راستی‌آزمایی اناجیل

راستی‌آزمایی اناجیل

کانال نقدآگین

— پارهٔ دوم کتابِ «این‌همه خدا؛ راهنمایی برای مبتدیان»، اثر پروفسور ریچارد داوکینز

(قسمت یکم)

🖌 #ترجمه_اختصاصی نقدآگین: #بابک_ایرانی 

چه اندازه از آنچه در “انجیل” می‌‌خوانیم، درست است؟ چگونه می‌‌دانیم كه هر چیزی در تاریخ، به راستی رویداده است؟ چگونه می‌‌‌دانیم که “ژولیوس سزار” یا “ویلیامِ جهانگشا” وجود داشتند؟ شاهدان(گواهان) زنده نمی‌‌مانند و با این‌همه، آنچه که هر افسر پلیسِ گماشته‌شده برای گردآوری گفته‌ها به شما خواهد گفت، این است که گواهان می‌‌‌توانند به‌گونه شگفت‌آوری باورناپذیر باشند.

 ما می‌‌‌دانیم که “سزار” و “ویلیام” بوده‌اند؛ زیرا هم باستان‌شناسان، آثار این داستان‌ها را پیدا کرده‌اند و هم اسناد زیادی که در زمان آنها نوشته شده‌اند، صدق این فرض را موجه‌تر می‌کنند؛ گرچه هنگامی‌که تنها گواه بر یک رویداد یا بودن یک فرد، پس از دهه یا سده‌ای نوشته شده باشد، مورخان بددل و بدگمان می‌‌‌شوند.

 شواهد شفاهی سست‌اند؛ زیرا عبارات شفاهی می‌‌‌توانند به‌آسانی دگرگون شوند؛ به‌ویژه اگر نویسنده آن‌ها بدخواه باشد.

وینستون چرچیل می‌‌‌گوید: “تاریخ به من مهربان خواهد بود؛ [زیرا] اراده دارم خودم آن را بنویسم!”. ما در این پاره خواهیم دید که چالش‌های بسیاری درباره داستان‌های “عیسی مسیح” در انجیل(عهد جدید) است. درباره ”عهد قدیم” در پاره سه [این نوشتار] گفتگو خواهد شد.

عیسی به زبان “آرامی‌” که یک زبان “سامی‌” در پیوند با زبان “یهودی”ست سخن گفته‌است. ”انجیل” در آغاز به “یونانی” و “عهد قدیم” به زبان “یهودی” نوشته شده‌اند.

برگردان‌های انگلیسی بسیاری هستند. شناخته‌ترین نسخه، نسخه “پادشاه جیمز” سال ۱۶۱۱ است که برای این‌که “پادشاه جیمز یکمِ” انگلستان (و یا جیمز ششم اسکاتلند) آن را سفارش داد، چنین نامیده می‌‌‌شود.

 من نسخه “ جیمز شاه” را برتر می‌‌‌دانم؛ زیرا زبان آن زیباست – این جای شگفتی ندارد؛ زیرا انگلیسی آن، به زبان انگلیسی زمان شکسپیر است. با این‌حال، از آنجاکه آن زبان، برای همه خوانندگان کنونی روشن نیست، در این نوشتار من ناخشنودانه اراده کردم تا از یک برگردان تازه که نسخه ”جهانی نو” است، سود ببرم (نقل‌قول‌‌ها این پاره‌، از این برگردان است؛ مگر اینکه یادآوری دیگری ‌شده باشد).

یک کلاغ چل کلاغ و انتقال شفاهی اطلاعات

در بریتانیا یک بازی گروهی به نام ”نجواهای چینی‌” هست که در آمریکا ”تلفن” نامیده می‌‌شود.

برای نمونه ده نفر پشت سرهم به ردیف می‌‌‌شوند. نفر نخست چیزی یا داستانی را برای نفر دوم زمزمه می‌‌کند. دومی‌ داستان را به سومی‌، نفر سوم تا چهارم و تا نفر پایانی زمزمه می‌‌کنند. در پایان وقتی داستان به دهمین نفر می‌‌رسد، آنچه را که شنیده است برای همه بازگو می‌کند.

اگر داستان نخستین بسیار ساده و کوتاه نبوده باشد، داستان پایانی به اندازه بسیار زیاد و بیشتر به گونه خنده‌داری، دگرگون خواهد شد؛ نه تنها واژه‌ها بلکه جزئیات باارزش خود داستان نیز در پایان دگرگون می‌‌شوند.

پیش از اختراع خط و پیش از پیدایش باستان‌شناسی علمی، شایعات شفاهی(داستان‌سرایی گفتاری)، با تمام تحریف‌های حاصل از یک‌کلاغ-چل‌کلاغ‌، تنها راه فراگیری تاریخ برای مردم بود.

این روش به‌گونهٔ ترسناکی تکیه‌ناپذیر است. همان‌گونه که هر نسل از داستان‌سراها، داستانها را به نسل پسین منتقل(ترابرد) می‌‌‌کنند، داستانها بیشتر و بیشتر دستکاری می‌‌‌شوند.

 در پایان، تاریخ حقیقی در استوره و افسانه گم می‌‌شود و به سختی، می‌‌توان دانست که آیا در پشت قهرمان افسانه‌ای یونانی “آشیل” و یا زیبایی افسانه‌ای “هلن” که چهرۀ او انگیزۀ “راه‌اندازی هزار کِشتی” بود، فرد حقيقی‌‌ای بوده‌است یا نه؟

هنگامی‌ که “هومرِ” سراینده، این داستان‌ها را (که نزدیکترین سدۀ آن را نیز نمی‌دانیم) نوشت، از راه نسل‌ها بازگویی دهان‌به‌دهان (شفاهی) دگرگون شده بودند و هر حقیقت تکیه‌پذیری از بین رفته‌بود.

