ زیرا در آنجا گفته شده که خدا روح خودش را، یعنی روح القدس را می‌فرستد، نه یک روحی را.

مشکل چهارم این است که در نبوت، گفته شده که "نِی خُرد-شده را نخواهد شکست". این عبارت در کتاب مقدس، بمعنای نابود کردن قدرتی در حالت ضعف است (اشعیا ۳۶: ۶) و این شخص نباید درگیر جنگ و نابودی اقوام و حکومت‌ها شود، لکن محمد بمحض قدرت گرفتن در مدینه، به جنگ اقوام و اقلیت‌ها رفت و با نابودی ایشان، اثبات کرد نِیِ خرد-شده را می‌شکند؛ لذا از این حیث هم نبوت بر او صدق نمی‌کند.

مشکل پنجم اینکه در نبوت، گفته شده که "جزایر، چشم‌انتظار شریعت اویند". دقت کنید نگفته «جزیره»، بلکه گفته «جزایر» که حالت جمع آن، اشاره به «جزیره عرب» را رد می‌نماید. در زبان اصلی گفته אִיִּ֥ים ayim و واژه جزیره بصورت جمع نشان می‌دهد که منظور «سرزمین‌های ساحلی دوردست» می‌باشد، نه شبه جزیره عربستان.

مشکل ششم این است که در نبوت می‌خوانیم "من تو را عهدی برای قوم و نوری برای ملت‌ها خواهم ساخت" و تا آنجا که می‌دانیم، محمد هرگز ادعا نکرد عهدی برای قوم‌ها یا نور است یا در او عهدی برای قوم‌ها بسته شده، بلکه این یشوعا بود که می‌گفت عهدی‌ست برای قوم‌ها (لوقا ۲۲: ۲۰) و خود او نور است (یوحنا ۸: ۱۲)؛ بنابراین، پیامبر اسلام این مشخصه را نیز ندارد.

و بالاخره مشکل هفتم، اینکه «قیدار» عربستان نیست. با توجه به اسناد تاریخی و باستان‌شناسی می‌دانیم، قیدار بر عربستان [منظورمان عربستان فعلی‌ست، نه پترا] انطباق ندارد. بطور مثال در یک کتیبه می‌خوانیم که آشوربانیپال، پادشاه قیدار را شکست داده و سرزمین او را فتح کرده‌است، حال آنکه می‌دانیم، سرزمین عربستان امروزی جزو قلمرو آشوربانیپال نبوده، در نتیجه قیدار را نمی‌توان عربستان دانست.

همچنین در ارمیا ۴۹: ۲۸ گفته شده، پادشاه بابل قیدار را فتح کرده، اما هرگز عربستان کنونی (حجاز و مکه و مدینه و...) توسط هیچکدام از پادشاهان آشور یا بابل یا پارس فتح نشد؛ بنابراین قیدار اشاره‌ای به عربستان نیست. توجه داشته‌باشید که وقتی می‌گوییم قیدار عربستان نیست، منظورمان از عربستان، سرزمین حجاز است، نه عربستان باستانی که در اسناد تاریخی با «مرکزیت پترا» از آن یاد شده‌است؛ بنابراین، عربستانی که با قیدار برابر دانسته شده، سرزمین حجاز (مکه و مدینه) نیست و نتیجتا نبوت کتاب اشعیا، بشارتی بر آمدن پیامبری در عربستان نمی‌باشد.

نتیجه‌گیری

با توجه به این دلایل و دلایل بی شمار بیشتر، مشخصات نبوت کتاب اشعیا بر محمد انطباق ندارد، و البته اگر می‌پرسید پس این نبوت درباره کیست؟ باید بگوییم درباره مسیح است: مسیح این نبوت را به خود نسبت داد، روح خدا بر او قرار گرفت، او قدرت گشودن چشم نابینایان را داشت، نِیِ خرد‌-شده را نمی شکست و خود را عهدی برای قوم‌ها و نوری برای ملت‌ها معرفی نمود. البته برای اثبات اینکه این نبوت درباره مسیح است، مقاله‌ای مجزا و دلایلی متفاوت ضروری‌ست، اما در این مختصر، بطور خلاصه دانستیم که این نبوت، درباره پیامبر اسلام نمی‌تواند باشد.


