چرا فمینیست نیستم ولی از «سلیطه‌ها» دفاع می‌کنم؟

چرا فمینیست نیستم ولی از «سلیطه‌ها» دفاع می‌کنم؟

کانال نقدآگین

مهرپویا علا

به نظرم در هر موضوعی، به‌جای برچسب‌زنی متقابل، بهتر است هر جریانی، یا اصلاً هر فردی، سعی کند نظرش را کمی مفصل‌تر و با «عبارات شفاف» بنویسد و توضیح دهد، چرا با فلان چیز مخالف یا موافق است. این کارِ آدم‌هایی‌ست که دکان باز نکرده‌اند و واقعاً دغدغۀ چیزی را دارند و اکثر آدم‌ها چنین‌اند. این‌گونه، «محل اختلاف» روشن‌تر شده و فضا از دست آن «اقلیت فرقه‌باز» گرفته می‌شود. من معتقدم که در اکثر مواقع، روشن شدن محل اختلاف، اتفاقاً تنش را کاهش می‌دهد و افرادی را که تنها مهارت‌شان هوچی‌گری‌ست، به حاشیه می‌راند.

می‌خواهم به طور بسیار مختصر توضیح دهم که چرا با فمینیسم، بعنوان یک «پلتفرم سیاسی» مخالفم و آن را «ضد آزادی» می‌دانم؛ گرچه این را هم باید تأکید کرد که در جامعۀ ایران و خاورمیانه - برخلاف اروپا و آمریکا و شاید شرق آسیا - به‌خاطر شرایط خاصی که زنان در اینجا دارند، بسیاری از کسانی که خود را «فمینیست» می‌نامند، «ضد آزادی» نیستند و در «چهارچوب آزادی‌خواهی» حرکت می‌کنند؛ و بطور معکوس، بسیاری از کسانی که با فمینیسم مخالفت می‌کنند، در اصل مشکل‌شان «آزادی» است و «مخالفت با فمینیسم» را بعنوان پوششی برای «تعصبات سنتی» یا «مردانگی» خود به‌کار می‌برند.

برای توضیح این مسئله، مثل خیلی از مسائل مشابه، لازم است تعدادی مقدمه ذکر شوند که در ظاهر، ربطی به موضوع ندارند، ولی در آخر مشخص می‌شود که اتفاقاً همینکه مخاطب فکر می‌کند که این مقدمه‌ها، ربطی به موضوع ندارند، ناشی از یک رشته‌-پیش‌فرض‌های غلط است.

تاریخچۀ فمینیسم

فمینیسم از کجا آمد؟ تقریباً بدیهی‌ست که از اروپا و نیمۀ دوم قرن هجدهم و نیمۀ اول نوزدهم؛ مثل هر ایسم تازه یا «مدرن» دیگر، اما این را باید گفت که «فمینیسم» از ابتدا، ملازم جریان «سوسیالیسم» نبود؛ مگر اینکه بخواهیم سوسیالیسم را دقیقاً معادلِ «برابری‌خواهی» به کار ببریم، که چندان کاربرد صحیحی نیست. مثلاً یکی از مواردِ «کیفرخواست» سوسیالیست‌ها علیه سرمایه‌داری، این بود که این کارخانه‌داران بی‌مروت، «زن‌ها و کودکان» را از خانه بیرون کشیده‌اند و آورده‌اند سر کار و پشت ماشین نشانده‌اند - البته حرف بی‌ربطی هم بود، که حالا خارج از موضوع ماست.

یکی دیگر از مطالبات تعدادی از سوسیالیست‌ها در قرن نوزدهم - یعنی آن بخشی از آنها که به «دمکراسی» اعتقاد داشتند و دنبال «انحلال کامل دولت» نبودند - «حق رأی عمومی» بود. به این معنی که، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن، بر مبنای «حداقلی از مالکیت و پرداخت مالیات» نباشد. در فرانسه اولین انتخاباتِ واقعاً عمومی که «همه» در آن حقّ رأی داشتند، در نتیجۀ انقلاب ۱۸۴۸ حاصل شد. قبل از آن، در انگلیس و فرانسه و چند کشور دیگر، انتخابات وجود داشت، ولی برای مثال، باید ۳۰ هزار فرانک درآمد می‌داشتید که بتوانید رأی دهید. برای انتخاب شدن، باز هم باید درآمد بالاتری می‌داشتید و اینها را از میزان مالیاتی که فرد می‌پرداخت، تشخیص می‌دادند. اساس استدلال این بود که وقتی مالیاتی نمی‌دهی، سهمی در ادارۀ «امر عمومی» و politic نداری؛ وقتی سهمی نداری، چرا باید حق رأی داشته باشی؟ البته در ممالک متحد آمریکا، چون زمین فراوان و جمعیت اندک بود، این شرط تقریباً موضوعیت خود را از دست داده‌بود، ولی باز هم محدودیت به‌شکل دیگری وجود داشت؛ مثلاً سیاهان به‌ندرت حق رأی پیدا می‌کردند.