هومر و داستان‌هایش در هاله‌ای از ابهام

ما نه می‌‌‌دانیم که “هومر” چه کسی بود و نه زمان زندگی او را می‌‌‌دانیم؛ آیا کور بود، یا این هم افسانه است؟ آیا یک نفر است یا چندین نفر؟ و ما نمی‌‌دانیم که داستان‌های او، پیش از دگرگونی در بازگویی‌های دهان‌به‌دهان، چگونه پدیدار شده‌اند؛ آیا بر بنیان‌هایی واقعی، آغاز و سپس دگرگون شدند؟ و یا این داستانها در آغاز برساخته شدند و سپس در بازگویی نیز دگرگون شده‌اند؟

این در مورد داستان‌های ”عهد قدیم” هم درست است؛ ما نشانهٔ بیشتری از داستان‌های “هومر” در مورد “آشیل” یا “هلن” برای باور به آنها نداریم.

علی رغم اینکه عهد قدیم ادعا می‌کند که یوسف در مصر یکی از مقامات رده بالا و دارای نقش مهم در یک دوره تاریخی مهم و بحرانی بوده، هیچ ردی از او در اسناد مصری نیست؛ همانطور که از موسا (و يا محمد و..) کوچکترین ردی نمی‌یابیم، با وجود آنکه مصر نیز مثل سومر و امپراتوری ایران و رم و چین، گزارش از جزئیات مختلف تاریخی اعم از شورش‌ها و شعارهایشان، اسامی مقامات در رده‌های مختلف سیاسی و... را ثبت و ضبط می‌کرده‌است

همان‌گونه که داستان‌های “هومر” افسانه‌های یونانی هستند، داستان‌های “ابراهیم” و “یوسف” هم افسانه‌های “یهودی” هستند. در مورد “عهد جدید” چه؟ این کتاب امید بیشتری برای پیدا کردن تاریخ حقیقی(راستینه) را می‌‌دهد؛ زیرا به دورۀ نوتری نسبت به دورۀ باستانی‌تر (یعنی به دو هزار سال پیش) اشاره دارد.

ما به‌راستی چه اندازه در مورد ”عیسی مسیح” می‌‌دانیم؟ آیا می‌‌‌تونیم اطمینان(آرام‌دلی) داشته باشیم که به‌راستی او وجود داشته‌است؟ بیشتر پژوهشگران (و نه همه) می‌‌اندیشند که چه‌بسا او آن کارها را کرده است.

پول رسول

چه گواهی‌‌هایی(شواهدی) بر این داریم؟ بشارت‌ها؟ این‌ها در آغاز “عهد جدید” نوشته شده‌اند؛ بنابراین شما چه‌بسا گمان کنید که نخست آنها نوشته شده‌اند، اما در واقع(راستی)، باستانی‌ترین نوشته‌ها(قدیمی‌ترین مکتوبات)، مانند نامه‌های “پولس رسول”، در نزدیکی پایانِ “انجیل” می‌‌آیند.

شوربختانه “پولس” به سختی چیزی در مورد زندگی ”عیسی” می‌‌‌گوید. چیزهای زیادی درباره مذهب ”عیسی مسیح” و به‌ویژه درباره مرگ و رستاخیز او می‌گوید؛ گرچه کم‌وبیش، آنچه که تاریخ باشد، نیست. چه‌بسا “پولس” می‌‌‌اندیشید که خوانندگانش از پیش، داستان زندگی “عیسی” را می‌‌دانستند. گرچه این گمان هست که خود “پولس” هم نمی‌‌دانست! (به یاد داشته باشید، “انجیل”ها هنوز نوشته نشده بودند) یا چه‌بسا او نمی‌‌اندیشید که چنین چیزی با ارزش باشد.

نبود واقعیتِ(راستینگی) تاریخی‌ای درباره “عیسی” در نامه‌های “پولس”، مایه شگفتی تاریخ‌نگاران است. آیا کمی‌ شگفت نیست “پولس” که می‌‌خواست مردم “عیسی” را پرستش کنند، تقریباً هیچ چیز در مورد آنچه به‌راستی “عیسی” گفته یا انجام داده، نمی‌‌گوید؟

پدیده دیگری که تاریخ‌نگاران را نگران می‌‌کند این است که بیرون از “انجیل‌ها“، در نوشته‌های‌ تاریخی به سختی اشاره‌ای به “عیسی“ هست. تاریخ‌نگار یهودی “جوزفوس“ (۱۰۰-۳۷ میلادی) که به یونانی می‌‌نوشت، تنها این را گفته‌است که:

“در این زمانهٔ “عیسی مسیح“، مرد خردمندی، اگر به‌راستی کسی باید او را انسان بنامد، زندگی می‌‌کرد. چرا که او کسی بود که کارهای شگفتی می‌‌کرد و آموزگار افرادی بود که حقیقت(راستینگی) را با خوشدلی می‌‌‌پذیرفتند. او بر بسیاری از یهودیان و بسیاری از یونانیان سرور شد.
او “مسیح” بود
و هنگامی‌ که با دروغ‌بستن مردانِ شناخته‌شده در میان ما، “پیلات” او را به صلیب‌کشیده‌شدن ناچار کرده بود، کسانی که از آغاز او را دوست داشتند، از او دست نکشیدند. به دیدگاه آنها چنین آمد که او در روز سوم به زندگی برگشت، چرا که پیامبران خدا این چیزها و هزار شگفتی دیگر در باره او را پیشگویی کرده بودند. و تباری که پس از او “مسیحیان” نامیده شدند، هنوز تا به امروز ناپدید نشده‌اند“.

