چگونه اراده ميکنيم که چه پديدهاي خوب است؟
کانال نقدآگین— پاره ششم از کتابِ «اینهمه خدا؛ راهنمایی برای مبتدیان»، اثر پروفسور #ریچارد_داوکینز
🖌 #ترجمه_اختصاصی نقدآگین: #بابک_ایرانی

🧬 بخش اول: دگرگشت و مأموریتهای زیستی ما
ما آدمیان، همانند تمامی جانوران دیگر، فراورده سدها (صدها) میلیون سال دگرگشت (تکامل) هستیم. مغزها نیز مانند تمامی بخشهای دیگر بدن دگرگشت پیدا میکنند. به این چم (معنی/مفهوم) که کاری را که انجام میدهیم، کاری که دوست داریم انجام دهیم و دریافت (درک) ما از درستی یا نادرستی نیز دگرگشت مییابند. ما دوست داشتن چیزهای شیرین و واکنش به بوی پوسیدگی را از نیا (نیاکان/اجداد) خود به مردهریگ (ارث/میراث) داریم. خواستههای جنسی دگرگشتیافته را نیز با خود داریم. دریافت همه این پدیدهها آسان هستند. میانهروی (اعتدال) در خوردن شِکَر برای ما خوب و کاربرد بیش از اندازه آن خوب نیست. ما اکنون در دنیایی زندگی میکنیم که شِکَر به آسانی و بیش از اندازه در دسترس است، گرچه این چگونگی (وضعیت/شرایط) در مورد نیای سرکش ما در ساوانای آفریقای درست نبوده است. میوه برای آنها خوب بود و بسیاری از میوهها دارای اندازه میانهای (متوسط) از شِکَر هستند. در گذشته دسترسی بیش از اندازه به شِکَر نبود، بنابراین، اشتهای بسیاری را برای آن دگرگشت دادهایم. بوی پوسیدگی با باکتریهای ترسناک همراه است. دوری جستن از بوی پوسیدگی گوشت، به سود نیاکان ما بود و بیزاری (تنفر) از بوی بد را به همراه خود داشت. روشن است که چرا ما با گرایش به جنس ناهمسان (مخالف) دگرگونی (تغییر) پیدا کردهایم. گرایش جنسی، نوزادان را پدید میآورد و آن نوزادان سپس ژنهایی را با خود ترابری (انتقال/حمل) میکنند که زمانی که بزرگ شدند به آنها گرایشهای جنسی میدهند. همه ما از تباری ناگسسته از نیاکانی هستیم که با یکی از هموندان (اعضا) جنس ناسازگاری (مخالف) همبستری (رابطه جنسی) داشتند و گرایش آنها به این کار را با خود به مردهریگ داریم.
اکنون به پدیدهای که دریافت آن چندان آسانتر نیست میپردازیم. چنین دیده میشود که ما گرایش خوبکردن به دیگران، مانند دوستبودن، گذران زمان، همکاری، همدردی در زمان ناخشنودی (ناراحتی) و یاری به آنها هنگامی که در چگونگی بدی هستند را نیز با خود به مردهریگ داریم. روشن سازی چرایی دگرگشت برای نیک (خوب) بودن، سخت است و باید تا پاره (فصل) یازده که در باره دگرگشت است شکیبایی (صبر) کنید. دراین میان تنها میتوانم از شما بخواهم بپذیرید که خوب بودن از گونه ویژهای مانند گرایش جنسی بخشی از مردهریگ دگرگشتی ما است؛ و گمانا (احتمالاً) به دریافت ما از درستی و نادرستی خورک (خوراک/غذا) میدهد. ما ارزشهای رفتاری دگرگشت یافتهای داریم که از نیاکان دور به ما رسیدهاند. گرچه، این تنها میتواند بخشی از پاسخ به پرسش سرگفتار (عنوان) این پاره باشد. به این چرایی (دلیل) است که دیدگاه ما نسبت به درستی و نادرستی همراه با زمان دگرگون میشود، و دگرگونیهای در یک اندازه زمانی تاریخی، زمان بسیار کوتاهی برای نشان دادن دگرگونی دگرگشت ژنتیکی است.
🌍 بخش دوم: اخلاقیات «در گستره هوا» و تاریخ بردهداری
دگرگونیهای رفتاری را میتوانید پس از گذر دههها ببینید. این دگرگونیها، کموبیش همانند "چیزی در گستره هوا" هستند. گرچه، زبانا (بهطور زبانی) به راستی در هوا نیستند. درهمی (ترکیبی) از بسیاری از پدیدهها هستند. بنابراین، به گونهای همانند "دریافتی در هوا" دیده میشوند، چرا که آنرا نمیتوان به جایی گره زد. ارزشهای رفتاری چیره (غالب) سده بیستویکم که اکنون در آن زندگی میکنیم، به گونه دریافتنیای (مشهودی) با ارزشهای سد سال پیشین ناهمسان (متفاوت) هستند. آنها با ارزشهای چیره سده هجدهم بیشتر ناهمسانی دارند. شوربختانه (متأسفانه)، نگهداری بردگان در آن زمان کار سادهای بود که مردمانی مانند نیاکان من در "جامائیکا"، انجام میدادند. آنها گمان میکردند که چنانچه بردگان آزاد شوند شهرنشینی (تمدن) فرو خواهد ریخت. "توماس جفرسون" بزرگ، سومین فرمانده مردم (رئیسجمهور) آمریکا و نویسنده قانون اساسی آمریکا، بردگان را نگه داشت. "جورج واشینگتن"، نخستین فرمانده مردم هم، همین کار را کرد. بیایید دستکم امیدوار باشیم که آنها (و نیز نیاکان من) هولناکی کشتیهایی که بردگان را از باختر (غرب) آفریقا ترابرد میکردند، نمیدانستند.