بشارت ۱۱. آمدن شخصی از فاران

توضیح

برخی به این مورد اشاره می‌کنند که در کتاب حبقوق بشارت آمدن شخصی از فاران [عربستان] داده شده‌است. هرچند دکتر گایسلر در کتابش بخوبی این مورد را پاسخ داده، اما مرور آن خالی از لطف نیست.

آیات مورد نظر

«خدا از تیمان آمد، آن قدوس، از کوه فاران. سِلاه جلال او آسمان‌ها را پوشانید، و ستایش او زمین را آکنده ساخت» (حَبَقوق ۳:۳).

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند که فاران با توجه به اسناد تاریخی، همان عربستان است و شخص مقدسی که از کوه فاران می‌آید نیز، پیامبر اسلام است که در آیه، این شخص مقدس از خدا متمایز دانسته شده‌است!

پاسخ

همانطور که در درس مربوط به تثنیه باب ۳۳ گفتیم، مسلمانان اغلب بدلیل عدم دانش کافی، عربستان کنونی [حجاز] را با عربستان تاریخی با مرکزیت پترا یکی می‌دانند، که غلط است.

در اسناد تاریخی و حتی تفاسیر برخی ربانیم قدیمی یهود، به نام فاران که معادل عربستان است اشاره شده، اما آن عربستان که «پایتخت نباتیان» بوده با عربستان کنونی یکی نیست؛ لذا نمی‌توان بشارت ظهور محمد را از آن استخراج نمود، اما مشکل دیگر این است که مانند درس تثنیه باب ۳۳، این آیات از آمدن خدا سخن می‌گویند نه یک انسان! برای درک بهتر این موضوع، به اصل عبری آیه دقت بفرمایید:

אֱל֙וֹהַ֙ מִתֵּימָ֣ן יָב֔וֹא וְקָד֥וֹשׁ מֵֽהַר־פָּארָ֖ן סֶ֑לָה כִּסָּ֤ה שָׁמַ֙יִם֙ הוֹד֔וֹ וּתְהִלָּת֖וֹ מָלְאָ֥ה הָאָֽרֶץ

ترجمه کلمات مورد نظر:

אֱל֙וֹהַ֙     elowha       خدا

מִתֵּימָ֣ן   mitiman     از تیمان

יָב֔וֹא     yabow       آمد

וְקָד֥וֹש  weqadowsh   و قدوسׁ

מֵֽהַר־    mehar       از کوه

פָּארָ֖ן     paran       فاران

واژه «کادوش» که «قدوس» ترجمه شده یکی از صفات خاصّ خداست و هیچ انسانی را نمی‌توان با آن توصیف نمود. ممکن است بپرسید از کجا تشخیص می‌دهید که «قدوس» است یا «مقدس» است؟ این پرسشی نیکوست؛ چرا که اگر نتوان تشخیص داد، این دلیل رد می‌شود!

فی‌الواقع، زبان عبری ظرافت‌های خاصّ خود را دارد و یک نمونه‌ی آن را می‌توان در همین موضوع مشاهده نمود. در عبری، جاهایی که صحبت از چیزهای مقدس غیر از خدا باشد، کادوش بصورت qedosh یا qadesh و... می باشد اما برای خدا بصورت: qadowsh که بسیار متمایز است [چیزی شبیه به تفاوت مقدس و قدوس در زبان ما]؛ بنابراین به‌آسانی می‌توان تشخیص داد که کجا باید مقدس ترجمه شود و کجا قدوس؟ و از آنجا که در آیه مورد بحث، بصورت «کادووش» است، لذا بایستی آنرا 'قدوس' ترجمه کرد که دلالت آن بر انسان کفر می‌باشد.