بسیاری از مورخان گمان می‌‌کنند که این فرازی ساختگی‌ست که پسین‌تر به دست نویسنده‌ای مسیحی [در آن نوشتار] گنجانده شده‌است. شک‌برانگیزترین فراز گزاره “او مسیح بود” است. در سنت یهودی، “مسیح” نامی‌ بود که برای “پادشاه یا رهبر ارتشی یهودی” که در درازمدت (آینده‌ای دور)، برای پیروزی بر دشمنان یهودیان به دنیا خواهد آمد، نوید داده شده بود.

مسیحیان چنین اندیشه کردند که چنین فردی “عیسی مسیح” (به‌سادگی برگردان یونانی واژه “کریست/مسیح”) است. گرچه برای یک یهودی دین‌دار، “عیسی” هرگز همانند یک رهبر ارتشی نبود؛ به راستی نیز این‌کار زبون کردن او است. این پیام دوستی او که وقتی کسی به شما سیلی میزند گونه دیگر خود را نیز به پیش آورید، چیزی نیست که ما از یک سرباز چشم‌داشته باشیم.

“عیسی مسیح” به جای رهبری یهودیان در برابر ستمگران رومی‌ زمان خود، با دست خود در دست آنها به سوی نابودی رفت. این اندیشه که “عیسی”، “مسیح” بود، به دیدگاه یک یهودی باورمندی مانند “جوزفوس” بسیار ناامیدکننده بوده‌است.

يهوديان بنا به نشانه‌های کتاب مقدس نه عیسا را مسیح می‌دانند و نه محمد را؛ درباره محمد می‌گویند، هیچ پیامبری خونریزی نمی‌کند، اما محمد خونریزی‌های بسیار از مخالفان و منتقدان و دگرباوران کرد

اگر “جوزفوس” به‌گونه‌ای در برابر تمام آموزه‌ها برخاسته و خود را باورمند کرده‌است که آدمی همانند “عیسی” همان “مسیح” است، آهنگ بزرگی از آن می‌‌ساخت و با آن پایکوبی می‌‌‌کرد. او به آسانی نمی‌گفت “او مسیح بود”. این گفته، بسیار زیاد همانند دستکاری یک مسیحی است؛ بی‌گمان، باورِ بیشتر پژوهشگران همین است.

تاسیتوس رومی

تنها تاریخ‌ ‌نگار نخستین دیگری که از “عیسی” نام برده‌است، “تاسیتوس رومی”‌ (۱۲۰-۵۴ میلادی) است. نوشته او گواه دلنشین‌تری برای هستی “عیسی” پیشنهاد می‌‌‌کند، به این چرایی که “تاسیتوس” سخن نیکویی برای گفتن در مورد مسیحیان ندارد. “تاسیتوس” در نوشته‌ای به زبان لاتین، درباره یک رویداد در زمان آزار مسیحیان نخستین به دست امپراتور “نِرو” می‌‌‌گوید:

““نِرو”‌ گناه کرده و سخت‌ترین شکنجه‌ها را به گروهی روا داشت که به چرایی وحشیگری‌شان دورداشته شده و مردم آنها را “مسیحی” می‌نامیدند. “مسیح“ که خاستگاه این نام از او بود، در دوران پادشاهی “تیبریوس” به دست یکی از دستیاران ما، به نام “پونتیوس پیلاتوس“ بدترین سزاها را دریافت کرد و بنابراین، پلیدترین خرافه و نخستین سرچشمه شر، برای زمانی نه تنها دوباره در “یهودیه”، بلکه در “رم”، جایی که همه چیزهای زشت و شرم‌آور از هر جایی از جهان در آن پیدا و نام‌دار می‌‌‌شوند، آغاز شد”‌.

در این نوشتار، فراز پسینی که مسیحیان در آن جاسازی‌ کرده باشند، نیست!

چه کسی و چه زمانی “انجیل”‌ها را نوشته‌است؟ بسیاری از مردم به نادرست بر این باورند که ”انجیل متی” را متای خراج‌گذار، یکی از دوازده همراه نزدیک ”عیسی” نوشته‌است و این که ”انجیل یوحنا” را “یوحنا”، یکی دیگر از آن گروه کوچک که با فرنام “شاگرد دوست‌داشتنی” شناخته می‌‌شود، نوشته‌است؛ آنها گمان دارند که ”انجیل مرقس” را همدم جوانی از شاگردهای برتر “عیسی مسیح”، یعنی “پیتر”، نوشته‌است و “لوقا” به دست یکی از دوستان پزشک “پل” نوشته شده‌است؛ گرچه، هیچ کس حتی اثبات(استوانش) سستی هم ندارد که به راستی ”انجیل”‌ها را چه کسی نوشته‌است. ما هیچ برگه خورسندکننده‌ای دربارهٔ هیچ‌یک از چهار نمونه [انجیل] نداریم.