گرچه، تنها اروپاییها و آمریکاییهای سفیدپوست نبودند که بردهها را از آفریقا میگرفتند. زمانیکه اروپاییها بردههایی را از باختر آفریقا میگرفتند، تازیها (اعراب) آنها را از خاور (شرق) آفریقا میبردند. زبان "سواحلی" که زبان برتر آفریقای استوایی خاوری شده است، همچون زبان تازی دادوستد برده، شکوفا شد. این زبان دارای بسیاری از واژههای با خاستگاه (ریشه) تازی است. فرمانروایان آفریقایی نیز هم خود بردگان را نگه میداشتند و هم آنها را به بازرگانان برده اروپایی و تازی میفروختند. این جای شگفتی (تعجب) ندارد، چون خوی انجیلی (اخلاقیات کتاب مقدس) زمانه، پذیرای بردهداری بود. چه، "انجیل نو" (عهد جدید) پر است از پندهایی مانند:
"ای بردگان، همان گونه که با ستایش و ترس و با آرامش دل از مسیح پیروی میکنید، از سروران زمینی خود پیروی کنید. نه تنها هنگامی که شما را نگاه میکنند برای به دست آوردن دل آنها بلکه همانند بردگان مسیح که خواست خدا را از ته دل انجام میدهید از آنها پیروی کنید." (افسیان ۶: ۵)
نمونه دیگر:
"همه کسانی که زیر بار برده داری هستند باید سروران خود را شایسته ستایش بسنده (کافی) بدانند تا نام خدا و آموزه ما بدنام نشود." (۱ تیموتی ۶)
شورش در برابر برده داری که امروزه سهش (حس) میکنیم تنها یک نمونه از دگرگونیهای "در گستره هوا" است. "آبراهام لینکلن"، یکی دیگر از ستایشآمیزترین (تحسینبرانگیزترین) فرماندهان مردم آمریکا، درست همدوره "چارلز داروین" بود و در همان روز از ماه فوریه سال ۱۸۰۹ به دنیا آمد. "داروین" با شور و گرمی در رویارویی (مخالفت) با برده داری بود و به راستی "لینکلن" بردگان را در آمریکا آزاد کرد. گرچه نه به اندیشه "داروین" و نه "لینکلن" میتوانست رسیده باشد که آفریقاییها با آنان که آنها را "نژادهای شهرنشین" مینامیدند، برابر باشند. دوست "داروین"، "توماس هنری هاوکسلی" که به روشنی اندیشهورزی (متفکری) پیشرفتهتر و آزاداندیشتر بود، در سال ۱۸۷۱ نوشت:
"هر خردمند آگاه به راستینگیها (واقعیتها)، این باور را دارد که یک سیاه پوست میانه با یک سفید پوست برابر باشد، بلکه کم بهاتر (کمارزشتر) است. و اگر این درست باشد، باور نکردنی است که زمانی هم که ناتوانیهایشان زدوده (برطرف) شوند و خویشاوند پیشرو ما دارای زمینه دادورانهای (عادلانه) بوده و هیچ همیار (کمککننده) و ستمگری نیز نداشته باشد، بتواند با هماورد (رقیب) بزرگ-مغزتر و کوچک-چانهتر خود در پیکاری (نبردی) اندیشهورزانه و نه بدنی، پیروزمندانه هماوردی کند. بدونگمان، بالاترین جایگاهها در رتبهبندی تمدنی در دسترس کاکوهای (برادران/سیاهپوستان) سیاه ما نخواهد بود."
و رییس جمهور لینکلن در سال ۱۸۵۸ گفت:
"من نه جانبدار هیچ گونهای از برابری اجتماعی و سیاسی نژادهای سفید پوست و سیاه پوست بوده و نه خواهم بود؛ من هرگز، نه جانبدار رای دادن و یا گروه داوری (هیئت منصفه) سیاه پوستان هستم و نه بودهام و نه در سدد (در صدد) استواری (منصوب کردن) آنها برای اداره دفتر دولتی، و نه همسرگیری (ازدواج) با سفیدپوستان بوده و نه بودهام؛ افزون بر این میگویم که ناهمسانی فیزیکیای بین نژادهای سفید و سیاه هست که به باور من برای همیشه این دو را از زندگی برابرانه همبودگاهی (اجتماعی) و سیاسی بازداری (منع) خواهد کرد؛ و از آنجا که آنها نمیتوانند این گونه زندگی کنند، پس تا زمانی که بایدکیگر هستند باید برتری و فروتری (پستی/مادونی) بین انسانها، باشد و من به اندازه هرکس دیگری پشتیبان برتری نژاد سفید هستم."
به راستی، هرآنچه که در سده نوزدهم در هوا جریان داشت، امروز در پیرامون ما چیز دیگری شناور است. تاریخنگاری که "لینکلن" و "داروین" و "هاوکسلی" را همچون نژادپرستان سرزنش کند، تاریخنگار خوبی نخواهد بود. آنها به اندازه توانایی آدمهای آن زمانه، نژادپرست نبودند. آنها مردان سده نوزدهم بودند. اگر آنها دو سده پسینتری (دیرتر/بعدی) به دنیا میآمدند، بازگویی (نقلقول) بالا از آنها هراسناک (وحشتناک) مینمودند.
🛩️ بخش سوم: تغییر اخلاقیات در جنگها و حقوق زنان
گرچه، نیازی به یک سده شکیبایی نیست تا دگرگونی در ارزشهای رفتاری را ببینید. در پاره پنجم، گروه بمب افکن دو سوی نبرد دوم جهانی را بررسی کردیم که چگونه شهروندانی را که ارتشی (نظامی) نبودند میکشتند. در آغاز، افکندن بمب بر روی هستههای کاری ساخت جنگافزارها (تسلیحات)، مانند "کاونتری" در "بریتانیا" و "اِسن" در "آلمان" همگرا (تمرکز) شده بود. بمباندازی در آن روزها باریکبینانه (دقیق) نبود و آسیب به شهروندان گریزناپذیر بود. هر دو سوی نبرد از مرگ شهروندان خود بیم (ترس) داشتند و تلافی میکردند. پسینتر (بعدها)، بمباندازی به گونهای گسترش یافت که ازدستدادن شهروندان، فراوردهای کناری (محصول جانبی) دانسته شد.
