تاریخ اسلام، یا تاریخ رستگاری؟

تاریخ اسلام، یا تاریخ رستگاری؟

کانال نقدآگین

قسمت دوم: محمدهای گوناگون در گزارش‌های مسیحی

✍🏻 دکتر محسن بنائی

در بخش نخست این جستار آوردم که زندگی‌نامۀ محمد از الگوهای شناخته‌شدۀ یک تاریخ رستگاری پیروی می‌کند. با-این‌همه، پیروان اسلام‌پژوهی سنتی برآ‌ن‌اند که آمدن نام چهره‌های آغازین اسلام در گزارش‌های “هم‌زمانِ” مسیحی، گواهی استوار بر تاریخی‌بودنِ محمد و یاران اوست. براستی نیز ما در گزارشهایی از رخدادنگاران مسیحی روبروییم که در سده هفتم زیسته‌اند، یعنی در روزگاری که به گفتۀ تاریخ‌نگاران عباسی، اسلام بر محمد فروآمده و در جهان گسترده شده‌است. در این بخش به برخی از این گزارش‌ها و شیوه‌های دانشگاهی برخورد با آنها خواهم پرداخت[۱]. پیش از آن ولی ناگزیر از یک همسنجی میان‌‌دینی هستم.

برپایۀ انجیل‌های ترازمند[۲] عیسا به روزگار «هرود» چشم به جهان گشوده‌است[۳] و او فرمان به کشتن همۀ نوزادان پسر در «بت‌لحم» و پیرامون آن داده بوده‌است[۴]. امروزه با نگاه به گاه‌شمارِ رومی و بهره‌گیری از دانش سکه‌شناسی (Numismatics)، می‌دانیم که هرودِ بزرگ، در سال چهارم پیش از میلاد درگذشته بوده‌است و همۀ این داستان‌ها در راستای برساختن یک «تاریخ رستگاری» سروده شده‌اند. این مشتِ نمونۀ خروار را تنها از آن روی آوردم که نشان دهم، این پدیده ویژۀ اسلام و تاریخ‌نگاری عباسی نیست.

پیروان تاریخ‌نگاری عباسی ولی درست می‌گویند. ما در گزارش‌ها و گاهشماری‌های مسیحیِ “هم‌زمان“، به نام محمد و برخی دیگر از چهره‌های سرشناس تاریخِ آغازین برمی‌خوریم. “هم‌زمان” را از آن رو در گیومه آوردم، که نخست این هم‌زمانی تنها هنگامی معنی می‌یابد که ما تاریخ‌نگاری عباسی را دربست پذیرفته باشیم و دوم آنکه، کهن‌ترین دست‌نویس این نوشته‌ها از سدۀ دهم میلادی (کمابیش ۳ سده پس از برآیش فرمانروائی عربان) هستند. پس با این بن‌مایه‌های برون‌دینی که در آنها نام‌هایی چون محمد، عمر، ابوبکر، علی و . . . یافت می‌شوند، چه می‌بایدمان کرد؟ آیا می‌توان گفت همین چند یادکرد ما را بسنده‌ است که اسلام‌پژوهیِ بازنگرانه را از بیخ‌وبن به‌دست فراموشی بسپاریم؟ از نگاه پیروان تاریخ‎‌نگار عباسی، پاسخ بی‌گمان «آری‌»ست و آنان با آوردنِ یک یا دو گزاره از این نوشته‌ها که در آنها نام بنیان‌گذاران اسلام آمده، کار را پایان‌یافته می‌بینند. بدیگر سخن، سرتاسر استدلال آنان را می‌توان به «تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها» فروکاست، ولی این گزارش‌ها دربارۀ نقش‌آفرینان تاریخ‌نگاری عباسی چه می‌گویند؟

«گاه‌شمار کوچک» از توماس پرسبیتی[۵]:

«در پگاهان آدینه هفتم فوریه ۶۳۴، جنگی میان نیروهای بیزانس و اعرابِ محمت (Mhmt) رخ داد».

«گاهشمار سوریائی»[۶]:

«سپس خداوند فرزندان اسماعیل را بر سر آنان فرستاد، انبوه چون ماسه‌های کناره دریا، که رهبرشان موحامد (Muhammed) بود و در برابرشان نه دیوار و دروازه، تاب ایستادگی داشت و نه اسلحه و سپر».

