جزیه غرامت است، و نه مالیات

جزیه غرامت است، و نه مالیات

کانال نقدآگین

✍️ ابوالفضل ارجمند [مقالات بیشتر در سایت فرهنگی نیلوفر: اینجا]

 در دین اجبار نیست: لا إکراه فی الدین. خدا نخواسته است که همه‌ی مردم زمین ایمان بیاورند و پیامبر هم نمی‌تواند مردم را به اجبار مؤمن کند: ولو شاء ربک لآمن من فی الأرض کلهم جمیعا، أفأنت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین؟ با این حال، آیاتی در قرآن وجود دارد که از آنها مجوز اجبار و تحمیل و خشونت در دین برداشت می‌شود. این آیات را در چند گفتار از این مجموعه تحلیل می‌کنیم و نادرستی برداشتهای ظاهری از آنها را نشان می‌دهیم.

در گفتار حاضر به تحلیل آیه‌ی ۲۹ سوره‌ی توبه می‌پردازیم، آیه‌ای که مؤمنان را به جنگ با گروهی از اهل کتاب فرا می‌خواند که ایمان ندارند و حرام خدا را رعایت نمی‌کنند: «قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله ولا بالیوم الآخر ولا یحرمون ما حرم الله ورسوله ولا یدینون دین الحق من الذین أوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن ید وهم صاغرون».

در آغاز آیه گفته شده‌است با کسانی از اهل کتاب که به خدا و آخرت ایمان ندارند بجنگید، اما آیا اهل کتاب به خدا و آخرت ایمان نداشتند؟ پاسخ به این پرسش یکی از کلیدهای تحلیل آیه است.

یهودیان و مسیحیان خود را فرزندان و دوستان خدا می‌دانستند، پس واضح است که به خدا ایمان داشتند: «وقالت الیهود والنصاری نحن أبناء الله وأحباؤه». یهودیان و مسیحیان مدعی بودند که غیر از آنان کسی وارد بهشت نمی‌شود، پس واضح است که به آخرت هم ایمان داشتند: «وقالوا لن یدخل الجنه إلا من کان هودا أو نصاری». ایمان یهودیان و مسیحیان امروزی به خدا و آخرت هم که معلوم است.

اعراب حجاز خود را پیروان پیامبرانی چون ابراهیم و موسی و عیسی می‌دانستند و به خدا و آخرت ایمان داشتند، درست همانگونه که فرقه‌های موسوم به اسلامی هم امروزه با همه‌ی اختلافاتشان، خود را پیروان محمد می‌دانند و به خدا و آخرت ایمان دارند. همچنان که در گفتار قبل گفتیم، یکی از انگیزه‌های شرک مشرکان این بود که شفیعانشان در روز قیامت نزد خدا شفاعتشان کنند، پس مشرکان به خدا و آخرت ایمان داشتند. چرا قرآن به پیروان پیامبران قبل از محمد که به خدا و آخرت ایمان داشتند می‌گوید اینان به خدا و آخرت ایمان ندارند؟

پاسخی ساده به این معما را با دقت در اصطلاحات زبان خودمان می‌توانیم پیدا کنیم. ما در میان خودمان، یعنی در میان مردمی که رسما مسلمان نامیده می‌شوند، کی می‌گوییم کسی به خدا و آخرت ایمان ندارد؟ وقتی او به راحتی و به کرات مرتکب گناه و ظلم و تعدی به دیگران می‌شود و به‌اصطلاح از خدا و آخرت نمی‌ترسد. وقتی ما به کسی می‌گوییم «خدانشناس» یا «ازخدابیخبر»، منظور ما این نیست که او از نظر فلسفی، با مفهومی به نام خدا آشنا نیست یا وجود خدا را انکار می‌کند، بلکه معمولا منظور ما این است که اعمال غیراخلاقی او با دینداری و مسلمانی همخوان نیست.

صداقت در ایمان با عمل صالح اثبات می‌شود. یزید و سپاه او در ظاهر مسلمان بودند، اما حسین در کربلا آنان را فاقد دین خواند و گفت: «إن لم یکن لکم دین ولا یخافون المعاد، فکونو أحرارا فی دنیاکم. اگر دین ندارید و از معاد نمی‌ترسید، در دنیا آزاده باشید». مخاطبان حسین چه کسانی بودند؟ کسانی که به یگانگی خدا و پیامبری محمد اقرار می‌کردند و نماز می‌گزاردند و روزه می‌گرفتند و به آخرت هم معتقد بودند، اما از دیدگاه حسین دین نداشتند، چون به ظلم و جنایتی بزرگ دست زدند.