جالب است بدانید که حتی برای چیزهای بسیار مقدس که بالاترین جایگاه را دارند نیز «کادوش» بکار نرفته است و این اثبات می‌کند که نمی توان صفت کادوش [قدوس] را به چیزی جز خدا نسبت داد.

در نتیجه، آمدن شخص قدوس نه به یک نبی انسانی، بلکه خود خدا مربوط است. و نهایتا توصیفات این شخص نیز بر انسان دلالت ندارد: جلال او آسمان‌ها را می‌پوشاند که محال ممکن است بتوان چنین توصیفی را به یک انسان - هرچند پیامبری بزرگ - نسبت داد، اما ممکن است برخی بگویند در ادامۀ همان آیه، این شخص، ستایشش [صلواتش] بهشت را پر می‌سازد، پس به پیامبر اسلام اشاره دارد.

اولا «شماییم» که به «آسمان‌ها» ترجمه شده را نمی‌توان به «بهشت» ترجمه کرد؛

دوما اگر با دقت بخوانید، گفته‌است که "جلال او آسمان‌ها را پر ساخت" در حالی که کتاب مقدس تعلیم می‌دهد که «انسان جلالی ندارد»؛ لذا این توصیفات بر خود خدا دلالت دارد؛

سوما بلحاظ دستور زبانی، 'او' که جلالش همه جا را پوشانیده، همان شخص قدوس در ابتدای آیه است که دیدیم نمی‌تواند محمد باشد؛

چهارما اینکه صلوات، بمعنای «درود و تحیت» است، نه «ستایش و تسبیح»؛ حتی در اسلام نیز هیچکس ادعا ندارد باید محمد را «ستایش کرد و تسبیح خواند»، بلکه این امر مختصّ خدا دانسته شده‌است. پس می‌بینید که از هیچ‌نظر، نمی‌توان مشخصات مذکور در آیه را به پیامبر اسلام یا حتی سایر پیامبران نسبت داد.

نتیجه‌گیری

هیچ‌کدام از مشخصات آیه، با ادعای مسلمانان سازگار نیست: نه فاران مکه است، نه محمد خداست و نه توصیفات این شخص بر انسان دلالت دارد؛ در نتیجه بشارت بودن این آیه به محمد رد می‌گردد.


بشارت ۱۲. آرزوی ملل

توضیح

این مورد را در کتاب "محمد در تورات و انجیل" خواندم که نویسنده با اشاره به آن و طرح اراجیفی درباره زبان عبری، سعی داشت یکی از پیشگویی‌های مسیحایی را به محمد ربط دهد.

آیات مورد نظر

«زیرا که یهوه صبایوت چنین می‌گوید: یک دفعه دیگر و آن نیز بعد از اندک زمانی... و تمامی امت‌ها را متزلزل خواهم ساخت و فضیلت جمیع امت‌ها خواهند آمد و یهوه صبایوت می‌گوید که این خانه را از جلال پر خواهم ساخت» (حجی ۲: ۶ - ۷).

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند واژه «فضیلت یا امید» در اصل عبری، «حمده» می‌باشد که معادل احمد است و بشارتی‌ست بر آمدن پیامبر آخر الزمانی.

پاسخ

مشکل اول در معنای ریشه کلمات است! اگر به یاد داشته باشید، در درس مربوط به «مخمدیم» گفتیم که نام‌های محمد و احمد از ریشه واژه عربی 'حمد' هستند که بمعنای ستایش می‌باشد، اما «خمده و مخمدیم» از ریشه عبری 'خمد' بمعنای «دلپسند، نفیس، گرانبها، دوست‌داشتنی و آرزو»؛ پس شباهت این دو ریشه، سبب شده تا شخص تصور کند یکی هستند، لکن این سوتفاهم بدلیل عدم دانش زبان‌شناسی پدید آمده‌است؛ بنابراین، تفاوت معنای «حمد» و «خمد» چالش بزرگی برای ایشان می‌باشد.

