نیکا و «تاریخ قساوت»

نیکا و «تاریخ قساوت»

کانال تلگرامی نقدآگین

تاملاتی دربارۀ شرارت اعلای بی‌رحمیِ سیستماتیک

✍🏻 حسام سلامت

احتمالاً همه‌ی ما، یا دست‌کم اغلب ما، گزارشی را که اخیراً بی‌بی‌سی جهانی از ماجرای وحشتناک قتل نیکا شاکرمی به دست مأموران دولتی منتشر کرده‌است، خوانده‌ايم، یا درباره‌اش شنيده‌ايم. فراگیرترین احساسی که از خواندن یا شنیدن این گزارش در خود احساس کرده‌ايم، باید ترکیبی از خشم، اندوه و نفرت باشد. حتماً پیش خود فکر کرده‌ايم که اين درجه از بی‌رحمی، اصلاً چطور ممکن شده‌است؟

هر چقدر هم که چشم‌ها و گوش‌های ما به شقاوت دولت و دولتی‌ها عادت کرده‌باشند، باز حسی از ناباوری، حیرت و انزجار باید ما را در خود مچاله کرده‌باشد، باید به خود نهیب زده باشیم که این میزان از قساوت، مطلقا فهم‌ناپذیر است. هر چقدر هم که نظریه‌های سیاسی به میدان بيایند تا ارتکاب دولت‌های جبار به خشونت‌های سیستماتیک سنگدلانه را تبیین کنند (مثلاً با یادآوری اينکه چنین دولت‌هایی، اساسا از هیچ جنایتی دریغ نمی‌کنند و هر زمان که قافیه به تنگ بیاید، کلکسیونی از قتل و شکنجه و تعقیب و آزار راه می‌اندازند)، یا رویکردهای انسان‌شناختی به دست‌وپا بیافتند که از ابتلای درمان‌ناپذیر آدمی به «شرارت ریشه‌ای» بگویند، یا تئوری‌های روان‌شناختی در گوش ما بخوانند که انسان‌ها می‌توانند خیلی راحت‌تر از آنچه فکرش را می‌کنيم، به هیأت آزارگران قسی‌القلب درآیند، یا روایت‌های تاریخی به یادمان بیاورند که تاریخ بشری هیچگاه از حضور جنایتکاران خونسرد خالی نبوده‌است، باز هم - به رغم همه‌ی آنها - در مواجهه با بی‌رحمی، چیزی مطلقاً توضیح‌ناپذیر مهیب و تکان‌دهنده وجود دارد که اجازه نمی‌دهد وافعیتش را هضم کنیم.

قضیه آنجایی به مراتب حادتر می‌شود که بی‌رحمی، به ویژگی معمول، تکرارشونده و نظام‌مند دولت بدل شده‌باشد. بی‌رحمی را در زندگی‌های خصوصی هم می‌توان سراغ گرفت؛ مثلاً ممکن است من در روابطم با اطرافیانم، آدم بی‌رحمی باشم و همه‌ی آنها به دلیل همین بی‌رحمی‌ام، از من فاصله گرفته‌باشند. زندگی اجتماعی هم می‌تواند جولانگاه بی‌رحمی باشد؛ مثلاً آدم‌ها در مواقع تنش و اختلاف و درگیری با نهایت بی‌رحمی با یکدیگر طرف شوند یا در وضعیت احتیاج و آسیب‌پذیری و یاری‌طلبی، نه‌تنها با یکدیگر به شفقت برخورد نکنند، که با بی‌تفاوتی همدیگر را نادیده بگیرند یا با بی‌اعتنایی از روی هم رد شوند.

بی‌رحمی، چه در عرصه‌ی خصوصی و چه در سپهر اجتماعی، وحشتناک است. بی‌رحمی در زندگی سیاسی اما به‌مراتب فاجعه‌بارتر است. در اینجا، بی‌رحمی به بخشی از سیستم بدل می‌شود. شما در اینجا با سیستمی طرفید که در تمام ارکانش، به درجاتی و به شیوه‌هایی بی‌رحم است، قانونش بی‌رحم است، نهادهایش بی‌رحم است، پلیسش بی‌رحم است، مدرسه‌اش بی‌رحم است، اقتصادش بی‌رحم است، مدیران و مسئولان و مأموراناش بی‌رحم‌اند؛ در اینجا، بی‌رحمی دیگر امری تصادفی، استثنایی و گذرا نیست، قاعده‌ی بازی است، روال روزمره‌ی عملکرد ریز و درشت سیستم است؛ و درست به همین دلیل، باید جدی‌اش گرفت.

از چه حرف می‌زنيم وقتی از بی‌رحمی حرف می‌زنیم؟ از بدترین شکل رابطه‌ی قدرت که طرف فرادست رابطه (چه فرد باشد، چه نهاد، چه قانون، چه هر چیز دیگری) نه تنها از به تعبیر شاملو، «رعایت انسان» عاجز شده‌است، که همه‌ی تلاش و ابتکارش را خرج می‌کند تا زندگی طرف فرودست رابطه را با بی‌حسی هر چه تمام‌تر (یعنی با خونسردی و بی‌اعتنایی)، یا از سر کیف و نفرت (دقیقاً ترکیبی از این دو)، به نابودی بکشاند یا زخمی عمیق بر آن بزند.