مسیحیان پسین، به‌سادگی و برای آسانی، نامی‌ را در بالای هر یک از ”انجیل”‌ها گذاشتند. این کار بهتر از زدن برچسب‌های دلتنگ کننده و بی‌‌روحی چون «الف، ب، پ و ت» بود. هیچ دانشمند راستینی امروز گمان نمی‌کند که ”انجیل”‌ها را شاهدان مستقیم و راستینی نوشته باشند و همداستان هستند که “مرقس”، باستانی‌ترین از چهار ”انجیل”، کم‌وبیش ۳۵ یا ۴۰ سال پس از مرگ “عیسی” نوشته شده‌است. “لوقا” و “متی” بیشتر داستان‌های خود را از “مرقس”، و برخی را از برگه‌های یونانی از دست رفته که “کیو” نامیده شده‌است، گرفته‌اند. هرچه که در ”انجیل”‌ها هست، از دهه‌ها بازگویه‌های دهان‌به‌دهان (شفاهی)، دستکاری زمزمه‌ِچینی (تحریف حاصل از یک کلاغچل کلاغ) و گزافه‌گویی(اغراق)‌های پیش از نوشتن آن چهار نوشتار، رنج می‌برند.

کندی، رئیس جمهور آمریکا

سدها نفر، ترور رئیس جمهور “کندی” در سال ۱۹۶۳ را می‌‌دیدند؛ آن رویداد بر روی فیلم نگهداری شده‌است. روزنامه‌های سراسر جهان همان‌ روز آن را گزارش کردند. گروهی به نام “کمیسیون وارن” برای بررسی ریزگان (جزئیات) آن رویداد راه‌اندازی شد؛ از هم‌اندیشی کارشناسانی، دانشمندان، پزشکان، کارآگاهان پزشکی قانونی و کارشناسان جنگ‌افزاری بهره‌برداری شد؛ گزارش ۸۸۸ برگه‌ای به این دستاورد رسید که “کندی” به دست “لی هاروی اسوالد” که به‌تنهایی کنش داشت، ترور شد؛ گرچه در بازه این سال‌ها، افسانه‌ها و دیدمان‌های زدوبند (تئوری‌های توطئه) زیادی پیدا شده‌اند که می‌توان چنین گمانه زد که پس از مرگ همه گواهان، این تئوری‌ها با بازگویی‌های دیرپای، افزایش خواهند یافت.

حملات(آفندهای) تروریستی “۱۱ سپتامبر” به نیویورک و واشنگتن دی.سی، کمتر از ۲۰ سال پیش بود. این زمان از بازه زمانی بین مرگ “عیسی” و نوشتن ”انجیل مرقس“ (باستانی‌ترین “انجیل“) کوتاه‌تر است. حقایق(راستینگی‌های) “۱۱ سپتامبر” از آن زمان به‌گونه گسترده‌ای به دست گواهان بی‌شماری گزارش و با جزئیات( به‌ریز)، موشکافی شده‌است؛ با این‌حال، درباره آن دیدگاه‌ها یکسان نیستند.

اینترنت پُر است از سخن‌پراکنی‌های ناهمگون، افسانه‌ها و تئوری‌ها(دیدمان‌ها)؛ برخی گمان می‌‌‌کنند که این یک نیرنگ آمریکایی یا یک ساخت‌وپاخت اسرائیلی بوده‌است؛ برخی نیز آن‌را یک برنامه فرازمینی‌های بیرونی از ستاره‌های دیگر می‌‌دانند. برخی دیگر، بدون داشتن هرگونه گواه و شاهدی در آن زمان، گمان می‌‌‌کردند که این آفندی از سوی صدام حسین دیکتاتور عراق بوده‌است؛ از دیدگاه آنان، این گمانه‌زنی، آفند “پرزیدنت بوش” به آن کشور (هر چند که بهانه سازمانی این نبود) را پذیرفتنی می‌‌کرد. شاهدان حضوری آنچه را که گمان می‌‌‌کردند که چهره ابلیس در ابرهای گرد و غبار دودی‌رنگ حاضر بر فراز نیویورک آن روز بود، عکس‌برداری کردند.

شوربختانه راست است که مردم، به‌سادگی چیزهایی را سرهم می‌‌‌کنند-و اینترنت آن را به‌گونه‌ای که پیش از این، نشدنی بوده به خانه‌ها می‌‌‌آورد. شایعات و دروغ‌ها، بدون نگاه به حقیقت(راستینگی)، مانند واگیر گسترش می‌‌‌یابند. نویسنده بزرگ آمریکایی “مارک تواین” گفته است: “تا راستی کفش‌های خود را بپوشد، دروغ نیمی‌ از بازه جهان را پیموده است.” و نه تنها دروغ‌های ویران‌کننده، بلکه داستان‌های خوبی نیز که راست نیستند، به ویژه اگر با گمانی پاک گفته شوند و سد درسد هم نمی‌‌دانید که راست نیستند بلکه سرگرم کننده‌ هستند، چنین هستند. داستان‌هایی که گرچه سرگرم‌کننده نیستند اما شبه‌خردمندانه‌اند نیز دلیل دیگری برای گسترش بسیاری از آنهاست.

در اینجا یک نمونه ساده از چگونگی گسترش یک داستان دروغ به دلیل سرگرم‌کنندگی و گنجیدن در امیال و تعصبات مردم را می‌‌‌آوریم؛ نخست چند پس زمینه را یادآوری می‌کنیم.

