تناقضات عقلانیت و روشنفکری با دینداری

تناقضات عقلانیت و روشنفکری با دینداری

کانال نقدآگین

— برشی از مصاحبۀ استاد مصطفی ملکیان

من همین دورنگری را داشتم که فهمیدم سروکار آقایان به اینجا می‌افتد؛ از اول گفتم، بیاییم حقیقت را بازگو کنیم که ما نمی‌توانیم هم عقلانی باشیم و هم متدین، اما این آقایان که هنوز اصرار دارند روشن‌فکر دینی هستند، این‌طور روشن‌فکر دینی ماندند که از آیات فقهی می‌گذرند، برای بسیاری از آیات قرآن هم که معنای حقیقی قائل نیستند و معنای مجازی برای آن قائلند، بسیاری از آیات قرآن را هم که می‌گویند جزء ذاتیات قرآن نیست و از عرضیات قرآن است و اختصاص دارد به زمانی دون همه‌ی زمان‌های دیگر، مکانی دون همه‌ی مکان‌های دیگر و اوضاع و احوالی غیر از سایر اوضاع و احوال. خب من می‌پرسم دیگر از دین چی باقی ماند؟ بعد به من می‌گویند تو خودت هم که این کار را می‌کنی؟ من هم می‌گویم نه، من هیچ‌وقت این کار را نمی‌کنم. من همیشه گفته‌ام باید نهایت امانت را برای پیام قرآن قائل باشیم.

نسبت داده‌اند به امام فخر رازی که در خبرش گفته: "ایهاالناس، «محمد تازی» یعنی محمد عرب این‌چنین گفته است، من «محمد رازی» آن‌چنان گفته‌ام"؛ یعنی می‌خواسته بگوید ایهاالناس! اگر سخن محمد تازی را می‌خواهید، او معتقد است «الف، ب است»، اگر سخن محمد رازی را می‌خواهید، او معتقد است «الف، ب نیست». حالا هرکدامتان می‌خواهید، دنبال محمد تازی بروید، و هرکدامتان می‌خواهید، دنبال محمد رازی بروید!

این به نظر من کمال صداقت را نشان می‌دهد؛ چون آدم نباید سخن حضرت محمد و پیامبر اسلام را تحریف کند، سخن هیچ انسانی را ما حق نداریم تحریف کنیم، چه برسد به سخن فرد بزرگی مثل پیامبر اسلام.

باید بگویم: ایهاالناس! «می‌خواهید التزام به قرآن و پیامبر داشته باشید» الف، ب است؛ اما «به اعتقاد بنده»، الف، ب نیست، حالا خودتان انتخاب کنید من حرفم را با صداقت می‌زنم و سخن پیامبر را تحریف نمی‌کنم. حالا متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست؛ هرکسی می‌تواند انتخاب کند که برود سراغ صحبت پیامبر یا صحبت من.

مسلم است که من اگر این صحبت را به قاطبه‌ی مسلمانان بگویم، می‌روند سراغ پیامبر خودشان؛ خب بروند! مشکلی نیست؛ آزادی است و ما باید «فکر» را مغتنم بدانیم؛ حالا اگر ۲، ۳ تا، ۵ تا و ۱۰ تا سخن من را پسندیدند، خب بیایند اینجا؛ ولی وقتی آمدند، باید بدانند که از زیر چتر رسول خدا بیرون رفتند و اگر زیر چتر رسول خدا هستند، یقین داشته‌باشند که زیر چتر رسول خدا هستند.

