بازبينی يك موج
کانال نقدآگین— مرور کارنامهٔ کاترین پرز شکدم (قسمت يكم)

🍂شکدم پس از خروج نهایی از ایران که با کنار گذاشتن حجاب سفت و سخت سابقش همراه بود، در مصاحبههای متأخرش افشا کرد که در خانوادهای یهودی، اما با تربیتی سکولار، پرورش یافتهاست؛ چرا که پدرش برای حفظ جان خانواده در محیط یهودیستیز اروپا، هویتش را در فضای تهدیدآمیز زمانهٔ جنگ جهانی پنهان میکرده و عمویش، در دوران یهودیکشی هیتلر کشته شدهاست.
🍂در پاسخ به پرسشهای چالشی حسین علیزاده (سفیر مستعفی جمهوری اسلامی) در کلابهاوس، در فروردین ۱۴۰۱ آشکار میکند که علی رغم ادعای مکررش در مسلمان و سپس شیعه شدن با مطالعه و تحقیق، حتا یک روز نیز نماز نخوانده و روزه نگرفته و در عمل مسلمان نبوده(!) و مسألهٔ مسلمان شدنش، صرفا یک شهادتین سادهٔ لفظی بنا به درخواست همسر یمنی و سنیاش بودهاست.
🍂او در گفتگوهای کلابهاوسیاش، اذعان کرده که حتا تفاوت آیات مکی-مدنی قرآن را نمیداند؛ اما از لحاظ ظاهری مثل هر جاسوس خبرهای، در پوشش یک شیعهٔ مسلمان دوآتشهٔ طرفدار ولایت مطلقه فقیه درآمد و پیرامون معنویتِ قرآن، امام حسین، کربلا، نسبت انقلاب اسلامی با عاشورا، نقش منجیانه ولی فقیه در مقابله با غرب و... سخنان متعددی بیان کرده که یک ناظر بیطرف را به پذیرش این تفسیر نزدیک میکند که ادعاهای غلوآمیز مذهبی متعدد او در صدا و سیما و مطبوعات، حرکتهایی نمایشی و آگاهانه بوده تا با اجرایشان، بعنوان یک خودی، به حلقههای قدرت حکومت نزدیک شود؛ حکومتی که بنا به اذعان او در مصاحبههای متٲخرش، شدیدا تشنه تمجید ایدئولوژیش توسط یک غربی است.
🍂او امروز خود را آتئیست میداند و در مقالاتش از سم هریس (آتئیست مشهور) نقل قول میآورد و از نصوص اسلامی، انتقاد میکند و به مردسالاری حاد اسلام، سرکوب زنان با اجبار به حجاب و نابردباری و خشونت غیرقابل توجیه با مسلمانان سابق (مرتدان)، اشاره میکند.
🍂شکدم در تایمز مینویسد: ولایت فقیه یک «امپریالیسم مبتنی بر یهودیستیزی» است که دنبال توسعهطلبی در منطقه خاورمیانه است و (بنا به باور راسخم) سادهلوحی و حماقت است که غرب به وعدههای حکومت ولایت فقیه در تعهد به برجام و عدم حرکت به سمت سلاح هستهای اعتماد کند؛ تحریمهای دوران ترامپ، بهترین ابزار برای کنترل این حکومت فاشیستی بودهاست؛ حکومتی که برای ارزشهای انسانی تمدن ما (غرب) کمترین وقعی قائل نیست.
🍂او تمامی ایرانیان، از سطوح پایین تا تحصیلکرده را دچار یهودیستیزیِ حاد و پارانویایی میداند و این را مستند به تجربهٔ حضورش در ایران میکند (حضوری که برای رد اتهامات وارده به خود، کمتر از ۱۸ روز اعلام کرده، اما گویی در قضاوت ایرانیان، برای او زمانی بسیار بسنده است).

مرور مستندات
تایمز اسرائیل مینویسد:
"سال ۲۰۱۴، کاترین شکدم در یکی از مطبوعات وابسته به رژیم نوشت «صیونیستها قصد نابودی اسلام را دارند(!)»؛ در این مقاله مؤمنان یهودی اسرائیل که برای عبادت به پای دیوار ندبه (مقدسترین زیارتگاه یهود) میرفتند را با اهانت «سگهای هار» نامید.
آنچه رئیسی در آن زمان نمیدانست این بود که شکدم در خانوادهای یهودی بدنیا آمدهاست. ۵ سال پس از مصاحبه با خامنهای، شکدم اکنون آتئیست شده و به ریشههای هویت یهودیش که مدتها پیش ترک گفته، پیوسته است.
شکدم در مصاحبه با تایمز اسرائیل گفت «ناگهان احساس کردم مدتها بازیچهٔ دست همان کسانی شدهام که خواهان نابودی ما(یهودیان) هستد؛ سالها دچار یک نوع نفرت از خود بودم؛ بعد آدم متوجه میشود که هویت خود را نمیتواند انکار کند(!)».