بین ۱۳ تا ۱۵ فوریه ۱۹۴۵، ۷۲۲ هواپیمای بریتانیایی و ۵۲۷ هواپیمای آمریکایی شهر باستانی و زیبای "درسدن" "آلمان" را با مادههای ترکشی (منفجره) نیرومند و بمبهای آتشزا پهن (بمباران فرشبندی) کردند. شمار درست کشتهشدگان شهرنشین هرگز روشن نخواهد شد، گرچه، برآوردهای راستینه روشنبینانه (واقعبینانه)، آن را بیش از یکسد (صد) هزار نفر دانسته است. این با کشته شدگان هر یک از بمبهای اتمی هیروشیما و ناکازاکی در اوت ۱۹۴۵ سنجشپذیر (قابل مقایسه) است.
شوربختانه، اکنون پس از نیمسده نیز جنگهایی هستند، گرچه، به اندازه دو جنگ جهانی ترسناک نیستند. در دو جنگ "شاخاب (خلیج) پارس" ازدستدادن شهروندان نیز بود، گرچه با آن همچون لغزشهای (خطاهای) ناخودآگاه شوربختانه برخورد شد. سیاستمداران پوزشخواهی (عذرخواهی) کردند و آنها را "آسیب کناری" و فرآورده ناخواسته یورش (حمله) به هدفهای ارتشی "روا" (مجاز/مشروع) نامیدند. این چگونگی تا اندازهای به چرایی پیشرفت فناوری الکترونیکی است. موشکهای هدایت شونده که در اداره ماهواره و دیگر سامانههای (سیستمهای) ناوبری هستند میتوانند با ریزبینی (دقت بالا) به آدرس ویژهای که به رایانه آنها داده شده است، برخورد کنند. این چگونگی، همسان بمباندازیهای بیرویه بر روی شهرهای "درسدن"، "لندن" و "کاونتری" نیستند. گرچه، پیشرفت آبوهوای رفتاری "در هوا" نیز دنبال شده است. در جنگ جهانی دوم آدمی مانند "هیتلر" و مارشال نیروی هوایی پادشاهی "سر آرتور بمبافکن هریس" (که نام دیگر او در نیروی هوایی پادشاهی "هریس کشنده" بود) بدونگمان میخواستند تا شهروندان را بکشند. امروزه اگر یک شهروند با موشکی ولگرد (منحرف شده) کشته شود، همردیفهای کنونی "هریس بمب افکن" از جایگاه خود بیرون میآیند و پوزش میخواهند.
آیا میتوانید باور کنید که برای نخستین بار چگونه به زنان اجازه دادن رای داده شد؟ در بریتانیا زنان در سال ۱۹۲۸ سزاواری (حق) رای دادن را به دست آوردند. تا سال ۱۹۱۸ هیچ زنی نمیتوانست رای بدهد و سپس تنها آنهایی که به سن سی سالگی رسیده بودند و یا دارای شناسههای (مشخصات) ویژه دارایی و/یا آموزشی بودند، میتوانستند رای بدهند. در آن زمان مردان میتوانستند در ۲۱ سالگی رای بدهند. آمریکا در سال ۱۹۲۰ به زنان سزاواری رایدادن را داد (در پایان تکتک استانهای درون "همبستگی" (ایالات متحده/فدراسیون) درگیر این کار شدند). زنان فرانسوی تا سال ۱۹۴۵ و زنان سوئیسی تا سال ۱۹۷۱ نمیتوانستند رای بدهند. در مورد عربستان سعودی نپرسید! نکته اینجاست که نخست، پدیدهای دگرگون میشود، سپس به گونهای "در هوا" گسترش مییابد، سپس با گذر دههها، پدیدههایی که مردم آنرا دگرگون پذیر مییابند، با شتاب چشمگیری دگرگون میشوند. پیش از اینکه زنان در بریتانیا رای داشتند، از مردان خوب و شایسته چنین شنیده میشد که، "زنان شیرین و زیبا هستند، گرچه، نمیتوانند خردمندانه اندیشه کنند. بدون تردید نباید اجازه رای دادن به آنها داده شود." آیا امروزه میتوانید گمان کنید که کسی این را بگوید؟
دوست روانشناس من "استیون پینکر" نوشتاری بزرگ به نام "فرشتگان بهتر سرشت ما" دارد. سرگفتار این نوشته رونوشتی (اقتباسی) از بازگویهای از "آبراهام لینکلن" است. او نشان میدهد که چگونه در درازای سدهها و هزارهها، ما انسانها بهتر و آرامتر شدهایم. این دگرگونی نه پیوندی به دگرگشتی ژنتیکی و نه پیوندی با دین دارد. هر چه که "در هوا" است را میتوانیم به گونه گستردهای از سدهای به سده دیگر در یک سو در جنبش (حرکت) ببینیم.
