بشارتتراشی مسلمانان
کانال نقدآگین— سنجش موارد ادعایی بشارت محمد در بایبل (قسمت یکم)
یحیا

بشارت ۱. شیلو
توضیح
یکی از مواردی که سالها پیش در کتابی مطالعه کردم و آنرا بشارتی بر آمدن پیامبر اسلام معرفی کرده بود، همین مورد شیلو در کتاب پیدایش باب ۴۹ بود و نویسنده این مورد را به محمد مرتبط میدانست.
آیات
«عصا از یهودا دور نخواهد شد و نه چوگان فرمانفرمایی از میان پایهای وی تا شیلو بیاید. و مر او را اطاعت امتها خواهد بود» (پیدایش ۴۹: ۱۰)
ادعای مسلمانان
در آن کتاب گفته شده بود که مسیح هیچ حکومتی تشکیل نداد و اقوام مطیع وی نشدند، پس شیلو نمیتواند مسیح باشد. از سویی، پیامبر اسلام همان شیلو است که اقوام و ملتها مطیع وی گردیدند. در نتیجه شخصی که با نام شیلو وعده آمدنش داده شده و همه مطیع وی میگردند پیامبر اسلام است.
پاسخ
بسیار مهم است که هنگام تفسیر، حداقل یکی دو آیه پیش و پس آنرا نیز بررسی کنیم تا اگر مشخصاتی داده شده، لحاظ گردد و تفسیر منطقی باشد.
۱. مشکلی که در خصوص این بشارت وجود دارد، در واقع، مشکلی جامع برای تمامی موارد است؛ یعنی «عدم اشاره به بشارت در متون اولیه اسلامی». این موضوع بسیار مهمست زیرا عدم وجود چنین اشارهای سبب میگردد در صحت آن شک کنیم [مقایسه کنید با اشاره به بشارات مسیحایی در اناجیل].
پس فقدان اشاره به این بشارت در قرآن یا سیره یا تاریخ طبری، اثبات میکند ادعای فوق، ریشه در اسلام اولیه ندارد.
۲. مشکل این است که آیه، مشخصات زمانی برای آمدن شیلو می دهد: "عصا از یهودا دور نخواهد شد و نه چوگان فرمانروایی تا شیلو بیاید".
عصا و چوگان مذکور در آیه، اشارهای است به قدرت سیاسی-نظامی یهودا و آنرا به هیچ شکل دیگری نمیتوان تفسیر نمود. خب؟ اما یهودا قدرت سیاسی خود را در سال ۷۰ میلادی با ویرانی اورشلیم از دست داد؛ بنابراین مطابق با مشخصه زمانی در آیه، شیلو بایستی تا پیش از ۷۰ میلادی آمده باشد.
این درحالیست که محمد در قرن ۷-۶ ظهور کرد، یعنی حدودا ۵۰۰ سال پس از دور شدن عصای فرمانروایی از یهودا؛ در نتیجه، خود آیه ادعا را رد مینماید.
۳. تفاسیر بسیار قدیمی چنین ادعایی را رد میکنند و میگویند این پیشگویی، درباره ماشیح [لفظ عبری مسیح] است.
بطور مثال به تارگومهای قدیمی توجه فرمایید:
*تارگوم آنکلوس
"تا زمان آمدن ماشیح، انتقال حکومت از یهودا و کاتبان از فرزندان او منقطع نخواهد شد"
*تارگوم یوناتان
"پادشاهان و حکمرانان در خانواده یهودا به پایان نخواهند رسید... تا زمان آمدن ماشیح"
*تارگوم اورشلیم
"پادشاهی در قوم یهودا برقرار خواهد ماند... تا وقتی که پادشاه ماشیح بیاید... که همه مردم دنیا باید خدمتگذار او باشند"
بنابراین تفاسیر قدیمی نیز ادعای مسلمانان را حمایت نمیکنند، بلکه برعکس، بر الزام ظهور ماشیح پیش از فروپاشی سیاسی یهودا مهر تایید مینهند.
۴. شیلو بایستی از قوم اسراییل و اسراییلی زاده باشد نه یک عرب! عبارت "از میان پاهای وی" اشارهای محترمانه به «اندام جنسی و تولید ذریت» است که نشان میدهد این شخص، بایستی از میان پاهای یهودا [از نسل او] باشد و نمیتوان آنرا به یک عرب نسبت داد.
۵. پیامبر اسلام را هرگز با نام 'شیلو' معرفی نکردهاند. تنها نامی که قرآن مدعیست اهل کتاب آنرا در کتب خود دریافت کردهاند 'احمد' است که ارتباطی با شیلو ندارد.
۶. مشکل در نحوه ظهور شیلوست که مطابق با آیات مورد نظر، همراه با الاغ و کرهالاغ می آید. این ظهور با الاغ و کره الاغ در کتاب زکریا باب ۹ آیه ۹ نیز مورد تاکید قرار گرفته و از آنجا که محمد با چنین مشخصهای ظهور نکرد، پس نحوه ظهور او را نیز مغایر با مشخصات مندرج در بشارت میبینیم.
۷. شیلو جامهاش را در خون و عصاره انگور خواهد شست. این تمثیلیست از ریخته شدن خون وی که فدیه باشد و از آنجا که چنین مشخصهای در زندگی محمد وجود ندارد پس بالکل ارتباط آن با پیامبر اسلام رد می گردد.
