میانمایگی؛ دام روشنفکری

میانمایگی؛ دام روشنفکری

کانال نقدآگین

ناهید زمانیان

قهرمانان

تا اینجا دیدیم که تکیه‌گاه اسطوره‌ای غرب در بحث میانمایگی کجاست و این موضوع تا چه میزان حساس و قابل تامل در نظر گرفته می‌شود. همین تکیه‌گاه است که باعث می‌شود در تراژدی‌ها نیز قهرمان از میانمایگی دوری کنند و اگر چنین اتفاقی بیفتد باید سریعا حذف شوند.

اتللو و آنتیگونه در تراژدی خود به سرانجامِ مرگ محکوم می‌شوند؛ زیرا آنان قهرمان مردم هستند و در صورتِ ابتلا به میانمایگی، جامعه را به ابتذال و هرج و مرج می‌کشانند.

آنتیگونه در یک تصمیم هیجانی، که مشخصۀ میانمایگی‌ست، می‌خواهد برادر خود را طبق رسوم دفن کند در حالی‌که می‌داند با این‌کار هیجان مردم را فعال کرده، آنها را به سمت آشوب می‌برد. بنابراین در دل کوه زنده‌ به گور می‌شود.

اتللو نیز در رفتاری هیجانی همسرش را می‌کُشد اما به ساعتی نکشیده با همان خنجر به قلب خود می‌زند؛ زیرا او نیز قهرمان است و هیچ قهرمان میانمایه‌ای نمی‌تواند الگوی مردم باشد.

رستم نیز در نبرد با سهراب، دوبار رفتاری از سر میانمایگی از خود نشان می‌دهد، اما زنده می‌ماند!! متاسفانه داستان‌های اسطوره‌‌ای و قهرمانی ایرانی، بسیار محتوا محورند. اتللو و آنتیگونه هنوز ساعتی از میانمایه شدنشان نگذشته که کشته می‌شوند، اما رستم اینگونه نیست.

در داستان سهراب، رستم حدس می‌زند که این قهرمان نوجوان پسر اوست، اما در رفتاری میانمایه هیچ سعی و تلاشی برای رسیدن به حقیقت نمی‌کند. بدتر آن‌که وقتی کیکاووس پادزهر را از سهراب دریغ می‌کند، رستم از سر انتقام برنمی‌آید.

در داستان‌های اسطوره‌ای و قهرمانی یونان، قهرمانان در ازای گرفتنِ حق فردی خود حاضرند تاریخ را به آتش بکشند؛ زیرا هیچ داستانی نباید نیمه‌تمام بماند. داستانِ نیمه‌تمام، خاصِ میانمایگان است، اما در نبرد رستم و سهراب می‌بینیم که رستم نه‌تنها دستش به خون خانواده آلوده می‌شود، داستانِ خیانت کیکاووس را نیز نیمه‌تمام می‌گذارد.

در داستان‌های اسطوره‌ای، ریختنِ خونِ خانواده بدترین جرم محسوب می‌شود. آیا همین گزاره نیست که باعث می‌شود مرگ رستم، مرگِ غیرقهرمانانه شود؟! رستم نه در جنگ، بلکه در حیلۀ برادرش گرفتار می‌آید و به انتقام خونی که از پسرش ریخته، با دستان برادر کشته می‌شود، اما در ادامۀ همین میانمایگی، در دقایقِ آخر دوباره خون برادرش شغاد را می‌ریزد. طبق قوانین اسطوره‌ای/قهرمانی، ریختنِ خونِ خانواده نفرینی ابدی در پی دارد. گویی ما ادامۀ همان نفرینیم.

مردم و اندیشمندان

طبق روایات اسطوره‌ای/قهرمانی، مردم می‌توانند میانمایه باشند؛ زیرا مردم عادی در فردیتشان، تنها واسط خود با هستی هستند؛ درحالی‌که قهرمانان واسطۀ میان مردم با خدایان، یا مردم با دولتند؛ بنابراین آزادی‌‌های فردی مردم به آنها این اجازه را می‌دهد که به‌شرط عدم آسیب به دیگران، بدمستی کنند، روابط جنسی آزاد داشته باشند، و بصورت کلی تا حدی آزاد باشند که در حرکت‌های فردی و اجتماعی ورود کرده، تا جایی که می‌توانند آزمون و خطا کنند. این آزادی می‌تواند به آنها کمک کند موقعیت خود را در دل جامعه و دولت پیدا کنند و خود را از میانمایگی بیرون بکشند.

اما قهرمانان چنین اجازه‌ای ندارند. آنان نمی‌توانند مردم را دستمایۀ آزمون و خطای خویش کنند. در دورۀ مدرن، اندیشمندان جایگزین قهرمانان شده‌اند و مطابق با همین دستور، آنان نمی‌توانند با آزمون و خطاهایی که از سر هیجان شکل می‌گیرد، به جامعه آسیب بزنند.