«گاهشمار بیزانسی–عربی»[۷]این نوشته، کهن‌ترین گزارش به‌زبان لاتین است که به پیدایش اسلام پرداخته و از محمد یاد کرده‌است. این محمد ولی کوچکترین همانندی با محمد تاریخ‌نگاری عباسی ندارد:

«انبوه بزرگی از ساراسن‌های بسیج‌شده به استان‌های سوریه، عربیه و میانرودان حمله کردند. فرماندهی آنان را مردی بنام “مَحمِت” (Mahmet) بر عهده داشت که در اشرافی‌ترین قبیله این مردم به جهان آمده بود […] ساراسن‌ها […] دیگر هراسی از رومیان نداشتند. آنان استان‌هایی را که فتح کرده‌بودند از آنِ خود کردند و در دمشق، باشکوه‌ترین شهر سوریه، پادشاهی خود را بنیان گذاشتند […] فرمانروای ساراسن‌ها که پیشتر از او نام رفت [محمد، م. ب.]، پس از آنکه ۱۰ سال بر کشورِ زیرِ پادشاهی خود فرمان رانده‌بود، درگذشت. آنان او را چنان بزرگ و گرامی داشتند که او را در نوشته‌ها و سازه‌های دینی خود، «فرستاده و پیامبر» خدا نامیدند. بجای او «هَبوبِکّار» (Habubeccar) که او نیز زادۀ منطقه خلف خویش بود، از سوی ساراسن‌ها برگزیده شد. او لشکر بزرگی را به سرزمین‌های پارسیان کشید و شهرها و روستاها را ویران کرد».

در دنبالۀ این گاه‌شمار، ما با «هَمر» (Hamer) و «اِثمان» (Etheman) روبرو می‌شویم، ولی پس از مرگ او، «موآبیا» (Moabia) بر تخت می‌نشیند و نشانی از علی در دست نیست. همچنین اگرچه «یزیت» (Yzit) پسر معاویه بسیار ستوده شده‌است، ولی سخنی از رخداد کربلا و حسین ابن‌علی نمی‌رود!

«تاریخ هراکلیوس» از ‌سبئوس دروغین]: این کتاب را پیروان اسلام‌شناسی سنتی، از آنجا که به ریزه‌کاری‌های بسیاری از تاریخ اسلام پرداخته، گواهی استوار بر درستی تاریخ‌نگاری عباسی می‌دانند.

«در این زمان[۹] مرد بازرگانی از میان فرزندان اسماعیل بنام ماحمت (Mahmet) پدیدار شد تا بعنوان یک موعظه‌گر، به فرمان خدا راه درست را به آنان بنمایاند. او که داستان موسا را فراگرفته‌بود، به آنان آموخت که خدای ابراهیم را [به رسمیت] بشناسند […] او گفت: “خداوند در سوگندی، این سرزمین را برای همیشه به ابراهیم و فرزندانش وعده داد، آن هنگام که او اسرائیل (فرزندان یعقوب م. ب.) را دوست می‌داشت. اکنون ولی شما فرزندان ابراهیم‌اید و خداوند به وعدۀ خود به ابراهیم و تخمه او عمل می‌کند […] سپس همگی جمع شدند و از “اِویلا” تا آنسوی “سور“، که روبروی مصر است، از بیابان پاران بیرون رفتند، دوازده قبیله مانند قبیله‌های پدرانشان»

«آموزه‌های یعقوبی» [۱۰]: در این کتاب یک یهودی بزور مسیحی‌شده از زبان برادرش که اهل کسیاریه (Caesarea) است می‌نویسد:

«زیرا برادرم برای من نوشت که یک پیامبر دروغین پدیدار شده‌است. هنگامی‌که ساراسن‌ها سرجیوس کاندیداتوس را کشتند، من در کیساریه بودم […] و یهودیان بسیار شادمان شدند و گفتند، پیامبری پدیدار شده که با ساراسن‌ها می‌آید و بازگشت مسیح را مژده می‌دهد. این برادر از مرد پیری از “اهل کتاب”، نظرش را دربارۀ پیامبر ساراسن‌ها پرسید، او آهی بلند کشید و گفت: "او دروغین است، زیرا پیامبران با شمشیر و سازوبرگ جنگی نمی‌آیند"».