مشکل دوم در تلفظ این واژه است. واژه חֶמְדַּ֣ת با تلفظ khemdat با ه نیست و حتی بلحاظ آوا و تلفظ نیز شباهتی با احمد ندارد [خمدت-احمد]. ممکن است مسلمانان بگویند این تفاوت تلفظ بدلیل دستکاری و تحریف می‌باشد، اما خدایی که نتواند از یک واژه در یک کتاب محافظت کند، حقیقتا لایق پرستش نیست! پس می‌بینید که این نیز مشکلی جدی در ادعای بشارت بوجود می‌آورد.

مشکل سوم این است که חֶמְדַּ֣ת در جاهای دیگری نیز به کار رفته که بمعنای «گرانبها، نفیس یا آرزو»ست (مانند ۱ سموییل ۹: ۲۰ و ۲ تواریخ ۳۶: ۱۰) و اثبات می‌کند که خمدت نمی‌تواند نام باشد.

مشکل چهارم این است که تفاسیر قدیمی این آیه را به ماشیح (مسیح) مربوط می‌دانند نه کسی دیگر، بطور مثال در میدراش [میدارش بر کتاب تثنیه، صفحه 4.b] که اثبات می‌کند آرزوی ملل، «ماشیح» هست نه پیامبری عرب؛ زیرا ماشیح بایستی «از نسل داوود» باشد [اشعیا ۱۱: ۱]. ممکن است بگویید تفاسیر قدیمی یهودی چه اهمیتی برای ما دارد؟ در پاسخ باید بگویم از این جهت اهمیت دارد که:
۱- هنوز محمد نامی ظهور نکرده تا ایشان تفسیری از روی دشمنی انجام دهند.
۲- این تفسیر حتی پیش از ولادت مسیح است و ربطی به نظر مسیحیان ندارد، پس منفعتی هم برای کسی ندارد.
۳- مطابق با کتب تاریخی اسلامی، تغییر موضع و دشمنی یهود پس از بعثت پیامبر اسلام صورت گرفته، لذا تفسیر ایشان در زمانی است که طبق ادعای اسلام هنوز انحرافی صورت نگرفته‌است.
۴- ربانیم آن دوره بسیار مؤمن و دانشمند بوده‌اند و تفسیر اشتباه نمی‌کردند.
۵- تفسیر آنها در توافق با کل کتاب مقدس است.
در نتیجه طبیعی‌ست که تضاد تفسیر ایشان با بشارت مسلمانان را یک مشکل تلقی کرده و ادعای مسلمانان را نپذیریم.

مشکل پنجم اینکه در آیه گفته "من این خانه را از جلال پر خواهم ساخت" پس بایستی ظهور این شخص مصادف باشد با پر شدن معبد دوم از جلال خدا. شاید بگویید این چه اهمیتی دارد؟ در پاسخ باید بگویم ضمیر اشاره 'این' سبب می‌شود تا این خانه را معبد دوم بدانیم و از آنجا که معبد دوم در ۷۰ میلادی نابود شد، بایستی این اتفاق تا پیش از این زمان افتاده باشد، یعنی از زمان حجی تا ۷۰ میلادی؛ این درحالی‌ست که محمد قرنها پس از آن متولد شد! از سویی ما می‌دانیم که معبد دوم هرگز مانند خیمه ملاقات و معبد سلیمان با ابر و جلال خدا پوشیده نگشت؛ پس یا پیشگویی اشتباه است و یا اینکه پر شدن معبد دوم از جلال خدا بایستی به نحوی تا پیش از ۷۰ میلادی انجام شده باشد [ورود مسیح به معبد]. پس می‌بینید که آرزوی ملل نمی‌تواند با زمان محمد انطباق داشته باشد.

مشکل ششم این است که اگر آرزوی ملل [خمدت] یک «نام باشد و نه صفت»، بایستی در نسخه یونانی به همان شکل برگردانیده می‌شد، حال آنکه در سپتواگنت ترجمه شده εκλεκτά [اکلکتا] در نتیجه خمدت نمی‌تواند نام خاص [احمد] باشد، بلکه صفت.

