از تعزیه تا تراژدی

از تعزیه تا تراژدی

کانال نقدآگین

✍️ دکتر قربان عباسی

تعزیه نتیجه و فرآورده خرده‌نمایش‌های مذهبی و نیز برآیند تکامل آیین‌های سوگواری در ایران است؛ ایران کشوری‌ست لبریز از سوگواری. کارناوال‌های عزاداری ماه محرم و نیز پرده‌خوانی، روضه‌خوانی، نخل‌گردانی و تابوت‌گردانی و حتی درمیان عشایر، چمری، تنها نمونه‌هایی از آیین‌ها و شبه آیین‌ها و نیز نمایش‌های سوگواری‌اند.

جدا ازاین مناسک، همچنانکه محمود صباحی در کتاب ارزشمند خود «تعزیه درایران» نشان می‌دهد، در فرهنگ ژستیک جامعه ایرانی و در دایره واژگان فارسی، مفهومی به نام «تباکی» وجود دارد. تباکی خود را گریاندن و یا خود را به گریه زدن است. گریه دروغ نمودن و خود را به شکل گریه‌کننده درآوردن است. تباکی مقدمه بکا است و این بدان معناست که برای دست یافتن به عمل گریستن، تقلید عمل گریستن به‌مثابه یک فن و تکنیک باید انجام شود.

اهمیت تباکی چنان است که درمتون قدیمی شیعه آمده‌است، «هرکس تباکی کند، برای او بهشت است». همچنانکه کارگردان تباکی را «معین البکا» و دستیارش را «ناظم البکا» می نامند، یعنی کسانی که امکان گریستن یا وانمود به گریستن را فراهم می آورند!

این پدیده هرچه باشد، از عمیق‌ترین «چاله‌های روانی» جامعه ایرانی برمی‌آید؛ حتی اگر تحت تأثیر آیین‌های سوگواری مسیحی، مصری و آیین‌های سوگواری دیگران، امکان‌پذیر بوده باشد، لابد ضرورت‌های روانشناختی و اجتماعی امکان تقلید آن را فراهم آورده‌است، اما واقعیت این است که هیچ‌جا شاید به اندازه ایران، نتوان این همه آیین‌های مرتبط با سوگواری را دید؛ درحالیکه بسیاری جوامع، بر آیین‌ها و کارناوال‌های شادی تاکید داشته‌اند، جامعه ایرانی دل درگرو اشک و اندوه و گریه و ماتم نهاده‌است.

جوامع انسانی به‌مثابه روان‌های انسانی، هرچه کهن‌تر و پرحادثه باشند، به‌همان اندازه و به‌همان شدت، آکنده از نیروهای بدخیم روانی نیز هستند. ترس‌ها، کین‌ها و ناکامی‌هایی که در یک تاریخ طولانی هرچه عمیق‌تر به درون خزیده‌اند و درآنجا پا سفت کرده‌اند. این نیروهای بدخیم، همان «زندگی‌های ناکرده و انتقام‌های نستانده‌»ای هستند که درانتظارمانده‌اند وازاین رو، از چنبر خود فرانجسته‌اند و نمی‌جهند. ماندن و انتظاری که به تدریج به هیات آیین، ژست و نمایش درآمده‌اند.

این دردها و آلام جانکاه، درهزارتوی درون فردی و جمعی ما به کمین نشسته‌اند. ملتی مغموم و شکست خورده می‌داند که مغلوب است، اما از پذیرفتن مغلوب‌شدگی خود طفره می‌رود. نزاع در درون او کماکان تداوم دارد. اوست و رنج ناکامی و حقارتی جبران نشده؛ ازاین رو، به نمایش این دردها و به نمایش این کین‌های هنوز نستانده و به بازسازی درون بدخیم و پر تلاطم درونمان نیاز پیدا می‌کنیم.

دریک سو، مای مغلوب و مغضوب و شکست خورده و تحقیر شده هستیم و در دیگر سوی، ظالمان و اهریمنان و شمرهای همه زمان‌ها. به جامعه‌ای نمایشی-تعزیه‌ای بدل شده‌ایم که به گونه‌ای افراطی، جهان را به دو جبهه خیرو شر تقسیم می‌کند. این درون متلاطم و پر کین درون و سوگ‌زده ماست که همچنان آتش کین‌توزی را دراین جامعه فروزان نگه می‌دارد و آن را به رانه تصمیم‌ها و علایق و سلایق جمعی و فردی مان بدل می‌کند.