«دربارۀ بدکیشی‌ها» از یوحنای دمشقی[۱۱]: یوحنا که دبیر دربار معاویه بوده‌است، در این کتاب به بدکیشی‌ها (بدعت‌ها) در آئین مسیح پرداخته، که سَدویکُمین آنها را آئین محمد می‌داند:

«از آن روزگار تاکنون، پیامبری دروغین بنام “مامد“ (Mamed) در میان آنان پدیدار شده. آن مرد پس از آنکه عهد قدیم و عهد جدید را خواند و با یک راهب آریانی گفتگو کرد، بدکیشی ویژۀ خود را پدید آورد».

بر این فهرست، چندین نمونۀ دیگر را هم می‌توان افزود که پرداختن به تک‌تک آنها چارچوب این جستار را می‌شکافد، ولی آیا می‌توان این انبوه یادکردها از محمد و چهره‌های آغازین اسلام را نادیده گرفت و همچنان بر ساختگی بودن تاریخ اسلام آغازین پای فشرد؟ برای پیروان تاریخ‌نگاری عباسی و باورمندان به ابن‌هشام و ابن‌سعد و طبری، این نمونه‌ها گواهی آشکار بر راستی واگویه‌های تاریخ سنتی اسلام‌اند. پژوهشگرِ کنجکاو و پیرو تاریخ‌پژوهی دانشگاهی ولی، باید این همه را با نگاهِ خرده‌گیر بخواند و فریبِ همانندی نام‌ها و جا‌ی‌ها را نخورد:

نخستین پدیده‌ای که در همان آغاز کار در چشم می‌افتد این است که، در هیچ‌کدام از این نوشته‌ها، نامی از اسلام و مسلمانان نیست و «عربان یا ساراسن‌ها و یا فرزندان اسماعیل» نامیده می‌شوند.

دومین نکته این است که ما با چهره‌های گوناگونی از محمد روبروییم که نه‌تنها با تاریخ‌نگاری عباسی نمی‌خوانند، که حتا با یکدیگر نیز همپوشانی ندارند.

 من در این بخش، دست به یک همسنجی گاهشمارانه[۱۲] با «تاریخ‌نگاری عباسی» خواهم زد و برای آسانی کار، آن را «تع» خواهم نامید.

در گاهشمار کوچک، محمد که در «تع» در سال ۱۱ ه.ق. درگذشته ‌است، دو سال پس از مرگش، سرگرم جنگ با بیزانسی‌هاست. گاهشمار سوریائی، سخن از فرزندان اسماعیل در حمله به ایران («تع»: سال ۱۶ ه.ق.) می‌راند که رهبرشان «موحامد» نام دارد. اگر این گزارش را بپذیریم، محمد ۵ سال پس از مرگش، هنوز سرگرم کشورگشایی‌ست، پس باید ابوبکر و سال‌های نخست خلافت عمر را از «تع» بزداییم.

همین محمد در گاهشمار بیزانسی–عربی، نه‌تنها در کشورگشائی ساراسن‌ها در سوریه و میانرودان («تع»: سال ۱۶ ه.ق.) فرماندۀ آنان است، که چند سال پس از آن، به دمشق می‌رود و پادشاهی نیرومندی را در آن بنیان می‌گذارد و ۱۰ سال بر این پادشاهی فرمان می‌راند، پیش از آنکه جای خود را به هَبوبِکّار بدهد، همان هَبوبِکّاری که به ایران لشکر می‌کشد و شهرهای آن را ویران می‌کند[۱۳]. با پذیرفتن این واگویه، محمد باید در خوشبینانه‌ترین برآورد تا سال ۲۶ زنده بوده باشد. بدینگونه باید عمر و ابوبکر و ۳ سال نخست خلافت عثمان از «تع» زدوده شوند.

ولی اگر واگویه آموزه‌های یعقوبی را بپذیریم، آنگاه محمد باید در فتح کیساریه («تع»: سال ۱۹ ه.ق.) نیز شمشیر زده و بدین‌گونه پادشاهی خود را زودِ زود در این سال برپا کرده‌باشد که اگر چنین باشد، او باید دست‌کم تا سال ۲۹ ه.ق.، یعنی ۶ سال پیش از مرگ عثمان هنوز زنده بوده‌باشد.