نتیجهگیری
در نهایت میبینیم که از هیچ نظر نمیتوان این بشارت را به محمد مربوط دانست؛ زیرا محمد از نسل یهودا نبود [ولی مسیح بود]، محمد پس از فروپاشی یهودا ظهور کرد [ولی مسیح پیش از آن]، محمد ادعای ماشیح بودن نکرد که تارگومها از آن گفتهاند [ولی مسیح کرد] محمد با الاغ و کره الاغ نیامد [ولی مسیح آمد]، محمد خونش ریخته نشد [ولی مسیح شد]، محمد تمام دنیا را مطیع خود نساخت [ولی مسیح ساخت] بنابراین بشارت مذکور ارتباطی با محمد بن عبدالله ندارد.
بشارت ۲. نبیای مانند موسی
توضیح
یکی از پرطرفدارترین مواردی که مسلمانان بعنوان بشارت بر پیامبرشان از آن استفاده میکنند، همین مورد میباشد که موسی علنا آمدن پیامبری را بشارت دادهاست!
آیات
یهوه خدایتان، از میان شما، پیامبری همانند من، از برادرانتان، برای شما بر خواهد انگیخت؛ به اوست که باید گوش فرا دهید.... پس یهوه به من گفت آنچه میگویند نیکوست. نبیای برای ایشان از میان برادرانشان همچون تو بر خواهم انگیخت و کلام خود را در دهان وی خواهم نهاد، تا هرآنچه به او فرمان میدهم، به ایشان بازگوید (تثنیه ۱۸: ۱۵ - ۱۸)
ادعای مسلمانان
ایشان میگویند که پس از موسی، پیامبری صاحب شریعت ظهور نکرد جز محمد، و نیز 'برادران' مانند کتاب اعداد باب ۲۰ آیه ۱۴، اشاره به عموزادگان دارد که پیامبر اسلام از نسل اسماعیل و از عموزادگان بنیاسراییل بود؛ پس این پیامبر باید پیامبر اسلام باشد.
پاسخ
در پاسخ کافیست که به سه نکته مذکور در آیات توجه کنید:
۱- از میان شما از برادرانت
۲- نبی ای همچون من
۳- به نام من خواهد گفت
پس بیایید نکات فوق را به دقت بررسی کنیم:
۱) از میان شما
اگر فقط گفته بود این نبی از میان برادرانت میآید، میتوانستیم 'برادران' را مانند اعداد ۲۰: ۱۴ عموزادگان تفسیر کنیم، اما بایستی به تمام جمله دقت کنید: "از میان شما از برادرانت"؛ پس اشاره خاص وجود دارد که ما را ملزم میسازد تا برادران را از قوم اسراییل بدانیم. مخاطبین موسی در آن لحظه، قوم اسراییل بودند، پس «از میان شما» شرطی الزامی را پدید میآورد که این پیامبر، قطعا از نسل اسراییل است، نه عموزادگان ایشان [اعراب]. اما برای رفع سوتفاهم، بیایید زبان اصلی آیه را نیز بررسی کنیم:
נָבִ֨יא מִקִּרְבְּךָ֤ מֵאַחֶ֙יךָ֙ כָּמֹ֔נִי יָקִ֥ים לְךָ֖ יְהוָ֣ה אֱלֹהֶ֑יךָ אֵלָ֖יו תִּשְׁמָעֽוּן
ترجمه کلمه به کلمه:
נָבִ֨יא nabi نبیای
מִקִּרְבְּךָ֤ miqqirbeka از میانت
מֵאַחֶ֙יךָ֙ meaheka از برادرانت
כָּמֹ֔נִי kamoni مانندم
יָקִ֥ים yaqim برمیانگیزد
همانطور که ملاحظه میکنید، تاکید خاص اشاره، در زبان اصلی وجود دارد؛ یعنی 'از میانت' که ما را ملزم میسازد این نبی را از میان بنیاسراییل بدانیم.
۲) همچون من
اول شخص که سخن میگوید 'موسی' است، پس بایستی این نبی موعود همچون موسی باشد؛ چه در رسالت چه در زندگی. در ادامه، برخی از مهمترین خصوصیات موسی را بررسی میکنیم تا ببینیم محمد آنها را داشت یا خیر؟
۱- موسی در کودکی در خطر مرگ قرار داشت و بهشکل معجزهآسایی نجات یافت، اما کودکان هم سن او کشته میشدند. آیا محمد بن عبدالله چنین ویژگیای را داشت؟ خیر. اما مسیح مانند موسی، در کودکی از مرگ نجات یافت؛ در حالی که کودکان هم سن او کشته شدند!
۲- موسی از مصر به کنعان آمد تا قوم را نجات دهد، محمد از مصر نیامد اما مسیح پس از مرگ هیرودیس از مصر به یهودیه آمد.
۳- موسی سواد خواندن و نوشتن داشت و تورات را نوشت. محمد طبق ادعای مسلمانان بیسواد بود، اما مسیح سواد خواندن و نوشتن داشت؛ پس در این جنبه نیز محمد شباهتی به موسی ندارد.
۴- موسی معجزات آشکار و عملی داشت، معجزاتی قابل مشاهده و ملموس، مسیح نیز چنین معجزاتی داشت، اما محمد بنا به ادعای قرآن، فاقد این ویژگیست.
۵- موسی صاحب عهد بود، بدین معنا که رسالت خود را در قالب یک عهد ارائه داد، مسیح نیز خود را صاحب عهدی جدید میدانست، اما محمد چنین ادعایی نداشت.
۶- موسی بیواسطه با خدا سخن میگفت، مسیح نیز بیواسطه سخن میگفت، اما محمد طبق ادعای مسلمانان بواسطه جبراییل با خدا سخن میگفت، پس او در رسالت نیز شباهتی به موسی نداشت.
۷- موسی شفیع قومش بود و برای ایشان شفاعت میکرد، همچنین مسیح، اما محمد شفیع قومش [در زمان حیات] نبود.
۸- موسی از بنیاسراییل بود و «نبیای همچون او» میبایست از بنیاسراییل باشد، مسیح نیز اسرائیلی بود، اما محمد نبود.