محتوایی که اندیشمندان به جامعه تحویل می‌دهند، باید گرانمایه و ارزشمند بوده و حاصل عقلانیت باشد، نه هیجان‌‌های زودگذر. وقتی اندیشمند میانمایه می‌شود، در حقیقت به جامعه این اجازه را می‌دهد که به ساحت‌های مختلف اندیشگی، مانند هنر و ادبیات نفوذ کرده، نسلی تربیت کنند که در آن، اندیشمندان بی‌محابا رفتارهای هیجانی و میانمایه از خود نشان می‌دهند.‌

ایران

مردم ایران زمانی در میان روشنفکران میانمایه‌ای همچون شریعتی و آل احمد و شاعران و نویسندگان مختلف گیر افتادند که برای اولین‌بار با پرسش‌های مختلفی در ربط و نسبتشان با زندگی روزمره روبرو شده بودند.

این اتفاق باعث شکل‌گیری لوپ معیوبی شد که در آن، روشنفکران و مردم یکدیگر را به میانمانگی دعوت می‌کردند. گرچه در این میان، استثنائاتی نیز وجود داشته و دارد، اما به تعبیر ضرب‌المثلِ "با یک گل بهار نمیشه"، این گرانمایگان دیده نمی‌شوند و وجودشان در حد تدریس در آکادمی‌ها و سخنرانی‌ها متوقف می‌شود. 

در حال حاضر نمونه‌های بسیاری از میانمایه شدنِ اندیشمندان ایرانی داریم که مردم آنها را به سمت رفتارها و تصمیمات هیجانی می‌کشانند.

دکتر غنی‌نژاد یکی از متفکرانی‌ست که در انتخابات اخیر دچار رفتار هیجانی شد و در طول یک بازۀ زمانیِ کوتاهِ یک هفته‌ای، نظام دال و مدلولی خود را فروریخت و آنچه بافته بود را پنبه کرد.

در این‌که او چه انتخابی داشته‌است حرفی نیست، مهم این است که مردم شاهد یک رفتار هیجانی بودند و همین موضوع باعث تَرَک برداشتن دیوار اعتمادشان شد.

این رفتارها باعث می‌شود مردم تفاوت میان میانمایگی یا رفتار هیجانی با گرانمایگی را درک نکنند و میان این مفاهیم گم شوند.

نمونۀ دیگر آن، متن کوتاه و عجیب دکتر سروش در حمایت از کاندید مورد نظرشان بود. نوشتن متن‌هایی که من آن را «جناس‌بازی» می‌نامم، یکی از عادت‌های مخرب دکتر سروش است. این عادت به سادگی می‌تواند به میانمایگی مشروعیت بخشیده و مردم را به سمت وضعیتی بکشاند که در آن، سیاست به بازی با کلمات تقلیل یابد.

نمونۀ بعدی این اتفاق را در کارهای مهران مدیری می‌بینیم. مدیری یکی از هنرمندانی‌ست که به جرات می‌توان گفت تا مدتهای مدید تکرار نخواهد شد، اما دیدیم که چطور در تلۀ میانمایگی مردم افتاد. گرچه همۀ این افراد توسط مردم برچسبِ "عامل حکومت" می‌خورند، اما همین برچسب نیز در ادامۀ میانمایه کردنِ انسانهای ارزشمندی‌ست که ایران به آنها نیاز دارد.

به‌راستی پس از افول این اندیشمندان، چه فرقی می‌کند حکومتی باشند یا مردمی؟! مهم آن است که در ساحت اندیشه، غیر قابل اعتماد می‌شوند و در این فضا می‌میرند.

غم‌انگیز است اگر بگوییم که در ساحت روشنفکری، تلفات زیادی داده‌ایم و در این زمینه سالهای بسیاری‌ست که به بحران رسیده‌‌‌ایم. متاسفانه پیشینۀ اسطوره‌ای و تاریخی درستی نیز در این زمینه نداریم تا برای نجات، دست در انبانش ببریم. در این زمینه حرف‌های بسیاری هست و می‌توان‌ نمونه‌های بسیاری از ادبیات کلاسیک ایران را به عنوان شاهد احضار کرد، اما به‌دلیل طولانی شدن متن از بازگویی آن خودداری می‌کنم.

سخن آخر

آنچه گفته شد هیچ بار مسئولیتی از دوش متفکران برنمی‌دارد. در قرون وسطا مردم اروپا در حجم بالایی از خرافات فرو رفته بودند. گرچه شخصا به این دوران دلبسته‌ام و مطابق با مطالعاتم در این زمینه، به این مسئله واقفم که در وهله اول علاقه‌مندی اروپائیان به فرم زیبا یکی از عوامل برون‌رفت آنان از خرافات دینی شد، اما این مسئله نافی وضعیت اسفناکی نبود که در آن، بعنوان مثال هر زنی به سن پیری می‌رسید، می‌دانست در معرض انگ جامعه قرار دارد، تنها به این دلیل که آنان فکر می‌کردند پیرزنان جادوگرند! با وجود این، متفکران و متخصصان و دانشمندان بسیاری در دل این وضعیت رشد کردند و اروپا را نجات دادند. شاید اولین دلیل آن بود که برای این دسته از اندیشمندان پنت‌هاوس مهم نبود. خواندن زندگی اندیشمندان و اهالی هنر و ادبیاتِ دنیا، ما را با این موضوع مهم مواجه می‌کند که مراقبت از ذهن خود در برابر جامعه‌ای که دچار بیماری شده، تا چه میزان مهم و حیاتی‌ست؛ خیلی مهم‌تر از پنت‌هاوس.

Report Page