اگر محمدهای آمده در این نوشته‌ها در همسنجی با «تع» دچار «زمان‌پریشی‌» می‌شوند، در «تاریخ هراکلیوس» نوشته سبئوس دروغین، «مکان‌پریشی» نیز بر زندگی‌نامه آنان افزوده می‌شود؛ چرا که خاستگاه محمد و فرزندان اسماعیل، نه در بیابان حجاز، که در صحرای پاران در اسرائیل کنونی‌ست و واگویه‌های این کتاب، خوانندۀ آشنا به عهد عتیق را به‌آسانی به‌یاد آیه‌های کتاب مقدس یهودیان می‌اندازد. این مکان‌پریشی را در گاهشمار بیزانسی–عربی نیز می‌بینیم، آنجا که دمشق پایتخت تاج و تخت محمد نامیده می‌شود.

دربارۀ دین این محمد، نوشتۀ «یوحنای دمشقی» که پدرش دبیر دربار معاویه بوده و خود نیز در همان جا زیسته و بالیده، شایان ارجی ویژه است. اگرچه در این نوشته، سخن از ۱۰۰ بدکیشی است، ولی بدعت اسماعیلی در شمارهٔ ۱۰۱ آمده، که می‌تواند نشانی از افزوده شدن آن و دو بدکیشی دیگر (تا ۱۰۳) در زمان‌های پسین ‌باشد. یوحنا سخنی از اسلام و مسلمانی نمی‎آ‎ورد و مامد یا محمد را، «پیامبری دروغین» می‌داند که دینش برگرفته از باورهای «آریوس اسکندرانی» و بدعتی نو در آئین مسیح است.

 بار دیگر باید بر این نکته انگشت گذاشت که «یوحنای دمشقی»، اگرچه در دربار پنجمین خلیفه اسلام («تع»: معاویة ابن ابی‌سفیان) می‌زیسته، تا روزگار عبدالملک مروان همچنان کارگزار دربار “اموی” بوده و تازه در سال ۷۵۴ میلادی (۱۳۷ ه.ق.) و روزگار خلافت منصور عباسی درگذشته است، نامی از اسلام و مسلمین و دین نوین نمی‌آورد و همچنین بر محمد می‌تازد و او را «پیامبری دروغین» می‌نامدآیا پذیرفتنی‌ست که فرمانروایان مسلمان، از معاویۀ کاتب وحی، تا عبدالملک مروان، سازندۀ قبة الصخره، دست کارگزار خود را در ناسزاگویی به پیامبر مسلمانان چنین باز گذاشته باشند؟

براستی ما چند محمد داشته‌ایم؟ او چند سال زیسته و در کدام جنگ‌ها شمشیر رانده‌است؟ چرا کسی نامی از دین او نمی‌آورد و همگان پیروانش را «ساراسن و اسماعیلی» می‌نامند؟ خاستگاه اسلام عربستان است، یا اسرائیل؟ چرا این واگویه‌های برون‌دینی، بجز نام‌هایی کمابیش یکسان، کمترین همخوانی و همانندی با تاریخ‌نگاری عباسی ندارند؟ باورمندان به سیره و روایت و حدیث، کمترین پاسخی بر این پرسیده‌ها ندارند. پاسخ این پرسش‌ها از دیدگاه دانشگاهی می‌تواند انگارۀ[۱۴] زیر باشد:

ویراستاری و به‌روز رسانی در گذر زمان

پیشتر پرسیدم مگر ما چند محمد داشته‌ایم؟ ملک‌الشعرای بهار با اشاره به «تصرفات روزافزون هزار ساله» همین را دربارۀ بلعمی می‌پرسد:

«هرگاه خواننده، صاحب مطالعه نباشد و به تصرفات روزافزون هزار ساله توجه نداشته باشد، تصور، بل حتم خواهد کرد که این کتاب را چند تن، در فواصلِ قرونِ عدیده ترجمه کرده‌اند و چون به اول هر نسخه نگاه کند و ببیند که همه‌ی نسخه‌ها از آن بلعمی‌ست، باز خواهد گفت که بلعمی چند تن بوده‌اند و یا آن که بلعمی این ترجمه را به چند تن برگزار کرده‌است؛ چه، متصور نیست یک نسخه که از دست یک شخص، بیرون آمده‌باشد، این اختلافات فاحش را دارا باشد»[۱۵].

