فاشیسم از کجا آمد؟

فاشیسم از کجا آمد؟

کانال نقدآگین

فاشیسم از بعد تاریخی واکنش جناح راست به کمونیسم بود با روش‌های خودشان در اوائل قرن بیستم. جناح راست یا همان محافظه‌کاران، هیچ‌گاه لیبرال نبودند، ولی در عمل به عادت قرن نوزدهم همچون جنتلمن رفتار می‌کردند. کمونیست‌های اروپایی اما، از بلشویک‌های روسی درس وحشی‌گری آموختند و تصور می‌کردند چنین کاری تنها از خودشان ساخته است؛ یا حتی بدتر تصور می‌کردند که چون حق با آنهاست، اشکالی ندارد خشونت بورزند و تازه خشم‌شان زیباست و جنبۀ هنری به آن می‌دادند! در صورتی که همه فکر می‌کنند حق با آنهاست و اگر قرار باشد هر کسی با این توجیه که ما حقیم و دیگران یا جاهلند یا خائن خشونت بورزد، آنگاه دیگر خود ایدۀ «حق و باطل» موضوعیت خود را از دست می‌دهد و ایدۀ «قوی و ضعیف» جای آن را می‌گیرد. تمدن به عقب می‌رود و قانون جنگل حاکم می‌شود. هیچ آدمی خود را جاهل یا خائن نمی‌داند. آیا همه به همین دلیل حق خشونت‌ورزی دارند؟ پس راه‌حل چیست؟ یا باید مانند حیوانات جنگید یا به قواعد همکاری اجتماعی تن داد. لیبرالیسم یگانه ایده‌ای است که «همه خود را بر حق می‌دانند» یا «هیچ‌کس خود را احمق نمی‌داند» را به عنوان یک مسئله وارد نظام فکری خود کرده است.

کمونیست‌ها بعد از جنگ جهانی یکم به تأسی از بلشویک‌های روسی، قانون جنگل را در اروپا حاکم کرده بودند و خود را شیر آن جنگل می‌پنداشتند. پایگاه اجتماعی‌شان در اروپا از بلشویک‌ها در روسیه - که در مراکز شهری با زور تقلب به ۲۵ درصد می‌رسیدند و در کل روسیه از این هم کمتر بودند - بسیار کمتر بود، اما تصور می‌کردند چون بیشتر از تودۀ مردم می‌فهمند و چون توده محتاج راهنمایی آنان است و چون خدایی که نامش را «تاریخ» گذاشته بودند با آنهاست، پس هم حق دارند و هم می‌توانند با توسل به روش‌های بلشویکی که نامش را انقلابی‌گری گذاشته بودند، نه فقط قدرت سیاسی را تصرف کنند که حاکم جان و مال و حتی ذهن تمام انسان‌ها نیز بشوند. شما اگر مانند آنها فکر نمی‌کردید دو حالت داشت: یا خائن بودید یا جاهل. در حالت اول که باید حذف می‌شدید؛ لنین و تروتسکی این کار را در مقیاس صدها هزار نفری در روسیه انجام دادند. استالین دامنۀ خائنین را باز هم وسیع‌تر کرد و ممکن بود به صرف اینکه تکه‌زمینی را به ارث برده و در آن مشغول کشاورزی باشید، خائن تلقی شوید و همراه خانواده سلاخی شوید. فقط هم کافی نبود سوسیالیست باشید؛ باید دقیقاً همان تعبیری از سوسیالیسم را می‌داشتید که حزب دیکته کرده بود.