هم سویی هست، گرچه، آیا در سوی "درست" هم هست؟ من چنین گمان میکنم و این چشمداشت (انتظار) را دارم که شما هم چنین گمان کنید. آیا تنها به این چرایی است که ما مردم سده بیستویکم هستیم؟ من این را به شما واگذار میکنم. گرچه، هنگامی که در پاره چهارم، در باره ویژگی خدا از روی "انجیل باستانی" (عهد عتیق) داوری میکردیم، او را با شناسههای سده خودمان داوری میکردیم. همان گونه که یک تاریخنگار خوب به "آبراهام لینکلن" به چرایی نگاه نژادپرستانهاش نگاه بد ندارد، بنابراین، چهبسا در نگاه بد به خدا نیز به چرایی کارهای ترسناکش، دودل (مردد) باشد. برای نمونه، چهبسا به داستان "اسحاق" به دست پدرش؛ و داستان دختر “یفتاه“؛ و داستان تیره (قبیله) "آمالکیتاها"ی شوربخت و دیگر تیرههایی که به اسرائیلیان گفته شده تا به “سرزمین شیر و عسل“ آنها رشک بورزند هم دودل شود. خداوند در نوشتارهای “دوره باستانی“ تنها بر پایه ارزشهای رفتاری "در هوای" آن زمان کنش (رفتار/عمل) میکرد. گرچه، چهبسا به ارزشهای رفتاری او (و یا ارزشهای منشی (اخلاقی) یهودیان بابلی که “دوره باستانی“ را نوشتند) نگاه سبکی داشته باشیم، با اینحال، این ما را از انجام کارها به گونه دیگر در این زمان باز نمیدارد؛ و ما روا داریم که با بنیادگرایان امروزین که کوشش دارند ما را به آن زمانها برگردانند در روبرویی باشیم.
ارزشهای رفتاری از آن زمان “در هوا“ بوده و سده به سده و دهه به دهه نیز دگرگون میشوند. گرچه به راستی آنها، افزون بر گذشته دگرگشتی ما، از کجا میآیند و چرا دگرگون میشوند؟ بخشی از دگرگونیها از گفتگوهای روزانه در کافهها، میخانهها و گرداگرد میزهای شام میآیند. ما از یکدیگر یاد میگیریم. داستانهایی در مورد آدمهایی که آنها را ستایش میکنیم و اراده میکنیم که از آنها پیروی کنیم، میشنویم. رمانها یا دیدگاهها را در روزنامهها میخواندیم، به پادکستها یا سخنرانیها در “یوتیوب“ گوش میکنیم و اندیشه خود را دگرگون میکنیم. پارلمانها و کنگرهها پرسشها را به گفتگو میگذارند و گام به گام قانونها را دگرگون میکنند. داوران از این قانونها برداشتهایی میکنند که با گذر دههها دگرگون میشوند.
پیش از سال ۱۹۶۷، مردان بریتانیایی میتوانستند به گناه بزههای (جرایم) همجنسگرایانه پنهان به زندان بیافتند. اکنون پس از دههها رویارویی با خشکاندیشی (تعصب/دگماتیسم)، همجنسگرایی هنجار (امر عادی) شده است و همجنسگراها میتوانند ستایش همگانی یکسانی را دیگران درخواست داشته باشند. پس از مبارزه دراز و سختِ سوی پویان (فعالان) سزای رای در درازای سده بیستم بود که از کشوری به کشوری دیگر به زنان این سزا (حق) را داد. و ما باید آسودهدل باشیم که هموندان مهستانها (مجلسهای سنا) و همایشها (مجلسهای شورا) در سایه کارسازیِ (تاثیر) نامههایی بودند که در دوره کاری خود از مردمان گستره (حوزه) گزینش شده خود دریافت میکردند. همچنین که دههها به پیش میروند، رای داوران و گروه داوران در دادگاهها در گذر زمان نیز به پویشهای (جنبشهای) پیرامونی در جابجایی اندیشهها در هوا، دستیاری (کمک) میدهند. و ما نباید کتابهای دانشگاهی و سخنرانی در دانشگاهها را نیز فراموش کنیم. پژوهشگران و فلاسفه رفتاری (اخلاق) که ارزشهای رفتاری درست و نادرست را بررسی میکنند بر دگرگونیهای “در هوا“ کارساز هستند.
⚖️ بخش چهارم: گفتگوی فیلسوفان اخلاق؛ یلهگرایان در برابر پیامدگرایان
در اینجا برای بستن این پاره در مورد فلسفه رفتاری نیز تا اندازهای سخن خواهم گفت. اندیشگاههای (مکاتب فکری) فلسفه رفتاری گوناگونی هستند. من تنها در باره دو گونه از آنها که "یلهگرایان" (مطلقگرایان/وظیفهگرایان) و "پیامدگرایان" هستند گفتگو خواهم کرد. آنها دیدگاههای بسیار ناهمسانی در باره داوری رفتاری دارند. "یلهگرایان" گمان میکنند که برخی پدیدهها ذاتاً درست و برخی نادرست هستند. بدون گمان این درست است. درستی یا نادرستی، همانند این گزاره هندسه که خطهای موازی هرگز به هم نمیرسند، یک راستینگی ناب است. یک "یلهگرا" چهبسا بگوید که "کشتن یک انسان دیگر، همیشه نادرست بوده، هست و خواهد بود." یک "یلهگرا"ی با این گونه اندیشه، چهبسا بگوید که انداختن جنین (سقط جنین) نوزاد نیز گونهای کشتن است، زیرا، جنین یک آدم است. برخی از "یلهگرایان" گرچه این چراییآوری (استدلال) را در مورد یک تخمک بارور شده یا یک یاخته (سلول) تنها هم به کار میبرند.
"پیامدگرایان" درست و نادرست را جور دیگری داوری میکنند. شما از نام آنها میتوانید گمانه (حدس) بزنید که به پیامد یک کنش، مَهَندی (اهمیت) و برتری میدهند. برای نمونه میگویند که چه کسی از پیامد انداختن نوزاد رنج میبرد؟ یا چه کسی از پیامد نپذیرفتن انداختن نوزاد رنج میبرد؟ بیایید گفتگوی بین یک پیامدگرا بنام "کانی" و یک "یلهگرا" بنام "اَبی" را گمانه بزنیم. این به ما این اندیشه را میدهد که فیلسوفان رفتاری چگونه میاندیشند و چگونه چراییآوری میکنند. فیلسوفان، از "افلاتون" تا "هیوم" تا به امروز، دلبسته برپایی گفتگو بین چرایی آوران گمانی (فرضی) هستند و من روش آنها را دنبال میکنم. آن گونه که به جلو میرویم، نگاه کنید که چگونه فیلسوفان با شتاب از راستینگی به سوی "آزمایشهای اندیشه" (آزمایشهای ذهنی) گذر میکنند.