نتیجه‌گیری

تقریبا همان دلایلی که برای مخمدیم آوردیم با چند دلیل تازه این ادعا را نیز رد می‌کند. اینکه واژه‌ای را بدلیل شباهت حروف به پیامبر اسلام نسبت بدهند یا از سر بی‌سوادی‌ست و یا شیادی! ما نمی‌توانیم بپذیریم که یک پیشگویی مسیحایی به محمد نسبت داده شود و از ما توقع داشته باشند، آنرا قبول کنیم، درحالیکه دهها دلیل بر رد آن وجود دارد.


بشارت ۱۳: آنکه پس از یحیی می‌آید

توضیح

این مورد در دو جنبه مطرح می شود: عده ای بشارت پیامبر اسلام و عده ای پیشگویی درباره امام حسین را از آن استخراج می کنند. در اینجا ما مورد پیامبر اسلام را بررسی خواهیم کرد.

آیات مورد نظر

«من شما را برای توبه، با آب تعمید می‌دهم؛ امّا آنکه پس از من می‌آید تواناتر از من است و من حتی شایستۀ برگرفتن کفشهایش نیستم. او شما را با روح‌القدس و آتش تعمید خواهد داد» (مَتّی ۳: ۱۱).

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند از آنجا که مسیح و یحیی هم‌عصر بودند پس این شخص نمی‌تواند مسیح باشد و بایستی شخصی در عصر آینده یعنی پیامبر اسلام باشد؛ از سویی، این شخص بزرگتر از یحیاست، ولی مسیح بدست او تعمید گرفت، پس قطعا این شخص تواناتر مسیح نیست بلکه پیامبر اسلام.

پاسخ

نخست بیایید دلایل ایشان برای اینکه مسیح نیست را بررسی و نقد کنیم و پس از آن دلایلی برای اینکه محمد نیست ارائه خواهیم داد.

اینکه شخص مورد نظر پس از یحیی می‌آید را به دو صورت می‌توان برداشت نمود: اولا این شخص پس از یحیی متولد می شود و دوما بعثت او پس از بعثت یحیاست. اکنون باید دید آیا مسیح مطابق با این دو جنبه پس از یحیی بود یا خیر. در انجیل لوقا باب ۱ آیه ۳۶ تصریح شده که بارداری مریم مطهر، شش ماه پس از بارداری الیزابت صورت گرفته و درنتیجه، یحیی شش ماه زودتر از مسیح متولد می‌شود [باب ۲]؛ بنابراین از جنبه زمان تولد، یقین داریم مسیح پس از یحیی آمده‌است، اما در جنبه زمان آغاز رسالت چه؟ در اناجیل [فی المثل انجیل متی باب ۴ آیه ۱۷] می‌خوانیم که مسیح پس از تعمید گرفتن و وسوسه در بیابان، ماموریت خود را آغاز نمود، اما یحیی پیش از این در بیابان موعظه می‌کرد و تعمید می‌داد، یعنی حداقل یکی دو سال پیش از مسیح.در نتیجه می بینید که رسالت مسیح پس از رسالت یحیی آغاز شده و در هر دو جنبه، مسیح پس از یحیی آمده است.

مسلمانان نمی‌توانند با مغالطه این ویژگی را از مسیح سلب کرده و به محمد نسبت دهند؛ زیرا حتی مطابق با قرآن نیز مسیح پس از یحیی می‌آید و این اتفاقا ردیه‌ای بر ادعای بشارت ایشان می‌باشد.

اما دلیل دیگر که می‌گویند چون مسیح از یحیی تعمید گرفت، پس بزرگتر نیست! دقت کنید که در همین ماجرا زمانی که مسیح قصد دارد از یحیی تعمید بگیرد، یحیی تمام تلاش خود را می‌کند و می گوید لیاقت این کار را ندارد [متی ۳: ۱۴]؛ پس این تعمید دلیل کوچکتر بودن در رسالت نیست، بلکه نشانه فروتنی است.