در حالت دوم اگر جاهل تلقی می‌شدید می‌گفتند بسیار خب، مقصر خودتان نیستید، صدها و هزاران سال جامعۀ طبقاتی «ایدئولوژیِ» (مارکس ایدئولوژی را با دلالت منفی به کار می‌برد) طبقاتی را در ذهن شما جا انداخته‌است. پس باید تحت آموزش و ارشاد «ما» قرار بگیرید. سؤالی که در اینجا و در موارد مشابه، مثلاً در همین ایران خودمان، پیش می‌آید این است که چرا شما ما را ارشاد کنید و چرا ما شما را ارشاد نکنیم؟ چه کسی تعیین می‌کند جهان‌بینی کدام‌یک از ما بیمار است و کدام‌یک نیاز به ارشاد داریم؟ پاسخ این پرسش را البته «زور» تعیین می‌کند، چون چنان‌که گفتم قانون جنگل حاکم شده‌است. بنابراین، کل حرف‌های در ظاهر اخلاقی که می‌گویند چیزی بیش از پوششی برای حاکمیت زور و خشونت نیست. اخلاق اساساً آمده که زور حاکم نباشد. اگر قرار باشد زور نوع مناسبات را تعیین کند، مثلاً در اینجا زور بگوید که چه کسی حق «ارشاد» دیگری را دارد، اخلاق اساساً موضوعیت خود را از دست می‌دهد. ممکن است کسی بگوید من به اخلاق اعتقادی ندارم و هر کس زورش رسید حق با اوست. می‌توان زیان‌های این عقیده را نشان داد و استدلال کرد که این عقیده، ضداجتماعی و در واقع حیوانی است. اما دست‌کم این فرد تناقض‌گویی نمی‌کند. کسی که به اسم اخلاق زور می‌گوید، افزون بر تمام بدی‌های آن فردِ بی‌اعتقاد به اخلاق، یک بدی دیگر هم دارد و آن دورویی و سالوس است.

این داعیۀ ارشاد کردن دقیقاً منطق پشت مبحث «هژمونی» آنتونیو گرامشی، کمونیست ایتالیایی، است. کمترین نتیجه‌ای که از این منطق گرفته می‌شود این است که کل نظام آموزشی، فرهنگی و رسانه‌ها باید تحت تسلط و انحصار حزب «پیشتاز» در بیایند. گرامشی خرابکاری بود که کتاب‌های درسی علوم اجتماعی از او یک «دانشمند مظلومِ زندانی سیاسی» برای دانشجویان ساخته‌اند. رژیم موسولینی او را در دادگاه محکوم و زندانی کرد. من نمی‌خواهم بگویم اگر گرامشی در کشوری آزاد بود، سرنوشت متفاوتی پیدا نمی‌کرد، ولی از تجربۀ حکومت کمونیست‌ها در کشورهای دیگر، با اطمینان می‌توان گفت اگر جای موسولینی و گرامشی عوض می‌شد، برخورد گرامشی قطعاً بسیار بی‌رحمانه‌تر می‌بود. حداقل این را می‌دانیم که خود موسولینی و اطرافیانش، به دست کمونیست‌ها، بدون محاکمه و به طرز فجیعی کشته و جسدشان آویزان شد.

اما این به اصطلاح کمونیست‌ها مشکل‌شان با رفقای پیشین چه بود که جدا شدند و بدترین انگ‌ها را به آن‌ها زدند؟ پاسخ این است که در هدفی که دنبال می‌کردند، تفاوت مهمی نداشتند. هر دو به دنبال «الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید» بودند. اختلافشان در شیوه‌ای بود که برای نیل به این هدف دنبال می‌کردند. احزاب سوسیال‌دمکرات در عمل، از قرن نوزدهم خود را با شیوه‌های دمکراتیک و پارلمانی وفق داده بودند. می‌کوشیدند اکثریت را به دست آورند و از طریق پارلمان، برنامۀ سوسیالیسم را محقق سازند، ولی تا زمان جنگ جهانی، فرصت عرض اندام چندانی نیافتند.

حالا از لحاظ نظری این ایراد وارد است که گیرم اکثریت را به‌دست آوردید و دولت تشکیل دادید، چه کسی این حق را به شما داده‌است که به صرف کسب اکثریت، اموال مردم را «سوسیالیزه» کنید؟ اگر در دور بعدی انتخابات اکثریت را از دست دادید تکلیف آن اموال چه می‌شود؟ اگر رأی اکثریت مثلاً کشتن اقلیت باشد تکلیف چیست؟