اینکه من بیایم سخن قرآن و پیامبر اسلام را همه‌ی محتوایش را بیرون بکشم و حرف‌ها و نظریه‌های خودم را قرار بدهم و بعد به مردم بگویم که این همان سخن خداست، این به نظر من، نه به‌لحاظ اخلاق علمی و نه به لحاظ علم هرمنوتیک، درست نیست؛ مثل تخم‌مرغی که با سرنگ، مایع درون آن را بیرون بکشیم و بعد مایه‌ی خودمان را داخل آن تزریق کنیم و به مردم بگوییم این همان تخم‌مرغ است! کار درستی نیست؛ چون اولاً، به لحاظ علم هرمنوتیک درست نیست؛ یعنی علم تفصیل علوم دینی و مذهبی یک علم هرج‌ومرج‌طلبانه نیست که با قواعدش بشود هرچه دلمان خواست از قرآن و روایات بیرون بکشیم. این علم ضوابط و قواعد و احکام دارد. درست است که هرمنوتیست‌ها گاهی با هم اختلاف نظر دارند، ولی در یک زمینه‌ی مشترک وسیع گاهی در حواشی با هم اختلاف پیدا می‌کنند، وگرنه علم هرمنوتیک قواعد و ضوابط دارد. وقتی این قواعد و ضوابط را زیر پا بگذاریم، یعنی از علم هرمنوتیک عدول کردیم، این با اخلاق علمی سازگار نیست؛ چون من حق ندارم هیچ سخن و پیامی را تحریف کنم و به پیروانش برسانم...

...بنده به‌شدت مخالفم که می‌گویند قرآن و برهان و عرفان، به‌شدت از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند. نه اینکه امروزه این حرف را بزنم، بلکه ۲۵ سال است که این حرف را می‌زنم و کسی که این حرف را می‌زند، یا قرآن را نشناخته یا برهان را یا عرفان را یا ۲ تا از این ۳ تا را نشناخته و یا هیچ‌یک را نشناخته، در واقع نفهمیده‌است که قرآن سخنش چیست، برهان سخنش چیست و عرفان سخنش چیست؟...

عرض کنم خدمتتان، تفکیک بین «روشن‌فکری دینی» و «نواندیشی دینی» در فرهنگ ما ایرانیان، نخستین بار به دست من انجام شد. در مصاحبه‌ای که آقای اکبرگنجی در مجله‌ی «راه نو» در سال ۷۷ با من کرد -اگر اشتباه نکنم اردیبهشت ۷۷ بود- اول بار من در مصاحبه که چاپ شده‌است، گفتم که روشن‌فکر دینی را باید با نواندیش دینی فرق گذاشت و این تفکیک را بنده عرض کردم.

اما نکته بعد؛ شما می‌فرمایید زمانی که من در بین روشنفکران دینی بودم، هنوز بحث عبور از فقه مطرح نشده‌بود. کاملا درست، حرف شما را تایید می‌کنم، ولی بنده عرض می‌کنم که مگر می‌شود یک روشن‌فکر دینی بگوید که من می‌خواهم از فقه عبور کنم. آخر در دینی که می‌گوید: «نومن ببعض و نکفر ببعض فبشره بعذاب الیم» مگر کسی می‌تواند بگوید من متدینم، ولی از فقه گذر می‌کنم. من این را نمی توانم بپذیرم که به بخشی از قرآن ایمان دارم و به بخشی ایمان ندارم. چگونه یک متدین می‌تواند بگوید من به این قرآن و دین ملتزم هستم، ولی از فقهش صرف‌نظر کرده‌ام؟! خب تو اگر از فقه صرف‌نظر کردی، یعنی از بخش‌های قرآن صرف‌نظر کردی. درست است حجم آیات فقهی به‌مراتب از آنچه به نظر می‌آید، کمتر است، درست است که احکام فقهی در بیشترین حالت ممکن، نزدیک به ۵۰۰ آیه هستند، ولی خب ۵۰۰ آیه هم ۱۲/۱ قرآن است، پس چطور می‌توانیم بگوییم که از فقه بگذریم؟ علی‌الخصوص کسانی که معتقدند اسلام فقط قرآن نیست؛ اسلام قرآن است به‌اضافه‌ی روایت نبوی. آن‌وقت ما در روایت‌های نبوی هم فقه داریم؛ بعد چطور می‌شود از بخش‌های چشمگیری از دین بگذرد و بگوید من هنوز متدینم؟!