جامعه نمایشی-تعزیه‌ای ما، فراگرد تاریخی حقارت‌ها و شکست‌های جمعی ماست که نتوانست، پلی به سوی زندگی بزند و نتوانسته‌است ازچال کین و سوگ بدرآید و راهی به نور و روشنایی بگشاید؛ مثل پدرومادر-مرده‌ای هستیم که به جای برآمدن ازچال و چاه سوگ، کماکان در آن فضا نفس می‌کشیم و به‌تدریج، سوگ‌مان به افسردگی بدل می‌شود.

جامعه ایرانی «جامعه تعزیه» است، همچنانکه جامعه غربی بنا به گزارش گوی دوبور(Guy-Ernest Debord)، «جامعه نمایش». جامعه ایرانی که واپسین خلاقیت جمعی دو سه قرن اخیرش، در «ابداع نمایش تعزیه» خلاصه می‌شود؛ جامعه‌ای‌ست که نمی‌تواند خود را از وضع اسفناک «احساس مظلومیت» نجات دهد و در یک فراگرد تاریخی، آن را به فرهنگ و کنش اجتماعی و سیاسی خود بدل کرده‌است و ازآن کیف بیمارناکی هم می‌برد.

«جامعه تعزیه» در پی برساختن وضعیتی‌ست که می‌خواهد هم صدای رنج‌کشیدگان را جعل کند و هم رنج‌دهندگان خود را دستکم مهار کند، اما هرگز نمی‌خواهد به این وضع خاتمه دهد؛ چراکه کارخود را نه با «تفکر» که به «ترفندها» گره زده‌است و بدان چنان خوی کرده‌است که نمی‌تواند بفهمد، می‌تواند طریق و سلوک دیگری نیز بپوید و براین وضعیت مازوخیستی-سادیستی خود پایان دهد. ازاین رو، نه در دین‌گردانی‌اش صادق است و نه درتعزیه‌گردانی‌اش چنان جدی و بی ریا؛ سرشت تعزیتی، سرشتی «بکائی‌»ست، یعنی «تظاهر به سوگمندی» و نه خود سوگمندی.

تعزیه درایران بیانگر ابتلای روانی ما ایرانیان است. تکرار سالانۀ صور مختلف تعزیه درروزهای محرم، همچون تذکره‌ای از ژست‌ها، تحقق نهایی «جامعه تعزیه‌ای»‌ و نیز بازتولید آن مسیر را ممکن کرده‌است. در سایه این جزمیت و صلبیت و تکرار همه ساله‌اش است که خود را به‌نوعی، به نشانگان جامعه ایرانی برکشانده‌است.

اما چرا توده‌ها، دل به چنین نمایشی می‌بندند؟ چه لذت و شعفی در این آیین جمعی-توده‌ای نهفته‌است که توده‌ها را به مشارکت در این نمایش جمعی فرامی‌خواند؟ گراییدن به نمایش، ما را «دلداری» می‌دهد، ما با وقوف براین نکته که ما در میان دردها و آلام زندگی خود، «تنها» نیستیم، به‌نوعی به یک دل‌آسایی دست می‌یازیم. به‌واسطه مشارکت جمعی-آیینی، درمی‌یابیم در رنجی که می‌بریم، تنها نیستیم و این، خود همان آسودن دل است، اما اگر واقف باشیم که همه این نمایش‌ها، سایه‌ای بیش نیستند، چه؟

آیا تعزیه که چیزی جز نمایش تکراری مصیبت‌ها نیست، با نوعی مرگ‌اندیشی گره نخورده‌است؟ و آیا دراین میان، رنج به‌مثابه کنیزک مرگ، تقدس نمی‌یابد؟ آدمی برای رنج‌های بسیاری که کشیده، ناگزیر شده آن را «مقدس» و «عامل رستگاری» خود تفسیر کند تا بتواند دردها و مصائب را تاب بیاورد و ازهمینرو، ایده «رنج‌خواهی و مصیبت‌پرستی» را پرداخته و در هیأت فرهنگ، آن را در متن زندگی روزمره‌اش برنشانده‌است.

آیا جامعه ایرانی با تقدس‌بخشی به رنج و مصیبت‌ها و معنابخشی مثبت به آنها، آنها را به «فضیلت» بدل نکرده‌است؟ و چرا باید جامعه‌ای از مصیبت‌ها و دردها و سوگ‌های خود نمایش بسازد و با تکرار مکرر آن، چنین نمایشی را به آیین بدل کند؟ همه جوامع انسانی، انباشته از درد و رنج و مصیبت‌اند، اما چیست در این فرهنگ ایرانی که ما را وامی‌دارد تا بر بدن نحیف خود، تازیانه بزنیم و جسم‌مان را درمعرض تنبیه قراردهیم؟ بدنی که باید فراتر ازسلامتی، حرمتش را بازیافت؛ نه آنکه برای شکنجه‌اش، ده‌ها گونه وسیله آیینی و اجتماعی و فردی اختراع کرد.