این اشکالات ذاتی برنامۀ احزاب سوسیال‌دمکرات هستند و در جهان کنونی هم صدق می‌کنند. سوسیالیسم و اساساً هر نوع «برنامه‌ریزی اقتصادی» با دمکراسی تعارض دارد. هر لحظه ممکن است برنامه‌ریز اکثریت را از دست بدهد و تمام برنامه‌هایش نقش بر آب گردند. ضمن اینکه قشر کارگر هم اغلب گرایش سوسیالیستی ندارند. کارگران مایلند ابزار تولید جایی را که در آن کار می‌کنند، به نفع خود مصادره کنند و از مزایای آن بهره‌مند شوند. این تعریف درست و تحریف‌نشدۀ «سندیکالیسم» است؛ اما سوسیالیسم چیز دیگری‌ست. در سوسیالیسم ظاهراً قرار است «جامعه» از ابزار تولید «منتفع» شود. اینکه «جامعه» نزد سوسیالیست‌ها تعریف دقیقی ندارد، موضوع دیگری‌ست، اما دعاوی‌شان با آنچه کارگران واقعاً دنبال می‌کنند، زمین تا آسمان فرق دارد. ضمن اینکه کارگران، انگیزه‌های ایدئولوژیک هم برای دشمنی با کمونیست‌های «کافر» و «اجنبی‌پرست» دارند.

بلشویک‌های روسیه این توهم دمکراتیک را کنار گذاشتند، قدرت را تصاحب کردند و شروع به دعوت از کمونیست‌های اروپایی برای انجام عمل مشابه در کشورهای خودشان و ملحق شدن به دیکتاتوری پرولتاریا مستقر در مسکو به رهبری لنین کردند، اما چنین دعوتی، مگر غیر از دعوت به بردن کشور زیر سلطۀ «تزارِ کمونیست» زیر پرچم سرخ بود؟ اینجا بود که تعداد زیادی از چپ‌های اروپایی از سوسیالیسم بریدند و اینجا بود که ایدۀ «ناسیونال‌سوسیالیسم» نیرو گرفت. یعنی سوسیالیستی که نمی‌خواهد «کارگزار» مسکو باشد و به‌اصطلاح ملی‌ست. هیتلر نه مخترع این ایده بود و نه اولین و آخرین «ناسیونال‌سوسیالیست» تاریخ بود. شاید خشن‌ترینشان بود؛ البته اگر برای مثال، مائو را پس از دشمن شدنش با شوروی ناسیونال‌سوسیالیست حساب نکنیم.

در وضعیتی که آلمان زیر فشار پیامدهای شکست در جنگ کمرش خم شده‌بود و علی‌رغم اینکه سوسیالیست‌های غیر وابسته به مسکو، دولت را در آلمان در دست گرفته بودند و می‌کوشیدند همان برنامۀ فاجعه‌بار سوسیالیستی را از راهی کمتر خشن و دمکراتیک اجرا کنند، کمونیست‌ها به‌دنبال انقلاب کارگری سوسیالیستی بودند. یعنی در مقابل رفقای سابق خود قرار گرفتند که برای اولین بار، فرصت تشکیل دولت را یافته بودند.

رزا لوکزامبورگ به همراه کارل لیبکنشت، رهبری کودتای سرخی را در آلمان در دست گرفتند که به قتل فجیع‌شان منجر شد. این سرنوشت، زمینه را برای اسطوره‌سازی از او فراهم ساخت. رزا لوکزامبورگ فردی «متعصب و بسیار خشن» بود. در کتاب‌های دانشگاهی او را کمونیست و انقلابی «خوب» جا انداخته‌اند که مخالف «نخبه‌گرایی لنین» - انقلابی «بد» - و هوادار «مشارکت از پایین توده‌ها» در فرایند انقلاب بود. این تصویر شسته‌رفتۀ آکادمیک از لوکزامبورگ است. در سست بودن این تصویر، همین استدلال کافی‌ست که وقتی کسی در قدرت نیست، اساساً جز «مردمی» بودن چه کاری می‌تواند انجام دهد؟ منطق اغلب مباحث دانشگاهی همین‌قدر سست است. اختلاف لوکزامبورگ با لنین، صرفاً در میزان برده پنداشتن تمام مردم بود. آن حد از اختلاف را هم می‌توان این‌گونه توضیح داد که لوگزامبورگ، هنوز موفق به تصاحب قدرت نشده‌بود. لوکزامبورگ مخالف «حذف دگراندیشان» نبود؛ او صرفاً مخالف حذف «نحله‌های دیگر درون جریان کمونیستی» بود که باز هم می‌توان این را با «موقعیت سیاسی متفاوت»ش با لنین توضیح داد.

