فریاد از این تغافل و عقل عقیم ما

فریاد از این تغافل و عقل عقیم ما

کانال نقدآگین

— شریعتی و عقل عقیمش

✍️قربان عباسی 

هاینریش هاینه، شاعربزرگ آلمانی سده نوزدهم، در کتابی به نام «تاریخ دین و فلسفه درآلمان»(۱۸۳۴) چنین نوشت:

«به یاد داشته باشید شما مردان گردن‌-فرازِ عمل که هیچ نیستید جز ابزارهایی دردستان مردان اندیشه که درآرامش محقر خویش بسا قطعی‌ترین طرح‌های عمل شما را پیشاپیش درافکنده‌اند». آیزایا برلین درمقاله معروف خود «دو مفهوم آزادی»(۱۹۵۸) با یادآوری جملات هاینه می‌نویسد: «بیش ازیکصدسال پیش، شاعر آلمانی به فرانسویان هشدارداد که قدرت اندیشه را دستکم نگیرند، زیرا مفاهیم فلسفی که درآرامش اتاق کار فیلسوفی پرورانده می‌شوند، ممکن است تمدنی را نابود کنند». 

برلین در نوشته‌ای با عنوان «آیا هنوز اندیشهٔ سیاسی وجود دارد؟» به نکته بسیار مهمی اشاره می‌کند. از هگل نقل قول می‌کند که تاریخ اندیشه الگویی متغیر از اندیشه‌های بزرگ رهایی‌بخش است که به شیوه‌ای اجتناب ناپذیر به قفس‌هایی خفه‌کننده تبدیل می‌شوند.

می‌توان این جملات را به گونه‌ای دیگر درک کرد. اندیشه‌های رهایی‌بخش هرآن می‌توانند در موقعیتی نامناسب به اندیشه‌هایی مخرب و ویرانگر بدل شوند و به جای رهایی و آزادی، بردگی به بارآورند و شکست و یا همان «افتضاحی» که شادروان شایگان برزبان آورد: «متاسفم نسل ما گند زد!».

در میان هم‌نسلان مرحوم شایگان، می‌توان به تنی چند اشاره کرد ازآن جمله، فخرالدین شادمان، جلال آل احمد، رضا براهنی، سید حسین نصر، فردید، احسان نراقی و دکتر علی شریعتی که هریک در ستیختن با ارزش‌های مدرنیته و غرب‌ستیزی و پیکار با اهریمن(!) تلاش کردند تا گوی سبقت ازدیگران بربایند.

آیزایا برلین همچنین اشاره می‌کند که نخستین گام برای فهمیدن انسان‌ها، آگاهی ازالگوهایی است که براندیشه و عمل آنان تسلط می‌یابد و درآن رخنه می‌کند. این کار، مانند هرتلاشی برای آگاه ساختن انسان‌ها از مقولاتی که درآن می‌اندیشند، کاری دشوار و دردناک است و چه بسا پیامدهای سخت ناراحت کننده داشته باشد.

بدون تردید پرداختن به الگو یا الگوهای فکری روشنفکران ایرانی نیز گامی‌ست بسیار دشوار و با پیامدهایی ناراحت‌کننده؛ به‌ویژه اگر دامنهٔ آسیب‌های فکری این روشنفکران و لغرش‌های نظری آنها سرنوشت مردم و کشور را با تاریکی، فقر، نابسامانی، عقب‌ماندگی و درجا زدن تاریخی گره زده‌باشد.

تلاش این نوشته بیشتر معطوف به عوامل فرهنگی و نقش روشنفکران در تأسیس این «محنت آفرینی تاریخی» است. بررسی اندیشه روشنفکران نسل دوم ایران نشان می‌دهد که غرب‌ستیزی در ظاهر، و مدرنیته ستیزی در باطن، خصومت با آموزه‌های بنیادین لیبرالیسم و مکاتب رهایی‌بخش، تاکید بر اندیشه‌های چپ‌گرایانه و دینی، ستیز با امپریالیسم چه ازموضع چپ و چه ازموضع دینداران حاکم، پیامدهایی بسیار دردناک برای ایران و ملت ایران در پی داشته‌است. اندیشه‌های چپ‌گرایانه نیز ضمن نقد وضع موجود، نقد جهان سرمایه‌داری، استعمار و استثمار غرب، توده‌های مردم را به مبارزه با غرب فرا می‌خواندند. از دید آنها، غرب همان مفیستلوسی بود که روح خود را به شیطان فروخته بود؛ کلمه شیطان پرکاربردترین کلمه کاربردی آیت الله خمینی با غرب بود.