ایرانیان باستان، با قائل شدن بر نوعی زمان دُوری و مقدس، برخلق انواع جشن‌ها و شادکامی‌ها تامل کرده بودند. اگر آدمی همچنان خرده عقلی برسر داشته باشد، می‌داند که خلق وضعیتی که آدمی را به راستی شادمان کند، کاری به‌مراتب سترگ‌تر و هوشمندانه‌تر از جستوجوی مصائب و تن سپردن به دردهاست؛ چراکه آنچه زیاده است، غم و مصیبت و درد و بلاست و آنچه کم‌یاب و نادر، شادخواری و شادکامی.

آیا با زدن بر سینه و سر، زنجیر به تن کوفتن، یا حتی با قمه‌ای فرق سر را شکافتن و تکرار فالانژیسم، برنوعی «مازوخیسم روان-تنی» تاکید نمی‌گذاریم؟ و آیا همین خودآزاری، به ابزار و افزاری برای «مسئولیت‌گریزی» ما درمقام یک کنشگر سیاسی بدل نشده‌است؟ چرا به‌جای زدن بر سر و سینه و فرق خود شکافتن، قمه را برسر عاملین مرگ و مصیبت‌های خود فرود نمی آوریم؟ آیا چنین رویه‌ی مرگ‌اندیشانه‌ای و تبدیل مصیبت‌های فردی به فضیلت، نشان نمی‌دهد که ما درکنارمرگ ایستاده‌ایم و نه در سویه زندگی؟ چرا بجای اعتراض بر عاملان مصیبت و مسببان این سوگ‌های فردی و جمعی، بر سر و سینه خویش می‌کوبیم؟

هر پرستشی برآیند یک هراس است. مرگ‌پرستی ما نیز برآیند هراس ما از افتادن در چال مرگ است. پرستندگان خواهان آن‌اند که وضع رنج‌آورخود را به آستانه تحمل نزدیک کند، اما همزمان درپی آن‌اند که در چال و دام چنان درد و رنجی گرفتارنیایند و این، همانا عامل اصلی و بنیادین پدیدآیی آیین‌ها، مناسک و کارناوال‌های سوگواری‌ست.

دراین آییین‌ها و کارناوال‌ها، آن چیزی به نمایش درمی‌آید که امید می‌رود تا با نمایش و وانمود آن، درجهان واقعی از رخ دادنش پیشگیری شود، اما این یک سوی ماجراست؛ درسویه دیگر این رنج‌خواهی، این ستایش نمودهای مرگ، به تعبیر روان‌کاوی، همان «میل به رنج دادن دیگری»‌ست که چون امکان و فرصت آن را نمی‌یابد، سر به اندرون خود می‌آورد و در ازای آن «دیگری»، ازدیوارکوتاه «خود» بالا می‌رود. ما خود را تنبیه و مجازات می‌کنیم؛ چون به دیگری‌ای که مسبب درد و رنج ماست دسترسی نداریم، یا توان مواجهه با او را نداریم، لاجرم مشتی که باید حواله صورت ظالم شود، بر سر و فرق خود فرود می‌آوریم. این پرستش مرگ و باج‌دهی به آن، یک ریاکاری تام و یک نمایش‌-اند‌ر-نمایش است.

ما در این تعزیه‌ها و نمایش‌های ریاکارانه، «مرگ مظلوم» را تا آستانه «فضیلت» برمی‌کشیم؛ مرگ را به «آیینی قدسی» بدل می‌کنیم و برایش، «معبد و آیین و مناسک» می‌تراشیم.

پرستش، چاپلوسی و تملق مرگ که همان پرستش و ستایش نیروی زورآور استبداد است، در زوایای پنهان ذهن رنج‌دوست و رنج‌پرست آدمی چنان خزیده‌است که می‌توان ادعا کرد، بزرگ‌ترین مانع توسعه ذهن و زندگی جامعه انسانی، همین «غلبه میل و رانه‌ی مرگ‌پرستی»‌ست.