مسیح یحیی را متقاعد نمود و تعمید گرفت تا پارسایی را به کمال رساند، نه اینکه نشان دهد از یحیی کوچکتر است. در نتیجه دلیل دیگر مسلمانان برای اینکه مسیح نیست هم رد می‌شود، اما چه دلایلی برای اینکه این شخص محمد نیست وجود دارد؟

مشکل اول این است که ثابت شد این شخص "مسیح هست" و از آنجا که کل ادعای ایشان بر رد همین فرض بود، به تنهایی بشارت را رد می‌کند.

مشکل دوم این است که در آیه ۱۱ مشخصات این شخص داده شده و گفته "او شما را با روح‌القدس و آتش تعمید خواهد داد". محمد بن عبدالله دقیقا کی و کجا مردم را با روح القدس و آتش تعمید داد؟ خیر چنین مشخصه‌ای را نمی‌توان به وی نسبت داد، اما یشوعا فرمود شاگردان را با روح القدس تعمید خواهد داد [اعمال ۱: ۵] و دقیقا شاگردان با روح القدس و زبانه‌های آتش تعمید یافتند [اعمال ۲: ۳ - ۴]؛ بنابراین خصوصیاتی که یحیی شرح داده بر مسیح دلالت دارد نه محمد.

مشکل سوم این است که روش تفسیر انجیل بشارت را رد می‌کند؛ روشی که در آن باید متون موازی را با کمک یکدیگر تفسیر کرد. بطور مثال، همین سخن یحیی در اناجیل دیگر نیز آمده و آنها جزئیات بیشتری را ذکر کرده‌اند. در انجیل لوقا روایت تعمید دادن یحیی این‌گونه است که مردم می‌پرسند: "آیا یحیی همان مسیح است؟" و پاسخ یحیی را بخوانید: «من شما را با آب تعمید می‌دهم، امّا کسی تواناتر از من خواهد آمد... او شما را با روح‌القدس و آتش تعمید خواهد داد» (لوقا ۳: ۱۶). پس می‌بینید که جزئیات متن موازی در انجیل لوقا، به ما کمک می‌کند تا تفسیر صحیحی داشته باشیم و می‌بینیم این شخص که یحیی از او سخن گفته، همان 'مسیح' است.

نتیجه‌گیری

همان‌طور که ملاحظه کردید، نخست با ارائه دلایلی دیدیم این شخص مسیح است که پس از یحیی می‌آید و نیز مشخصات او با محمد همخوانی ندارد و اینکه متون موازی اناجیل در درک بهتر ماجرا بما کمک کردند تا بدانیم یحیی درباره چه کسی سخن می گوید. این مورد، از هیچ نظر با محمد مطابقت ندارد و نمی‌توان بشارتی به او از آن در آورد.


بشارت ۱۴. پسر انسان

توضیح

برخی با استناد به این شخص در اناجیل ادعا می کنند پسر انسان نمی تواند مسیح باشد و در نتیجه پیامبر اسلام است.

آیات مورد نظر

«آنگاه به ایشان گفت شَبّات برای انسان مقرر شده، نه انسان برای شَبّات. بنابراین، پسر انسان حتی صاحب شَبّات است » (مَرقُس ۲: ۲۷ - ۲۸).

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند به دو دلیل این پسر انسان نمی‌تواند مسیح باشد: اولا اینکه مطابق با این آیات، پسر انسان نیازی به رعایت شبات ندارد و از آنجا که مسیح شبات را رعایت می‌کرد پس او نیست، و دوما اینکه مسیح هرگز اول شخص پسر انسان را به خود نسبت نداد؛ در نتیجه پسر انسان پیامبر اسلام است که پس از او می‌آید.