اما تدقیق و بررسی عمیق شرایط فکری دهه ۱۹۷۰-۱۹۶۰ و به طور کل فضای فکری حاکم درمیان نسل دوم روشنفکران ایران، نشان می دهد که «روشنفکران، در مقام آفریننده و راویان فرهنگ، نقشی حیاتی در میانجی‌گری بین فرهنگ ایرانی و غرب ایفا می‌کنند»(بروجردی ۱۳۷۸).

پرسش‌های بنیادین برای روشنفکران آن دهه این بود: «غرب چیست؟ چگونه باید با آن مواجه شد؟ ایرانی بودن یا غربی بودن؟ غرب را باید پذیرفت یا رد نمود؟ به طور کلی مواجهه با مدرنیته به‌نوعی از هراس و فوبیا در میان روشنفکرانی ایرن دامن‌ زده‌ بود. دیندارانی چون آیت الله خمینی از مدرنیته هراس داشتند، چون می‌دانستند یورش مدرنیته همچنان که درغرب مذهب را کنار زد و برآن غالب آمد، درایران نیز مذهب و دینداران را به همان تقدیر تاریخی محکوم خواهد کرد؛ روشنفکران چپ گرا نیز در توجیه هراس خود ازمدرنیته، اشاره می‌کردند که مدرنیتهٔ غرب، اصولاً مترادف سرمایه‌داری و سرمایه‌سالاری و سلطه و استعمار و استثمار است. غرب استمارگری بود که با کلمات فریبنده درپی تاراج و غارت منابع مالی شرق بود.

گفتمان روشنفکران ایرانی، گفتمانی غرب‌ستیز بود. بنابراین بررسی کارکردهای روشنفکران غیر مذهبی اما متحد با مذهب دردهه‌های ۱۹۶۰و ۱۹۷۰، و حتی تا همین امروز، نباید به‌عنوان امری حاشیه‌ای یا فرعی قلمداد شود.

بروجردی می‌نویسد: «برخلاف بیشتر انقلاب‌های جدید، روشنفکران غیر مذهبی ایران به صدرآن جنبش انقلابی که در ۱۹۷۹ به قدرت رسید صعود نکردند. با این وجود، اشتباه بزرگی خواهد بود اگر نقش اساسی آنان را درتمرین مشق‌های سیاسی و ایدئولوژیکی که به انقلاب انجامید، مورد مطالعه قرار ندهیم» (بروجردی ۱۳۷۸، ص ۴).

البته اشاره به این نکته هم ضروری‌ست که دربارهٔ مفهوم و تعریف کلمه روشنفکر احتمالاً اختلافات نظری زیادی را شاهد خواهیم بود؛ بویژه اگر بخواهیم برای این قشر نامشخص درجهان به اصطلاح درحال توسعه یا جهان سوم، تعریفی کارساز به‌ دست بدهیم. دراینجا به پیروی از سقراط و افلاطون، روشنفکران را «وجدان خرده گیر» جامعه می‌دانیم که نیاز به جستجوی حقیقت و تفاوت گذاشتن میان دانش و عقیده، مستلزم وجود گروهی‌ست که به چشمان یک فرد بیگانه به چیزها بنگرد (رورتی، ۱۹۸۵، ص ۴).

ماکس وبر روشنفکران را گروهی می‌داند که «به علت ویژگیشان، دسترسی خاصی به دستاوردهای معینی دارند که ارزش‌های فرهنگی تلقی می‌شود و بنابراین، رهبری یک جامعه فرهنگی را غصب می‌کنند»(وبر،۱۹۸۱، ص ۱۷۶)

کارل مانهایم نیز روشنفکران را قشری «بی‌طبقه» و از نظر اجتماعی ناوابسته می داند که ادعای سرپرستی فرهنگی را دارند. ادوارد شیلز روشنفکران را کسانی می‌داند که به «ارزش‌های غایی» می‌پردازند. الوین گولدنر روشنفکران را یک جماعت گفتاری می‌داند که «فرهنگ گفتمان انتقادی» را رواج می‌دهند. (بروجردی،۱۳۷۷، ص ۴۰) و ادوارد سعید روشنفکر را چنین تعریف می‌کند: «فردی که قابلیت آن را دارد که یک پیام، نظر، نگرش، فلسفه و یا عقیده‌ای را به مردم و برای مردم بازنمود، مجسم و بیان کند»(سعید،۱۹۹۴، ص ۱۱).