 چه‌بسا واژه “رستاخیز” را شنیده باشید. برخی از سخنوران و نویسندگان با تکیه بر برخی از فرازهای “انجیل”، به‌تازگی و بیشتر در آمریکا، هزاران نفر را باورانده‌اند که به زودی چندین آدم خوش‌شانس، به‌دلیل خوبی‌هایشان انتخاب می‌شوند تا بشکل ناگهانی به آسمان صعود کنند و در بهشت ناپدید شوند. این “رستاخیز” نوید داده‌شده، نشانه “بازگشت دوم عیسی” است. ما -که بی رستاخیز هستیم– به خود رها خواهیم شد. آدم‌هایی را که می‌‌‌شناسیم، ناگهان بدون هیچ ردی ناپدید خواهند شد. بنظر واژه “به آسمان” به این معنا(چم) است که استرالیایی‌های که وارد رستاخیز شوند، در سوی دیگر آسمان، روبروی اروپایی‌های در رستاخیز ظهور خواهند کرد!

بنیان داستانی که به آن اشاره کردم، اینجاست. این داستان درستی نیست؛ گرچه به گونه گسترده‌ای باور شده‌است و نشان می‌‌دهد که چگونه یک داستان خوب گسترش می‌‌‌یابد. زنی از ”آرکانزاس” پشت کامیونی با بار بادکنک‌های به‌اندازه و شکل انسان رانندگی می‌‌‌کرد. کامیون واژگون شد و عروسک‌های بادشده سرخ‌آبی‌ رنگ که با هلیوم باد شده بودند، به سمت آسمان شناور شدند. آن زن با گمان اینکه شاهد رستاخیز و بازگشت عیسی است، فریاد زد: “او برگشته؛ او برگشته است!” و از شیشه آفتابگیر خودرو در حال حرکت خود بالا رفت تا به بهشت صعود کند. پیامد این کار برخورد ۱۳ خودرو و کشته شدن آن زن و ۱۳ نفر بی‌گناه دیگر بود. به کوته‌بینی بیهوده آن “۱۳ انسان بی گناه” نگاه کنید. چه‌بسا چنین گمان کنید که یک سخن‌پراکنی(شایعه)، انگیزه چنین کوته‌بینی‌ای‌ نمی‌تواند باشد، ولی گمان شما نادرست است.

می‌توانید ببینید که این داستان چه اندازه ”شیوع‌پذیر” است. اگر کسی آن‌را چونان یک حقیقت(راستینگی) به شما بگوید، کم‌وبیش برای گفتن آن به دیگری شتاب خواهید داشت. داستان‌ها تنها به این چرایی(دلیل) که داستان‌های خوب ویا چه‌بسا بامزه هستند، پخش می‌‌‌شوند. چه‌بسا زمانی که داستان خوبی را بازگو می‌‌کنیم، از اینکه به ما نگاه می‌شود، حس(دریافت) خوبی به‌ما دست می‌‌دهد. داستان عروسک‌های هلیومی بسیار زنده‌است، زیرا با طمع‌ها یا تعصبات مردم سازگاری دارد.

آیا می‌‌توانید ببینید که چه‌بسا این روند درباره داستانهای معجزات “عیسی” و یا رستاخیز او نیز درست بوده‌باشد؟ نیروهای نخستین دینِ جوان مسیحیت، چه‌بسا به‌ویژه شیفته بازگوکردن داستان‌ها و شایعات درباره “عیسی مسیح”، بدون چک کردن راستی‌شان، بوده‌باشند.

به افسانه‌های وارونه شده در مورد ۱۱ سپتامبر یا مرگ “کندی” اندیشه کنید و بعد گمان کنید که اگر دوربین یا روزنامه‌ای نبود و هیچ چیز دراین بازه ۳۰ سال پس از آن رویداد نوشته نمی‌شد، این رویداد چه اندازه آسانتر و همه‌جانبه‌تر می‌‌توانست دگرگون شود و چیزی به جز شایعات شفاهی باقی نمانده‌ بود.

این روند پس از مرگ “عیسی” نیز رخ داد. در سراسر غرب مدیترانه، از ”فلسطین” تا ”رُم”، فرقه‌های گوناگون حاشیه‌ای از مسیحیت بودند. پیوند بین این گروه‌های گسیخته، سست و اندک بود. انجیل‌ها هنوز نوشته نشده بودند. آن‌ها ”عهد جدید” را نداشتند که آن‌ها را به هم پیوند بزند. برسر بسیاری از چیزها، برای نمونه اینکه آیا مسیحیان باید یهودی باشند (و باید ختنه می‌‌شدند) یا اینکه مسیحیت یک دین نو است یا نه، با یکدیگر هم‌رأی نبودند. برخی از نامه‌های “پولس” از او رهبری را نشان می‌‌دهد که برای سامان دادن به این آشفتگی‌ها کوشش می‌‌کند.

هم‌داستانی بر سر انجیل‌های استاندارد - انجیل‌هایی که بر سر آن‌ها رسما همداستانی شده باشد- تا پس از مرگ “پولس” فروکش نکرد. “انجیل” در دست مسیحیان (پروتستان) امروز یک شناسه استانداردی از ۲۷ نوشتار در “عهد جدید” و ۳۹ نوشتار از “انجیل عهد قدیم” است. مسیحیان کاتولیک رومی‌ و ارتدوکس، گردآوری نوشته‌های دیگری را دارند که به نام “اناجیل غیر-رسمی و مشکوک“ شناخته شده‌اند.

