داریوش مهرجویی و حکومت برآمده از انقلاب ۵۷

داریوش مهرجویی و حکومت برآمده از انقلاب ۵۷

کانال نقدآگین

بابک غفوری‌آذر

مرداد ۱۳۵۸

نخستین نشانه‌های شکست حاصل از انقلاب ۵۷ با محدودکردن آزادی بیان و تعطیل کردن رسانه‌ها و در صدر آن روزنامه آیندگان برای روشنفکران ایرانی در حال آشکار شدن است. روشنفکرانی که به انقلاب ۵۷ به عنوانی تحولی عمیق و راهگشا دل بسته بودند، نگران و مشوش صحنه را می‌نگرند. داریوش مهرجویی یکی از آنهاست. او تنها پس از گذشت ۶ ماه از روزهایی که در نوفل‌لوشاتو به دنبال ثبت تصویری اقدامات و گفته‌های رهبر انقلاب بود، ۱۲ مرداد ۱۳۵۸ در مقاله تند و جسورانه‌ای در تهران مصور نسبت به حاکم شدن انحصارگرایی هشدار می‌دهد:

«ما از عمق به سطح، انقلاب کرده‌ایم و از آرمان و آرمان‌های خود بسیار دوره افتاده‌ایم. این پندار که چیزی جز خواستی متعالی و طبیعی برای انقلاب و هر تکان بنیادی نیست، یک شبه باد هوا شد و انقلابمان از عمق به سطح کشانده شد...

این نفی کردن قشری در عین حال چون اساسی نداشته و ندارد، شامل همه چیز می‌شود، هم فدایی و مجاهد را نفی می‌کند و به زندان و شکنجه می‌اندازد، هم اسلام خلقی و اسلامی جمهوری را. هم مارکسیستش را ضد انقلابی و توطئه‌گر می‌داند، هم دمکراتیک و ملی‌اش را. هم به بنیادهای عمیق فرهنگی و سنتی کار دارد و هم به قشری‌ترین امور مربوط به ظاهر مردم، ظاهر روابط و ظاهر اعمال. به همین دلیل است که ناگهان در سپیده‌دم روزهای خوش پیروزی، اولین طرح بزرگ انقلابی می‌شود: حجاب. و نیز در همان اوان، با بولدوزر و مسلسل و بیل و کلنگ به تخت‌جمشید حمله می‌کند تا آن را از بیخ و بن براندازد و نابود کند...

بزرگ‌ترین گرفتاری ما که باز از همان تنگ‌نظری قشری حاکم می‌آید، آن است که هیچ‌کس نمی‌داند به درستی اسلام، اینجا و اکنون، چه معنایی دارد و چیست؟ چگونه می‌توان هزار و سیصد سال تجسس و دگرگونی و پس و پیش تاریخ ایران و جهان را نادیده گرفت، از روی آنها جهید و به اصلی رسید که تازه آن را هم نمی‌دانیم چیست؟»

نشانه‌های انحصار و تحدید آزادی آن قدر آشکار است که تهران مصور فقط دو شماره بعد دوام آورد و به توقیف رفت.

موقعیت داریوش مهرجویی با داشتن چنین دیدگاهی نسبت به حاصل انقلاب ۵۷، زمانی متناقض‌تر شد که روح‌الله خمینی ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۹ پس از تماشای فیلم «گاو»ش از تلویزیون جمهوری اسلامی در سخنرانی روز بعدش، آن را «آموزنده» خواند. توقیف فیلمی که داریوش مهرجویی همان روزها مرتبط با انقلاب و در تایید آن ساخته بود («مدرسه‌ای که می‌رفتیم») این موقعیت متناقض را بیشتر کرد.

پاییز ۱۳۶۲

داریوش مهرجویی با خانواده‌ دو سالی است که ساکن پاریس و همنشین جمع و گروهی است که از پس سرکوب تمام عیار و مرگبار سال ۱۳۶۰ به تبعید آمده‌اند و هر کدام دوران سخت تبعید را به کاری می‌گذرانند. غلامحسین ساعدی، دوست و همراه صمیمی مهرجویی مدتی است مشغول انتشار نشریه‌ای شده که پیشتر در تهران هم به مخاطبان عرض می‌کرد: «الفبا». داریوش مهرجویی در حالی که با ساعدی مشغول نوشتن چندین فیلمنامه مختلف است، {ظاهرا} با نام مستعار احمد هامون برای الفبا مطالبی می‌نویسد. در یکی از آنها تلاش می‌کند به این پرسش پاسخ دهد که «رژیم کنونی حاکم بر ایران تا چه حد در قالب مفهوم توتالیتاریزم می‌گنجد و به عنوان پدیده‌ای امروزی و بهره‌گیر از تکنیک جدید چه سنخیتی با رژیم‌های توتالیتر، به‌خصوص فاشیزم هیتلری و کمونیزم استالینی دارد؟ در چه مشخصاتی شبیه آنهاست و در چه وجوهی از آنها متمایز می‌گردد و یا حتی کامل‌تر و پخته‌تر از آنها جلوه می‌کند؟» و عمیق و دقیق و درخشان پاسخ این سئوال را می‌دهد: «ساخت حزب نازیسم هیتلری، یا کمونیزم استالینی، فاشیزم موسولینی و اسلام خمینی را می‌توان در "لیگانتروسکهای" یونان کهن مشاهد کرد و یا در "پانترهای" آفریقای سیاه. اینها هرگاه بتوانند سازمان می‌یابند و قدرت کسب می‌کنند و یک رژیم واقعی ترور به راه می‌اندازند. یا در جوامع مدرن، از کوکلاکس کلان‌های آمریکایی می‌توان نام برد و دارودسته‌های گوناگون حزب‌اللهی جمهوری اسلامی. اینها همه نظیر اتحادیه مذکرها یا جامعه اسپارت کهن همواره از "مرد بودن" حرف می‌زنند و هرگونه اقتدار و شخصیت زنانه‌ای را نفی می‌کنند. عربده می‌کشند و برای تسلط تام و تمام نه تنها به جان مردم که به جان خود نیز می‌افتند.