تفسیر غالب از کنش روشنفکرانه این است که روشنفکران ضمن مبارزه با خرافات، مذهب و سلطه، درپی رهایی‌بخشی ملت‌های خود از زیر یوغ سلطه هستند. آنها پیام‌آوران خرد هستند و اتوپیای خود را همواره درآینده‌ای روشن و تابناک جستجو می‌کنند، اما چه شد که روشنفکران ایرانی همچون «بوف کور» هدایت عمل کردند؟

در اساطیر ایرانی، «بوف» نماد خرد و حکمت و دانایی است. آیا آیا آنها نسبت به ارزش‌های مدرنیته کورشده بودند؟ و آیا می‌توان افرادی چون جلال آل احمد و دکتر شریعتی را جزو روشنفکران قلمداد نمود؟ پاسخ به این پرسش در گرو تاملی ژرفکاوانه درآرای آنهاست؛ منتها از منظری انتقادی و نه از منظر متعبدانه و پرستشگرانه‌ای که درمیان مریدان ایشان رایج است.

کافی‌ست کتاب «سنگی بر گوری» ازجلال آل احمد را به دست بگیرید و با نگاهی انتقادی در متن تامل کنید. آل احمدی که نویسنده، مترجم، منتقد اجتماعی و مدرس دانشگاه است و از بزرگان حزب توده بود و به سال ۱۳۲۲ اولین کتاب خود «عزاداری‌های نامشروع» را نگاشته بود که در رد مذهب و خرافات بود، در کتاب «سنگی بر گوری» ماهیت تاریک‌فکرانه خود را برملا می‌کند. مشکل چیست؟ آل احمد بچه‌دار نمی‌شود چون اسپرم‌هایش ضعیف هستند و چون پزشکان را عاجز از درمان کردن می‌بیند، به شدت به آنان می تازد. آل احمد با همسرش سیمین نزد دکتر می‌روند تا تخمدان همسرش معاینه پزشکی شود. ببینید روند معاینه را چگونه تعریف می کند:

«اصلاً می دانید جاکشی یعنی چه؟ من همان روز تجربه کردم. بله زنم را جلوی چشمم جوری روی تخت پر از سیخ و میخ و پیچ و چرخ خواباندند که من توی رخت‌خواب می‌خواباندم. آستین‌ها بالا، ابزار به دست و آنوقت نگاهش! جوری بود که من یک مرتبه به یاد خواهرم افتادم که عاقبت رضایت نداد به اینکه عملش کنند به این که دست مرد غریبه به تنش بخورد؛ مشکل او سینه‌اش بود؛ سرطان درعمق وجودش نشسته بود، اما عاقبت به عمل راضی نشد. موهای یارو از دستکش بیرون مانده بود و زنم جوری خوابیده بود که من اصلاً نمی‌توانستم؛ ولی حتی داد هم نزدم؛ فقط دیدم تحملش را ندارم. عین جاکش‌ها...دیدم دیگر نمی‌توانم» 

آری روشنفکر! ایرانی نظرش را درباره اطبا چنین برزبان می‌آورد:

«من اگر خیلی همت کنم برای اطبا همان ارزشی را قائلم که قبیله دماغ‌پهن‌های برنئو نسبت به جادوگرانش...دکترها جادوگرهای قرتی از فرنگ برگشته هستند...دکترها یکی کلاه قرمساقی زنش را به سردارد و دیگری مرفینی‌ست»...و چون داروهای پزشکی نتوانسته مشکل اسپرم ایشان را حل کند آنها را «کثافت‌های خوراکی» می نامد. سیمین دراین رابطه می‌گوید: «به علم طب هم اعتقادی ندارد و غالباً مجبورشده‌ام داروهایی که برای تقویتش خریده‌ام بخورم».