بنیان فرهنگ، ادبیات، سیاست و اندیشه ایرانی بر «مشروعیت مرگ» بنانهاده شده‌است؛ ازاین رو، درین جامعه، «مرگ‌ستایی و تن دادن به جباریت مرگ» که ازطریق برآمدن و برآوردن حاکمان جبارعیان می‌شود، جزئی از نمایش روزمره زندگی مردم است. جامه مرگ، همان نیروی زمخت و خشن استبداد و زندگی‌کشی عیان است که از هر تار و پودش، بوی تعفن «ایستایی و فرسایش» به مشام می‌رسد.

مرگ هست؛ مصیبت و درد و الم هست، اما باید برهراس مرگ چیره آمد و از آن، بتی و معبدی برای پرستش نساخت، اما ما با مرگ و مصیبت‌های‌مان لاس می‌زنیم! مرگ را به «فضیلت ضعفا و فرودستان» بدل می‌کنیم و توگویی که شرف مقتول، درآن است که قاتل نیست! گفتیم که این آیین‌ها را برای آن بشر ساخت تا بوسیله آنها، چون «دیوار حائلی دربرابر حوادث احتمالی مشابه»، بهره گیرد، اما سپس به واسطه‌ی «تکرار این نمایش»، تبدیل به «باور» شد؛ چنانچه این نمایش از قلمرو تظاهر و بازی محض، فراتر ذرفت و به «نظام نمادین» و به «مأوای مقدس» او دگردیسه گردید.

در مقابل این نمایش‌های تکراری و آیینی و مرگ‌پرستانه، می‌توان کار دیگری هم کرد که جامعه ایرانی از آن محروم است، یا بهتر بگوییم خود را محروم کرده‌است. همانکه در یونان اتفاق افتاد: تراژدی‌نویسان بزرگی چون سوفوکلس و اشیلوس با وقوف بر خطرات آیین‌ها و نمایش‌های عوامانه که خاستگاه توده‌ای داشتند، خود دست به کارشدند تا ساختار تراژدی را دربرابرشان وانهند که ساخت و ساحتی کاملاً نخبه گرایانه دارد.

در تراژدی می‌توان سوگوار بود و برسوگ‌ها و دردها و مصائب فردی و جمعی هم گریست، اما این گریستن تا زمان وقوف و آگاهی برعلت و عامل فاجعه است؛ پس از وقوف برعلت و عامل سوگ، تراژدی فراتر ازآن می‌رود و در سویه حقیقت و زندگی می‌ایستد.

اودیپوس با همه مصیبت‌هایی که برسرش آوارشد، پس ازوقوف بر همبستری‌اش با مادر، چشمان خود را از حدقه درآورد و در برابر تقدیر خدایان، با شهامت تمام اعلام حضور کرد و برجهان اهدایی‌شان تف انداخت.

«شهامت و شجاعت نهفته درقهرمان تراژدی»، دقیقاً همان عنصر غائب «تعزیه ایرانی»ست که پس ازوقوف به علت و عامل فاجعه نیز، کماکان در سویه مرگ و ناحقیقت می‌ایستد و تلاش نمی‌کند تا از موقعیت کراهت‌بار و مصیب‌آمیز آنچنانی، فراتر رود و زندگی را احضارکند.

در تراژدی می‌دانی که چیزی که نباید از دست می‌رفت، از پیش از دست رفته‌است و آدمی دراین جهان، جز همان فرصتی که برای زیستن دارد، چیز دیگری برای ازدست دادن ندارد؛ پس بهتر است که آن را در «سوگ و سوگواری خودآزارانه» تلف نکند و بکوشد سویۀ دیگری از زندگی را خلق کند. قهرمان تراژدی، «مرگ‌ستا» نیست، بلکه «زندگی‌ستا»ست؛ آنچه برای او قداست دارد، «مبارزه و شهامت فراتر رفتن از سوگ» است و نه «تکرار ریاکارانه آن».

اگر تراژدی درپی «فراتررفتن از سوگ» است، تعزیه برعکس، یک نمایش «بسته و درخود محصور» است که از دل یک جامعهٔ «سنتی بسته و درخود محصور، مرگ‌اندیش و سوگ‌ستا» بیرون می‌خزد.

جامعه مرگ‌پرست جامعه‌ای‌ست که دلالت‌های نشانه‌شناختی مرگ درآن کاملاً هویداست. همه می‌دانیم که مرگ سراغ تک‌تک ما خواهد آمد؛ پس لاجرم باید آن را به هرطریق ممکن، به تعویق انداخت، چگونه؟ با سوق دادن آن به دیگران؛ «خشونت و پرخاشگری و تنفر» دلالت‌های حضورمرگ درچنین جامعه‌ای‌ست.