پرز شکدم پس از طلاقش در ۲۰۱۴ بود که به رسانههای ایران وارد شد. او میگوید: «سرعت وقایع به شکل غیرمنتظرهای بود. حکومت آخوندی آنقدر تشنه حمایت غرب است که با هر کسی که پاسپورت غربی داشته باشد، صحبت میکنند».
او گفت که حتی در آن زمان کاملاً آگاه بوده که رسانههای ایرانی تلاش میکنند از او در «ماشین شستوشوی مغزی» ایدئولوژیشان بهره ببرند و میافزاید: «من به سازشان رقصیدم و با بازیشان همراهی کردم».
کاترین در چند قدمی امام و مرجع تقلیدش
در ۲۰۱۷، شکدم برای حضور در کنفرانس «فلسطین» به تهران سفر کرد و این یکی از تقریبا ۵ سفری بود که به ایران داشت.
خامنهای کنفرانس را با شعاری آتشین در محکومیت اسرائیل بعنوان "غده سرطانی" آغاز کرد. ملاشاه ایران ابراز تعهد کرد که هرگز، حمایت از حماس و حزب الله که موفقیتهای جنبش ملی فلسطین را برای آنان میداند، متوقف نخواهد کرد
مشعل، رئیس گروه تروریستی حماس و قاسم سلیمانی، در این مراسم حضور داشتند. برای پرز-شکدم، فضا به خوبی با دیدگاههای رسانهاش در آن زمان هماهنگ بود.

حمایت تمام قد از از حماس و ترور کور یهودیان عادی
شکدم در یکی از مصاحبههایش با پرستیوی (پروپاگاندای ولایت فقیه) گفته بود:
«این نکتهای مهم است که ایده مقاومت در برابر سرکوب، با نام حماس عجین شدهاست و من فکر میکنم که اسرائیل این را درک نمیکند که این مسألهای صرفا سیاسی نیست، بلکه بیشتر به یک مفهوم و فلسفه مربوط است که انسانها آزاد به دنیا آمدهاند و خواهان آزادیاند».
وی افزود: «من فکر میکنم برای فلسطینیها، تنها گزینهٔ روی میز، «مقاومت مسلحانه» است».
اما او اکنون میگوید که همیشه به آنچه ایرانیان و دیگران در خاورمیانه درباره یهودیان میگفتند حساس بودهاست. به گفته او: «ایران جامعهای متضاد است که بین خواستهای لیبرال ملت و رهبری محافظهکار در کشمکش است، اما یهودستیزی شیوع دارد و در همه سطوح جامعه یافت میشود.
آنچه مردم ایران در مورد اسرائیل و یهودیان میگویند، احمقانهاست. افراد تحصیل کردهای دیدهام که به من گفتهاند که یهودیان شاخ و دم دارند و مثل دیگران نیستند؛ این بسیار ترسناک است که نفرت، آدمی را تا کجا بیخرد میکند».
ابراز شرمساری از اشتباهات گذشته
پرز شکدم تحول انقلابی دیدش در قضاوت مسأله اسرائیل را مدیون دختر ۱۷سالهاش میداند. دخترش وقتی در نوجوانی برای اولین بار ویدیوهای حامیان اسرائیل در یوتیوب را تماشا کرد، دیدگاه حامی اسرائیل در او شکوفا شد وهنگامیکه مادرش را به چالش کشید، جرقهساز سفر فکریای شد که شکدم را به جهان بینی فعلیاش رساند.
شکدم میگوید: «دخترم مدام به من میگفت که اصلا متوجه نمی شوم! شما همیشه به من گفتهاید که از جهات مختلف به قضایا نگاه کن؛ پس چرا خودتان به طور یکجانبه به اسرائیل حمله میکنید، و وقتی که مردم به کلیت یهودیان حمله میکنند، عصبانی میشوید؟».
«من [بخاطر محیط یهودیستیزانه رایج در دوران کودکیام] بر دوش خود، احساس گناهی بشکل ناخودآگاه حس میکردم که از احساس شرم در مورد پیشینه یهودیام ناشی میشد؛ من در این زمینه بسیار زیاد مطالعه کردم و متوجه شدم که [در همراهی ناخودآگاه با این حس شرم از یهودی بودنم] مسیر اشتباهی را رفتهام و صد درصد اشتباه کردهام».
به گفته شکدم، دخترش امیدوار است در ارتش اسرائیل خدمت کند(!)
«برای من مهم بودهاست که نوعی اعتراف به گناه و ابراز شرمساری از گذشته انجام دهم و مسئولیت اشتباهاتی که مرتکب شدهام را بپذیرم، اما همچنین، من بعنوان کسی که در مسیر رشد هستم، حرف مهمی برای گفتن دارم: من سمت دیگر قضایا را دیدهام و دیدگاه جامعتری دارم».
پرز شکدم گفت: «قصد تحقیر کسی یا تبدیل شدن به دختر نمونه و ایدهآل اسرائیل را ندارم، اما مهم است که مردم را از درکشان که مبتنی بر تفسیری مبتنی بر نفرت است، خارج کنیم»".