آل احمد آل ما ناگزیر به خرافات و جادو طلسم روی می آورد:

«بعد ازاین فضاحت بود که رفتم سراغ دوا و درمان‌های خانگی. هرچه بود بی‌ضرر بود...مثلاً نزدیک به چهل روز مدام روزی چهل نطفه تخم مرغ ازخانه مادرم می‌آمد... و من باید همه را می‌خوردم خام خام...مگرتنها همین بود؟! نسخه جگر خام هم بود چله‌بری هم بود، امامزاده بی سر هم بود درقم، دانیال نبی هم بود درشوش، چله‌بری را عاقبت زنم نرفت. روز چهلم آب مرده‌شورخانه روی سر ریختن!». 

داستان «سنگی برگوری»، روایت روشنفکر ایرانی‌ است که عقیم و سترون و اجاق کور که هراسان از علم و مدرنیته به سفرهٔ سنت پناه می‌برد. روایت مردی عقیم که مراد بسیارکسان است و غم‌خوارتوده و خود بیش ازهمه محتاج درمان و شفای عاجل!

حرف ما متوجه آل احمد نیست و کارنامه سراسر بهت‌آور وی. به یادسپاری ایشان دراین مرقومه، تنها برای نشان دادن گوشه کوچکی از فضیحت‌هایی‌ست که دهه‌ها نسل ایرانی را به کام کشید. نشان دادن این نکته آغازین نوشته بود که اندیشه پیشروان جامعه، چه قفس‌ها که نمی‌سازد و چه تمدن‌ها را که ویران نمی‌کند و البته که او تنها نبود.

ادامه این نوشته بر دکتر شریعتی و آرای ضد مدرنیته، خردستیزانه و ضد روشنگری او متمرکز خواهد بود تا نشان دهیم که این به اصطلاح روشنفکر رمانتیک عاشق کارلایلِ قهرمان پرست (نیای فاشیست‌های آلمان درکنارچمبرلن انگلیسی) چگونه در خوارداشت خرد، تحقیر عقل، سانتمانتالیسم و هیجانات مخرب سرازپا نشناخته است.

به‌گمان من، الگوی فکری غالب شریعتی، همان الگویی‌ست که میان رمانتیک‌های غرب اعم از روسو، وردث ورث، ویلیام بلیک، شلی، هردر، هامان، فیخته و دیگررمانتیک‌های آلمان بود. وجه مشخص و ممیزه این رمانتیک‌ها (دستکم درعرصه جامعه)، ستیز با مظاهر نوین مدرنیته و روشنگری بود. شهر را می کوبیدند و آن را مظهر فساد و عفونت تمدن می‌دانستند؛ چرا که شهر مظهر مدرنیته بود و حضور در آن مستلزم عقلانیت و محاسبه‌گری و باور به حقوق شهروندی بود؛ گسستی بود از گماینشافت (اجتماع یا Community) به گزلشافت (جامعه یا Society با محوریت فرد) و رمانتیک‌ها، با همه این مظاهر نوین مخالف بودند. آنها دلبسته روستا بودند و حتا فراتر ازآن، جنگل‌های وحشی که چون تارزان خود را درآن اصیل بیابند و به «خویشتن انسانی»شان بازگردند.

دیگر مشخصه فکری رمانتیک‌ها آرمانگرایی صرف بود. مهم نبود که چه آرمانی داشته باشی، مهم این بود که برای تحقق آرمانت ازجان مایه بگذاری چون تنها همین مرگ در راه آرمان است که ازتو یک قهرمان می‌سازد. غلط یا درست بودن آرمان مهم نیست. بی‌سبب نیست که برای اولین بار درتاریخ فکر بشر، شیطان که همیشه مظهر زشتی بود سیمایی آرام و ستودنی یافت؛ چرا که به زعم بسیاری، شیطان «بهترین قهرمانان» بود ودر راه آرمانش مبارزه می‌کرد. باز بی‌سبب نیست که شریعتی ما در «کتاب کویر»، گوشه چشمی هم به «فضیلت‌های شیطان» دارد که بهترین فرشتگان است! که حتا به دستور خداوند هم حاضر نیست کسی جز خدا را پرستش کند ودرپیشگاهش به سجده درآید؛ موضوعی که درعرفان رمانتیک ایرانی هم ریشه‌ای طولانی دارد. ستایش کارلایل ازقهرمان و قهرمان‌پرستی در اندیشه‌های شریعتی، نمودی جدی دارد. نخبه‌گرایی شریعتی دقیقاً ازاینجاست که آب می‌خورد. آنچه برای وی اهمیت داشت، کشته شدن درراه آرمان‌های والا بود. تاکید پرشمار و پرفرکانس وی بر «خون، شهید، شهادت، مرگ»، و نمونه‌های تاریخی قهرمانان که همه را ازاعماق مغاک تاریخ احضارکرده بود، صرفاً گامی بود برای ترویج اندیشه‌های رمانتیک و غیرمحاسبه‌گرانه‌اش.