پاسخ

ابتدا دلایل ایشان برای اینکه پسر انسان مسیح نیست را بررسی و نقد می نماییم. پسر انسان نیازی به رعایت شبات ندارد زیرا "صاحب شبات" است، اما نباید فراموش کرد که پسر انسان زیر شریعت متولد گردیده تا با انجام دادن مطالبات شریعت، پارسایی را به کمال رساند [غلاطیان ۴:۴]. پس هرچند او صاحب شبات است، اما چون زیر شریعت متولد شده آنرا نگاه می‌دارد و این ربطی به ادعای مسلمانان ندارد، اما در خصوص اینکه مسیح لقب پسر انسان را به خود نسبت داد یا خیر؟ باید بدانید او بارها این کار را کرد. بصورت نمونه متی ۸: ۲۰، ۱۱: ۱۹، ۲۶: ۲، مرقس ۱۰: ۴۵، ۱۴: ۲۱، ۱۴: ۴۱، ۱۴: ۶۲، لوقا ۷: ۳۴، ۱۹: ۱۰، ۲۴: ۷، یوحنا ۵: ۲۷، ۱۲: ۳۴.

اکنون به یک مورد توجه کنید: «از وی پرسید: "آیا به پسر انسان ایمان داری؟" پاسخ داد: "سرورم، بگو کیست تا به او ایمان آورم" یشوعا به وی گفت: "تو او را دیده‌ای! همان است که اکنون با تو سخن می‌گوید"»  (یوحنا ۹: ۳۵ - ۳۷). همانطور که می‌بینید، مسیح آشکارا خود را بعنوان پسر انسان معرفی کرد و دلیل دوم مسلمانان نیز رد شد! در نتیجه ایشان نمی‌توانند از فرض بنیانی خود [پسر انسان مسیح نیست] دفاع نمایند و اکنون دلایلی برای اینکه چرا محمد نیست، ارائه خواهیم داد.

مشکل اول عدم اثبات فرض بنیانی‌ست، بدین معنا که مسلمانان نمی‌توانند اثبات کنند مسیح پسر انسان نیست و چون فرضشان متزلزل است، پس ادعای ایشان نیز باطل می‌باشد.

مشکل دوم این است که محمد هرگز این لقب را به خود نسبت نداد، و نه حتی پیروان او، تا بدانیم چنین ادعایی اصلا وجود داشته‌است.

مشکل سوم این است که پسر انسان صاحب شبات است، و این یکی از صفات خداوند می‌باشد که نمی‌توان به هیچ انسانی نسبت داد. مطابق با تعلیم کتب مقدسه، شبات متعلق به خداوند است و او مالک شبات می باشد [اگر شک دارید از یک یهودی بپرسید]؛ لذا محمد که انسانی بیش نبود را نمی‌توان صاحب شبات دانست.

مشکل چهارم این است که مطابق با آیات بسیاری از جمله لوقا ۷: ۳۴ پسر انسان در آن زمان آمده، نه اینکه قرار است بعدها بیاید، اما از آنجا که محمد قرنها بعد متولد شد، پس نمی‌تواند پسر انسان باشد.

مشکل پنجم این است که مطابق با آیات بسیاری، پسر انسان قرار است مصلوب شده، بمیرد و در روز سوم برخیزد؛ فی‌المثل انجیل لوقا باب ۲۴ آیه ۷، اما از آنجا که ویژگی مصلوب شدن را نمی‌توان به محمد نسبت داد؛ پس او پسر انسان نیست!

مشکل ششم این است که مطابق با یوحنا ۶: ۶۲ پسر انسان داوری جهان را برعهده دارد، اما در اسلام این وظیفه خداست نه محمد. لذا محمد این ویژگی را هم ندارد.

نتیجه‌گیری

مسلمانان بر روی فرضی متزلزل ادعای بشارت پیامبرشان را مطرح می‌کنند که دیدیم مانند همیشه قابل اثبات نیست. از سویی هیچ کدام از مشخصات پسر انسان با محمد مطابقت ندارد؛ نظیر آمدن در زمان نگارش انجیل و مصلوب شدن و داوری کردن جهان، پس به هیچ شکلی نمی‌توان گفت محمد پسر انسان است.


بشارت ۱۵. آن پیامبر

توضیح

برخی به مکالمه یهودیان با یحیای پیامبر اشاره می‌کنند و ادعا دارند سه شخص نام برده در آن سه پیامبر می‌باشند که یکی از آنها محمد است.

