تجسم یک قرن چالش و تناقضِ روشنفکری ایرانی
کانال نقدآگین✍️آرمان امیری

در دیالوگ پایانی داستان «خروس»، گلستان دو شخصیت را مقابل هم قرار داد که در ظاهر از زاویههای متفاوتی به مسائل نگاه میکردند. به گمان من اما، آن دیالوگ بلند و چالشی، با گذشت بیش از نیم قرن، همچنان حکایتگر تضادهای درونی روشنفکری ایرانیست؛ به همان میزان که حکایت چالشهای شخصیتی خود نویسنده بود.
بیشک از مدرنترین هنرمندان جامعهی ایرانی بود. هم به نسل نخست داستاننویسان مدرن چون هدایت مرتبط بود و هم از پیشگامان سینما و بهویژه، گزارشهای مستند.
کسی که توانست (شاید بهعنوان نخستین ایرانی) نگاه هنری را به مستندهای خشک و عبوس صنعتی پیوند بزند. این شیوه از پیوند زدن را در نثر داستانیاش هم میتوان مشاهده کرد؛ در فرم بسیار مدرن بود، اما در زبان تلاش کرد تلفیق خاص ممتاز خودش را از زبان مدرن و کلاسیک خلق کند؛ در نهایت به زبان ویژهی خودش دست پیدا کرد، اما تا حد زیادی در نوعی «تک زبانی» گرفتار شد که بین نثر و داستان و گفتارش، بهسختی میشد تمایز گذاشت. از این نظر شاید بشود گفت، دیگرانی (بهویژه گلشیری) توانستند از او پیشی بگیرند.
بجز داستاننویسی و فیلمسازی، در بسیاری از زمینههای دیگر نیز پیشگام (یا دست کم جزو پیشگامان) بود. در مجلهای که به راه انداخته بود، سبک جدید و مدرنی از ترجمه را در پیش گرفت و ترویج داد بهویژه با فهم عمیقی که از شعر مدرن غربی داشت، در وارد کردن این شعر و ترجمهی متناسب آن هم بسیار مهم و اثرگذار بود. هرچند خودش هرگز شاعر نشد، اما به پشتوانه ی همین شناخت و تسلطی که به شعر مدرن جهان داشت، خودش را صاحبنظری تمامعیار برای قضاوت در مورد شعر مدرن (و البته در مورد هرچیز دیگری!) میدانست؛ هرچند قضاوتهایش در این مورد نیز به مانند دیگر زمینهها، بهشدت به حب و بغضهای شخصیاش پیوند خورده بود.
از نیما، اخوان و (اگر پردهپوشی و گرایشش به اختفا اجازه میداد) فروغ بهشدت تمجید میکرد و با دقت و ظرافتی مثالزدنی، میتوانست لطایف و ظرایف شعرشان را تشریح کند، اما نوبت به شاملو که میرسید، انگار دود از کلهاش بلند میشد! انصاف و تعادل را کنار میگذاشت؛ تمسخر و تحقیر را به انتها میرساند و ای بسا اگر دستش میرسید، میخواست سر به تنش نباشد؛ چرا؟ کسی چه میداند، اما همیشه میشود گمانهزنیهایی کرد.
با اینکه بدون هیچ اغراقی، از بزرگترین و پیشگامترین هنرمندان و روشنفکران زمان خودش بود، اما بهطرزی عجیب، همواره حواشی پرشمار زندگیاش تحت تأثیر دیگران قرار داشت. بسیاری باور دارند که کیفیت اشعار فروغ، پیش و پس از آشنایی با او، بهکلی دگرگون شد، اما تا سالهای سال، اهل رسانه فقط برای آن به سراغش میرفتند که از رابطهاش با فروغ بپرسند! زمانی که در اوج خلاقیتهای هنریاش بود، بهناگاه از ایران رفت و خودش را به تبعیدی خودخواسته سپرد. اینکه انقلاب ۵۷ چه میزان در این تصمیم دخالت داشت را نمیدانیم، اما میدانیم که برای دو دهه در شرایطی بهکلی از یادها رفته بود که شاملو، هر روز بیش از پیش، به اسطورهای خدایگونه در جامعهی هنری ایران بدل میشد.

البته این گمنامیها گاهی به سودش هم تمام میشد. در مورد شاهنامهی فردوسی دقیقا همان نظری را داشت که شاملو بر زبان راند و جنجالی شد. خوانش عجیب سطحی و تقلیل گرایانهاش از فردوسی، ابدا با ذکاوت هوشمندانهاش در نقد شعر سازگار نبود. شاید نشانه ای دیگر از اثرات مخرب ایدئولوژیهای حزبی بر هنر، اما دستکم، اینقدر شانس داشت که موج حملات گسترده به شاملو را ببیند و تا سالها بعد، اجازه ندهد کسی بفهمد در مورد فردوسی دقیقا همانگونه میاندیشد! بیگانگی و حتی نفرت از فردوسی را با شیفتگی و اشراف خیرهکنندهاش به حافظ جبران کرده بود. نمونهای دیگر که نشان میداد با چماق افراط و تفریطهایش، فقط به سراغ اهل زمانهاش نمیرود، بلکه تاریخ هنر را هم همانگونه سفید و سیاه قضاوت میکند.