شریعتی قریب به ۵ سال درپاریس و اروپا بود و می‌توانست با تأمل در اندیشه‌های رهگشای غرب، توشه‌ای نیز برای جامعه خود برگیرد و دردها و آلام و جراحت‌های تاریخی‌اش را درمان کند، اما وی پس از ۵ سال با پول مملکت با نمره Possible (پائین‌ترین نمره ممکن) توانسته بود، دکترای آزادش را در رشته مطالعه قدیسان یا Hagiology بگیرد و به ایران بازگردد. آنچه آورده بود ملغمه‌ای بود از سارتر، فانون، دوبوار، کارلایل، و اصحاب رمانتیک غرب؛ ذهنش ملغمه‌ای بود ازهمه اینها.

چپ نو را با رمانتیسیسم انقلابی د-هم-آمیخت تا پروژه خود را پیش ببرد، اما پروژه وی چه بود؟ خود به صراحت اعلام می‌کند که «برخلاف روح حاکم بر روشنفکران و آزادی‌خواهان» و برخلاف «نقش شورانگیز دموکراسی» او سال‌های عمرش را صرف «محکومیت شدید دموکراسی و دفاع ازرهبری متعهد ایدئولوژیک» کرده‌است؛ تا آنجا پیش می‌رود که اعتقاد به حقوق بشر را موجب «رکود و حتی قهقرا و انحراف» می‌داند و اسلام را نه دین صلح که دین جنگ می‌داند.

شریعتی بزرگترین هنر خود را ایدئولوژیک کردن دین می‌دانست و می‌گفت: «یکی ازدوستان من پرسید به نظر تو مهم‌ترین رویداد و درخشان‌ترین موفقیتی که ما درسال‌های اخیر کسب کرده‌ایم، چیست؟ گفتم دریک کلمه، «تبدیل اسلام ازصورت یک فرهنگ به یک ایدئولوژی». و جالب اینجاست که درادامه ایدئولوژی را تعریف می‌کند: «ایدئولوژی ادامهٔ غریزه است»..

ازنظر وی دین با دموکراسی سازگارنبود زیرا «دموکراسی یک رژیم ضدانقلابی‌ست و با رهبری ایدئولوژیک جامعه مغایراست». ستیز با دموکراسی که یکی ازمظاهر مدرنیته است ازهمان آغاز در برنامه‌های شریعتی قرار می‌گیرد. چون به زعم وی «اصل دموکراسی، مخالف اصل تحول انقلابی و پیشرفت است...رهبری جامعه نمی‌تواند انتخاب آن جامعه باشد...جامعه‌ای که اکثریتشان عوام کالانعام هستند و «اکثرهم لایعقلون و اکثرهم لایشکرون»....!

او که به‌شدت مدافع پیشواست می‌نویسد: «هدایت توده‌های آرام، راکد و منحط برعهده رهبری است و رهبر نباید تابع علایق و ترجیحات و منافع مردم باشد»...«رهبری نمی‌تواند خود زاده آراء عوام و تعیین شده پسند عموم و برآمده ازمتن توده منحط باشد».

به زعم دکتر(!) «دموکراسی نظام ضعیفی‌ست و حتی خطرناک و ضدانقلابی. انحطاطی که درکشورهای لیبرالیسم و دموکراسی غربی پیش می آید، نشانه ضعف این نظام در هدایت جامعه است».