من قبول می‌کنم که دوستان در حال نزدیک شدن به من هستند، ولی با «پارادوکس خودشان» چه می‌کنند؟ من از این‌ها می‌گذرم. در مقطع اخیر هیچ‌وقت نگفته‌ام روشن‌فکری دینی، وگرنه اگر می‌خواستم، روشن‌فکر دینی باقی بمانم که نمی‌گفتم روشن‌فکر معنوی هستم. من می‌خواستم اگر روشن‌فکر دینی بودم، واقعی روشن‌فکر باشم و واقعی دینی باشم، وگرنه دینی که بعضی از آیاتش را کنار بگذاریم، یک بخشی را تأویل کنیم، از ظاهرش به باطنش عدول بدهیم و بگوییم این‌ها بیانات حقیقی نیستند، بیانات مجازی یا استعاری یا تشبیهی یا تمثیلی یا کنایی و یا رمزی هستند، در واقع، بخش عظیم آیات را این‌طوری بیان کنیم که این‌ها بیانات حقیقی نیستند، یکی از صناعات ادبی در آن‌ها استفاده شده‌است، یک بخشی را هم که به زمان و مکان خاصی اختصاص می‌دهید و مثلاً به مکانی مثل شبه‌جزیره یا قرن چندم ربط می‌دهند، خب، چه چیزی از این دین باقی مانده‌است؟

اصلاً آنچه که فلاسفه‌ی اسلامی اثبات می‌کنند معادی که قرآن بحث می‌کند، نیست. معادی که قرآن می‌گوید این است: «قل من یحیی العظام هی رمیم» این‌جور گفت: یک عرب رفت نزد پیامبر و گفت چه کسی این استخوان‌ها را زنده می‌کند، درحالی‌که پودر شده‌اند؟ اگر از فیلسوف اسلامی این سؤال را می‌کردند، می‌گفت مسئله که مسئله‌ی استخوان نیست، استخوان جزء بدن توست، تو ساحت دومی داری به نام نفس و اون ساحت دوم مجرد است و امور مجرد در قیدوبند زمان نیستند؛ بنابراین الی‌الابد وجود خواهند داشت، پس وقتی که به وجود آمده‌اند، دیگر وجودشان ابدی خواهد بود؛ اما اگر همین سؤال را از یک فیلسوف مسلمان می‌پرسید، فیلسوف اسلامی می‌گفت: اعرابی اشتباه می‌کنی، بنا نبود استخوان زنده بشود، استخوان خاک می‌شود، آن ساحت دوم پودر نمی‌شود و همیشه زنده است.

  • حتی اگر این فیلسوف اسلامی صدرایی باشد؟

ملکیان: هرکه باشد فرقی نمی‌کند؛ چون فیلسوف اسلامی اگر صدرایی هم باشد می‌گوید: «النفس جسمانیه الحدوث اما روحانیه البقاء» یعنی از لحاظ حادث شدن مثل اجسام است؛ اما از نظر بقا مثل ارواح می‌ماند، ‌حدوث زمانی دارد، پایان زمانی ندارد، پس به محض اینکه نفس حادث شد حتی اگر من صدرایی هم باشم، دیگر این نفس، مرگ نخواهد داشت. قرآن جواب دیگری داده و گفته است: «یحییها الذی انشاها اول مره»، بگو ای پیامبر به این اعرابی که این استخوان را همان کسی زنده خواهد کرد که اولین استخوان را پدید آورد؛ خب این یعنی اینکه قرآن مطلقاً به وجود نفس قائل نیست.