۹- موسی در نام خدای اسرائیل نبوت میکرد، مسیح نیز، اما محمد نه تنها در نام الله نبوت میکرد، بلکه یکبار هم ادعا نکرد که الله، همان یهوه است در نتیجه، محمد در نام خدای اسراییل نبوت نمیکرد.
۱۰- موسی مروج چندهمسری نبود، همچنین مسیح، اما محمد تعلیم میداد که میتوان تا چهار همسر داشت و خود نیز حداقل سیزده زن گرفت!
۱۱- موسی مقبرهای مشخص ندارد، مسیح نیز با قیام از مرگ مقبرهای ندارد، اما محمد جایی مشخص در مدینه زیر خاک مدفون است.
مطابق با این نکات و دهها نکته دیگر، میبینیم که هرچقدر مسیح همچون موسی است، لکن محمد بن عبدالله شباهتی به وی ندارد و نمیتوان او را نبیای همچون موسی دانست.
۳) به نام یهوه
در این آیات تصریح شده که این نبی موعود باید در نام یهوه نبوت کند، اما از آنجا که محمد در نام یهوه نبوت نمیکرد - هرچند اصلا نبوتی نداشت - بلکه در نام الله نبوت میکرد، پس او نمیتواند همان نبی موعود باشد، حتی اگر بگویید منظور از الله همان یهوه است، باز هم این مشکل رفع نمیگردد؛ چرا که محمد حتی یک بار نگفت الله همان یهوه است!
نتیجهگیری
محمد نه «از میان شما» [قوم اسراییل] بود، نه مهمترین مشخصات موسی را داشت و نه در نام خدای اسراییل نبوت میکرد، لذا نمیتوان این بشارت را به او نسبت داد، اما در مقابل، مسیح هر سه خصوصیت را داشت و علاوه بر این، بشارت فوق را به خود نسبت داد [یوحنا ۵: ۴۶]؛ در نتیجه طبیعیست که بشارت را نه به محمد، بلکه به مسیح مربوط بدانیم.
بشارت ۳. ظهور از فاران
توضیح
در اواخر کتاب تثنیه سرودی وجود دارد که در آن، به سه نقطه اشاره شده: «سینا»، «سعیر» و «فاران» که مورد آخر را با عربستان یکی میدانند، و اگر به یاد داشته باشید، حتی در سریال «مردان آنجلس» نیز به آن اشاره شده بود و در کل، مورد بسیار دلپذیری برای مسلمانان میباشد.
آیات مورد نظر
یهوه از سینا آمد و از سِعیر بر آنان طلوع فرمود. او از کوه فاران درخشید و از نزد کرورهای قُدسیان آمد و در دست راست خویش، برایشان شریعتی آتشین داشت (تثنیه ۳۳: ۲).
ادعای مسلمانان
ایشان میگویند سینا در مصر است که مکان ظهور موسی است، سعیر در فلسطین است که مکان ظهور مسیح بوده و نهایتا فاران همان عربستان است که محل ظهور پیامبر اسلام میباشد؛ یعنی اشاره به مکان ظهور سه پیامبر اولوالعزم!
نخست باید دید که این آیات، به ظهور چه کسی اشاره دارد و اینکه آیا میتوان آنرا به ظهور یک پیامبر نسبت داد یا خیر؟ اگر به آن دقت کرده باشید، میگوید: "یهوه از سینا آمد"، پس این نمیتواند ارتباطی با ظهور موسی داشته باشد، بلکه ظهور خود خداوند در کوه سیناست. سپس میبینیم که ادامه می دهد: "و از سعیر بر آنان طلوع فرمود"، در اینجا نیز فاعل، خود خداوند است که از سعیر طلوع کرده و این نیز کوهی در منطقه «ادوم» است و نمیتوان آنرا به مکان ظهور مسیح نسبت داد، و بالاخره میگوید: "او از کوه فاران درخشید". به لحاظ دستور زبانی، اینجا نیز فاعل خداوند است نه یک انسان، بدین معنا که در هر سه مکان [سینا، سعیر و فاران]، خداوند در سه کوه متجلی شده و ارتباط آن با مکان ظهور سه پیامبر، بس احمقانه میباشد.
نکته دوم و مهمتر، مکانهای نام برده شده در سرود، به هیچ وجه با مکانهای مورد ادعای مسلمانان مطابقت ندارند. سینا در نزدیکی مصر است و در آن بحثی نیست، اما دو مکان دیگر چه؟ اگر آن دو مکان در فلسطین و عربستان نباشند، اثبات میگردد که ادعای مسلمانان باطل است.
سعیر کجاست؟
با توجه به دادههای مندرج در بایبل، سعیر نه در کنعان یا فلسطین یا اسراییل، بلکه بیرون از این منطقه و نزدیکتر به مصر است! آری «سعیر» نه در کنعان، بلکه کوهستان محل سکونت عیسو است [پیدایش ۳۲: ۳].
اکنون بیایید به یک آیه جالب توجه کنیم که سعیر و اسراییل را دو مکان متفاوت معرفی میکند، دقت کنید: «اَدوم به تصرف در خواهد آمد و سِعیر را دشمنانش تسخیر خواهند کرد؛ اما اسرائیل همچنان مظفر خواهد شد» (اعداد ۲۴: ۱۸).
بنابراین اسراییل که مکان ولادت مسیح میباشد با سعیر که در منطقه ادوم است دو مکان صد درصد متفاوتند.
نکته آخر درباره سعیر اینکه خداوند در تثنیه ۲: ۵ گفته از زمین سعیر، حتی یک وجب هم به قوم اسراییل نداده، درحالیکه کل سرزمین کنعان را به ایشان داده بود، پس میبینید که سعیر، ارتباطی با کنعان و یهودیه که مکان ظهور مسیح است، ندارد.