تراژدی یونانی بزرگ‌ترین کارکردشان تنها «تحمل پذیر کردن رنج‌ها و مصیبت‌ها» نبود، بلکه امکان دیگرشان «فراهم کردن وضعی برای تامل و دِرَنگیدن درامور ناگوار» و سرانجام، «جستن بر فرازآنها» بود.

تاریخ تراژدی از آیخولوس تا اوریپید، در بنیاد خود، زایش «توان اندیشیدن» و نیز «توان فلسفی چیرگی برخدایان هراس‌افکن المپ» بود؛ همان خدایانی که نمودگار «نیروهای مهیب زندگی» بودند. آنها نشان دادند که درد و تب هست، اما باید فراتر ازآنها رفت. درد تنها «پلی‌»ست درزندگی و نه «غایت زندگی». آنان که کل زندگی را امری «رنج‌آور» تلقی می‌کنند، دراشتباه‌اند. باید بر هرچشم‌انداز تراژیکی چیره شد تا زندگی را درتمامیتش به آغوش کشید.

به‌زبانی ساده‌تر، حرف آنها این بود که هر دمی که غم و غصه‌ای بر جان‌مان سنگینی می‌کند، نشان آن است که «از زندگی دورافتاده‌ایم» و باید «راه‌های بازگشت به زندگی» را از نو بیابیم و به‌سامان کنیم؛ نه آن که در برابر وضعیت، همچون «سرنوشتی محتوم» زانو زنیم و تسلیم شویم و ماتم بگیریم و سیاه بپوشیم و بر سر زنیم!

این تأملات تراژیک بود که سرآغازی برای پدیدآیی فلسفه شد. چراکه فلسفه نیز در ذات خود، چیزی جز تأملات انسانی برای چیرگی بررنج و مرگ نبود، اما در عوض، ما درایران، از غم و اندوه و درد و غصه و سوگ، جامه و ردایی بر تن کرده‌ایم و آن را به «مرامنامه‌ای نمایشی» بدل کرده‌ایم که مهمترین کارکرد آن، «بازتولید مصیبت‌پرستی» و «احاله دادن سرچشمه امور، به ماورای عقل» بود.

مشکل ساخت ذهنی و فرهنگی ایرانی‌جماعت، این است که انگار نمی‌خواهد، برین غم و اندوه جانکاه چیره شود، بلکه کماکان می‌خواهد تا ابد دربرابر آن زانو زده و ماتم بگیرد؛ حتی ماتم‌زدگی را به یک «ژست اجتماعی و سیاسی» بدل می‌کند؛ با کوچک‌ترین رنجشی، جامه ماتم برتن می‌کند و ردای مظلومیت برسر می‌کشد؛ خود را «مظلوم نسبت به همه‌کس و همه‌چیز» می‌پندارد؛ از «زمانه و دهر» گله می کند؛ از استعمار خارجی می‌نالد؛ از استبداد داخلی شکوه می‌کند، اما زانو زده و تسلیم و سوگوار، سر نهاده برسینه؛ همیشه سوگوار و ماتم‌زده است، بی‌آنکه مسئولیت فردی و جمعی خود را برای فراتر رفتن و فرازجستن ازاین وضعیت‌های شرم آور و ننگین، بر عهده بگیرد. او مظلوم‌تر ازآن است که با ظالم بستیزد! و ناتوان‌تر ازآن که بر دو پای خود ایستد و سرفراز بدارد، و کم‌جربزه‌تر و ترسو‌تر ازآن است که چون اودیپوس، با وقوف برحقیقت، چشمان خود را از حدقه دربیاورد، که چرا آنچه را بایست خوب می‌دید، ندیده‌است.

در چشم‌انداز او، قصور و کژتابی، کمبود و نقصان، پیشاپیش بر گونهٔ «دیگری‌ها»ست و این دیگری، در هرزمینه و به هر زمانه‌ای تازه، ازنو لعن و نفرین می‌شود: شیطان، فرهنگ غرب، تکنولوژی، زنان، مغولان، اعراب، آمریکا، سرمایه‌داری، مهاجران و همه و همه مسئول و مقصرند جز خود ما! ما فقط مظلومان تاریخ‌ایم! انسان تعزیه‌گر، انسان صغیری‌ست که مسئولیت فراتر رفتن از وضع ناگوار و تلخ را برعهده نمی‌گیرد. عامل بدبختی و مصیبت را نه در صغارت و نابالغی خویشتن، بلکه در «دیگریِ همیشه اهریمن» می‌بیند. انگار چیزی به نام «من» و «ما»یی وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، جز انسانی صغیر و توسری خور و مظلوم و درمانده نیست که باید، مکرر برحال زارش گریست!