زمانی یک خبرنگار از شاملو پرسید «هنر و سیاست در کجا به هم میرسند؟» شاملو پاسخ داد: «متعاقبا بر سرنعش یکدیگر!». این توصیف گزیده، به همان میزان در مورد تناقضهای هنری و سیاسی خود شاملو مصداق داشت که در مورد گلستان!
در جوانی شیفتهی افکار مارکسیستی شد و به حزب توده پیوست. خودش میگوید خیلی زود از روابط حزب دلزده شد و کنار کشید، اما قطعا دلزدگیاش، نه شامل حال افکار مارکسیستی میشد و نه ناامیدی از امثال کیانوری و طبری! تا پایان عمر، ستایشگر تمامی اینها باقی ماند و حتی استالین را بهعنوان یک مرد بزرگ ستایش میکرد که البته، هیچ نسبتی با لطافتهای هنریاش نداشت. جالب اینکه رضاشاه را هم به اندازهی استالین ستایش میکرد. احساس گنگی به من میگوید که اگر خبرنگاری زیرکی میکرد و نظرش را در مورد آقای خمینی هم جویا میشد، احتمالا به جواب مشابهی میرسید (نمیدانم کسی این کار را کرده یا نه؟).
در هر حال، همراهی با حزب توده هم باعث نشد، روابطش را با حکومت وقت قطع کند. در جریان کودتای ۳۲ که همحزبیهایش تحت تعقیب و شکنجه قرار گرفتند و گروه گروه اعدام میشدند، خودش از یک شبکهی آمریکایی سفارش ضبط جلسات محاکمهی مصدق را گرفت و با روابطی که داشت، مجوز ورود به جلسات را پیدا کرد. تا پایان رژیم هم هرچند گاه و بیگاه آثارش سانسور میشدند، اما همچنان روابط خودش را با دولت و دربار حفظ کرد. این دوگانهی عشق و نفرت را حتی پس از انقلاب هم کنار نگذاشت؛ به هیچ وجه، نه میشود او را از ستایشگران رژیم جدید دانست و نه هرگز افسوس بازگشت به حکومت قبلی را خورد.
در فیلم (و سپس رمان) «اسرار گنج درهی جنی»، نوعی پیشبینی پیامبرگونه در مورد فرجام کار سلطنت ثبت کرده بود، اما به نظرم شاهکار هنری خودش را در «خروس» بر جای گذاشت (در مورد فیلمهایش اهلیت قضاوت ندارم)؛ داستانی که چه در فرم، چه در زبان و چه در نمادگرایی فشرده و پیچیدهاش، بهمراتب از اثر نسبتا گل درشت اسرار ... ارزشمندتر بود؛ هرچند همچنان، همان پیشبینیهای هشدارآمیز را در خود تکرار میکرد، اما این بار چنان داستانش را در بیزمانی نمادگرایانه پیچیده بود که از قید تاریخ مصرف های گذرا رهایش کرد.
غرور کمنظیرش با خلقیات معمول ایرانیان سازگاری نداشت، هرچند پرخاشهای عیبجویانهاش به عالم و آدم، سبب شد که غرورش بیشتر به پای نوعی خودشیفتگی گذاشته شود، اما دستکم، مواردی از خودانتقادی را به جای گذاشت که کمتر نمونهای از آن را در جامعهی روشنفکری ایران سراغ داریم؛ بهویژه در نامهی معروف و بلندبالایی که به سیمین دانشور نوشت، خودشان (جمع گستردهای از روشنفکران محفلی دهه های چهل و پنجاه) را بهشدت متهم کرد که با مردم، صادق نبودهاند و نسبت به رذایل حقیرانهی اعضای محفل، پردهپوشی کردهاند. در فهرست بلندبالایی که از حقارتهای شخصی چهرههای سرشناس دوران مرور میکند، البته گزارشهای تکان دهندهای از شخصیت دروغگو، فرصتطلب، عقدهای، بیسواد و پرمدعای «جلال» را مرور میکند که کمتر جای دیگری از آن سراغ داریم. با توجه به اینکه روایتهایش در نامهای خصوصی به همسر جلال ثبت شده، هرچند این نامه به گفتهی خودش بیپاسخ ماندهاست، اما در هر صورت، احتمال صحت و اعتبار ادعاهایش را افزایش میدهد.
در نهایت، شاید همین تناقضهای شخصی بود که سبب شد در آن دیالوگ بلند و پایانی داستان خروس، تضادهای درونی روشنفکر ایرانی را در مواجهه با رژیمهای حاکم، بهتر از هرکسی ثبت کند. جدالی بر سر طغیانگری آرمانخواهانه» یا «محافظهکاری توجیه گرانه»، دوگانهای که شاید بتوان گفت، خود گلستان در عرصهی عملی زندگی، رویکرد محافظهکارانهاش را در پیش گرفت، اما دستکم در رؤیاهای هنریاش، کفهی قضاوت را (هرچند خیلی اندک) به سود راوی آرمانگرایش سنگینی داد.