اما فاران کجاست؟
مسلمانان با تلاشی بیحد میخواهند اثبات کنند که فاران در مدارک تاریخی همان عربستان است، در حالیکه نیازی نیست: "فاران همان عربستان است". شاید در وهله اول تعجب کنید، اما موضوع ساده میشود اگر بدانید عربستانی که در مدارک تاریخی با نام فاران از آن یاد شده، نه عربستان امروزی [مکه و مدینه]، بلکه «عربستان شمالی» با «مرکزیت پترا» میباشد که قلمرو «نباتیان» بوده!
بنابراین بایستی ابتدا این پیشفرض غلط اصلاح شود که عربستان، اشاره به منطقه «حجاز و مکه» بوده، سپس بپرسیم که مکه چه ارتباطی با آنجا دارد؟ حتی تا قرنها بعد نیز، عربستان به منطقه «حجاز» اطلاق نمیشد، بلکه «یا عربستان جنوبی [یمن] و یا شمالی [پترا]» مد نظر بودهاست.
منطقهای که امروزه با نام عربستان میشناسیم، در آن زمان چیزی جز قبایل پراکنده صحرانشین نبودهاست. البته اینکه فاران با عربستان امروزی فاصله زیادی داشته، با کتاب مقدس نیز قابل اثبات است: اسماعیل در فاران زندگی میکرد و مادرش از مصر برای او زن گرفت [پیدایش ۲۱:۲۱]، پس فاران بایستی نزدیک مصر باشد. همچنین در اعداد ۱۲: ۱۶ قوم از حضیروت به فاران کوچ میکنند، حضیروت در ضلع جنوبی سیناست و فاران در شمال آن قرار دارد. نیز فاران میان مدیان و مصر قرار دارد [پادشاهان ۱۱: ۱۸]. از صحرای سینا میشده به صحرای فاران کوچ کرد در یک سفر [اعداد ۱۰: ۱۲]. قادش در فاران است [اعداد ۱۳: ۲۶] و حتی مکان دقیق فاران در کتاب مقدس تعیین شده: «این است سخنانی که موسی در آن سوی اردن در بیابان، یعنی در عَرَبه، مقابل سوف، بین فاران و توفِل، لابان، حَضیروت و دیذَهَب، به تمامی اسرائیل گفت» (تثنیه ۱:۱).
مطابق با دادههای فوق، امکان ندارد بتوان عربستان امروزی را با آن انطباق داد. مکان ظهور محمد (یعنی مکه) با موقعیت جغرافیایی فاران همخوانی ندارد و لذا "فاران مکه نیست".
نکته سوم این است که اگر هم این آیات، بشارت بر ظهور کسی باشند، مطابق با آیه ۳ بایستی «شریعتی آتشین» بیاورد. محال ممکن است بتوان این ویژگی را به محمد نسبت داد، اما کسی که با روح القدس و آتش تعمید داد، یشوعا ناصری را میتوان تحقق آن دانست.
نتیجهگیری
نخست دیدیم که خود آیات میگویند یهوه آمد، یهوه ظهور کرد و یهوه درخشید نه سه پیامبر! سپس دیدیم که مطابق با ادله کافی، نه سعیر در کنعان است و نه فاران با مکه انطباق دارد؛ بنابراین مکانهای مورد ادعای مسلمانان را نمیتوان با سه مکان نام برده یکی دانست.
و نهایتا مشخصاتی در سرود وجود دارد که محمد فاقد آن بود، مانند آوردن شریعتی آتشین. در نتیجه به هیچ شکلی نمیتوان پذیرفت که این سرود بشارتی بر ظهور سه پیامبر در سه مکان [مصر، اسراییل و مکه] باشد، بلکه اشارهای است به سه تجلی خداوند بر سه کوه در طول سفر قوم اسراییل در بیابان.
بشارت ۴. پادشاه مزمور ۴۵
آیات
تو زیباترینی در بنیآدم و نعمت بر لبهای تو جاریست. بنابراین، خدا تو را مبارک ساختهاست تا ابدالآباد. ای جبار؛ شمشیر خود را بر ران خود ببند، یعنی جلال و کبریایی خویش را. و به کبریایی خود سوار شده، غالب شو به جهت راستی و حلم و عدالت، و دست راستت چیزهای ترسناک را به تو خواهد آموخت (مزامیر ۴۵: ۲ - ۴).
ادعای مسلمانان
ایشان میگویند که مزمور درباره شخصیست که در میان انسانها زیباترین است [در اعمال نه چهره] و این شخص بلاغت بر لبهایش ریخته شده (یعنی نازل شدن وحی بر انسانی بی سواد)، اشاره به شمشیر نیز اثبات میکند که منظور، پیامبر اسلام است که با جنگ، بتپرستان را شکست داد.
پاسخ
مشکل نخست اینجاست که مزمور «خطاب به خدا»ست نه انسان! در آیه یک تصریح شده که مزمور خطاب به 'پادشاه' است که در ادامه، به مهمترین نکات پیرامون آن خواهیم پرداخت:
اولا محمد هرگز ادعای پادشاهی و سلطنت نکرد و نمیتوان او را با سفسطه پادشاه اعراب دانست تا با مزمور انطباق یابد، ضمن اینکه قرآن می گوید «محمد جز بشارت دهنده نیست» [قرآن، سوره فاطر: ۲۳]. محمد چگونه میتواند همزمان هم پادشاه باشد و هم فقط بشارت دهنده؟ این ممکن نیست.
دوما کتاب مقدس تعلیم میدهد که برای مومن واقعی، فقط یک پادشاه وجود دارد و آن هم خداست؛ در نتیجه پادشاهی که مزمورنویس به آن اشاره کرده، خداست.