بنا به گزارشی دیگر از مصاحبه منشه امیر با شکدم: "او گفت که حال خود را یک “صهیونیست” و طرفدار اسرائیل میداند(!) او گفت که تاکنون از اسرائیل دیدن نکرده، ولی مایل به چنین دیداریست. آقای امیر پرسید که آیا حاضر است توانایی های خود را در اختیار اپوزیسیون ایرانی قرار دهد؟ او گفت که علاقهمند است کمک کند".
بنا به گزارش العربیه:
"شکدم در مصاحبهای با مشرقنیوز که در سال ۱۳۹۷ در تسنیم (هر دو وابسته به سپاه) بازنشر شد، از اقتدار حکومت ولی فقیه تمجید کرد و سخنانی گفت که با ایدئولوژی و روایتهای تبلیغاتی حکومت ولایت فقیه کاملا منطبق است. او در آن مصاحبه گفته بود:
«هنگامی که عقل و منطق دیکته میکرد که جمهوری اسلامی میبایست شکست بخورد، پیروز شد؛ چرا که رهبری هرگز چشمانش را از هدف واقعی برنداشت. خدمت به اسلام و احترام به سنت امامان ما!».
او افزود: «جمهوری اسلامی به این دلیل پیروز شد که رهبری هرگز، حتی یک بار هم، بر سر اصول خود سازش نکرد؛ همچنین اجازه نداد برای جلب رضایت و خشنودی قدرتهای غربی، نظام حکومتش آلوده و ملوث بشود!»
کاترین در اولین سفرش به ایران، با خامنهای دیدار کرد و در دومین سفر هم با رئیسی در کارزار انتخاباتی پیشین او در سال ۱۳۹۶همراه شد. او درباره سفرش به مشرقنیوز گفته بود: «شخصا برای من سفر به ایران، سفر به سرزمینی است که شاهد ظهور ولایت فقیه بودهاست».
«هنگامی که برای حضور در کنفرانس فلسطین دعوتنامه دریافت کردم، هیجان و شادی مرا نمیتوانید تصور کنید. اولین سفر من به ایران به این امر منجر شد که در چند قدمی مرجع تقلید خود، آیتالله سید علی خامنهای بایستم».

خانم شکدم با این ادبیات توانست به یکی از نویسندگان بخش انگلیسی وبسایت خامنهای تبدیل شود و میان سالهای ۲۰۱۷- ۲۰۱۵ مقالات متعددی از او در وبسایت مذکور منتشر شد.
شکدم در تایمز اسرائیل مینویسد که برای داشتن تجربه دست اول از ایران، میدانسته که باید همرنگ حکومت بشود و از همان ادبیاتی استفاده کند که آنان بشدت نیاز دارند از یک متفکر غربی در تمجید خود بشوند.
او درباره دومین سفر خود در سال ۲۰۱۷ که با ابراهیم رئیسی در کارزار انتخاباتی وی همراه شد، مینویسد که یکی از نزدیکان رئیسی به او گفته بود:
«همه چیز طبق طرح و نقشه نظام پیش میرود. ٰرئیسی در انتخابات امسال شکست میخورد. ولی چهارسال دیگر دوباره نامزد میشود و این بار ٰٰٰرئیسجمهور خواهد شد»".

در گزارش صدای آمریکا که در ادامه میآید، شکدم وانمود میکند که گویی از آغاز تولد در یک محیط ایزوله چون کرهٔ شمالی بار آمده و به اینترنت، ماهوارهها و روزنامهنگاران آزاد و جریان رسانهای مستقل دسترسی نداشته و بعنوان یک مسلمان شیعهپژوه متمرکز بر رادیکالیسم اسلامی در یمن، هیچ آشناییای با یهودیستیزی متون اسلامی، حکومت توتالیتر ولایت فقیه، تروریسم کور حماس و مشی رسانههای ایدئولوژیک سپاه که با آنان همکاری بلند مدت میکرده نداشتهاست و ۵ سال طول کشیده(!) تا در طی تجربه مستقیم متوجه این مختصههای آشکار شود و در قرن ارتباطات و شبکههای اجتماعی، ضروری بوده برای شناخت دست اول، وارد همکاری با یک حکومت شهره به فاشیسم، رادیکالیسم و بنیادگرایی شده، ادبیات و پوشش ایدهال آن نظام را انتخاب کند و بر اساس آن مصاحبههای تلویزیونی کند و مقالات متعددی بنویسد!
این ادعا شبیه آن است که یک روزنامهنگاری انگلیسی یا حتا یک ایرانی، پیرامون حکومت کرهٔ شمالی چنین ادعایی را کند و ناگهان، ۱۸۰ درجه مواضعش تغییر کند و از بیداری خود داستانسرایی کند:
"...او نهایتا به ایران سفر کرد و کار با رسانههای ایران را شروع کرد. او درباره این مقطع از زندگیاش میگوید: «فکر کنم این دوره از سال ۲۰۱۱ و با گرویدن من به اسلام شیعه شروع شد و تا ۲۰۱۶ ادامه داشت. در این دوره در همکاری با رسانههای ایران بودم».
شکدم در گفتوگوی خود با صدای آمریکا، همکاری با رسانههای ایرانی را گرفتار آمدن در دامی میخواند که خروج از آن ناشدنی بود. او گفت:«حدود ۵ سال، من در دامی افتادم که خروج از آن نشدنی بود. آنها مکانیسمی داشتند مبتنی بر پروپاگاندا و همه مسائل جهانی را در آن قالب عرضه میکردند».
خانم شکدم افزود: «در محیطی بسته قرار میگیرید، اکوسیستم محدود و کوچکی که همیشه فقط صدای خود را میشنوید و صدای مخالفی وجود ندارد؛ اطراف شما کسانی هستند که فقط یک دیدگاه را پشت سرهم تکرار میکنند. اگر کسی دروغی را برای مدت طولانی بگوید، به آن باور پیدا میکند و این دقیقا اتفاقی بود که برای من افتاد. اطرافیانی کنارم بودند که فقط دیدگاه حزب الله و حماس را بازگو میکردند و در آن فضا، ادامه بیطرفی کار دشواریست»".