خلاصه، فاشیسم در مقابل این جریان قرار گرفت. این البته تنها سرچشمۀ فاشیسم نیست. ریشۀ فکری فاشیسم را تا مخالفان انقلاب فرانسه در اوایل قرن نوزدهم هم می‌توان دنبال کرد. حتی افلاطون را هم به استناد رسالۀ موسوم به جمهوری، می‌توان «فاشیست» نامید. ولی رویدادهایی که سعی کردم به‌طور بسیار مختصر توضیح دهم، این جریان را به جریانی جدی در تاریخ قرن بیستم تبدیل کرد. فاشیست‌ها راه و روش تصرفِ غیردمکراتیک قدرت و حذف مخالفان را از کمونیست‌ها آموختند و آن را در خدمت ایده‌های محافظه‌کارانه در آوردند.

یک نکته‌ای را به این بحث اضافه کنم. هیچ فاشیستی هیچ‌گاه نگفت و در آینده هم نخواهد گفت که من با «سوسیالیسم به طور، عام یا کمونیسم و مارکسیسم به طور خاص» مخالفم، چون معتقدم «ابزار تولید» باید در «مالکیت بخش خصوصی» باشد و دولت مجری اقتصادی خوبی نیست؛ چون معتقدم قیمت‌گذاری باید توسط «بازار» انجام شود و دولت با «قیمت‌گذاری دستوری»، در واقع قیمت نمی‌گذارد و اصلاً نمی‌توان قیمت را «گذاشت» و فقط می‌توان در نظام قیمت‌ها اخلال ایجاد کرد؛ چون معتقدم هر کسی باید بتواند دربارۀ نحوۀ هزینۀ پول خود تصمیم بگیرد؛ چون معتقدم هر کس باید آزاد باشد آنچه را که دارد به قیمتی که می‌خواهد بفروشد و همچنین قیمتی را که می‌خواهد، برای خرید آنچه ندارد پیشنهاد دهد؛ چون معتقدم شغل هم نوعی «قرارداد خریدوفروش» است و بازار یگانه ابزار برای تصدی افراد در مناسب‌ترین جای ممکن است؛ چون معتقدم «دولت بزرگ» را بدون «اعمال مداوم سرکوب» و «توزیع رانت» نمی‌توان اداره کرد و این ربطی به «نیت حاکمان» ندارد؛ چون معتقدم ممنوعیت واردات کالا به بهانۀ حمایت از صنعت داخلی، باعث صرف هزینۀ بیشتر مشتری برای آن کالا می‌شود و در نتیجه، سرمایه را از بخش‌های بالقوه کارآمدتر، به بخش‌های کمتر کارآمد منتقل می‌کند که در نهایت، فرصت شکل‌گیری یک صنعت داخلی قابل عرضه در بازارهای جهانی را سلب می‌کند؛ چون معتقدم بازار یگانه راه تخصیص صحیح منابع و شکل‌گیری تدریجی کسب‌وکارها و شرکت‌های بزرگ و برندهای معتبر و شناخته‌شده و استخوان‌دار است؛ درحالی که دولت تنها می‌تواند با تقلید از شرکت‌های خصوصیِ واقع در کشورهای سرمایه‌داری، شرکت‌های غول‌پیکر اما ناکارآمد ایجاد کند.

حتی تصور اینکه مثلاً هیتلر چنین عقایدی را در مخالفت با کمونیسم گفته‌باشد خنده‌آور است. نه فقط هیتلر، که اساساً هیچ دیکتاتوری نمی‌تواند یک روز هم به «آزادی در اقتصاد» پایبند بماند. «راست‌گرا و چپ‌گرا» در اقتصاد و احتمالاً در تمام حوزه‌ها، فاقد معنا هستند و اغلب به طرز غلط‌اندازی در رسانه‌ها به کار گرفته می‌شوند.

Report Page