سوما اینکه در ادامهی همین مزمور، تصریح شده که خدا مخاطب است، نه یک انسان.
اگر به آیه ۶ دقت کنید، خواهید دید که میگوید "ای خدا! تخت سلطنت تو جاودانه است". بنابراین، پادشاه در آیه یک نیز خداست نه انسان.
چهارما اینکه در عبرانیان، باب یک این مزمور به مسیح نسبت داده شده؛ پس نمیتوان آنرا به کسی دیگر مربوط دانست.
مشکل دوم در ترجمه غلطیست که این پادشاه را در میان انسانها زیباترین میداند، حال آنکه ترجمه صحیح این است که «پادشاه از بنی آدم زیباتر است». "از بنی آدم" تفاوت زیادی با "در میان انسانها" دارد و باعث میشود پادشاه را وجودی فراانسانی بدانیم.
به زبان اصلی آیه توجه کنید:
יָפְיָפִ֡יתָ מִבְּנֵ֬י אָדָ֗ם ה֣וּצַק חֵ֭ן בְּשְׂפְתוֹתֶ֑יךָ עַל־כֵּ֤ן בֵּֽרַכְךָ֖ אֱלֹהִ֣ים לְעוֹלָֽם
ترجمه کلمه به کلمه:
יָפְיָפִ֡ית yapeyapita زیباتری
מִבְּנֵ֬י mibene از بنی
אָדָ֗ם adam آدم
بنابراین پادشاه نه اینکه بین انسانها زیباتر باشد، بلکه از انسانها زیباتر است که اثبات میکند انسان نیست!
مشکل سوم در تفسیر غلطیست که مسلمانان از واژه شمشیر دارند. شمشیر در کتاب مقدس، گاه بشکل سمبلیک به کار میرود - خواه جنگ خواه دشمنی و کینه -، اما در اینجا معنایی مثبت دارد، نه منفی. شمشیر مطابق با آیه ۳ یعنی جلال و عظمت و این تفسیریست که خود آیات به ما می دهند، نه برداشتی شخصی. اینکه هر جایی واژه شمشیر را تحتاللفظی معنا کنیم، کاری اشتباهست، بلکه شمشیر را بایستی جلال و قدرت ترجمه کرد.
مشکل چهارم این است که بشارت مشخصاتی خاص دارد: یا بایستی صریحا به آمدن شخصی اشاره کند [چه شکل گذشته چه حال چه آینده] و یا اینکه به ویژگیای اشاره کند که نتوان آنرا رد نمود. این مزمور را نمیتوان بشارت دانست؛ زیرا فاقد دو خصوصیت نام برده است، بلکه شعریست تجلیلی برای خدا و در آن میتوان نکات مهم خداشناسی را یافت. در سه مورد قبل، می توانستیم بشارت بر آمدن شخصی را ببینیم و یا حتی در مزمور ۲ مشخصات مرگ مسیح مشاهده میشود، اما این مزمور، فاقد چنین ویژگیای است.
اینکه پادشاه بر لبانش بلاغت و حکمت جاریست، چه ارتباطی با نزول وحی بر شخصی بیسواد دارد؟ اتفاقا میتوان گفت جاری بودن بلاغت بر لبان پادشاه، اثبات میکند او از پیش بلاغت دارد، نه اینکه بعدها در یک غار بلاغت بر وی جاری گردد.
پس میبینید که چگونه اشخاص، سعی میکنند تا به هر نکتهای چنگ اندازند و حقانیت دین خود را اثبات نمایند!
اکنون ممکن است شخص منتقد بگوید اگر این مزمور درباره خداست، چرا در آیه ۳ خدا او را مبارک ساخته و نیز در آیه ۷ خدا وی را با روغن مسح کرده؟ دقت داشته باشید که خدای کتاب مقدس، در عین وحدانیت، کسیرالاقنوم است (تثلیث). این نکته بیانگر تاییدیه الهیایست که پدر بر پسر قرار داد، یعنی زمانی که اقنوم دوم جسم شده بود او را با روح القدس از آسمان تایید نمود؛ پس اینکه اقنوم اول اقنوم دوم را مبارک سازد، امری طبیعیست، مانند مواردی که الله خودش را برکت داده و تحسین می کند [قرآن، سوره مومنون: ۱۴]. اگر الله می تواند خودش را برکت دهد، چرا فرض نگیریم پدر بتواند پسر را مبارک سازد؟ چنانچه میبینید حتی پاسخهای ایشان نیز بعلت عدم شناخت کافیست.
نتیجهگیری
مزمور ۴۵ فاقد خصوصیات متون بشارتیست و بشارتی بر آمدن هیچکس نمیدهد، در عین حال، این مزمور درباره پادشاه [خدا] است که مطابق با عبرانیان باب یک، مسیح میباشد. نکاتی که مسلمانان بر آن اصرار میورزند نیز چیزی را اثبات نمیکند: یعنی شمشیر که دیدیم شکلی سمبلیک دارد، جاری بودن بلاغت که مشخص شد اتفاقا، با محمد همخوانی ندارد و پادشاهی که محمد فاقد آن بود؛ پس این مورد نیز نمیتواند بشارتی بر آمدن محمد بن عبدالله باشد.
بشارت ۵. وادی بکا
توضیح
این مورد توسط برخی مسلمانان مطرح میگردد و بیشتر تاکید آن بر نام مکانی در مزمور میباشد، نه شخصی خاص!
آیات مورد نظر
خوشا به حال آنانی که در خانه تو ساکنند که تو را دائم تسبیح میگویند، سلاه. خوشا به حال مردمانی که قوت ایشان در توست و طریقهای تو در دلهای ایشان. چون از وادی بکا عبور میکنند، آنرا چشمه میسازند و باران آنرا به برکات میپوشاند (مزامیر ۸۴: ۴ - ۶).