نمونۀ دیگر، شاهنامۀ فردوسی (۱۰۲۰ – ۹۴۰ م.) است که در نسخه‌برداری‌ها[۱۶] پیوسته به‌روزرسانی شده‌است. برای نمونه، اگرچه ما امروزه می‌دانیم که سلطان محمود غزنوی (۱۰۳۰ – ۹۷۱ م) در آغازِ سُرایش شاهنامه، کودکی ۶ ساله بیش نبوده‌است، افسانۀ سفارش سرودنِ شاهنامه به فردوسی و قول پرداخت دینار زر برای هر بیت، پس از ۴۰۰ سال چنان جاافتاده و پذیرفته شده‌بود که دولتشاه سمرقندی (۱۴۹۵ – ۱۴۳۸ م.) داستانِ برخوردِ فردوسی با عنصری و عسجدی و فرخی و راه‌یافتنش به دربارِ محمود را در کتابش می‌آورد[۱۷] و دیرتر، نگارگران شاهنامۀ طهماسبی، داستان مشاعرۀ چهار شاعر را نقاشی می‌کنند. تازه خود شاهنامه نیز با کنار گذاشتنِ اشکانیان از سنت به‌روزرسانی رخدادنگاری ساسانی پیروی می‌کند و تاریخ رسمی را می‌پذیرد و می‌نگارد. این همان پدیدۀ به‌روزرسانیِ واگویه‌های کلان است که از آن سخن رفت.

حتا قرآن نیز که به باور بیشینۀ مسلمانان و با نگاه به آیۀ « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا ٱلذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (الحجر، ۹) از روزگار محمد تا کنون، دست‌ناخورده مانده‌است، در دو روایت گوناگون «حَفْص از عَاصِم» و «وَرْش از نَافِع» در دسترس ماست، که دستِکم، یکی از آنها باید به گفتۀ بهار، دچار «تصرفات هزارساله» شده‌باشد. در همین ۴۴ سال گذشته نیز، خود گواهِ به‌روزرسانیِ پیوستۀ تاریخ انقلاب اسلامی بوده‌ایم، که در آن، افسانه و دروغ به‌فراوانی یافت می‌شوند[۱۸].

به گزارش‌های «هم‌زمان» بازگردیم. بجز نمونه‌های آمده در بالا، ما گزارش‌های دیگری نیز داریم، که بسیار بکار این تاریخ‌پژوهی هم‌سنجانه می‌آیند. یکی از آنها، روزانۀ سفر‌ِ یک راهبِ کُره‌ای‌ست که در همان سدۀ نخستِ پس از سرنگونی ساسانیان، به ایران و سرزمین‌های پیرامون آن سفر کرده‌است:

خاطرات راهب کره‌ای های‌چو[۱۹]:

«از تخارستان بسوی باختر سفر کردم و پس از یک ماه به سرزمین پارس رسیدم، که پادشاهش پیشتر، بر عرب‌ها فرمان می‌راند. یک عرب، که شترچرانِ پادشاه بود بر او شورید، او را کشت و خود را شاه خواند. از این راست که عرب‌ها این کشور را به تسخیر خود درآورده‌اند».

های‌چو که از ۷۰۴ تا ۷۸۷ (۸۳ تا ۱۶۶ ه.ق.) زیسته و در میان‌سالی به ایران سفر کرده‌است، پادشاه این کشور را عربی می‌داند که شتربانِ پادشاهِ پیشین بوده و بر او شوریده بوده‌است. در نوشته‌های او اگرچه دربارۀ خوراک و پوشاک و اقتصاد ایرانیان می‌خوانیم، ولی سخنی از حملۀ عرب‌ها، دینی نو و پیامبری که آن دین را آورده‌باشد، در میان نیست.

از آن گذشته، ما در زندگینامۀ کارل بزرگ[۲۰] (۸۱۴ – ۷۶۸ م.) که همزمان با هارون الرشید (۸۰۹ – ۷۸۶) می‌زیسته‌است، چنین می‌خوانیم:

«او با هارون، پادشاه پارسیان، که بر سرتاسر خاورزمین بجز هندوستان فرمان می‌راند، دوستی نزدیکی داشت»[۲۱].

زندگینامه کارل بزرگ که در ایران «شارلمانی» خوانده می‌شود، در سال ۸۱۴ نوشته شده‌است و ما با شگفتی می‌بینیم که کمابیش ۲۰۰ سال پس از پیدایشِ اسلام، کارل بزرگ هنوز نمی‌داند دوست نزدیک او، یک «فرمانروای عرب» و «نوادۀ عموی پیامبر دینی نو بنام اسلام» است، و او را – در دنبالۀ سنت ساسانیان – همچنان «پادشاه پارسیان» می‌نامد.