شکدم در مقالهای در تایمز اسرائیل نوشتهاست:
"قبلاً با یک مسلمان اهل یمن ازدواج کردم و ازدواجم به من مجوز ورود سهل به بسیاری از کشورهای اسلامی را داد. حرفهٔ من به عنوان یک تحلیلگر سیاسی خاورمیانه و حامی حقّ تعیین سرنوشت ملتها در کنار انتقاداتم از عربستان سعودی بعنوان منبع اصلی رادیکالیسم اسلامی، حسّ اعتماد بسیاری از گروههای شیعی را به من جلب کرد. من که مشتاق بودم اجازهٔ ورود پیدا کنم، نه وارد بحث و چالشی شدم و نه انگیزه واقعی خود را فاش کردم؛ چرا که خیلی زود متوجه شدم که اگر قرار است مستقیم شاهد واقعیت منطقه باشم، بهتر است که فقط گوش باشم.
جالب است که چگونه اسلام زنان را تحقیر میکند و تمایل جوامع اسلامی به محوسازی یک زن در هویت شوهرش، پنهان شدنِ کامل نسب یهودیم را ممکن ساخت.
اگر از مردم من (یهودیان) متنفر بودند (وای پسر! چقدر پدر و مادرم این یهودیستیزی را به من یادآوری میکردند)، دنیای بیرون هنوز مرا همسر یک مرد مسلمان میدید که مطمئناً نمیتواند هیچ نوع تهدیدی را به وجود آورد. با همهٔ این احوال، قرار بود به ظاهری که آنها میخواستند بدان شکل درآیم، خودم را بازآرایی کنم. تصور نمیکنم که هرگز بتوانم ناهنجاری این توجیه را درک کنم، ولی به هر حال …
بگذارید بگویم که به من اندازه کافی دیده و شنیدهام که دیگر آرزوی استمرار این ظاهرسازی را نداشته باشم. ترجیح میدهم تجربهٔ زیستهام را صادقانه ارائه دهم و آنچه را که از سفرها و ملاقاتهایم آموختهام به اشتراک بگذارم. ناگفته نماند که در این مقاله، فضای بس محدودی برای بیان تجاربم دارم (و به شکل مفصلتر در کتابم به این تجارب میپردازم).
ایران مکان عجیبیست که یکی از این امور عجیبش، تضادها و جاهطلبیهای متعارض جاری در آن است. من از ایرانیان میترسم چرا که رسانهها ضربه بزرگی به واقعبینیشان زدهاست؛ آنها زندانیان یک نظام سیاسی و ایدئولوژیاند که آنها را مردمی مذهبی و متنفر از دیگریها (منزوی) میخواهد، ولی دریافتهام که آنها عمدتاً دارای ذهنی سکولار و تشنهٔ دنیایی هستند که توسط طبقه قدرتمند مذهبی (که مردم با آنها حس سنخیتی ندارند)، از آن کنده شدهاند؛ با این وجود، گاهی خود را مییابند که پشت آن ملاهایی که آرزوی مرگ و سقوطشان را میکنند، جمع شدهاند!
ایرانیانی که میبینید به شدت ملیگرا هستند و عمیقاً به آنچه بعنوان سنتهای خود میدانند دلبستگی دارند - و بله، این شامل هویت مذهبی آنها نیز میشود؛ حتی اگر از نظر اعتقادات مذهبی بسیار سطحی بوده و صرفا دنبال تظاهر باشند -. هرچند ایرانیها علاقه چندانی به رژیم ندارند، اما ضد مداخلهٔ خارجی نیز هستند. هرگونه تلاش قدرتهای خارجی برای «مداخله» یا دعوت به انقلاب، تنها به نزدیکتر شدن تودهها به نظام کمک میکند. این ویژگیهای فرهنگی را نباید نادیده گرفت.
درود بر جانشین رهبر؛ قبل از ملاقاتم به من گفته شد که اختیارات او در میزان ثروت و نیروی انسانی تحت فرمانش تا حدودی با قدرت آیتالله خامنهای برابری میکند. رئیسی، خادم وقت مشهد، ثروتمندترین شهر مقدس ایران، میلیاردها دلار دارایی تحت فرمان خود دارد؛ جدا از شبهنظامیانی اختصاصی، بدون هیچ نظارتی بالادستی. ارباب ایران؛ صعود رئیسی به ریاست جمهوری از مدتها پیش پیش بینی شده بود و شاید بیشتر از آن مهندسی شدهبود.
اطرافیانش به من گفتند: «اینها همه بخشی از برنامه تهران است. رئیسی در آن انتخابات شکست خواهد خورد و ۴ سال دیگر که دوباره نامزد شود پیروز خواهد شد»".