آیات مورد نظر

«او معترف شده، انکار نکرد، بلکه اذعان داشت که "من مسیح نیستم" پرسیدند: "پس چه؟ آیا ایلیایی؟" پاسخ داد: "نیستم" پرسیدند: "آیا آن پیامبری؟" پاسخ داد: "نه"» (یوحنا ۱: ۲۰ - ۲۱).

ادعای مسلمانان

ایشان می‌گویند سه شخص نام برده یعنی مسیح و ایلیا و آن پیامبر از هم متمایزند و آن پیامبر نمی‌تواند مسیح یا یحیی باشد، بلکه پیامبر اسلام است.

پاسخ

برای درک این آیات بسیار مهم است از عقاید یهودیان قرن اول درباره مسیح اطلاع داشته باشید. بر خلاف تفکر امروزی که مسیح را «یک» شخص می‌داند، یهودیان آن دوره، باور به وجود «دو مسیح» داشتند که یکی پسر یوسف و دیگری پسر داوود می‌باشد.

هنگامی که ایشان از یحیی می‌پرسند آیا تو مسیحی، در واقع ماشیح موعود را مد نظر دارند و هنگامی که به آن پیامبر اشاره می‌کنند نیز همچنان آیه‌ای دیگر که آن هم مسیحایی است [تثنیه ۱۸: ۱۵] را در نظر دارند، اما در حقیقت هر دو (یا بهتر است بگوییم هر سه شخص) در مکالمه یکی هستند، نه سه شخص: ایلیا، «نماد کهانت» مسیح بود، آن پیامبر، «نماد نبوت» او و مسیح نیز لقب «سلطنتی» وی که هر کدام اشاره به جنبه‌ای از ماموریت مسیح موعود داشتند.

می پرسید به چه دلیل؟ بسیار ساده است. کافی‌ست تفاسیر ربانیم قدیمی را بر این آیات خوانده باشید تا بدانید که هر سه به ماشیح مربوط هستند. بطور مثال، «آن پیامبر» همان پیامبری همچون موسی‌ست که در درس مربوط به تثنیه باب ۱۸ خواندیم که جملگی آنرا به ماشیح ربط داده اند؛ بنابراین، چه «آن پیامبر» چه «ایلیای نبی» چه «مسیح موعود»، هر سه به «یک شخص» یعنی «ماشیح» دلالت دارند. با این تفاوت که در آن دوره، مردم به یک مسیح باور نداشتند!

نکته دیگر این است که یهودیان هرگز چشم براه ظهور پیامبری غیر اسراییلی نبودند و این توهمات جز در تواریخ اسلامی هرگز دیده نمی‌شود، بلکه همواره امید به ظهور مسیح از «قوم اسراییل» داشتند.

و بالاخره اینکه در دو جا "آن پیامبر" با مسیح یکی دانسته شده‌است: یکی در یوحنا باب ۶ آیه ۱۴ و دیگری در اعمال باب ۳ آیه ۲۲ که اثبات می‌کند:

۱- «آن پیامبر» همان است که در تثنیه باب ۱۸ آیه ۱۵ درباره‌اش گفته شده.

۲- «آن پیامبر» اشاره‌ای‌ست به مسیح.

۳- رسولان مسیح، هویت «این پیامبر» و «یشوعا» را یکی می‌دانستند.

پس مطابق با داده های کتاب مقدس و تفاسیر قدیمی "آن پیامبر" کسی نیست جز مسیح.

نتیجه‌گیری

مطابق با اعمال باب ۳ آیه ۲۲، «آن پیامبر» اشاره به پیامبری‌ست که موسی در تثتیه ۱۸: ۱۵ از او سخن گفته، نیز مطابق با چندین دلیل در درس مربوط به تثنیه، دیدیم که این پیامبر مسیح است؛ در نتیجه، آن پیامبر ارتباطی به محمد ندارد.


Report Page