۲۸۰ سال دیرتر و در سال ۱۰۹۵، پاپ اوربان دوم، در موعظۀ کلرمون[۲۲] که در آن مسیحیان را به جهاد برای آزادی اورشلیم فرامی‌خواند، سخن از «مردمان شاهنشاهی پارسیان» می‌راند و واژه‌ای دربارۀ مسلمانان، عربان و خلافت نمی‌گوید[۲۳]. ما ولی می‌دانیم که این «مردمان شاهنشاهی پارسیان»، «ترکان سلجوقی» هستند که اورشلیم را در سال ۱۰۷۷ و بروزگار پادشاهی ملکشاه فروگرفته‌بودند.

آیا ما در یادکردهایی که در گزارش‌های برون‌دینی از محمد آمده، با همان پدیده‌ای روبرو هستیم که بهار آن را «تصرفات روزافزون هزارساله» می‌نامد و من آنرا «ویراستاری و به‌روزرسانی» می‌خوانم؟ برای پاسخ به این پرسش، باید دید که کهن‌ترین دست‌نوشته‌های این گزارش‌ها از کدام سده هستند:

گاهشمار کوچک: کهن‌ترین دستنویس این نوشته در کتابخانه ملی بریتانیا و از سده ۱۸ است.

گاهشمار سوریائی: آنچه که ما امروز در دست داریم، از سدۀ ۱۴ است.

گاهشمار بیزانسی–عربی: کهن‌ترین دستنوشتۀ این گاهشمار از سده ۱۰ است و در کتابخانه واتیکان با شناسه (Vat. gr. ۱۶۳۱) نگاهداری می‌شود.

تاریخ هراکلیوس: دستنوشته‌ای که بتوان آن را با اطمینان تاریخ‌گذاری کرد، از سدۀ ۱۶ است.

آموزه‌های یعقوبی: دستنوشته‌ای که با شناسه (Codex Parisinus Graecus ۴۵۰) در دسترس ماست، از سده ۱۰ یا ۱۱ است.

درباره بدکیشی‌ها: کهن‌ترین دستنوشته از این کتاب در کتابخانۀ صومعۀ Hosios Loukas در یونان نگاهداری می‌شود و از سدۀ ۱۱ است.

تاریخ‌نگاری عباسی[۲۴] اگرچه در زمان عبدالله مأمون پسر هارون الرشید (خلافت: ۸۳۳ – ۸۱۳) و در نیمۀ نخست سدۀ ۹ آغاز شد، ولی فرارُستن آن به یک واگویه یا روایت کلان و رسمی و فراگیر، در خوشبینانه‌ترین برآورد، دستکم تا سدۀ ۱۰ به‌درازا کشید.

با این رویکرد، نه سفرنامۀ «های‌چو» شگفتی برمی‌انگیزد، نه اینکه «شارلمانی»، هارون الرشید را «شاه پارسیان» می‌نامد و نه داوری «یوحنای دمشقی» دربارۀ محمد؛ چرا که آنان پیش از آغازِ «تاریخ‌نگاری عباسی» می‌زیسته‌اند و همان خوانش تاریخی زمان خود را بازگفته‌اند.

دست‌نوشته‌های برون‌دینی بالا ولی، با اما و اگر بسیار، تازه در سدۀ ۱۰، یعنی هنگامی نوشته شده‌اند که گاهشمار طبری، تازه به پایان رسیده بود. ۳۰۰ سال پس از زمانی که «آغاز اسلام» نامیده می‌شود، روایت و خوانش دیگری در میان دانش‌وران پذیرفته شده‌بود و از آنجا که همۀ نسخه‌های کنونی گزارش‌های مسیحی «پس از» تاریخ طبری نگاشته شده‌اند، می‌توان انگاشت که نسخه‌برداران، درست بمانند نمونه‌های بلعمی و فردوسی (و هزاران نمونۀ همانند در جهان)، متن‌های پیشین را با «دانش» زمان خود، به‌روزرسانی کرده‌باشند.