اَبی: تو نباید انسان دیگری را بکشی، زیرا، هر تخمک بارور شده خود یک آدم است. بنابراین انداختن جنین نوزاد، گرچه یک یاخته تخمک بارور شده باشد، کشتن است. از زنی شنیدهام: "یک زن سزاهایی بسنده برای انجام هر کار با بدن خود را دارد. این دربردارنده کشتن جنین بدن خودش هم هست. چنین ارادهای پیوندی با هیچ کس دیگر را ندارد." جنین آدم دیگری است. با اینکه درون بدن آدم دیگری است، سزاواری زندگی کردن را دارد.
کانی: چراییآوری دوست زن تو مانند چراییآوری خودت، یلهگرایانه است. او فراخواست (ادعا) دارد که بر تمام بدن خود و هر چیزی که درون آن است سزا (حق) دارد. این گونهای از "یلهگرایی" است، اگر چه با "یلهگرایی" شما یکی نیست. تو و او به پیامد ناهمگونی رسیدهاید. من یک "پیامدگرا" هستم و میپرسم چه کسی رنج میبرد؟ اگر دوست دارید، میتوانید یک تخمک بارور شده را یک آدم بدانید. گرچه، چون سامانه پیرگی (سیستم عصبی) ندارد، پس نمیتواند رنج بکشد. نمیداند که بیرون انداخته شده است، احساس ترس یا پشیمانی نمیکند. یک زن سامانه پیرگی دارد. او چنین ساخته شده است که از نوزادی که نمیخواهد و نمیتواند از او نگهداری کند، رنج میبرد. تو و دوست زنت هر دو "یلهگرا" هستید. او به اینکه "یلهگرایی سزای زنان" (حق آزادی انتخاب بدن زن) است باور دارد. (به گمان من) شما یک "یلهگرای" باورمند (مذهبی/مطلقگرا) هستید. من با برداشت او به برهان دیگری همداستان (موافق) هستم. چرایی آوری او گونهای از "یلهگرایی" است که میگوید سزای یله (حق آزادی) یک زن است که بدن خود را اداره کند. چرایی من پیامدگرایی است. جنین نمیتواند رنج بکشد گرچه، یک زن میتواند.
اَبی: من با شما همراهم که یک جنین تک یاختهای نمیتواند رنج بکشد، گرچه این توانمندی را دارد که به انسانی سراسر نوپا دگرگون شود. انداختن جنین چنین شانسی را از او میگیرد. آیا این را "پیامد" نمیدانی؟ بههرحال، چهبسا من هم به گونهای و بیشتر از دوست زنم "پیامدگرا" باشم!
کانی: بله، من میپذیرم که بازداری (محروم کردن) جنین از زندگی آینده یک پیامد است، گرچه، از آنجا که یاخته نه آگاهی دارد و نه هیچ درد و پشیمانی، پس چرا نگران باشیم؟ همچنین هر بار که از پیوند جنسی خودداری میکنید، به گونهای یک انسان را از زندگی در آینده باز میدارید. آیا در باره آن اندیشه کرده بودید؟
اَبی: در نگاه نخست، این نکته بدی نیست. گرچه، پیش از اینکه اسپرم به تخمک برسد، آدم ویژهای هستی (وجود) ندارد. با بازداری از کنش جنسی، به چرایی اینکه در میلیونها اسپرم، میلیونها آدم نهفته (بالقوه) هستینگی (وجود) دارند، شما یک آدم را از بودن باز نمیدارید. هنگامی که اسپرم در داخل یک تخمک است، زندگی یک آدم ویژه آغاز شده است، نه هر آدم دیگری. پیش از آن دم، یک میلیون زندگی میتواند هستینگی داشته باشد، بنابراین، نمیتوانید بگویید که هر آدمی را از هستی بازمیدارید.
کانی: گرچه، اگر در باره یک تخمک بارور شده همچون "آدمی ویژه" گفتگو میکنید، به یک تک پدیده اشاره دارید. آیا همزادهایی (دوقلوهای همسان) را میشناسید؟ آنها همچون یک تخمک بارورشده زندگی را آغاز میکنند. سپس دو نیم شده و دو پدیده آزاد از هم میشوند. نوبت پسین (بعدی) که شما با یک جفت دو قلو روبرو میشوید، چرا از آنها نمیپرسید که کدامیک "آدم" و کدامیک زامبی است؟
اَبی: خوب، اندیشه شما را دریافت میکنم. نکته هشداردهنده بسیار خوبی است. چهبسا بهتر است جستار (موضوع) را دگرگون کنم. اگر تنها چیز ارزشمند برای شما این است که چه کسی در پیامد کار رنج میبرد، پس آدمخواری چه بدیای دارد؟ من میدانم که شما کسی را برای خوردن نمیکشید، گرچه در باره خوردن کسی که مرده است و نمیتواند رنج بکشد چه میگویید؟
کانی: دوستان و نزدیکانش از آن بیزار خواهند بود. این یک پیامد تند (شدید) است! سُهشهای (احساسات) آدمها باارزش هستند. گرچه، تنها کسانی که سامانه پیرگی دارند، سُهش دارند. زن بارداری که هرگز نوزاد دیگری نمیخواهد، سُهش دارد، گرچه، جنین درون او این سهش را ندارد.