گفتیم سرشت «جامعه تعزیتی» سرشتی «بکائی‌»ست. سوگمندی نیست، بلکه «تظاهر به سوگمندی»‌ست. جامعه تعزیتی صداها و نواهای آکنده از غوغا و بر سر و سینه کوفتن را ایجاد می‌کند تا هرگز صدای گذشتگان به گوش نرسد. مردم ستمدیده باید به سر و سینه خود بکوبند تا آن ضربتی را که بایستی بر گرده ستمگر کوفته شود، از خود برهانند.

آنان سر تیز انتقام را باید به سوی خود برگردانند و همچنان نیروی کنشگر خود را با دستان خود سرکوب کنند و ستمگران جزاین چه می‌خواهند؟ راست گفته‌اند که دین وقتی از محتوا تهی شود، به تعزیه بدل می‌شود.

در جامعه تعزیه-نمایشی، هیچ کس خودش نیست، بلکه فقط نقش بازی می‌کند؛ بنابراین، همیشه با این ترفند، در پی گریختن ازمسولیت فردی و اجتماعی خود است. تعزیه درمقام نمایش، وضع موجود را درقالب یک قصه «شبه‌تراژیک و شبه‌تاریخی و شبه‌اسطوره‌ای» توجیه می‌کند و امکان تغییر و دگردیسی را به «تعویق» می‌اندازد.

اگر جامعه ایران هیچ‌وقت از خود بیرون نمی‌جهد و پا را فراتر از وضع موجود نمی‌نهد، ریشه آن را باید در «جامعه تعزیتی و تعزیه‌خوی» ایران پی گرفت؛ چراکه در تعزیه ودر «وضعیت بکائی»، حتی گریستن‌مان نیز «وانمود» است. حتی سوگواری و اندوهمان نیز همگی تصنعی و ساختگی‌ست؛ ترفندی‌ست که جسته‌ایم تا با آن، هم سر سفره معاویه بنشینیم و هم بر علی و حسین گریه کنیم. هرچه باشد، تعزیه برگرفتن تظاهر، تصنع، وانمودگری و نمایش به جای واقعیت است و وانهادن آزادی و مسئولیت.

«جان تعزیتی»، جانی مزور و ریاکار است؛ «وضع اضطراری» را به «وضع معمول» خود بدل می‌کند؛ تو گویی می‌خواهد القا کند «تا بوده همین بوده‌است»؛ «جان تعزیتی» کنارآمدن با قساوت و ستمگری‌ست و توجیه آن. خود را «ستمدیده مظلوم تاریخ» می‌داند، اما برای برون‌رفت ازاین وضعیت حقارت‌بار، نه پا فراتر ازخود می‌نهد، نه راه خرد می‌پوید، بلکه با کوبیدن برطبل غریزه توده‌ها و تحریک عاطفه‌شان، آنها را به سوی زیستن دریک جامعه «حقارت‌زده، سر به زیر و افسرده و سوگوار» سوق می‌دهد.

«جامعه تعزیتی» جامعه‌ای‌ست که نه ازپیروزی‌ها، بلکه ازشکست‌ها و حقارت‌های خود حماسه می‌سازد و ارزش‌ها را جابه‌جا می‌کند؛ به ما تلقین می‌کند چه بُکشیم و چه کشته شویم، پیروزمیدان‌ایم. نوعی خودفریبی رندانه که تاریخ با بی‌رحمی‌اش، خلاف آن را آشکار کرده‌است و می‌کند. آنکه شکست خورده‌است، ره به تعزیه می‌برد و آنکه پیروزمیدان است، به‌راستی هیچ‌وقت، درهیچ کجای تاریخ، سر برسینه ننهاده و زنجیر برگردن نبسته‌است و نیازی به نمایش و ادا و اطوار نداشته‌است؛ پیروزمیدان نیاز به نمایش ندارد؛ چراکه پیروزی‌اش درمیدان عینی‌ترین نمایش نمایش‌هاست؛ نه به مرگ‌پرستی نیازدارد و نه به شهادت و شهادت‌طلبی و مرثیه و سوگ و شهید؛ چراکه او زندگی را زیسته‌است، نه مرگ را.


Report Page