"رئیسی در مصاحبه با من گفت: «برنامه هستهای ایران موضوع حاکمیت ملیست؛ هیچ کشوری روی زمین نباید ما را از تعقیب جاهطلبیهایمان باز دارد. ما تهدیدی برای هیچکس نیستیم، اما در عین حال، آنچه رهبری تصمیم میگیرد که با قدرت هستهای بکند، به ایران مربوط است و نه دیگران».
حکومت اسلامی را ببینید که در انزوای جامعه بینالملل، خود را سنگر استقلال تصور میکند و تهدید بودنش را نمیبیند، بلکه خود را آزادکننده ملتها در چارچوب هویت ایدئولوژیکی «شیعهگستری» میداند.
علاوه بر این، جمهوری اسلامی معتقد است که به دلیل ماهیت نظام سیاسی خود، مسئولیت مداخله و حضور در فاصلهای بسیار فراتر از مرزهای خود را بعهده دارد. ولایت فقیه در ذاتش ایدهای امپریالیستی و جهانخوار است؛ زیرا ایدئولوژی شیعهگرایی را به جهان ارائه میدهد.
وقتی ایران از جاهطلبی هستهایش سخن میگوید، در چارچوبی بسیار متفاوت از ما قرار میگیرد. حتی درک از چیستی و غایت مذاکرات در نزد ما با آنها همخوانیای ندارد.
من قبلاً فکر می کردم اسرائیل بیش از حد دراماتیک و هیجانی با مسألهٔ دستیابی هستهای ایران برخورد میکند، اما دیگر این باور را ندارم. تهدید، بسیار واقعیست و رویای هستهای جمهوری اسلامی، به استفاده غیرنظامی محدود نمیشود؛ خصوصا که دستیابی به تسلیحات هستهای، برای رژیمی که ذاتاً در ایدئولوژیاش امپریالیستیست و بهطور چشمگیری، قصد نابودی دشمنان خودساختهاش را دارد، مزیت آشکاری ایجاد میکند".
در مقالهای دیگر در تایمز اسرائیل مینویسد:

"در حالی که پایتختهای غربی برای احیای برجام تلاش میکنند، به این امید که تهران بتواند یک بار دیگر به وعدهٔ «عدم اشاعه هستهای» متعهد شود، بهتر است عواقب چنین تصمیمی را در نظر بگیریم. اگرچه ممکن است بسیاری، همچنان معتقد باشند که این توافق با ایران – و مهمتر از آن، هر معاملهای با ایران – بهتر از جایگزینهای دیگر است، میخواهم دیدگاه خود را بعنوان کسی که رژیم ایران را از درون میشناسد، ارائه دهم.
در ابتدا فکر میکردم باراک اوباما، رئیسجمهور سابق ایالات متحده، درست میگوید که دستش را به سوی ایران دراز کرده است تا شاید، فقط شاید، سرزمین آیتاللهها به انزوای خود پایان دهد و احساسات معتدلتری را نسبت به همسایگان خود، بلکه در کل جهان تقویت کند.
اما اکنون معتقدم تصمیم برای بیرون آمدن از برجام (توسط ترامپ) در سال ۲۰۱۸، نه تنها عملگرایانه، بلکه امنترین گزینه نیز بودهاست. ارائه فرصت گسترده به رژیم ولایت فقیه برای توسعه سلاح کشتار جمعی، به دلیل اینکه وعده داده بود که این کار را نکند، غیرمنطقی و احمقانه است.
بیایید ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی را در نظر بگیریم. بدون حداقلی از تفاهم (در زمینه اخلاقیات مشترک) میل به استفاده از دیپلماسی برای پر کردن شکاف، نمیتواند با موفقیت روبرو شود؛ نمی توان بدون زمینهٔ مشترک کافی برای فعالیت با یک نظام سیاسی، تعامل سازندهای داشت.
فراتر از توسعهطلبی منطقهای ایران و عطش آشکار آن برای برتری نظامی، جاهطلبیای وجود دارد که ما نتوانستهایم واقعاً آن را درک کنیم: «نیهیلیسم امپریالیستی (پوچگرایی جهانخوارانه)».
رژیم ولایت فقیه با تحقیر قوانین بینالملل، اجماع جهانی و بطور کلی زندگی انسانی، هرگز در خدمت مردم خود عمل نکردهاست، بلکه آنها را برده خود ساختهاست. اکنون رویای تغییر شکل دادن منطقه به نظام سیاسی خود را در سر میپروراند؛ نظامی که نه تنها اطاعت مطلق بلکه یکدستی فاشیستی جامعه را میخواهد تا جایی که همه مردم، باید دقیقاً همان چیزی شوند که دولت میخواهد؛ در سرسپردگی سیاسی به همان شکل سرسپردگی مذهبی.
در مرکزیت دروغسالاری حکومت اسلامی-آخوندی ولایت فقیه، خواستی برای ديدنِ واقعیت فرتوتی روزافزون آیت اللهها نیست - فقیهانی که از منبر خود سرنوشت یک ملت را در چنگ دارند - بلکه نظامی دیکتاتورمآبانه که بقایش را در نفی همه دیگریها میداند و بدین طریق، مانع شکوفایی تمامیت ملتش میشود؛ چرا که آزادی در آشکارسازی تفاوتها و اختلافات و پلورالیسم، اساس منطق ولایت فقیه را نفی میکند و آینهای به فاشیسم ارائه میدهد که دریابد، در نهایت قدرتش فرو خواهد پاشید.
از میان بسیاری از دشمنان (خودساختهای) که حکومت ملاها طی سالها (برای افکار عمومی مردمش) احضار کردهاست، یکی بخوبی بالای غوغا و بلوا باقی ماندهاست: اسرائیل!