و چون بیشتر مردم نادان، جاهل، ابله و غوغایی تشریف دارند، پس مردم نیازمند پرورش فکری‌اند و نیازمند ارشاد، اما چگونه؟ پاسخ روشن است «ازطریق شستشوی مغزی»؛ درسی که دکتر هاجیولوژی(!) درمدرسه لنین و استالین و مائو آموخته بود. استالین روشنفکران و ادبا و هنرمندان را «مهندسان روح» نامید. سندیدکای نویسندگان تاسیس کرد و ازهمه آنها خواست تا زندگی خود را صرف آرمانهای بلشویک‌ها کنند. درسال ۱۹۳۴ اولین نشست نویسندگان (مهندسان روح) برگزارشد که تعدادشان ۷۰۰ نفربود اما ۲۰ سال بعد درسال ۱۹۵۴، تنها ۵۰ تن از آن‌ها جان بدربرده بودند؛ چون ظاهراً نتوانسته بودند، مهندسان روح خوبی برای بلشویک‌ها و در رأس آن، شخص استالین باشند.

شریعتی انتخاب رهبری را نه از طریق آرای عمومی که تنها ازطریق کشف میسر می‌داند و بعد که کشف شد، کل جامعه موظف است تمام و کمال درخدمت آرمانهایی باشند که پیشوا-رهبر تعیین می‌کند. شریعتی با کپی پیست کردن اندیشه‌های لنین و متفکران چپ نو، عملاً سرآغاز جریان‌های خشونت‌ورزی می‌شود که برای رسیدن به مقصود خود و برای تحقق آرمان‌هایشان، آماده‌اند بکشند و کشته شوند.

شریعتی می‌نویسد:

«درچشم ما بورژوازی پلید است نه تنها نابود می‌شود که باید نابودش کرد؛ نه تنها به این علت که با تولید جمعی درنظام صنعتی جدید مغایر است، محکوم است؛ بلکه بیشتر به این علت که انسان‌ها را به «گرگ خونخوار تبدیل می‌کند یا روباه مکار و یا موش سکه‌پرست و اکثریت خلق را گل‌ ای میش می‌سازد که باید پوزه درخاک بچرند تا پشمشان را بچینند و شیرشان را بدوشند و پوستشان بکنند». سوسیالیسم پس از سرمایه‌داری حتمی‌الوقوع است...سوسیالیسم انسان را از بندگی اقتصادی درنظام سرمایه‌داری و زندان مالکیت استثماری و منجلاب بورژوازی آزاد می‌کند».

و شگفتی‌آور اینکه هنوز انقلاب نشده نگران رهبری انقلاب و درگذشت آن است که نشان می‌دهد چگونه اندیشه‌های لنین را بی کم و کاست سرقت ادبی کرده و بدون تامل و کنکاش درپیامدهای آنها، شمشیر از نیام برمی‌کشد: «رهبری انقلاب حق ندارد که دچاروسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را درچنین جامعه‌ای به دموکراسی راس‌ها بسپارد». وسپس با نفی دموکراسی، بدیل آن را پیش می کشد:

«دیکتاتوری پرولتاریا برای دوران نسبتاً طولانی بنای انقلابی جامعه جدید و حتی انتخاب رهبر مادام العمر انقلاب به جای لیبرالیسم و دموکراسی آزاد غربی است».. «شعار دموکراسی یا حکومت آراء مردم فریبی بوده است تا دشمنان مردم درپناه آن بتوانند مسیر نهضت مردم را منحرف سازند و تمام ثمرات انقلابی را که درمجاهدات ملت علیه استثمار و استبداد به دست آورده بودند برباددهند»

شریعتی درمورد مخالفان خود حرف عجیبی می‌زند «انسان‌هایی که چون نوشابه گازدار هستند تا سرشان را بازکنی نصف‌شان باد هوا می‌شود» و یا «انسان‌هایی با به وسعت یک دریا و به عمق یک انگشت» (البته نقل به مضمون می‌کنم چون سال‌های چنین عباراتی را ورد زبانم کرده بودم، بی آنکه بدانم «زبان» خود مقدمه ورود به شهر است)، اما لاجرم باید گفت که شریعتی، بیش ازهمه درمعرض این اتهام است.