اَبی: به نمونه آدمخواری من برگردیم. گمان کنید که آدم مرده هیچ دوست و نزدیکانی ندارد و هیچکس از پیامد خوردن او رنج نخواهد برد.
کانی: خوب، اکنون به چراییآوریای که "شیب سُرنده" (مغلطه شیب لغزنده) نام دارد، میرسیم. چهبسا شما در بالای یک تپه پرباران بیمی نداشته باشید. گرچه، اگر شیب پایین تپه سرنده باشد و پا روی آن بگذارید، پیش از اینکه بدانید چه روی داده است، خودتان را در سریدن به پایین، جایی که نمیخواهید باشید، خواهید یافت. درست است که اگر آدم مردهای را که هیچ دوست و نزدیکی ندارد بخورم، کسی رنج نخواهد برد. گرچه، همانند در بالای یک شیب سرنده بودن است. همبودگاههای (جوامع) ما در باره آدمخواری تابوهای ژرف (عمیق) و پابرجا و مستحکمی دارند. ما با شورش روبرو خواهیم شد. اگر یک بار تابویی را بشکنیم، در هراس سریدن در شیب سرنده خواهیم بود. چه کسی میداند کجا به پایان خواهد رسید؟ تابوی در برابر آدمخواری، همانند نرده بازدارنده (گاردریل) در بالای شیبی هراسناک و تند، سودمند است.
اَبی: خوب، من میتوانم همین چراییآوری شیب سرنده را برای انداختن جنین نوزاد هم بکار ببرم. من همداستان هستم که جنین تازه در هنگام انداخته شدن، نمیتواند درد یا ترس یا اندوهی را سُهش کند. گرچه، شیب سرندهای در سراسر راه تا زمان بهدنیاآمدن و فراتر از آن، هست. اگر انداختن جنین روا باشد، آیا هراس سرخوردن در شیب سرنده در سراسر بازه پس از تولد نیست؟ ممکن است در پایان به کشتن کودکان یک ساله، به چرایی ناآرامی (مشکلات فردی)، روی بیاوریم. سپس، چهبسا کودکان دوساله و به همین گونه کودکان دیگر را بکشیم!
کانی: بله. باید بگویم که برهان دادورانه (منطقی) به دیدگاه میرسد. زمان بدنیاآمدن، سدّ یا "نرده بازدارنده" خوبی است، که به کرنش (احترام) به آن خو کردهایم. اگرچه، همیشه اینگونه نبوده است. در یونان باستان شکیبایی میکردند تا نوزادی به دنیا بیاید، نگاهی به آن بیاندازند و سپس اراده کنند که آیا میخواهند آن را نگه دارند یا نه. اگر نه، او را روی تپه سردی میگذاردند تا بمیرد. خیلی خوشحال هستم که اکنون اینکار را نمیکنیم. راستی، انداختن جنین دیرهنگام بسیار نادر است و تنها به چراییهایی که بیشتر برای رهایی جان مادر است انجام میشود. بیشتر انداختن جنینها زود هنگام انجام میشوند. و آیا تمیزدادید (متوجه شدید) که بسیاری از پندارها (رویانها) بدون اینکه زن بداند باردار است، خودبهخود کنارزده (سقط جنین خودبهخودی) میشوند؟
اما در هستینگی، اگر چه من تنها از چراییآوری شیب سرنده سود بردم، باید بپذیرم که برتر میدانم (ترجیح میدهم) از بازدارندهها و مرزهای قرمز دوری کنم. شما یلهگرایان میخواهید مرز تندی بین آدمی و ناآدمی بکشید. آیا جنین در همان دمی که اسپرم برای نخستین بار به تخمک میپیوندد، آدمی میشود یا در زمان به دنیا آمدن یا در بازهای بین این دو؟ بهتر است پرسش دیگری بکنم. این پرسش که "چه زمانی جنین به آدم دگرگون میشود؟" درست نیست، بلکه این پرسش که "جنین چه زمانی درد و سُهشها را دریافت میکند؟" درست است. این چگونگی نیز در دمی ناگهانی روی نمیدهد، بلکه آرامآرام است.
این برای زمان دگرگشت نیز درست است. ما آدمیان را برای خوردن نمیکشیم. ما خوکها را برای خوردن میکشیم. با این حال، ما کاکوهای (همخانوادههای زیستی/پسرعموهای) خوکها هستیم، که به این چم است که اگر نیاهای خود و خوکها را تا گذشته دنبال کنیم، دیر یا زود به نیای هموندمان (نیای مشترک) برخواهیم خورد.
به درخت خانوادگیمان اندیشه کنید. در راه به هموندی نیای خود با خوکها خواهیم رسید، از مردان گوریلسان، باشندگان (موجودات) میمونسان و مانند آن گذر خواهیم کرد. اکنون گمان کنید که گونههای آدمهای گوریلسان از بین نرفته بودند. در کجا خواهید گفت: "از این به پیش دیگر انسان نیستند؟" شما یلهگرایی هستید که میخواهید بین آدمیان و باشندگان مرزی سراسری بکشید. گرچه، من پیامدگرایی هستم که برتر میدانم تا مرزی نکشم. در این چگونگی پرسش من این نخواهد بود که "آیا این باشنده انسان است یا نه؟"، بلکه این خواهد بود که "آیا این باشنده میتواند رنج بکشد یا نه؟" و من چنین گمانهای دارم که برخی از باشندگان، مانند خوکها، بیشتر از دیگران رنج میکشند.
اَبی: چراییآوریهای رفتاری شما خردمندانه است. گرچه، شما هم باید با گونهای باور یلهگرایانه آغاز کنید. شما هم به سادگی با گفتن "پدیدآوردن رنج، نادرست است." آغاز میکنید درحالیکه هیچ درستانگاری (توجیه/اثبات) ای برای آن ندارید.