ادعای مسلمانان
ایشان میگویند که بکا، معادل نام بکه در عربیست که همان مکه میباشد. اشاره به خانه ی خدا در بکا اشارهایست به کعبه که حاجیان بسوی آن میآیند و اشک میریزند و در آنجا خدا را تسبیح میگویند.
پاسخ
مشکل نخست، مزمور فوق مانند مزمور پیشین، یک بشارت نیست و خصوصیات بشارت را ندارد.
مشکل دوم، خود مزمور، مشخصه مکانی و جغرافیایی برای خانه خداوند داده و اگر به آیه ۷ توجه کنید، آنرا در 'صهیون' توصیف مینماید. صهیون نام خاص اورشلیم است که بر تپهای با همین نام بنا شده، لذا خانه خداوند که مطابق با مزمور همه به آن میآیند در صهیون [اورشلیم] است نه هیچ نقطه دیگری بر کره زمین! از آنجا که ممکن است به ترجمه شک داشته باشید، اصل عبری آنرا از آیه ۷ برای شما میآوریم:
יֵ֭לְכוּ מֵחַ֣יִל אֶל־חָ֑יִל יֵרָאֶ֖ה אֶל־אֱלֹהִ֣ים בְּצִיּֽוֹן
حتی با کمترین سطح سواد نیز میتوان نام صیون (صهیون در پارسی) را ملاحظه کرد. בְּצִיּֽוֹן از دو واژه בְּ [در] צִיּֽוֹן [صهیون] تشکیل شده و اثبات میکند موقعیت جغرافیایی خانه خداوند، در اورشلیم است. اکنون به نسخه یونانی از همان آیه دقت بفرمایید:
πορεύσονται εκ δυνάμεως εις δύναμιν οφθήσεται ο θεός των θεών εν Σιών
در سپتواگنت نیز نام Σιών با تلفظ صیون مشاهده میگردد؛ در نتیجه هیچ بحثی در وجود نام صهیون نمیماند. چگونه میتوان این موقعیت جغرافیایی را با بکه [مکه] انطباق داد؟
مشکل سوم، مطابق با آیه ۶، مکان خانه خداوند با باران پاییزی سیراب میگردد که نمی توان آنرا با خصوصیات اقلیمی مکه انطباق داد.
مشکل چهارم، نام خاصی بر مسکن خدا قرار دارد، یعنی "خدای لشکرها" که در اصل «یهوه صبایوت» میباشد. از آنجا که نام کعبه نه مسکن «یهوه صبایوت» بلکه "بیت الله" است، پس مشخصه نام آن نیز با مکه قابل تطبیق نیست.
مشکل پنجم، اگر مزمور بشارتی بر مکه و اسلام باشد، بایستی ذهن خواننده را به محمد هدایت کند، نه شخصی دیگر؛ این در حالیست که در آیه ۹ از مسیح سخن به میان آمده! چگونه بشارتی که باید ذهن مخاطب را به شخصی در عربستان سوق دهد، یکباره از مسیح میگوید؟ این منطقی نیست که آنرا بشارتی بر اسلام تلقی کنیم.
مشکل ششم، در بهترین قسمت این آیات است، یعنی وادی بکا. مسلمانان با اشاره به نام بکا و تطبیق آن با بکه، آنرا اشارهای بر مکه میدانند، اما حقیقت چیست و وادی بکا به چه معناست؟ در واقع بکا نه به بکه یا اشکها یا خشک و هرآنچه ترجمهها برگردانیدهاند، بلکه بمعنای درخت بلسان میباشد. بطور مثال میتوان به کتاب ۲ سموییل باب ۵ آیه ۲۴ اشاره کرد که بکا در حالت جمع بمعنای درختان بلسان آمده. موضوع زمانی جالبتر میگردد که بدانید این وادی درختان بلسان در ۲ سموییل کجاست؟ این وادی همان وادی المیسه است که از آنجا میتوان به دروازه غربی 'اورشلیم' راه یافت؛ بنابراین، وادی مذکور در مزمور، نه بشارتی بر بکه، بلکه اتفاقا مشخصهای دیگر است که اثبات میکند هدف همان اورشلیم است.
نتیجهگیری
اگر مسلمانان عزیز منطق را از صندوق عقب ماشین در آورند تا با استفاده از آن ادعای خود را بسنجند، نتیجهای که حاصل میشود این است که نه وادی بکا بمعنای بکه است، نه مکه شهری حاصلخیز است، نه صهیون را میتوان به مکه ربط داد، نه نام کعبه مسکن یهوه صبایوت است و نه اصلا این مزمور بشارتی بر آمدن کسیست، بلکه تمامی مشخصات بر خانه خداوند در اورشلیم دلالت دارند.
بشارت ۶. مخمدیم
توضیح
این مورد در غزلهای سلیمان میباشد که بسیار مورد علاقه مدافعین اسلام بوده و دائما به آن اشاره میکنند تا وجود نام پیامبرشان و بشارت به او را اثبات نمایند.
آیات
ساقهایش ستونهای مرمرین، بنا شده بر پایههای طلای ناب. سیمایش همچون لبنان، بیهمتا چون سروِ آزاد. دهانش بس شیرین و او بهتمامی دلانگیز! این است دلدادۀ من؛ ای دختران اورشلیم، این است یارِ من! (غزل غزلها ۵: ۱۵ - ۱۶)
ادعای مسلمانان
در زبان اصلی آیه، یعنی عبری، واژهای که دلانگیز ترجمه شده מַחֲּמַדִּ֑ים با تلفظ makhamadim میباشد که همان نام پیامبر اسلام یعنی 'محمد' است.