برخلاف بی‌رحمی در زندگی خصوصی که می‌کوشد خود را مخفی کند یا بی‌رحمی در ساحت اجتماعی که اغلب خود را انکار می‌کند (به هر حال هیچ‌کس خوش ندارد، یا کمتر کسی خوش دارد که به بی‌رحمی‌اش اعتراف کند)، بی‌رحمی‌ای که از دولت سر می‌زند، به جلوه‌ای از اقتدار، جدیت و سرسختی آن بدل می‌شود. در اینجا حتی اگر دولت بی‌رحمی‌اش را به یک زبان انکار کند («دولت و بی‌رحمی؟ هرگز! ما اهل رأفت‌ایم»)، به زبان دیگری آن را تصدیق می‌کند، در معرض دید می‌گذارد، در بوق و کرنا می‌کند و نمایشش می‌دهد: «بی‌رحمی‌ام را ببینید! نظاره کنید که چقدر می‌توانم بی‌رحم باشم! تماشا کنید که در ویران‌کردنِ بی‌رحمانه‌ی زندگی‌های شما، تا کجا می‌توانم پیش بروم!».

جنبه‌ی عمومی دولت بی‌رحمی را هم عمومی می‌کند؛ یعنی آن را در همه‌ی جهات و همه‌ی حیطه‌ها توزیع می‌کند و بدان وجهی فراگیر، نافذ و رویت‌پذیر می‌بخشد. همگان، بیش و کم، از بی‌رحمی سیستم باخبرند، اما مطمئن نیستند مشخصاً چه زمانی و دقیقاً در چه شرایطی ممکن است گرفتار بی‌رحمی آن شوند. از این مهمتر، از حد بی‌رحمی دولت اطمینان ندارند. یک سیستم بی‌رحم، همیشه، دستکم به میزانی و تا درجه‌ای، بی‌قاعده عمل می‌کند تا پیش‌بینی‌ناپذیر بماند و بتواند غافلگیرانه، به ‌ناگهان ظهور کند و آوار شود. در اینجا همه‌چیز، در نهایت، تابع بخت و اقبال است؛ شاید امروز نوبت شما باشد، شاید فردا. به اين اعتبار، زندگی در جوار یک سیستم بی‌رحم، عمیقاً ناامن، بی‌ثبات و ترس‌خورده است. نمی‌دانید کی، کجا و چگونه، اما در هر صورت، بی‌رحمی سیستم را تجربه خواهید کرد. در خیابان یا در بانک، در زندان یا در دانشگاه، اینجا یا آنجا، کم یا زیاد. «رأفت» نام بخشندگی پدرانه‌ی یک سیستم بی‌رحم است؛ اصل این است که سیست بی‌رحمانه عمل کند؛ رأفتی اگر در کار باشد استثناست، از سر مصلحت يا ترحم يا نمایش؛ و اين شاهد دیگری‌ست بر خودسرانگی سیستم.

سیستم بی‌رحم به جنایت و آزار بسنده نمی‌کند، کارش در اینجا تمام نمی‌شود، باید رد قربانیان را پاک کند، باید صدای‌شان را از آنها بگیرد، باید امکان دادخواهی را نفی کند، باید جا بیاندازد که صدای دادخواهی قربانیان، یا بازماندگان‌شان، به جایی نخواهد رسید، باید بی‌رحمی‌اش را ادامه بدهد، باید بی‌رحمی‌اش را جاودانه کند: من همواره بی‌رحم باقی می‌مانم. بی‌آنکه قضاوتی در کار باشد؛ قاضی‌القضات خود منم!

گزارش قتل نیکا شاکرمی را که می‌خوانی، خون در رگ‌هایت به جوش می‌افتد. بارها به خودت می‌گویی نمی‌توانی این حد از بی‌رحمی را بفهمی. به یاد می‌آوری که در جایی از گزارش، به نقل از خود قاتل‌ها خواندی که با وجود اینکه به دست‌های سوژه دستبند زده شده‌بود، دختر توجوان همچنان با لگد و فحش به دفاع از خود ادامه داد. پیش خود تکرار می‌کنی: «سوژه». به خودت می‌گویی چه تنش مهیبی در این کلمه هست. وقتی دولتی‌ها از «سوژه» حرف می‌زنند، از «موضوع مورد نظره» حرف می‌زنند، تو اما وقتی در اینجا کلمه‌ی «سوژه» را می‌شنوی، یاد «سوژگی نیکا» می‌افتی، یاد عاملیتش، یاد مقاومت‌کردنش، یاد یک زندگی که می‌خواست زنده بماند و در آزادی زندگی کند، یک «سوژه-زندگی».

قتل بی‌رحمانه‌ی نیکا شاکرمی بخشی از «تاریخ قساوت» است، و سوژگی او، «سوژگی-تاسرحد-مرگ» او، شاهدی‌ست بر نفی مبارزه‌جویانه‌ی اين تاریخ. حق هیچ ملتی نیست که در یک سیستم بی‌رحم زندگی کند و زندگی‌اش گروگان «تاریخ قساوت» باشد. این تاریخ باید برای همیشه تمام شود. باید به آغاز یک «تاریخ نو» اندیشید. تاریخی که سپهر تحقق زنده‌ی شفقت، عدالت و زیبایی باشد. نیکا شاکرمی و نوجوانان و جوانان و میان‌سالان و سالخوردگانی چون او، «سوژه-زندگی‌»های آن تاریخ‌اند.


Report Page