هرکس نقاب مخصوص دروغ را به چهره می‌زند و نه تنها در مراکز تجمع آدمیان، ادارات، کارخانه‌ها و ... که حتی در خلوت خانواده‌ها هم از گفتن حقایق، آنهم با صدای بلند، احتراز می‌کند. و اگر ناگزیر از سخن گفتن است، دروغ می‌گوید. کسی از رهبر یا رژیم صراحتا بد نمی‌گوید یا اگر اعتراضی دارد چندپهلو و به زبان کنایه است. با آنکه عمیقا از نظام حاکم متنفرند ولی دم نمی‌زنند و این احساس را در خود سرکوب می‌کنند.

همه از هم شکوه و ناله دارند و به یک بغض و کینه بزرگ آغشته‌اند و "دیگری" را در خوش‌باوری و بلاهت انقلابی‌اش مسئول مصیبت وارده می‌دانند. از اینکه به جای معنویت والا، ذلت و حقارت نصیبشان شده، از اینکه به جای آزادی و برابری خفقان و وحشت حاکم گشته، از اینکه مقهور دورویی و فریبکاری انقلابی شده‌اند، از خود و دیگری و زمین زمان بیزارند.

نقاب‌هایی که در این لحظات انسان اسیر و گرفتار نظام توتالیتر به چهره می‌زند، رنگ‌ها و نقش‌های گوناگون دارد و به این صورت انواع معصومیت‌ها، رذالتها، رندی‌ها، خرمرد رندی‌ها، بی‌رحمی‌ها، خشم‌ها و کینه‌ها جلوه می‌کند و به خنده‌هایی می‌شکفد که پشتش اشک و اندوه است و به تملق گویی‌هایی که بوی عفن دروغش همه را مسموم می‌کند.»

چنین نوشته به شدت روشنگرانه و دقیقی، آشکارا نگاه و تلقی نویسنده‌اش به حکومت ایران را نشان می‌دهد اما تلخی و سختی زندگی در غربت و ممکن نشدن فیلمسازی موضوعی نیست که از آن بتوان به سادگی گذشت. داریوش مهرجویی جمع تبعیدی‌ها را تنها می گذارد و به ایران باز می‌گردد.

اردیبهشت ۱۴۰۲.

داریوش مهرجویی چند ماهی است باز هم در فرانسه است. در ماه‌هایی که ایران صحنه گسترده‌ترین اعتراض‌ها به حکومتی است که به نوشته احمد هامون نشان آشکاری به حکومت‌های تمامیت‌خواه هیتلر و موسیلینی و مائو دارد. پذیرش حکومت تمامیت‌خواه با چالش جدی مواجه شده است. داریوش مهرجویی از بدو شکل‌گیری این حکومت درباره مشخصات و ویژگی‌هایش نوشته و در برخی فیلم‌هایش بویژه «اجاره‌نشین‌ها» و «بانو» تصویر آشکار و پرکنایه‌ای از مناسبات حاکم بر آن نمایش داده است. او اما در نشست نمایش فیلم «گاو»ش به هردلیلی قصد ندارد اظهارنظری درباره اتفاقات و شرایط فعلی داشته باشد. او انقلاب را تجربه کرده و از سرخوردگی شکست حاصل از آن نوشته است. سال‌هایی ابتدایی بعد انقلاب را دیده و سرکوب سال ۱۳۶۰ و غم و شکست و غربت پس از آن را لمس کرده است. در این میان به تصمیمی در سال ۱۳۶۴ در بازگشت به ایران رسیده است. او حرف‌هایش را پیشتر زده و همچنان پای‌بند همان تصمیم سال ۱۳۶۴ و الزامات آن است. قضاوت درباره درستی آن تصمیم و میزان پای‌بندی به آن نزد هر ناظری متفاوت است.

حال که از نسبت داریوش مهرجویی و انقلاب ۵۷ و حکومت برآمده از آن نوشتم، بد نیست یادی کنیم از همسر خواهرش که از اعدام‌شدگان به دست حکومت جمهوری اسلامی است. محمود بزرگمهر همسر ژیلا مهرجویی، عضو دفتر سیاسی حزب رنجبران، ۲۶ تیر ۱۳۶۳ در زندان اوین تهران تیرباران شد. زمان اعدام او، ژیلا مهرجویی در زندان و داریوش مهرجویی در فرانسه بود. در بازگشت داریوش مهرجویی به ایران، ژیلا مهرجویی منشی صحنه نخستین فیلم آقای مهرجویی در بازگشت به ایران یعنی «اجاره‌نشین‌ها» شد. زخم اعدام‌های دهه ۶۰ بر بسیاری از خانواده‌های ایرانی به جا مانده است.

Report Page