داستان «چوپان و گله»

داستان «چوپان و گله»

کانال نقدآگین

یک الگوی منحط در اندیشه سیاسی جامعه

یکم اینکه شناخت خیر عمومی برای هیچ انسان یا گروهی میسر نیست. در دایرۀ تقدیر هیچ انسانی نیست که نیک‌وبد تمام انسان‌ها را بداند و بتواند برای تحقق آنها برنامه بریزد. شناخت هر انسان، در نهایت حتماً به خیر خودش و نزدیکانش محدود خواهد بود و این مسئله، از جامعه سربازخانه‌ای می‌سازد که نیروی تمام سربازانش در اختیار تحقق خیر و اهداف حاکم خواهد بود. گسترش زندگی فردی در چنین جامعه‌ای بی‌معناست.

دوم اینکه این نظریه مجبور است که حاکم را به یک موجود غیرانسانی بدل کند: موجودی که احساسات، عواطف، امیال و غرایزش مانند انسان‌های دیگر کار نمی‌کند. مثلاً برخلاف تمام انسان‌ها، خیر خودش را به دیگران ترجیح نمی‌دهد، در پی منابع بیشتر نیست، از قضاوت‌ها و تصمیم‌های احساسی مبراست، دوست و دشمن را از یکدیگر تفکیک نمی‌کند، عصبانی نمی‌شود، تمام انسان‌ها در چشمش برابرند و ... . و خب از آنجا که تا کنون چنین انسانی روی زمین ظهور نکرده، سرمایه‌گذاری برای یافتنش، اتلاف وقت است.

سوم همین مسئلۀ «یافتن» است: بر فرض که چنین انسانی وجود داشته باشد و دانش کاملی هم از خیرعمومی داشته باشد. چگونه باید پیدایش کرد و بر مسندش نشاند؟ چه آزمونی تعیین می‌کند که این یا آن شخص تمام این خصوصیات را دارد و شایستۀ حکمرانی است؟ آیا تا کنون تمام این آزمون‌ها اتفاقاً محدود به همان معیارهای قبیله‌ای و بدوی نبوده؟ «زورگویی»، «یارگیری»، «کاریزما»، «پروپاگاندا»، «جو گله‌ای» و ... که هیچکدام ربطی به تعیین شایستگی یک فرد برای حکومت نداشته‌اند.

چهارم اینکه این مدل حکمرانی، جایگاه اصلی «سیاست» را تغییر می‌دهد: جایگاه اصلی سیاست در میان مردم است. مردم چاره‌ای ندارند جز آنکه خودشان از نیک‌وبدشان، از خواست‌هایشان، سخن بگویند و برای تحقق آنها تلاش کنند و از آنجا که نیک‌وبد هیچ دو انسانی، دقیقاً یکسان نیست، مردم باید لاجرم سیاسی باشند، یعنی از راه‌ورسم سیاست برای رسیدن به بهترین توافقات میان خودشان استفاده کنند. مدل «چوپان و گله» این امکان را از مردم می‌گیرد و به اشتباه در اختیار هیأت حاکم می‌گذارد در حالی که اگر هدف نهایی سیاست رسیدن به بهترین نظم برای تحقق حداکثری نیک‌وبدهای تمام اعضای جامعه باشد، این کار منطقاً فقط از خود آنها برخواهد آمد. 

حرف در این مورد بسیار است اما نکتۀ جالب یکی از فریب‌هایی است که داستان «چوپان و گله» برای محق و بدیهی جلوه دادن خود، بسیار به آن تکیه می‌کند: داستان «حاکم خوب و حاکم بد». مردمی که داستان «چوپان و گله» برایشان بدیهی است، حتی زمانی هم که از وضع زندگی‌شان ناراضی می‌شوند و احساس می‌کنند که نیک‌وبدشان در جامعه محقق نمی‌شود، تقصیر را بر گردن «خصایل فردی حاکم و گروه همفکرش» می‌اندازند.