مثال دیگر، در قرآن آیه‌ای است: «الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تموت فی منامها فنمسک التی قضا و علیه الموت و یرسل الاخری الی اجلا مسمی»، خدا کسی است که نفس‌ها را به‌تمامی بازمی‌گیرد، هنگامی که می‌میرند و نفس‌هایی را که نمرده‌اند را در هنگامی که می‌خوابند خدا بازمی‌گیرد. پس خدا اگر مقدر کرده باشد که نفسش را گرفته‌ایم در خواب بمیرد، دیگر نفسش را به او بازنمی‌گردانیم، اما اگر مقدر باشد زنده بماند، دوباره نفس را به او بازمی‌گردانیم و زنده می‌شود، هنگامی که بیدار شد.

این آیه می‌گوید تو در ۲ حالت نفس نداری و در یک حالت نفس داری، اگر مرده باشی یا زنده باشی و خفته، نفس نداری، اما اگر زنده باشی و بیدار، نفس داری، پس انسان‌های مرده، نفسشان گرفته شده، انسان‌های زنده هم اگر در خواب باشند، باز نفسش گرفته شده‌است؛ اما اگر همین انسان‌های زنده، بیدار شوند، نفسشان به آن‌ها بازمی‌گردد. حالا نفس از نظر فلاسفه فرق دارد، از لحاظ فلاسفه، نفس فقط وقتی بدن می‌میرد وجود ندارد، و وقتی انسان زنده است، چه خفته، چه بیدار، نفس دارد و مسلماً این نفس، نفس فلاسفه نیست.

بنابراین بنده بسیار با دقت و تأمل حرف می‌زنم و عرض می‌کنم، نفسی که قرآن گفته، اصلاً به معنای نفسی که فیلسوفان مسلمان گفته‌اند، نیست. اولاً در قرآن نفس به یک معنا به کار نرفته است؛ نفس در قرآن، لااقل به ۶ یا ۷ معنا در تعابیر مختلف به کار رفته‌است. هیچ‌یک از این ۶ یا ۷ تعبیر، نفس فیلسوفان اسلامی نیست، نفس عرفای مسلمان هم نیست. متکلمان و فلاسفه و عارفان ما از فرهنگ‌های دیگری، مفاهیم و نظریات و آموزه‌هایی را گرفته‌اند و آن‌ها را تحمیل کرده‌اند بر قرآن و روایات ما. قرآن و روایات ما هرگز حاکی از این مفاهیم، آموزه‌ها و نظریات نیستند. فلاسفه‌ی ما اگر چیزی را اثبات کرده باشند، چیزی نیست که قرآن گفته‌باشد، اما من حرف دیگری می‌گویم؛ چیزی را هم اثبات نکرده‌اند، من معتقد نیستم اثبات کرده باشند؛ یعنی منِ ملکیان نتوانم در هیچ‌یک از گام‌های استدلال خطا ببینم، استدلالی که در هیچ‌یک از مقدمات آن جای شک و شبهه برای یک آدم فکور نباشد و در هیچ‌یک از گام‌ها هم خطایی صورت نگرفته باشد. بنابراین، با این سخن برای اثبات وجود برای معاد و قرآن، نبوت قرآن (نبوت عامه و خاصه) و خدای بزرگ، یک استدلال اقامه کنید و نیاز هم به تکفیر بنده نیست. نیازی به تقدیس من هم نیست که بگوییم فلان کس بدعت‌گذار است. من می‌گویم یک دلیل اقامه کنید که من نتوانم خطای این دلیل را نشان بدهم. این دلیل وجود اثبات الله قرآن را می‌کند، اثبات وجود زندگی پس از مرگ با روایت قرآنی را می‌کند، اثبات وجود نبوت خاصه را می‌کند. کاری ندارد؛ ما با کسی که نزاع نداریم. آن‌هایی که می‌گویند چرا دلیل داریم، این دلیل را بیاورند اگر در هریک از این دلیل‌ها من چندین تشکیک نکردم آن‌وقت هر کاری می‌خواهند، بکنند!


Report Page