پاسخ
مشکل نخست این است که آیات فوق، بشارت نیست و تنها یک سخن عاشقانه میباشد که میان سلیمان و معشوقهاش رد و بدل میگردد. این آیات اگر در چهارچوب کلی خوانده شوند، با خصوصیت بشارت همخوانی ندارند.
مشکل دوم این است که מַחֲּמַדִּ֑ים در شکل جمع است، یعنی ים در انتهای واژه معادلها در پارسیست [مثل سرباز + ها] و همچنین معادل S در انگلیسی [مثل Car + s]، بنابراین جمع بودن «مخمد» ما را ملزم میسازد تا آنرا بشکل جمع بخوانیم نه فرد، یعنی: «مخمدها». این به هیچ عنوان، قابل پذیرش نیست که «مخمدها» را با «محمد» که یک انسان مفرد می باشد برابر بدانیم.
ممکن است مسلمانان بگویند که حالت جمع برای احترام بیشتر است، نه جمع واقعی. در پاسخ باید متذکر شویم که در زبان عبری، ضمیر «مای ملوکانه» وجود ندارد! در سایر زبانها، گاهی خدا یا یک پادشاه خود را ما خطاب میکند تا احترام بیشتری به خود دهد که مای ملوکانه نام دارد، اما در ادبیات عبری، چنین نیست و هرگز نمیبینید که یک پادشاه به خودش بگوید، «ما» بلکه میگوید «من:.
در نتیجه جمع بودن «مخمدیم» ما را ناگزیر میسازد تا آنرا بشکل جمع معنا کنیم که در این صورت، دیگر نمیتوان نام محمد را از آن استخراج نمود.
مشکل سوم این است که اگر מַחֲּמַדִּ֑ים را «محمد» ترجمه کنیم، آیه شکلی غیر منطقی میگیرد:
"دهانش شیرین و او کاملا محمد"
خب این به چه معناست؟ او «کاملا محمد است» یعنی چه؟! کلمات و ساختار جمله نیز ما را وادار مینماید تا «مخمدیم» را چیزی جز «محمد» ترجمه کنیم که در ادامه خواهید خواند.
مشکل چهارم این است که واژه «محمد» از ریشه «حمد» در عربیست که بمعنای ستایش میباشد، و مسلمانان تصور میکنند حمد در عربی معادل «خمد» در عبریست، اما این اشتباه است. «خمد» در عبری که ریشه «مخمدیم» میباشد، در حقیقت بمعنای «دوستداشتنی، لذیذ، نفیس، عزیز، دلپسند و چیزی است که انسان آرزویش را دارد» و این، به هیچ عنوان با حمد [ستایش] مطابقت ندارد، زیرا واژه «ستایش» در عبری واژهای صد درصد متفاوت است. بهقول یکی از دوستان یهودی، در اسرائیل به سگی که «بسیار ناز و عزیز» باشد میگویند makhamad و این هیچ ارتباطی با نام کسی ندارد و حتی با آن هم ریشه نیست!
مشکل پنجم این است که واژه מַחֲּמַד [مخمد] بارها در کتاب مقدس آمده نظیر: [پادشاهان ۲۰: ۶، تواریخ ۳۶: ۱۹، اشعیا ۶۴: ۱۱، حزقیال ۲۴: ۱۶ و هوشع ۹: ۶] که اگر بخواهیم آنرا در آیات مذکور به «محمد» ترجمه کنیم، مشکلاتی جدی پدید میآید. بنابراین در غزلها نیز مانند سایر قسمتها، بایستی بشکل صحیحی ترجمه شود، نه نام محمد.
مشکل ششم این است که اگر מַחֲּמַדִּ֑ים یک نام باشد، بایستی در ترجمه نیز به همان شکل یا حداقل با کمترین تغییر آوانویسی، ذکر شود، نه اینکه ترجمه گردد، این درحالیست که מַחֲּמַדִּ֑ים را در سپتواگنت بصورت επιθυμία با تلفظ epitumia ترجمه شده که بمعنای «مطلوب و پسندیده» میباشد، بنابراین מַחֲּמַדִּ֑ים نمیتواند یک نام باشد.
مشکل هفتم این است که در قرآن ادعا نشده نام «محمد» در کتب اهل کتاب آمده، بلکه نام «احمد» که شکل متفاوتی از آن می باشد، ذکر شدهاست. اگر چنین بشارتی در غزلها بود، آیا نمیبایست قرآن یک بار به آن اشاره میکرد تا جای شک نماند؟ فی الواقع، نه در قرآن، نه در کتب تاریخی اسلام، چنین ادعایی نمییابیم و این اثبات میکند که ادعای مسلمانان یک ابداع مغرضانه بیش نیست.
مشکل هشتم این است که در کتاب غزلها، کاراکترهای مشخصی وجود دارد: «دلدار» که معشوقه سلیمان است، «دلداده یا عاشق» که صراحتا خود سلیمان معرفی شده و سایرین. آیه ۱۵ از باب ۵ سخنان دلدار به دلدادهاست؛ یعنی خطاب به سلیمان و نمی توان آنرا خارج از چهارچوب تفسیر نمود.