از سفرهایم به ایران دریافتهام که فریاد «مرگ بر اسرائیل»، آنطور که بسیاری از مقامات دولتی و روشنفکران ادعا میکنند، نقدی بر سیاستهای اسرائیل در قبال فلسطینیها نیست، بلکه مبتنی بر میل به یک نسل کشیست؛ اراده برای نابودی یک ملت و نه دولتی خاص؛ مسئله فلسطین، صرفاً بعنوان ابزاری مناسب برای بیان چنین نفرتهایی عمل میکند.
علاقه ج.ا برای تحقق آرمان فلسطین نشات گرفته از میل به حمایت از مستضعفان نیست. این واقعیت ساده که حکومت ولایت فقیه، حامی سازمانهای تروریستی (نظیر حماس) است که انتقام گرفتن از غیرنظامیان و شهروندان عادی یک کشور روالشان است، گواه این ادعای من است.
وقتی تهران از فلسطین و نیاز مردم آن به حضور در مرزهای کشور خود صحبت میکند، نه از رهایی سیاسی فلسطینیها، بلکه از نابودی یهودیان (و حقوق اساسیشان) صحبت میکند.
من سالهای سال، تبلیغاتچی پروپاگاندای حکومت ولایت فقیه بودم و معتقد بودم که آرزوی حکومت اسلامی، ایجاد فضاییست که در آن فلسطینیها بتوانند هویت ملی خود را ابراز کنند و خودمختاری سیاسی داشتهباشند.
بسیاری از افراد مانند من در طول دههها گرفتار چنین دروغهایی شدهاند؛ اینگونه است که فاشیسم حامیان آرمان خود را به چنگ میآورد - از طریق سر دادن ندای آزادی و گفتگوهای بزرگ آزادی برای یک اقلیت مورد ستم -.
در طول سالها، با زندگی و سفر در میان بسیاری از کشورهای خاورمیانه، شاهد تجلی مداوم و گسترده یهودستیزی بودهام، اما فقط در ایران - و در اینجا منظورم مردان و زنانی است که رژیم ایران را در کنار هم نگه می دارند، نه مردم عادی - نوعی از نفرت بدون قید و شرط و کور نسبت به یهودیان را تجربه کردهام.
من معتقدم که نوع ویژهٔ یهودیستیزی حکومت ولایت فقیه، پژواک یهودیستیزی آلمان نازی است؛ این مقایسه را سهلگیرانه انجام ندادهام؛ تا زمانی که جهان متوجه معنای واقعی زبان حکومت ولایت فقیه نشود، در خطر حمایت ضمنی از نقشههای نسلکشی حکومت ولایت فقیه است
جهان در دهه ۱۹۳۰، به طور جمعی در ارزیابی خطر نازیسم شکست خورد؛ زیرا کشورها نمیتوانستند جاهطلبی نیهیلیستی نظامی را درک کنند که به دنبال استیلاجویی از طریق نفی و ستیز با یهودیان بود - نه صرفا ستیزی با اساس اعتقادات یا قومیتشان، بلکه ستیزی برای نفی ماهیت انسانی و وجودشان.
اگر چه از آن زمان، در مورد یهودستیزی سخنان زیادی گفته شدهاست تا منطقش برای همیشه از آگاهی جهانی محو شود، من معتقدم شکست ما در ریشهکن کردنش، ناشی از ناتوانی ما در شناخت ریشه آن است؛ حتی اگر در زبان ادعای شناختش را کنیم.
برای هر فرد یا ملت مسئولی، تسلیم شدن به این باور که حکومت ولایت فقیه میتواند در تمایل خود برای توسعه ندادن ظرفیت هستهای خود برای ابزار نظامی صادق باشد، احمقانه است و این حماقت، میلیونها انسان بیگناه را در معرض خطر مستقیم مرگ قرار میدهد. جاهطلبیهای هستهای حکومت ولایت فقیه، برای اجرای برنامه نهاییاش - نابودی یهودیان اسرائیل - است.
این ادعای من همچنین مبتنیست بر اینکه من، در میان حلقههای قدرت ایران وارد شدهام و احساس میکنم که موظف به نوشتن این خطوط هستم. تنها میتوانم امیدوار باشم که به حرفهایم توجه شود".