“متی”، “مرقس”، “لوقا” و “یوحنا” تنها انجیل‌های استاندارد و رسمی‌ هستند؛ گرچه همانگونه که خواهیم دید، ”انجیل”های زیاد دیگری درباره “عیسی” در همان زمانها نوشته شده بودند. اناجیل استاندارد تا اندازه زیادی در سال ۳۲۵ میلادی، در گردهم‌آیی رهبران کلیسا به نام “شورای نایکیا”، که به دست امپراتور روم “کنستانتین” مشخص شد. وی کسی‌ست که پذیرش وی انگیزه مسیحی شدن اروپا شد. او مسیحیت را دین رسمی‌ امپراتوری ”رُم” کرد. گرچه، برای “کنستانتین”، به‌گمان بهتر می‌‌بود که “مشتری”، “آپولو”، “مینروا” و دیگر خدایان رومی‌ را پرستش می‌‌کرد.

سالها پس از آن، مسیحیت به دست دو مورد از امپراتوری‌های بزرگ، امپراتوری پرتغال (در برزیل) در سراسر آمریکای جنوبی و به دست امپراتوری اسپانیا (در دیگر خشکی‌ها) گسترش یافت. گستردگی اسلام در شمال آفریقا، خاورمیانه و شبه قاره هند نیز ناشی از پیروزی‌های ارتشی‌ بود.

آنچنان که گفتم “متی”، “مرقس”، “لوقا” و “یوحنا” تنها چهار شمار از شمار زیادی از انجیل‌های دوران “شورای نیکیا” بودند. به‌زودی به برخی از “انجیل”های کمتر شناخته شده خواهم پرداخت. هر کدام از آن‌ها می‌‌توانستند در انجیل‌های “شناسه” گنجانده شوند؛ گرچه، به دلایل گوناگونی هیچ‌کدام از آن‌ها نتوانستند پذیرفته شوند. مهمترین دلیل رد آن‌ها این بود که نوآورانه بودند. این تنها به این معنا(چم)ست که چیزهایی در آن‌ها بود که در روبرویی و تضاد با باورهای “ارتدوکس” اعضای شورا بود. بخشی نیز به این دلیل که کمی‌ پس از “متی”، “مرقس”، “لوقا” و “یوحنا” نوشته شده بودند، رد شدند؛ گرچه، همانگونه که دیدیم، حتی “مرقس” آنچنان زود نوشته نشده بود تا از دید تاریخی تکیه‌کردنی باشد.

چهار “انجیل” دوست‌داشتنی، تا اندازه‌ای، به چرای شگفتای که بیشتر وام‌دار فانتزی شاعرانه است تا تاریخ، گزینش شدند. “ایرنائوس” یکی از آن چهره‌های کارساز در تاریخ نخستین مسیحیت که به “پدران کلیسا” شناخته ‌شده‌اند؛ یک سده پیش از “شورای نیکیا” زندگی می‌‌کرد. او پذیرفت که چهار “انجیل” باید باشد، نه بیشتر و نه کمتر.

او اشاره کرد که زمین چهار گوشه دارد و چهار باد است (گویا این نکته ارزشمندی بود). انگار این بسنده نبود، او همچنین گفت که “مکاشفات یوحنا” اشاره به فرمانروایی‌ای از خداوند دارد که به دست چهار باشنده که چهار چهره دارند به دنیا آمده‌است. چنین دیده می‌شود که این گفته از “عزقیل” پیامبر “عهد قدیم” الهام گرفته شده‌است که در رؤیا بیرون آمدنِ چهار باشنده، هر کدام با چهار چهره، از گردبادی را دید. شما نمی‌توانید از چهار رها شوید(!)، بنابراین، روشن است که باید چهار “انجیل” “شناسه” داشته باشیم! شوربختانه، این یکی از گونه‌های “چرایی‌آوری‌” اندیشه‌ورزانه در خداشناسی است.

به هر حال “مکاشفات یوحنا” تا یک سده ییش‌تر به “اناجیل رسمی” افزوده نشده بود و افسوس که چنین شد. شبی “یوحنا” نامی، رؤیای شگفتی در جزیره‌ای به نام “پاتموس” داشت که آنرا یادداشت کرد. همه ما رؤیاهایی داریم و بسیاری از آن‌ها شگفت هستند. رؤیاهای من بیشتر چنین هستند؛ گرچه، من آن‌ها را یادداشت نمی‌کنم؛ چون چنین گمانی ندارم که برای کارسازی بر دیگران، به اندازه بسنده‌ای چشم‌گیر باشند. رؤیای “یوحنا” شگفت‌تر از دیگران بود (گویا ‌ایشان بنگ زده بود!).

 آن نوشتار، تنها به‌دلیل وارد شدن در میان اناجیل رسمی بسیار کارساز و تأثیرگذار شد. گمان می‌‌رود که این نوشته پیشگویی‌کننده است و بیشترِ سخن‌وران آتشین آمریکایی آن‌را باز می‌گویند؛ همراه با نخستین نامه “پولس” به “تسالونیان”، مکاشفهٔ یوحنا (کتاب وحی)، بخش بنیادین اندیشه “رستاخیز” [در انجیل] است.

همچنین این نوشته، خاستگاه این اندیشه هراس‌آور است که “آمدن دوباره عیسی” نمی‌‌تواند پیش از “نبرد آخرالزمانی [آرماگدون]” روی بدهد. به همین دلیل است که برخی از مردم در آمریکا، به نبردی همه‌جانبه و درازمدت که اسرائیل در خاورمیانه درگیر آن است، باور دارند؛ آن‌ها چنین اندیشه می‌‌کنند که آن نبرد “آرماگدون” خواهد بود.