کانی: بله، آن را میپذیرم. با اینحال هنوز هم گمان میکنم این باور یله که "پدیدآوردن رنج نادرست است" از باور یگانه شما که "نوشتار پاک (کتاب مقدس) من میگوید"، خردمندانهتر است. گمان میکنم اگر کسی شما را شکنجه میکرد، با من همدلی میکردید.
📜 بخش پنجم: قوانین کانت، حجاب نادانی و نتیجهگیری
میتوانید گفتگوی بین "کانی" و "اَبی" را خودتان دنبال کند. امیدوارم آنرا به اندازه بسنده پی گرفته باشم تا به شما نشان بدهم که فیلسوفهای رفتاری چگونه بایکدیگر گفتگو میکنند. چهبسا گمانه زدهاید که یلهگرایان، اگر چه نه همواره، بلکه بیشتر باورمند هستند. "ده فرمان موسی" به روشنی یلهگرایی است. بنابراین، گونهای اندیشهِ زندگیکردن بر پایه گروهی از قانونها است.
شدنی (ممکن) است که فیلسوفان ناباورمند، رفتارهای بنیان-پایه (اخلاق اصولمحور) پدید آورند. اندیشکدههای گوناگون فیلسوفانِ رفتاری "دیونتولوژیست" (وظیفهگرایان) براین باورند که شما میتوانید بنیانهایی را بدون نگاه به گزارههای یک "نوشتار دینی" و بر پایه چراییآوری نیز درستانگاری کنید. برای نمونه، فیلسوف بزرگ آلمانی "ایمانوئل کانت" بنیانی را به نام "دستور گروهی" (امر مطلق) چنین برپا کرد که: "تنها بر پایه بنیانی که توان آن را دارید کنش کنید و همزمان آرزو کنید که آن بنیان جهانی شود." واژه کلیدی در اینجا "جهانی" است. برای نمونه، بنیانی که دزدی را تشویق کند رد میشود، زیرا، اگر در جهان پذیرفته شود و همه بدزدند، هیچ کس سود نخواهد برد. دزدان تنها در همبودگاهی که در آن بیشتر آدمیان درستکار هستند شکوفا میشوند. اگر همه همواره دروغ بگویند، دریافت سخن ناراست سخت میشود، چون هیچ راستینگیای برای تکیه و همسنجی (مقایسه) با آن نیست. یک دیدمان (دیدگاه/نظریه) "دیونتولوژیک" نو چنین پیشنهاد میکند که ما باید بنیانهای رفتاری خود را در پشت "روبنده نادانی" (حجاب معنویت/حجاب جهل) پدید بیاوریم. وانمود کنید که نمیدانید که دارا (ثروتمند) یا نادار (فقیر)، شایسته یا ناشایسته، زیبا یا زشت هستید. آن راستینگیها پشت "روبنده نادانی" گمانی پنهان میشوند. اکنون، سامانه ارزشهایی را که میخواهید در زیر ساید (سایه) آن زندگی کنید، با این نگاه که نمیتوانید بدانید که آیا در چه جایگاهی خواهید بود، پدید بیاورید. "دیونتولوژی" چشمگیر است، گرچه، من در این نوشتاری که در باره دین است، در باره آن چیزی نخواهم گفت.
چراییآوری در باره زمانی که یک باشنده در تخمدان ریخت (شکل) میگیرد، چراییآوری دینی است. بسیاری از سنتهای دینی ورودِ روان (روح) جاودانه به بدن را در زمانی موشکافانه (دقیق) میدانند. "کاتولیکهای رومی" این را زمان یا گاهِ دریافت (لحظه لقاح) میدانند. دکترین کاتولیکی گروه "کادوِ زندگی" (هدیه زندگی) در باره این زمان دیدگاه بسیار روشنی دارد:
"از زمانی که تخمک بارور میشود، زندگی نوی آغاز میشود که نه از آن پدر است و نه از آن مادر؛ بلکه زندگی آدمی نو، با رویش خودش است. این تخمک، اگر از آغاز آدمی نبود، هر گز به آدمی دگرگون نمیشد. درست از زمان باروری ماجراهای زندگی یک آدمی آغاز میشود."
چنین دیده میشود هر که آن را نوشته است، هرگز به جستار "همزادهای همانند" (دوقلوهای همسان)، آنچه که "کانی" پیامدگرا از آن سود برد، اندیشه نکرده بود.
شاید گمانه زده باشید که همدردیهای من با "کانی" بیشتر از "اَبی" است. گرچه، باید بپذیرم که گاهی آزمونهای اندیشه پیامدگرایان به راستاهای (مسیرهای) ناآرام کنندهای رهنمون (هدایت) میشوند. گمان کنید که یک کانچی (معدنچی) زغالسنگ با فروافتادن سنگی در زیر زمینی به دام افتاده باشد. ما میتوانیم او را آزاد کنیم، گرچه، هزینه بسیاری دارد. با آن پول چه کار دیگری میتوانیم بکنیم؟ ما میتوانیم زندگیهای بسیار بیشتری را رهایی (نجات) بدهیم و با هزینه آن برای خوراک کودکان گرسنه در سراسر جهان، رنجهای بسیار بیشتری را کاهش دهیم. آیا یک پیامدگرای راستین نباید با فراموش کردن همسر و فرزندان گریان کانچی او را در سرنوشت شوربخت خود رها کند؟ گمان این است، گرچه، من اینکار را نمیکردم، چون نمیتوانستم بار فراموش کردن او در زیر زمین را بر دوش بکشم. آیا شما میتوانستید؟ گرچه، درستانگاری رهایی وی بر پایه پیامدگرایی ناشدنی (غیرممکن) نیست، بلکه سخت است.