در «چه کسی را دست انداختهایم؟ پیرامون تعارضات اخلاقی و جنگ با ترور» مینویسد:
"در اوایل این هفته، نیویورک تایمز یک قطعه نسبتاً تند علیه ارتش ایالات متحده منتشر کرد و شاید، بیشتر پیرامون موضع دونالد ترامپ (رئیس جمهور سابق ایالات متحده) در قبال تروریسم بود؛ این متن وزارت دفاع را به یک عملیات پنهان گسترده در رابطه با نبرد "باغوز" در سال ۲۰۱۹ و جنایات جنگی ادعایی که در آنجا برای شکست دادن داعش (دولت اسلامی در عراق و سوریه) انجام شده است، متهم کرد.
در این مقاله آمدهاست: «بدون اخطار، یک جت تهاجمی F-15E آمریکایی... یک بمب ۵۰۰ پوندی را روی جمعیت انداخت و آنجا را در یک انفجار مهیب فرو برد. با پاک شدن دود، چند تن از مردم در جستجوی سر پناه دور شدند. سپس جتی که آنها را ردیابی میکرد، یک بمب ۲۰۰۰ پوندی را پرتاب کرد، سپس بمب دیگری را پرتاب کرد و بیشتر بازماندگان را کشت».
قبل از اینکه به بررسی بیشتر بپردازم، مایلم قویاً تأکید کنم که صرف نظر از آنچه ممکن است کسی در مورد رئیس جمهور سابق (ترامپ) و سیاست او احساس کند، باید وحشیگری شبهنظامیان داعش را در سوریه و عراق، نه تنها نسبت به "برادران" مسلمان خود، بلکه به آنهایی که آنها را بعنوان دشمنان خدا مینامند - جهان یهودی-مسیحی - بیاد داشت.
داعش فقط تکرار دیگری از رادیکالیسم اسلامی نیست، بلکه بیان سیاسی ایدئولوژیست که خود را نسبت به قرآن و در نتیجه تفسیرش عالم میداند. بسیاری استدلال خواهند کرد که علمای داعش، بیش از هر گروه دیگری با اجرای نعل به نعل دستورات اسلام، به نص قرآن وفادار ماندهاند.
اینجا سخنان سم هریس را نقل میکنم که با نگاهی به گذشته، به ماهیت متن اشاره میکند:
"آیا مملکن است بیش از حس وظیفهمان برای مراقبت از مردم بیگناه خود، به کسانی (از اعضای داعش) که شهادت را بیشتر از زندگی ارزشمند میدانند، دلسوزی کنیم؟ باور دارم که نمیتوانیم.
با توجه به آنچه از ترور میدانیم، کاملاً مشهود است که همانطور که جفری پی ویتمن میگوید:
«مناسبترین راه برای درک سنت جنگ عادلانه، از منظر قانون فایدهگراییست تا اینکه مبتنی بر حقوق معمول از منظر اخلاق وظیفه باشد».
آیا ما با وجدان آرام میتوانیم از این واقعیت دور شویم که ترور و خشونت در دکترین خود، مشارکت زنان و کودکان را ثبت کرده است و قوانین رایج جنگ را بگونهای نادیده میگیرد که پیروی از روایت کلیشهای اخلاق، جمعیت غیرنظامی ما را در معرض خطر مرگ قرار میدهد؟
معتقدم که اسرائیل بیش از هر کشور دیگری مجبور بودهاست با این واقعیت تراژیک دست و پنجه نرم کند.
...بیایید با سخنسرایی پیرامون فواید شکگرایی در مباحث اخلاقی، بار زشتی ترور را برای تروریستها (در هر جای جهان که هستند) کم نکنیم.
هفتهها پس از نبرد باغوز، زنان داعش با مواضعی کاملا روشن (در محل اسارت خود در اردوگاه الهل سوریه) سخن میگویند:
«ایمان-ایدئولوژی ما برای همیشه در اینجا کاشته شدهاست و آمریکا، کردها، کفار و یهودیان نمیتوانند آن را از بین ببرند. این باوریست که در فرزندان ما نیز نهادینه شده است و هرگز، پشیمان نخواهیم شد. ما ادامه خواهیم داد، زیرا خلافت دوباره باز خواهد گشت».
جان صالح در تحلیل خود برای مؤسسه واشنگتن به وضوح هشدار میدهد که، بزرگترین شکست ما در مقابله با تروریسم این بودهاست که "بیگناهی" زنان (و به تبع آن کودکان تحت مراقبتشان) را فرض کنیم.
این بدان معنا نیست که ما باید از خشونت علیه زنان و کودکان بر اساس جامعه اسلامی آنها حمایت کنیم؛ فقط در زمینه ترور، نمیتوان برای پاسخگویی بهتر به احساس اخلاقیمان، به "بیگناهی" آنها اعتقاد داشت.
[...]
آیا ما می توانیم با توجه به موارد فوق، وزارت دفاع را به جنایات جنگی متهم کنیم؟ تحت تعریف چه کسی و تحت کدام پارادایم؟
دولت واشنگتن تصمیم گرفت به سمت دیگری نگاه کند... درست است که ارتش تصمیم گرفت در انتشار اطلاعات خود گزینشی باشد... و زنان و کودکان واقعی در این حمله هوایی کشته شدند، اما چند نفر در نتیجه آن نجات یافتند؟ "