نتیجهگیری
مطابق با دلایل فوقالذکر، میبینیم که مسلمانان واژهای «همآوا با نام محمد» یافته و اشتباها آنرا «بشارت» تلقی میکنند؛ در حالی که این آیات، خصوصیت بشارت را ندارند، «مخمد» بلحاظ ریشهشناسی بسیار متفاوت با «محمد» است. «مخمد» بارها در کتاب مقدس به کار رفته و نمیتوان آنها را به محمد ترجمه کرد. «مخمدیم» حالت جمع است که اثبات میکند نام نیست و نیز اگر آنرا «محمد» ترجمه کنیم، شکل منطقی آیه از دست میرود. «مخمدیم» اگر نام بود ترجمه نمیشد در نسخه یونانی، و اینکه چهارچوب متن، ما را از چنین تفسیری باز میدارد. بنابراین واژه مورد بحث، بدلیل سوتفاهم و عدم آگاهی به نام پیامبر اسلام ربط داده شده و بشارتی در کار نیست. معشوقه سلیمان در وصف او میسراید: "دهانش بس شیرین و در اوست کل لذایذ". اگر مسلمانان آیه را شکل دیگری ترجمه کنند، فقط برای خودشان اعتبار خواهد داشت، نه هیچ کس دیگری.
بشارت ۷. الاغان و شتران جفتجفت
توضیح
در این مورد مسلمانان به آیاتی از کتاب اشعیا مراجعه میکنند که صحبت از دیدبانی میکند که باید سواران الاغ جفتجفت و سواران شتر جفتجفت را مشاهده کند، و این را به ترتیب به عیسی بن مریم [یشوعا] و محمد نسبت میدهند.
آیات
و چون فوجِ سواران جفتجفت و فوج الاغان و فوج شتران را ببیند، آنگاه به دقت تمام توجه بنماید (اشعیا ۲۱: ۷)
ادعای مسلمانان
ایشان میگویند که آمدن شخص الاغسوار، اشاره به ظهور مسیح دارد و متعاقب آن، شترسوار پیامبر اسلام است.
پاسخ
مسلمانان به ترجمهها انتقاد میکنند که چرا اشخاص سوار بر الاغ و شتر را به شکل جمع ترجمه کرده و نوشتهاند 'الاغان' و 'شتران' درحالیکه هر دو در اصل عبری، مفرد هستند. پس بیایید زبان اصلی آیه را بررسی نماییم:
וְרָ֣אָה רֶ֗כֶב צֶ֚מֶד פָּרָשִׁים רֶ֥כֶב חֲמ֖וֹר רֶ֣כֶב גָּמָ֑ל וְהִקְשִׁיב קֶ֖שֶׁב רַב־קָֽשֶׁב
ترجمه کلمه به کلمه:
וְרָ֣אָה werah و ببیند
רֶ֗כֶב rekeb ارابه
צֶ֚מֶד semed جفت
פָּרָשִׁים parasim سواران
רֶ֥כֶב rekeb ارابه
חֲמ֖וֹר hamowr الاغ
רֶ֣כֶב rekeb ارابه
גָּמָ֑ל gamal شتر
וְהִקְשִׁיב wehiqsib و گوش دهد
קֶ֖שֶׁב qeseb به دقت
רַב־קָֽשֶׁב rabqaseb دقت زیاد
ترجمه دقیق: "و ببیند جفت ارابهی سواران، ارابه الاغان، ارابه شتران، و بدقت گوش دهد، با دقت زیاد"
شاید بپرسید چرا در ترجمه کلمه به کلمه الاغ و شتر مفرد هستند، اما در ترجمه نهایی زوج؟ در پاسخ باید بگویم در ترجمه کلمهای، هر کلمه مجزا ترجمه شده از این رو هم الاغ و هم شتر مفرد است، اما در ترجمه نهایی، کلمات با توجه به «ساختار متن» ترجمه میشوند، یعنی واژه 'ارابه' ما را ملزم میسازد تا الاغ و شتر را بشکل جمع ترجمه نماییم.
بیشک انتظار ندارید که ترجمه کنیم "ارابهی شتر" زیرا چنین ترجمهای غیرمنطقیست، بلکه باید یک جفت حیوان ارابه را بکشد؛ بدین معنا که دیدبان ارابه اسب سواران و شتران و الاغان را مینگردَ، نه الاغ و شتر را؛ در نتیجه، جمع بودن اینها سبب میگردد که ادعای مسلمانان از ابتدا رد شود.
نکته دیگر اینکه خود واژه ارابه، ادعای ایشان را رد می کند. واژه רֶ֣כֶב با تلفظ rekeb حتی اگر با یک شتر ترجمه شود، این سوال را مطرح میسازد که مگر محمد سوار بر «ارابه شتر» آمد؟ حق-یقتا بنده با خواندن تواریخ اسلامی ندیدهام صحبت از «ارابهی شتر» باشد و مسلمانان نمیتوانند چنین جزئیاتی را به داستان اضافه نمایند.
مشکل حتی فراتر از اینهاست؛ زیرا گفته «ارابهی الاغ»، اما مگر مسیح با «ارابهی الاغ» آمد؟ پس میبینید واژه רֶ֣כֶב [ارابه] چگونه بشارت را بر باد میدهد.
نکته مهمتر اینکه خود چهارچوب آیات، مشخص میسازد که این نبوت درباره چیست:
در آیه ۹ میبینیم که دیدبان جفت سواران را میبیند که «پیام سقوط بابل» را میآورند، بلی این پیام درباره سقوط بابل است و سواران بر الاغها و شتران، اشاره به قاصدانیست که این بشارت را میآورند. همچنین در آیه ۱ تصریح شده این وحی درباره بیابان کنار دریا [بابل] است.
نتیجهگیری
متن آیه نبوتیست درباره شنیدن خبر سقوط بابل و اشاره به ارابههای الاغ و شتر نیز به منظور رسانیدن این خبر به نقاط دور و نزدیک میباشد و نمیتوان بشارت آمدن پیامبری را از آن استخراج نمود. ضمن اینکه اگر الاغسوار و شترسوار دو پیامبر باشند، این مشکل پدید میآید که دو پیامبر مورد نظر دقیقا کی و کجا با ارابه آمدند؟ بنابراین ادعای بشارت در این آیات دور باطل است.