اهل تورات و اهل انجیل همان قدر به خدا و آخرت ایمان دارند که اهل قرآن. این سخن قرآن که اهل کتاب به خدا و آخرت ایمان ندارند تنها می‌تواند به این معنی باشد که آنان ظلم می‌کردند و از خدا و آخرت نمی‌ترسیدند، یعنی بر خلاف ظاهر آیه، مؤمنان با اهل کتاب نه به علت عقایدشان که به علت ظلمشان می‌جنگیدند. 

بخش بعدی آیه‌ی ۲۹ می‌گوید اهل کتاب آنچه را که خدا و پیامبر حرام کرده‌اند، حرام نمی‌کنند. آیا این کار اهل کتاب مجوز اخلاقی برای جنگیدن با آنان است؟ بستگی به این دارد که اهل کتاب چه حرامی را حلال می‌کردند. مصداق روشن فعل حرام در سوره‌ی توبه، شکستن حرمت جنگ در ماههای حرام است که در این صورت ناقضان این قانون آغازگر جنگ هم هستند. طبیعی است که باید با جنگ‌افروزان جنگید و از آنان غرامت گرفت.

آیات ۳۶ و ۳۷ سوره‌ی توبه درباره‌ی ماههای حرام است. از محتوای آیه‌ی ۳۷ می‌توان برداشت کرد که این ماهها از قبل در میان مخاطبان قرآن شناخته شده بود و حرمت آنها رسمیت داشت، اما کافران با دستکاری در آنها حرام را حلال می‌کردند: «إنما النسیء زیاده فی الکفر یضل بها الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما لیواطئوا عده ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله».

قرآن قتال در ماه حرام را گناهی بزرگ می‌داند: «یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه، قل قتال فیه کبیر». اما اگر طرف مقابل حرمت این ماه را شکست و حرام را حلال کرد، مؤمنان مقابله می‌کنند: «الشهر الحرام بالشهر الحرام والحرمات قصاص، فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم». قصاص ماههای حرام مانند قصاص قتل نفس است. قتل نفس حرام است و اگر کسی مرتکب این فعل حرام شد، اولیای دم حق قصاص یا دریافت دیه دارند. «ولا تقتلوا النفس التی حرم الله إلا بالحق، ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا».

در هر دین و مذهبی حلال و حرامهایی هم وجود دارد که رعایت یا عدم رعایت آنها امری شخصی است و به دیگران ضرری نمی‌رساند. به‌عنوان نمونه، احکام خوردنیها و آشامیدنیها از این دسته‌اند. فقهای شیعه گوشت خرگوش را حرام و فقهای سنی آن را حلال می‌دانند. یکی از این دو گروه حلال خدا را حرام یا حرام خدا را حلال می‌کند، با این حال این قبیل اختلافات فقهی نمی‌تواند مجوز شرعی و اخلاقی برای جنگ و خونریزی باشد. هر گروه بر اساس باورهای خودش عمل می‌کند، بدون اینکه تعرضی به حقوق دیگری داشته باشد. جنگ بر سر احکام حلال و حرام زمانی معنی می‌دهد که نقض این احکام متضمن تعرض و تجاوز به دیگران باشد.

حرام و حلال محمد در طول دوره‌ی دعوتش تغییراتی داشت. چیزهایی ابتدا حلال بود و بعد حرام شد، مانند آنچه درباره‌ی حکم شراب گفته می‌شود؛ و چیزهایی ابتدا حرام بود و بعد حلال شد، مانند آنچه درباره‌ی آمیزش با زنان در شبهای ایام روزه‌داری گفته می‌شود. با وجود چنین تغییراتی در احکام، چگونه ممکن است قرآن بگوید با کسانی که حرام خدا را حلال می‌کنند بجنگید؟ عیسی هم بعضی از حرامهای یهودیان را حلال می‌‌کرد: «لأحل لکم بعض الذی حرم علیکم». از اینجا هم می‌توان نتیجه گرفت که جنگ مؤمنان با کافران بر سر حرامهایی است که حلال کردنشان متضمن ظلم و تعرض به حقوق دیگران است.

اکنون به بخش آخر آیه‌ی ۲۹ می‌پردازیم که می‌گوید اهل کتاب باید «با خواری جزیه بدهند». ترجمه‌ی جزیه به «مالیات» نادرست است، چون مالیات را با خواری نمی‌دهند. توجه به این نکته یکی دیگر از کلیدهای تحلیل آیه است. در قدیم مردم از هر دین و مذهبی که بودند به حکومت مالیات می‌دادند و امروز هم مردم از هر دین و مذهبی که باشند به حکومت مالیات می‌دهند. مالیات با خواری پرداخته نمی‌شود. پرداخت مالیات وظیفه‌ی قانونی شهروندان است و از مؤمن گرفته تا کافر باید به آن ملزم باشند.