هزاران نفر، به‌ویژه در آمریکا از زمان ناموَریِ چشم‌گیر آن‌چه “نوشتارهای رهاشده” نامیده می‌‌شوند، از تهِ‌ دل براین باور شده‌اند که به‌راستی “رستاخیز” روی خواهد داد و به‌زودی هم روی خواهد داد؛ به‌گونه‌ای که اکنون تارنماهایی، نگهداری جانوران خانگی شما را پس از صعود ناگهانی‌تان به “بالا” و به بهشت، در برابر دریافت مزد آگهی می‌کنند. از شوربختی‌ست که مردم نمی‌دانند تنها یک شانس بود که برخی از نوشتارها در میان اناجیل رسمی (شناسه) گنجانده شدند و برخی کنار گذاشته شدند!

شکاف زمانی دراز بین مرگ “عیسی” و نوشته شدن “انجیل”ها، نشانه‌‌ای‌ست تا در میزان تاریخ-واقع‌نمایی‌شان شک کنیم. دیگر اینکه، در روبرویی و تضاد با یکدیگر هستند؛ اگرچه همه انجیل‌ها هم‌داستانی دارند که “عیسی” همراه دوازده شاگرد نزدیک خود بوده است، با این‌حال، درباره اینکه همه آن‌ها چه کسانی بودند هم‌داستان نیستند.

“متی” و “لوقا” از نوادگان شوهر “مریم”، “یوسف” به سوی دو نیای ناهمسان “شاه داوود”، ۲۵ نفر در “متی” و ۴۱ نفر در “لوقا”، ردیابی می‌شوند. پرسمان بدتر اینکه، “عیسی” باید از یک مادر باکره به دنیا می‌‌آمد؛ بنابراین، مسیحیان نمی‌‌توانند از نوادگان “یوسف” از نیای “داوود” برای استوانش اینکه “عیسی” از تبار “داوود” است، بهره بگیرند. همچنین بین “انجیل”ها و اسناد (راستینه‌های) تاریخی شناخته شده، مانند اسناد فرمانروایان رومی‌ و کارهای آن‌ها، ناهمسانی‌هایی هست.

یکی دیگر از سختی‌های به‌شمار‌آوردن “انجیل” همچون سندی تاریخی، وسواس آن‌ها، به‌ویژه “متی”، در مورد پیشگویی‌های ““عهد عتیق” است. [هنگام خواندن “متی”] این سهش پیدا می‌‌شود که “متی” به‌سادگی تمام توانمند برساختن یک رویداد و وارد کردن آن در “انجیل” خود برای نشان دادن درستی یک پیش‌گویی بوده‌است. خیره‌کننده ترین نمونه، برساختن افسانه باکره بودن “مریم” در زمان به دنیا آوردن “عیسی”  است. این افسانه‌ای‌ست که به‌راستی خود-ارجاع (زندگی خود را به دست خود گرفته) است. “متی” می‌‌گوید که چگونه فرشته‌ای در رویایی بر “یوسف” آشکار شد و به او دلگرمی داد که همسرش “مریم” نه به دست مردی دیگری، بلکه به دست خداوند باردار است (این با دیدگاه “لوقا” که بر پایه آن، فرشته بر خود “مریم” آشکار می‌‌شود، ناهمسان است) به هر حال، “متی” بدون شرم از خوانندگانش می‌خواهد که بپذیرند:

”همه اینها برای انجام آنچه‌که خداوند با میا‌نجی‌گری پیامبر گفته بود روی داد: “باکره فرزندی خواهد داشت و پسری به‌دنیا خواهد آورد و او را “امانوئل” - به چم “خدا با ما است.”- خواهند نامید”.
انجیل متی و خیال‌اندیشی برای برساخت و جعل یک تاریخ مبتنی بر پیش‌گویی

چه‌بسا استفاده از واژه “شرم” برای من اشتباه من بود. “متی”، هر که بود، اندیشه ناسازگاری از درستی تاریخی نسبت به ما داشت. برای او روی‌دادن یک پیشگویی، باارزش‌تر بود از آنچه به راستی روی داده بود. او نمی‌توانست ‌درک من از “بی شرمی” را دریافت کند.

از سوی دیگر، “متی” دریافت تمام نادرستی از پیشگویی داشت. این در بخش(پاره) هفتم “اشعیا” است. از خود نوشتار “اشعیا”-هر چند نه برای “متی” - روشن است که “اشعیا” نه در مورد آینده دور، بلکه در مورد آینده نزدیک زمان خودش سخن می‌‌گوید. او با پادشاه “آهاز”، در مورد زن جوان ویژه‌ای که در آن‌جا و هنگام سخن‌گفتن باردار بود، گفتگو می‌‌کرد.

اشتباه مشابهی با آنچه در ترجمه‌های چند باره، بر سر واژهٔ “اَلماه” در مسیحیت آمده، بر سر واژگان «حور و غلمان» در قرآن آمده

واژه‌ای که “متی” آنرا “باکره” برگردان کرده است در زبان “یهودی اشعیا” “اَلماه” بود. برگردان “اَلماه” هم می‌‌تواند “باکره“ باشد و هم “زن جوان”- درست همانند واژه انگلیسی “دوشیزه” که هر دو چَم را دارد. هنگامی‌ که نسخه “زمان باستان” بنام “سپتوآگینت” که “متی” آنرا می‌‌خواند، از زبان “یهودی اشعیا” به زبان یونانی برگردان شد، واژه “آلماه” به “پارتنوس” برگردان شد- که به‌راستی به چَم “باکره” است. یک نادرستی ساده در برگردان، انگیزه تمامی افسانه جهانی “مریم باکره برکت یافته”، و پدیدار شدن تیره/فرقه کاتولیک رومی‌ شد که مریم را یک الهه و “شهبانوی بهشت” می‌دانند.