مردی که اندیشه‌های رمانتیک‌های غربی ازروسو تا هردر و هامان و بلیک و شلی و فیخته را برگرفت و آن را با قهرمان‌پرستی کارلایل درهم آمیخت و ازفانون و سارتر، خشونت را برگرفت تا بورژوازی دچار «تهوع»، مبتلای «سرگیجه» و «طاغی» دربرابر خدا را بکوبد.

هرکس در هرنقطه‌ای و درهرجایی علیه غرب و مظاهر تمدن غربی بود، مورد استقبال مرحوم بود. دل شیفتگی‌اش به هایدگر هم درهمین راستاست. هایدگر معبود شریعتی بود و می‌گفت: «هایدگر بسیار عمیق و دقیق است» او را اوج اگزیستانسیالیسم و عملگرایی می‌دانست و چنان سطحی و کم‌مایه این اندیشه‌ها را تکرار کرده‌است که گاه درمقام کوچک‌ترین دانشجوی رشته علوم سیاسی به خود می گویم، همینکه تا حالا زنده مانده‌ایم و جان به دربرده‌ایم باید شکرگزار بود. این همه متن علیه تمدن غربی، علیه اومانیسم، رنسانس فکری، تجدد و مدرنیته، توسعه و پیشرفت، خردستیزی و احساساتی‌گری و ترویج نفرت و دیگری‌ستیزی و بیگانه‌هراسی، به گمانم درهیچ کتابخانه جهانی یافت نشود.

شریعتی تمدن جدید را «جاهلیت جدید» و وحشی‌تر و سنگین‌تر از جاهلیت قدیم می دانست. غرب را رو به فنا و انحطاط می دید و می‌گفت درسال ۲۰۰۰ میلادی، غرب سرمایه‌دار مصرف‌زده ازبین خواهد رفت!

غربیان را یکسره محکوم می کرد چون «درغرب همه سر و ته یک کرباسند» و «غرب همه را ذلیل و زبون و مقلد ساخته‌است». شریعتی تنها راه نجات را «بازگشت به خویشتن» معرفی می‌کرد. یعنی بازگشت به گذشته (خصیصه غالب رمانتیک‌ها). او اتوپیای خود را نه درآینده تاریخ و نه حتی درجهانی دیگر (آنچنان که دینداران سنتی قائلند)، بلکه درگذشته می‌دید؛ به یک دلیل آشکار که تا به حال برزبان نیامده‌است: «او شهامت رفتن به آینده را نداشت و ازآن نفرت داشت»؛ لذا کوشش می‌کرد همپای رمانتیک‌های آل‌زده (گذشته‌گرا)، حالا که گذشته را دورازدسترس می‌بیند، لاقل مانع تولد آینده شود و اینجاست که شریعتی مرحوم، خود را با بدنام‌ترین مسلک و مکتب زمانه پیوند می زند؛ فاشیسم و خشونتی که باردار آن است. اگر به طرزی نمادین جلال را روشنفکری «سترون و سنت‌زده و آل‌زده» بدانیم، شریعتی را باید روشنفکری دانست که ذهنش و نظام فکری‌اش آبستن «توتالیتریسم» است با همه خشونت‌های نهفته در زهدانش.

و اما سرنوشت روشنفکران تاربین ایران، سرنوشت بره-گربهٔ کافکاست. حکایتی تمثیلی از موجودی پیوندی که درآن شخص اول داستان، موجودی عجیب و غریب را از پدرش به ارث برده‌است که نیمی بره و نیمی گربه است؛ موجود دورگه‌ای که می تواند نماد دوگانگی و فقدان هویت واحد باشد؛ موجودی هیبریدی که درفضای میان بره-گربه استوار یافته ولی هیچ‌یک ازآن دو نیست. بره-گربه به معنای استثنایی بودن نیست، بلکه بازتاب نکبت انزواست؛ انزوای ذهنی و خود را تافته‌ جدابافته دانستن از جهان؛ مثل شریعنی‌ها مثل ماهی‌ای است که علیه دریا می‌شورد. باری وقتی اندیشه‌های این جماعت را می‌خوانم، یاد این بیت بس متاملانه سنایی غزنوی می‌افتم که سرود:


Report Page