مسیحیان بنا به فرمان عیسی در انجیل باید به حکومت روم مالیات می‌دادند. در زمان عیسی فلسطین تحت حاکمیت امپراتوری روم بود. عیسی خود مالیات می‌داد و به شاگردانش هم می‌گفت مالیات بدهند (متی ۱۷: ۲۴-۲۷، متی ۲۲: ۱۵-۲۲، مرقس ۱۲: ۱۳-۱۷، لوقا ۲۰: ۲۰-۲۶). حکومت روم نه یهودی بود نه مسیحی. عیسی با حمایت همین حکومت غیردینی از شر یهودیان متدین که پیوسته در صدد قتلش بودند در امان بود. کارکرد مالیات همین است که مردم آن را به حکومت پرداخت کنند و حکومت هم از مردم حمایت کند و به آنان خدمات بدهد.

در تورات می‌خوانیم که یوسف، وزیر فرعون، در سالهای قحطی از مردم مصر حمایت کرد و جانشان را نجات داد. از آن پس مردم مصر موظف شدند که خمس درآمد سالانه‌ی خود را به حکومت مصر بپردازند (پیدایش ۴۷: ۲۳-۲۶). مصریان هم با جان و دل این قانون را پذیرفتند.

حال اگر اهل کتاب تحت حاکمیت اهل قرآن در آیند و از حمایت آنان برخوردار شوند، چرا باید مالیاتشان را با خواری بدهند؟ آنان طبق دستور کتاب مقدس مالیاتشان را با رضایت پرداخت می‌کنند. از آن سو هم اگر اهل قرآن تحت حکومتی غیرمذهبی اما عادل زندگی کنند، لازم است که به آن حکومت مالیات بدهند و قوانین جامعه را رعایت کنند.

ترجمه‌ی جزیه به مالیات آنگاه مضحکتر می‌شود که تعهدات یک یهودی یا مسیحی را در صورت ایمان به محمد در نظر بگیریم. او پس از ایمان به محمد باید آماده‌ی جهاد با مال و جان در رکاب پیامبر باشد و هیچ عذر و بهانه‌ای هم از او پذیرفتنی نیست. در همان سوره‌ی توبه می‌خوانیم که «مؤمنان نباید برای جهاد مالی و جانی عذر بیاورند و از آن شانه خالی کنند: لا یستأذنک الذین یؤمنون بالله والیوم الآخر أن یجاهدوا بأموالهم وأنفسهم». اهل کتاب در صورت ایمان به پیامبر، نه تنها باید آماده‌ی بذل دارایی خود بودند، بلکه جانشان هم به خطر می‌افتاد.

در حالی که اهل کتاب هیچ تعهدی برای اطاعت از پیامبر ندارند و فقط «مالیات» می‌دهند، مؤمنان باید سربازان مطیع و گوش به فرمان پیامبر باشند و با مال و جان در راه خدا جهاد کنند. هر مشرک و کافر عاقلی نتیجه می‌گیرد که تحت حکومت محمد، اگر به او ایمان نیاورد از مزایای بیشتر و مسؤولیت کمتری نسبت به مؤمنان برخوردار خواهد بود و همان بهتر که مالیاتش را «با خواری» بپردازد و فشار تغییر دین و عقاید خود را هم تحمل نکند! این نتیجه‌ی ترجمه‌ی غلط جزیه به مالیات است.

آنچه با خواری می‌دهند، «غرامت و تاوان» است، نه مالیات. کسی که «قانون‌شکنی» کرده است یا «به حقوق دیگران تجاوز کرده» است، باید با سرافکندگی «غرامت» بدهد. «جزیه» که از ریشه‌ی جزاست با «دیه» قابل مقایسه است و ربطی به مالیات ندارد. جزیه غرامت قانون‌شکنی و تعرض است، نه مالیات دگراندیشی.

مؤمنانی که از جهاد مالی و جانی طفره می‌رفتند، متخلف بودند: «فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله وکرهوا أن یجاهدوا بأموالهم وأنفسهم فی سبیل الله». از این دیدگاه می‌توان گفت پرداخت مالیاتهایی چون خمس و زکات برای مؤمنان الزامی بود، نه به این معنی که محمد برای دریافت مالیات به زور متوسل می‌شد و متخلفان را مجازات می‌کرد، بلکه به این معنی که در صورت خودداری از اطاعت از پیامبر، ادعای ایمان متخلفان زیر سؤال می‌رفت و در گروه منافقان و دروغگویان قرار می‌گرفتند.