پس هرچه تاریخ این نسخه‌ها به زمان ما نزدیکتر باشد، همخوانی آنها هم با تاریخ‌نگاری عباسی بیشتر است. آشفتگی آمده در آنها نیز از آن روست که نگارندگان، در سرزمین‌های دور از هم (از ارمنستان تا اسپانیا) می‌زیستند و به یک متن یکسان دسترسی نداشتند و از همین روی، از دل این نوشته‌ها، محمدهای گوناگونی بیرون آمدند.

اگر این انگاره را نپذیریم، آنگاه واگشائی چیستانِ «محمدهای گوناگون»، بر گردنِ اسلام‌پژوهی سنتی و باورمندان به ابن‌هشام و ابن‌سعد و واقدی و طبری خواهد بود؛ بویژه چیستان محمدی که ۸ سال پس از مرگش یعنی تا سال ۱۹ ه.ق. / ۶۴۰ م. یا حتا دیرتر، کشورگشائی می‌کرده و کمابیش تا مرگ یزدگرد سوم و ای بسا پس از آن نیز، در دمشق «پادشاه ساراسن‌ها» بوده‌است.

پدیدۀ «محمدهای گوناگون» را با یک انگارۀ دیگر نیز می‌توان واشکافت و آن، این است که محمد نه یک «نام»، که یک پاژنام (لقب یا مسند) بوده است. بدین انگاره در نوشتۀ دیگری خواهم پرداخت.


پ.ن. از دوست و همکار نازنینم آرمین لنگرودی که این نوشته را با نگاه موشکافانۀ خود کاوید و چند نکته بنیادین را به من گوشزد کرد، بسیار سپاسگزارم.

۱. پیشتر در گفتگویی با کانال نقدآگین در اینباره سخن گفته‌ام. بنگرید به:

۲. canonic

۳. Mt ۲,۱f. ; Lk ۱,۵.

۴. Mt ۲,۱۶ EU

۵. Chronica minora, Thomas Persebyter

۶. بنام رویدادنامه خوزستان به فارسی ترجمه شده است.

۷. Byzantinian-arabic chronicle (part of Corpus scriptum Muzarabicorum)

۸. History of Heraclius, Pseudo-Sebeos / The Armenian History attributed to Sebeos, R. W. Thomson

۹. در پانویس این بخش “این زمان” از سوی مترجم سال ۶۲۰/۶۱۹ برآورد شده است.

۱۰. Doctrina Jacobi nuper baptizati

۱۱. De Haeresibus, John of Damascus

۱۲. chronologically

۱۳. بر پایه تاریخ‌نگاری عباسی آنچه که فتوحات نامیده می‌شود، تازه در زمان خلافت عمر آغاز میشود. ابوبکر بر پایه این نوشته‌ها تنها درگیر جنگهای ردّه بود.

۱۴. Hypothesis

۱۵. تاریخ بلعمی، تصحیح بهار، به کوشش محمد پروین گنابادی، ص ۷ و ۸

۱۶. کهنترین نسخه شاهنامه از سال ۵۹۶ / ۱۲۱۷ یا دو سده پس از مرگ فردوسی است. هرچه تاریخ نگارش نسخه‌ها کهن‌تر است، شمار بیت‌هایشان کمتر و افسانه‌هایشان درباره فردوسی اندکتر است.

۱۷. بنگرید به تذکرةالشعراء، نشر اساطیر ۱۳۸۲، برگ ۵۲-۵۱

۱۸. با وامگیری از آرمین لنگرودی، یک نمونه آشکار آن «روایت»ی است که رفسنجانی برای به‌قدرت رساندن خامنه‌ای از زبان خمینی بازمی‌گوید. این روایت که راست و ناراست آن را نمی‌توان آزمود، امروزه بخشی از تاریخ‌نگاری رسمی رژیم اسلامی است.

۱۹. Hye Chó Diary: Amemoir of the Pilgrimage to the five Regions of India

۲۰. Vita Karoli magni, Bibliothèque nationale de France / Paris, Signatur Lat.۹۷۶۰

۲۱. Cum Aaron, rege persarum, qui excepta india paene totum tenebat orientem, talem habuit in amicitia concordiam

۲۲. Council of Clermont, Sermon of Pope Urban II

۲۳. Gesta Francorum et aliorum hierosolimitanorum

۲۴. المغازی ۸۳۲، سیره ابن‌هشام ۸۳۴، طبقات ابن‌سعد ۸۴۵، تاریخ طبری ۹۱۵ م.

 

 


Report Page