در «آیا ترور قابل اصلاح است؟» پیرامون دختری مشابه کیس خودش، (البته با دلایل موجهتر بجهت سن، دانش و تجربه بسیار کمتر از شکدم)، قضاوت جالب توجهی میکند:
"بدنامترین عروس جهادی بریتانیا و هوادار ترور که ظاهراً "اصلاح شده"، در گفتگو با رسانههای بریتانیا از هموطنانش خواست که بدلایل دلسوزانه، به او اجازه دهند تا به آنجا برگردد، با این استدلال که او هرگز از انگلیس متنفر نبودهاست.
او به مصاحبهگرش میگوید : «از بریتانیا متنفر نبودم، از زندگیم واقعاً متنفر بودم. احساس میکردم خیلی افسرده شدهام و نمیتوانم آنطور که میخواستم بعنوان یک زن بریتانیایی زندگی کنم».
شامیما بیگم که در ۱۵سالگی انگلیس را ترک کرد تا به داعش سوریه بپیوندد، اکنون ادعا میکند که جوانی، سادهلوحی و فقدان آیندهنگریاش باعث شده که در آغوش رادیکالهای اسلامی بیفتد؛ درحالی که نمیدانست در واقع به یک "گروه مرگ" پیوستهاست.
شامیما (اکنون ۲۲ساله) برای رساندن پیامش به کشورش، بیحجاب و عبا ادعا میکند که خواسته واقعی خود را پیدا کرده است: کمک به بریتانیا و نخست وزیر جانسون برای مبارزه با شرارتی که تروریسم است.
در حقیقت، اگر افرادی مانند شامیما هنوز احساس میکنند که میتوانند سیستم ما را بازی دهند - منظورم ارزشهای غربیست که او خیلی مشتاق رد کردنشان بود؛ آنها را به سخره میگرفت و فعالانه بدنبال نابودیشان بود تا پرچم سیاه دولت اسلامی بر فراز همه جا به اهتزاز درآورد - ما باید به شکلی مداوم و اساسی فکر کنیم که دقیقاً چگونه به اینجا رسیدیم و از این به بعد چه کنیم؟ [...]

رویارویی شکدم با بهاصطلاح «روشنفکران دینی»
تا به امروز، نواندیشان اسلامی استدلال میکردند که این تلفیق (و تفسیر خطای) ما ممسلمانان از اسلام است (نه ذات آن و نصوصش)؛ ترکیب یک دین جهانی با رادیکالیسم اسلامی که باعث آشوب میشود و شعلههای نابردباری را شعلهور می کند؛ بنابراین وظیفه پایان دادن به چرخه نفرت بر عهده ما (مسلمانان) است.
اما آیا درستتر نیست که بجای آن (پیشنهاد نواندیشان مسلمان)، از اسلام بخواهیم که زبان ترور را در نصوص اسلامی و واعظانش محو و انکار کند؟ قانون افترا بار اثبات را بر دوش متهم میگذارد و شاکی ملزم به اثبات دروغگویی متهم (انکار اولیه و بیادلهٔ محکمهپسند اتهامی با شواهد جدی) نیست؛ شاید در این قانون چیزی برای آموختن (نحوه صحیح روبرویی با نصوص اسلامی و نواندیشان مسلمان) وجود داشته باشد.
به شامیما برگردیم
اکنون در اردوگاه الروژ در سوریه، اردوگاهی که بسیاری از خانوادههای تروریستهای داعش را در خود جای داده، شمیما به عنوان یک نماد ارزشهای غربی به نظر میرسد.
شامیما با ناخن صورتی یک فرد کاملاً مدرن است؛ دیگر مادر و همسر مطلوب اسلامی که برای محافظت از عفتش و محافظت از خود در برابر چشم افرادی شهوانی، پشت لایههای حجاب پنهان شده، نیست.
او اکنون دختری باز و صمیمی است - که البته باید گناهان گذشتهاش را ببخشید؛ بالاخره آیا عیسی نبود که از پدرش التماس میکرد که «آنها را ببخش زیرا نمیدانند چه می کنند» -؟
خانم بیگم در حال بازی کردن با چیزیست که میداند که بزرگترین عیب غرب است؛ یا نقطه قوت؛ بسته به نوع تفسیرمان از آن - توانایی و تمایل ما برای بخشش از روی دلسوزی -.
نظام حقوقی ما (هر چند ناقص) حول مفهوم اصلاحپذیری بنا شدهاست که مردم میتوانند تغییر کنند و باید فرصتی دوباره به آنها داد، اما این نمیتواند و نباید در مورد تروریسم صدق کند؛ عملی ذاتاً شنیع که تمام ارزشهای انسانی را نفی میکند. ترور خروج کامل از تمدن است؛ بنابراین، باید با آن خارج از چارچوبی که آن را «هنجار» میدانیم، برخورد کرد.
شمیما محجبه باشد یا نه، لاک ناخن داشته باشد باشد یا نه، سزاوار رحمت و شفقتی نیست که به بسیاری سر باز زد.

تعارضات کاترین
در مصاحبهای که در قسمت بعد خواهد آمد، یکی از دهها سخن غلوآمیز و حسابشدهٔ شکدم عینا نقل میشود. این مصاحبه یک سال پس از پیادهروی اربعین او صورت گرفته که نادر طالبزاده برنامهریز و دعوتگر آن بودهاست.