همان گونه که صداقت در ادعای ایمان به خدا و آخرت با عمل صالح معلوم می‌شود، در زمان پیامبر هم صداقت در ادعای ایمان به پیامبر با اطاعت از او معلوم می‌شد. مؤمنان با پیامبر بیعت کرده بودند که مطیع او باشند و اگر از جهاد مالی و جانی طفره می‌رفتند خودبخود نفاقشان آشکار می‌شد. تخلف از پیامبر خط قرمز مؤمنان و نشانه‌ی خروج از دایره‌ی ایمان بود و پس از آن دیگر التماس متخلفان برای همراهی با مؤمنان مسموع نبود: «یحلفون بالله إنهم لمنکم وما هم منکم». آیات بسیاری از سوره‌ی توبه به افشای منافقان و سرزنش متظاهران پرداخته است و آنان را به کفر بعد از ایمان محکوم کرده است: «لا تعتذروا! قد کفرتم بعد إیمانکم». متخلفان از پیامبر، در امتحان عملی ایمان مردود شده بودند.

ایمان با ادعا اثبات نمی‌شود. پس از آن مردم امتحان می‌شوند تا راستگویان و دروغگویان معلوم شوند: «أحسب الناس أن یترکوا أن یقولوا آمنا وهم لایفتنون؟ ولقد فتنا الذین من قبلکم، فلیعلمن الله الذین صدقوا ولیعلمن الکاذبین». حتی زنانی که به مدینه مهاجرت می‌کردند، امتحان می‌شدند تا صدق ایمانشان معلوم شود (ممتحنه: ۱۰).

ایمان اصحاب محمد هیچ شباهتی به دین تحمیلی خلفای پس از محمد به مردم سرزمینهای دیگر نداشت. فقهای دستگاه خلافت ناچار بودند قرآن را چنان تحریف کنند که با تجاوز اعراب به همسایگان عجم سازگار شود؛ در حالی که خلفا می‌کوشیدند با توسعه‌ی قلمرو خود بر تعداد مالیات‌دهندگان بیفزایند، در قرآن می‌بینیم که پیامبر هیچ تمایلی به پذیرش مؤمنان متظاهر نداشت، بلکه وجود آنان را در میان مؤمنان خطرناک می‌دانست.

ایمان به محمد امری کاملا اختیاری، آزادانه و آگاهانه بود، اما پس از اینکه کسی در گروه مؤمنان پذیرفته می‌شد و با پیامبر بیعت می‌کرد، لازم بود که با تمام وجود از اوامر پیامبر اطاعت کند و با مال و جان در راه نهضت او جهاد کند. متخلفان و خائنان زندانی و اعدام نمی‌شدند، بلکه از گروه مؤمنان اخراج می‌شدند. ورود به جمع مؤمنان مانند ورود به دانشگاه بود. در آغاز، امتحان ورودی و تعهد گرفته می‌شد. پس از پذیرش، از پذیرفته‌شدگان انتظار می‌رفت که مقررات آموزشی را رعایت کنند و دانشجویان کوشایی باشند. سستی و تنبلی و عدم رعایت آیین‌نامه‌ی انظباطی هم به اخراج منجر می‌شد.

حکومت پیامبر برخلاف خلفا حکومت بر مؤمنان بود، نه حکومت بر سرزمینهای امپراتوری عرب. محمد بر مشرکان حاکم نبود که بخواهد از آنان مالیات بگیرد. سوره‌ی توبه می‌گوید که او با مشرکان پیمان می‌بست. اگر مشرکان پیمان را می‌شکستند و جنگ را آغاز می‌کردند، با آنان می‌جنگید و غرامتی خوارکننده از آنان می‌گرفت.

آنچه امروزه فقه اسلامی نامیده می‌شود، در حوزه‌ی حکومت و سیاست چیزی جز فقه خلافت نیست. فقه خلافت که آغازگری جنگ را با عنوان فریبنده‌ی «جهاد ابتدایی» به رسمیت می‌شناسد، فقه تعرض و تجاوز است. بسیاری از ناسازگاریهایی که امروزه بین احکام دین و حقوق بشر و آزادیهای فردی می‌بینیم، ناشی از خیانتهای فقه خلافت به قرآن است. گروههای تروریستی مدعی احیای خلافت به خوبی فرهنگ خلافت را به نمایش می‌گذارند.

***

از تفسیرهای مغرضانه که بگذریم، به نکاتی اشاره می‌کنیم که در برداشت از آیات سوره‌ی توبه می‌تواند به اشتباه سهوی منجر شود.