اشتباه مشابهی با آنچه در ترجمه‌های چند باره، بر سر واژهٔ “اَلماه” در مسیحیت آمده، بر سر واژگان «حور و غلمان» در قرآن آمده

این همان اراده یکسان برآورده کردن پیشگویی‌ها بود که هردوی “متی” و “لوقا” را وادار کرد تا “عیسی” را زاده “بیت لحم” کنند. یکی دیگر از پیامبران “انجیل دوره باستانی” به نام “میکاه” پیشگویی کرده بود که “مسیح یهودی” در “بیت لحم”، “شهر داوود” به دنیا خواهد آمد. “انجیل” یوحنا، به میزانی کافی واقه‌بینانه این گمانه را دارد که “عیسی” در “ناصره”، جایی که پدر و مادرش در آن زندگی می‌‌کردند، بدنیا آمده است. “یوحنا” از شگفت‌زده شدن مردم می‌‌گوید که اگر “عیسی” به‌راستی “مسیح” بود، باید در ناصره به دنیا می‌آمد. “مرقس” هرگز به دنیا آمدن او اشاره‌ای نمی‌ کند. اما، هر دو “متی” و “لوقا” می‌‌خواستند پیشگویی “میکا” را داشته باشند و هر دو کوشش کردند تا راهی برای دگرگونی زادگاه “عیسی” از “ناصره” به “بیت لحم” پیدا کنند. شوربختانه این کار را به دو روش گوناگون و ناسازگار انجام داده‌اند.

راه‌کار “لوقا” برای این پرسمان، فرمان مالیاتی “آگوستوس” امپراتور روم بود. به گفته “لوقا” این مالیات‌گیری با سرشماری همراه بود. “لوقا” تاریخ‌ها را در اینجا به هم ریخته‌است؛ زیرا مورخان امروزین می‌‌دانند که هیچ سرشماری رومی‌ در زمانی که سازگار با این داستان باشد، نبود. گرچه، بگذار از آن بگذریم. برای اینکه سرشماری درست باشد، هر کس باید به “شهر خودش” می‌‌رفت. اگرچه “یوسف” به‌راستی در “ناصره” زندگی می‌‌کرد، با این‌حال، ”لوقا” می‌‌گوید که “شهر خودش”، “بیت لحم” بود. چرا؟ زیرا، او نوه پسری “پادشاه داوود” بود و “داوود” از “بیت لحم” بود. به هرحال این به خودی خود خنده‌دار است. به حساب خود “لوقا”، “داوود” ۴۱ امین پدر بزرگ ”یوسف” بود. چگونه یک فرمان می‌‌تواند “شهر” کسی را شهری که ۴۱ امین پدربزرگش در آن به دنیا آمده بداند؟! آیا شما کمترین اندیشه‌ای از اینکه چه کسی ۴۱ امین پدربزگتان است دارید؟ من شک دارم که “شهبانو الیزابت” هم آنرا بداند. به‌هرحال، به گفته “لوقا”، به همین چرایی “عیسی” در “بیت‌لحم” به دنیا آمد. پدر و مادرش از “ناصره” جابجا شدند تا در زادگاه ۴۱ امین پدربرزگشان برای آمارگیری باشند.

 روش “متی” برای به‌انجام رسیدن پیشگویی “میکا” روش دیگری بود. او آشکار گمان می‌‌کرد که “بیت لحم” زادگاه “مریم” و “یوسف” است و به همین چرایی، “عیسی” در آنجا به دنیا آمد. مشکل “متی” این بود که چگونه آن‌ها را سپس به “ناصره” ببرد. پس او “هرود” پادشاه شرور را پیش کشید تا بدنبال بدنیا آمدن “عیسی” در “بیت لحم” باشد. “هرود” که از یک “پادشاه یهودیانِ” بتازگی پیشگویی‌شده می‌‌ترسید تا تاج و تخت او را سرنگون کند، فرمان داد تا تمام نوزادان پسر “بیت لحم” کشته شوند. خدا فرشته‌ای فرستاد تا “یوسف” را در رویایی هشدار دهد و به او بگوید که با “مریم” و “عیسی” به ”مصر” فرار کند. چه‌بسا آواز “کریسمس” را خوانده باشید که می‌‌گوید:

سپس ترس “هرود” را فرا گرفت.

به زبان یهودی گفت از شاهزاده‌ای یاد کرد!

خشمگین، تمام پسرهای نوزاد ”بیت‌اللحم” را کشت، ”

“مریم” و “یوسف” هشدار را دریافت کردند و تا پس از مرگ “هرود” از ”مصر” برنگشتند. گرچه، در آن زمان نیز از “بیتِ‌اللحم” دوری کردند؛ زیرا خدا در رؤیای دیگری، به “یوسف” هشدار داد که در آنجا از پسر “هرود” “آرچلائوس” در امان نخواهند بود؛ پس آن‌ها به شهری که پیامبران از آن گفتگو و آنرا “ناصره” نامیده بودند، رفتند و زندگی کردند.

این یک راه‌کار شسته‌ورفته‌ای از “متی” است. او ”عیسی” خود را با گمان آسوده، با گنجاندن پیشگویی در این فرایند، به “ناصره” رساند.

[قسمت دوم این فصل به زودی در نقدآگین منتشر می‌شود]....



Report Page