بیایید به جستار بنیادین این پاره برگردیم. آیا ما برای خوب بودن به خدا نیاز داریم؟ من زمان زیادی را برای فلسفه رفتاری هزینه کردهام، گرچه، فلسفه رفتاری تنها یکی از راههایی دگرگون کردن ارزشهای رفتاری است. فلسفه رفتار به همراه روزنامه نگاری، گفتگوهای سر میز شام، گفتگوهای اتاقهای پارلمانی و انجمنهای دانشجویی، داوریهای قانونی و مانند آن، به دگرگونی «چیزی در هوا» یاری میکنند. این رفتار سده بیستویکم را با رفتار سده هجدهم که بر پایه آن بردهداری نیکو بود، ناهمساز میکند. به راستی، هیچ چرایی روشنی برای ایستایی (توقف) این روند، دیده نمیشود. رفتار سده بیستودوم چه ریختی خواهد بود؟
رفتار امروزین ما، چه دینی و چه نادینی (سکولار)، با منش انجیلی یا قرآنی بسیار ناهمساز است. خدا را سپاس. دوربین جاسوسی بزرگ در آسمان هم بدون شک چرایی ستایشآمیزی برای خوب بودن نیست. بنابراین، شاید همه ما باید از این اندیشه که "به خدا نیاز داریم تا خوب باشیم" دست بکشیم.
آیا این بدان چم (معنی) است که همه ما باید از باور به خدا دست بکشیم؟ تنها به آن چرایی نه. اگرچه ما برای خوب بودن به او نیاز نداشته باشیم، با اینحال چهبسا هنوز او هستی (وجود) داشته باشد. خدا، همانند خدایی که در پاره چهار با او روبرو شدیم، میتواند بر پایه استانداردهای رفتاری ما بد باشد و این هنوز هم به این دریافت نیست که او نمیتواند هستی داشته باشد. تنها چرایی باورداشتن به بودن هر پدیدهای در دسترس بودن گواهان (شواهد/مدارک) برای آن است. آیا گواهان خوبی در هر جایی برای هر گونه خدا یا خدایانی در دسترس هستند؟
گمان من این است که شما کموبیش به همه خدایان بسیاری که در پاره یک نام برده شدند و یا صدها خدایان دیگری که نام نبردم، باور ندارید. پارههای دو و سه چهبسا شما را باورانده (متقاعد کرده) باشد که کتابهای مقدسی مانند "انجیل" و "قرآن" چرایی خوبی را برای باور به خدایی پیشنهاد نمیدهند. فصل های چهار و پنج و شش، چهبسا شما را از این باور که دین برای خوب بودن ما بایسته (ضروری/لازم) است، باز داشته باشد. گرچه، چهبسا شما هنوز به باور به گونهای نیروی برتر، گونهای هوشِ پدیدآورنده (هوش طراح) که زمین و جهان – و شاید بیش از همه – باشندگان زنده و ما را هستی بخشیده است، چسبیده باشید. من خودم کموبیش تا پانزده سالگی به چنین باوری چسبیده بودم، زیرا، بسیار شگفتزده کارسازی زیبایی و پیچیدگی باشندگان زنده بودم. به ویژه شگفت زده این راستینگی که باشندگان زنده چنین دیده میشوند که باید "نگارگری شده" (طراحی شده) باشند. در پایان، زمانی که در باره دگرگشت و روشنگری (توضیح) راستین در باره اینکه چرا باشندگان نگارگریشده دیده میشوند را خواندم، اندیشه خدا باوری را کنار گذاشتم. روشنگری "چارلز داروین" به اندازه باشندگان زنده، زیبا و موشکافانه است. گرچه، بیانِ آن، زمان میبرد. این جستار، بیشترِ بخش دوم این نوشتار را دربر خواهد گرفت. گرچه، آن بخش نیز به اندازه بسنده نیست تا دادگرانه (منصفانه) با چنین جستار بزرگی برخورد کند. گرچه، امیدوارم که به اندازه بسندهای شما را دوستدار و دلبسته خواندن نوشتارهای دیگر در باره دگرگشت کند.
[1] Coventry.
[2] Essen.
[3] Dresden.
[4] در جنگهاي دروني آمريکا، هفت سرزمين بردهدار از سرزمينهاي "همبسته" سوا شده و براي خود "کنفدراسیون" يا دولتی درهم را ريخت دادند تا با دولت مرکزي بر سر بردهداري نبرد کنند. ارتش "کنفدراسیون" در ۱۲ آوریل ۱۸۶۱ - تنها یک ماه پس از روز برگزيدن آبراهام لینکلن- به رياست جمهوري نبرد "فورت سامر" در "کارولینای جنوبی" را آغازید، جنگ داخلی آغاز شد. سرزمينهايي که به فرمانروايي فدرال وفادار ماندند با نام "همبستگي" شناخته شدند. ارتشهای خودخوانده بزرگی پدید آمدند و چهار سال نبرد خونین ـ بهویژه در جنوب ـ درگرفت که به پيروزي نيروهاي "همبستگي" شمال انجاميد. [برداشت از ويکيپديا]
[5] Steven Pinker.
[6] The Better Angels of our Nature.
[7] Absolutist.
[8] Consequentalist.
[9] واژه پارسي برابر واژه عصبي.
[10] واژه پارسي برابر واژه بالقوه.
[11] واژه پارسي برابر واژه دوقلو.
[12] واژه پارسي واژه جامعه.
[13] واژه پارسي واژه توجيه، روشنگري، روايش.
[14] "دئونتولوژي" (Deontology) به چم "بررسيکارکرد" از درهم کردن دو واژه (Deon) به چم "کارکرد" و واژه (Logos) به چم "بررسي" آمده است. اين واژه در فلسفه اين دوره، از گونه ديدمانهاي رفتاري است که روشن ميکند که کدام گزينهها از ديد رفتاري و منشي بايسته، کدام بازداشته شده يا کدام روا هستند.
[15] Denum Vitae.