  1. بسیاری از آیات قرآن نسبی هستند، اما اگر به تنهایی و بدون توجه به آیات دیگرتحلیل شوند، مطلق پنداشته می‌شوند. نمونه‌هایی از این آیات را در ابتدای سوره‌ی توبه می‌بینیم. در اولین آیه، خدا و رسولش از مشرکانی که با مؤمنان پیمان بستند برائت جسته‌اند. سپس در آیه‌ی ۴، مشرکانی که با مؤمنان پیمان بستند و آن را نشکستند مستثنا شده‌اند. تا آیه‌ی ۳ به نظر می‌رسد که سخن قرآن شامل همه‌ی مشرکانی می‌شود که با مؤمنان پیمان بسته‌اند، اما در آیه‌ی ۴ می‌بینیم که بر خلاف تصور ما گروهی از همین مشرکان از بقیه جدا می‌شوند. نمونه‌ی روشنتر آیه‌ی ۵ است که می‌گوید مشرکان را هر جا یافتید بکشید و همه جا در کمینشان بنشینید، و سپس در آیه‌ی ۶ می‌گوید اگر مشرکی به تو پناه آورد به او پناه بده و بعد هم او را به مکان امنی برسان! این آیات اگر مطلق باشند، با هم تناقض دارند. شاید عجیب به نظر برسد، اما واقعیت این است که اگر آیه‌ای درباره‌ی مشرکان سخنی بگوید، نمی‌توان نتیجه گرفت که آن سخن درباره‌ی همه‌ی مشرکان است!
  2. در سوره‌ی توبه مشرکان و اهل کتاب یک گروه واحدند، نه دو گروه. این موضوع در آیه‌ی ۳۱ روشن شده است: إتخذوا أحبارهم ورهبانهم أربابا من دون الله والمسیح ابن مریم وما أمروا إلا لیعبدوا إلها واحدا، لا إله إلا هو، سبحانه عما یشرکون. با توجه به این آیه، در سوره‌ی توبه نمی‌توانیم مشرکان را از اهل کتاب تفکیک کنیم و به جرایمشان جداگانه رسیدگی کنیم. در آیه‌ی ۱۳ به جرایم عملی مشرکان اشاره شده است و در آیه‌‌‌ی ۳۰ به گناهان اعتقادی اهل کتاب. اگر مشرکان را از اهل کتاب جدا بدانیم، گمان می‌کنیم که جنگ با اهل کتاب به علت اعتقاداتشان بود و آنان مرتکب جرایم عملی نشده بودند.

بسیاری از برداشتهای فقهی از قرآن اشتباه است. برداشتهای اشتباه از قرآن وقتی به حقوق و آزادیهای دگراندیشان مربوط شود، نتایج فاجعه‌باری به دنبال می‌آورد ومی‌تواند دست مفتیان و مقلدانشان را به خون بیگناهان آلوده کند. ما در جهان امروز از متونی چون تورات و انجیل و قرآن برای هدایت دینی خود بینیاز نیستیم، اما برداشتهای اشتباه از همین متون می‌توانند به گمراهی عمیق و حتی ارتکاب جنایات بزرگ منجر شوند.

برای ما که مخاطبان مستقیم هیچیک از این متون کهن نیستیم و معنی دقیق بسیاری از گزاره‌های این متون را به علت اختلاف زبانی و فاصله‌ی زمانی و مکانی و عدم آگاهی کامل از شرایط نزول آنها به درستی نمی‌دانیم، یک راه مؤثر برای اجتناب از خطرات مهلک برداشتهای غلط همان است که در گفتارهای قبل بیان شد:

اینکه از پوسته‌های تورات و انجیل و قرآن عبور کنیم و دینداری خود را بر پایه‌ی هسته‌های این کتب بنا کنیم. با تمرکز بر امهات تعالیم همه‌ی پیامبران در تورات و انجیل و قرآن و عدم تمرکز بر متشابهات و عبارات چندپهلو و مبهم، به دینداری اخلاقیتری خواهیم رسید و احتمال ابتلا به مهمترین گمراهی اعتقادی یعنی شرک هم کاهش خواهد یافت.

واقعیت این است که با وجود حجم عظیم کتابهایی که به نام علوم اسلامی بر پایه‌ی تفسیر متشابهات و استناد به روایات دروغ تألیف شده‌اند، فرقه‌های موسوم به اسلامی در امر دین و دنیای خود سرگردان و درمانده‌اند و نه تنها از نظر اخلاقی در وضعیت مطلوبی به سر نمی‌برند، که از نظر اعتقادی هم بسیاری از آنان به شرک آلوده‌اند.


Report Page