چنین مردمی به جای اینکه حتی لحظه‌ای به این فکر کنند که شاید مدل ذهنی‌شان برای شناخت سیاست ایراد اساسی دارد، خیلی سریع به خصلت‌های اخلاقی فاسد چوپان فعلی‌شان حمله می‌کنند و اینطور می‌پندارند که

«این چوپان چوپان بدی است و عرضه و توانایی و فضیلت رتق و فتق امور را ندارد و چیزی از خیر ما نمی‌داند. اگر این چوپان را با یک انسان بافضیلت و باعرضه جایگزین کنیم، اوضاع درست خواهد شد»،

غافل از اینکه ایراد اساسی از خود مدل است نه بازیگرانش. انسانی که می‌پندارد یک نفر یا یک گروه می‌تواند نماینده یا غمخوار نیک‌وبد تمام اعضای جامعه باشد و با شناخت آنها برای تحقق تک‌تک‌شان بکوشد، یا انسان را نشناخته یا از طرز کار جامعۀ انسانی بی‌خبر است.

اگر باری بیشتر از توان یک انسان را بر دوشش بگذاریم یا شانه‌هایش خواهد شکست یا بالاخره بار را زمین خواهد گذاشت و به راه خود خواهد رفت. «سیاست» گران‌ترین بار یک جامعۀ بشری است که حتی گاهی از عهدۀ تمام اعضای یک جامعه با هم خارج است وای به حال یک انسان: بار سیاست بر دوش یک انسان (حتی بهترین و بافضیلت‌ترینشان) یا از او یک بی‌عرضۀ شکست‌خورده خواهد ساخت یا یک خودکامۀ دیوانه.

پس چاره چیست؟ چاره در این است که کم‌کم قبول کنیم که خود داستان «چوپان و گله» دیگر کارآمد نیست و خطراتش خواه‌ناخواه پشت یک جامعه را خواهد شکست. باید خود این داستان، خود این مدل، را تغییر دهیم. همچنانکه در طول تاریخ انسان‌های زیادی بوده‌اند که تلاش کرده‌اند دست از این داستان منحط بکشند و داستانی کارآمدتر جایگزینش کنند. داستانی که من آن را داستان «شرکت سهامی» می‌نامم و قبلاً به تفصیل در موردش در کتاب «برای زندگی» حرف زده‌ام که خلاصه‌اش چنین چیزی است:

در این مدل، جامعه یک شرکت سهامی بزرگ است: تمام اعضای جامعه حق دارند و باید در راه تحقق نیک‌وبد زندگی‌شان مستقیماً بکوشند و خودشان آزادانه زندگی‌شان را گسترش دهند، اما چون بخش بزرگی از یک کشور اصطلاحاً مُشاع است (یعنی تمام جامعه در آن سهم دارند) و تلاش برای گسترش زندگی خواه‌ناخواه با این بخش عمومی و مشاع سروکار خواهد داشت (مثلاً استفاده از منابع، فضاهای عمومی، کار دیگران، منافع جمعی و ...) انسان‌ها مجبورند که برای استفاده از این بخش مشترک، با هم توافق کنند. توافقی که در آن، حق همه در بهترین حالتش در نظر گرفته شده باشد. این توافق را «قانون» می‌نامند و همه ملزم به اجرای آن‌اند. اینجاست که پای حکومت به میان می‌آید: حکومت «مدیرعامل»ی است که از طرف هیأت مدیره (مردم، نهادهای فراگیرشان، نمایندگانشان و ...) تعیین می‌شود تا صرفاً همین قوانین را اجرا و بر آنها نظارت کند. کار حکومت این نیست که به مردم دستور دهد که چه بکنند و زندگی‌شان چگونه باشد، برعکس، کارش این است که دستورات مردم را که در قالب توافقات مردمی به او ابلاغ می‌شود، به بهترین شکل ممکن اجرا و زمینه را برای تحقق نیک‌وبد اعضای جامعه به دست خودشان فراهم کند. اینجا مدل گله و چوپان جای خود را به مدل سفارش‌دهنده و سفارش‌گیرنده می‌دهد. کل تصمیمات و توافقات (کل سیاست) بر عهدۀ سفارش‌دهنده (مردم) است و سفارش‌گیرنده (حکومت) صرفاً وظیفه دارد که این سیاست را اجرا و نظمی را که از این سیاست برمی‌آید برقرار کند، حالا می‌خواهد فرشته باشد یا شیطان. سیاست کار حاکم و هیأت حاکمه نیست، کار مردم است.  



Report Page