اینکه استدلال موافقان و مخالفان «حق رأی عمومی» چه بود، موضوع دیگری‌ست، ولی آنچه به بحث ما ربط پیدا می‌کند، این است که اکثریت قریب به‌اتفاق کسانی که از حق رأی «همه» دفاع می‌کردند، در واقع، منظورشان حق رأی «همۀ مردان» بود و این، شامل «اغلب فعالین بسیار رادیکال» هم می‌شد.

کسانی که بحث حق رأی و مشارکت سیاسی زنان را مطرح می‌کردند، تا اواخر قرن نوزدهم، آن‌قدر اندک‌شمار بودند که در عمل، اثر سیاسی خاصی نداشتند. البته زنان فعال سیاسی و نویسنده و ژورنالیست وجود داشتند و بعضاً اثرگذار هم بودند. در فرانسه یکی از کارهای رایج فعالین زن، «سالن‌داری» بود، به این معنی که خانه‌شان محفل نویسنده‌ها و هنرمندان و فعالیت سیاسی می‌شد. مادام رکامیه یک مثال مشهورش است. این هم باز بیشتر به پاریس و چند شهر بزرگ فرانسه یا انگلیس محدود بود.

یک نکتۀ جالب این است که تعدادی از فعالین زن، نوشته‌هایشان را با یک نام مردانه - برای مثال «ژرژ سند» - امضاء می‌کردند؛ یعنی تقریباً بدیهی و جا افتاده بود که مشارکت در امر عمومی/res publica امری مردانه است. بله، پادشاه زن از دوران بسیار قدیم وجود داشت، ولی نکته‌ای که غالباً به آن توجه نمی‌شود و باعث تفسیرهای دل‌بخواهانه از تاریخ می‌شود، این است که قلمرو پادشاه، به انضمام کسانی که در آن می‌زیستند، در قدیم، «امر عمومی» نبود، بلکه ملک شخصی پادشاه یا پرنس به حساب می‌آمد. جانشین پادشاه، قرار بود «ارث خانوادگی» خاندان را اداره کند و تداوم ببخشد؛ در نتیجه، به‌دلیل مسائل وراثتی، گاهی ناچار می‌شدند ادارۀ «ملک» را به زنی از همان خاندان واگذار کنند. اینکه می‌بینید در «جمهوری رم»، یک دسته از فضیلت‌هایی را ستایش می‌کردند که گاهی به «مردانگی» منتسب می‌شوند، از همین‌جا می‌آید. منتسکیو دربارۀ فضایل پادشاهی و تفاوتش از فضایل جمهوری بحث کرده‌است.

سوال اول، چرا در تاریخ حیطۀ عمومی مختص مردان بود؟

اما سؤال اینجاست که چرا در جهان قدیم، تفکر نسبت به زنان این‌گونه بود؟ چرا برای‌شان بدیهی بود که امر عمومی، حیطۀ مردان است؟ پاسخ شاید حتی «توهین‌آمیز» به‌نظر برسد، ولی این طرز فکر انسان‌ها، در بخش اعظم تاریخ بشر بود: چون زن، مرد (=آدم/Man) نبود. زن جزوی از «منزل» بود؛ بخشی از دارایی و ملک مرد بود، مثل بردگان یا رعایای ارباب. بنابراین در جوامعی که گونه‌هایی از مشارکت سیاسی مطرح می‌شد، زن‌ها مثل «بردگان» جایی در این مشارکت نداشتند. این موضوعی‌ست که بسیار در خوانش متون قدیمی اثر می‌گذارد. در متون قدیمی و مذهبی، اغلب وقتی انسان طرف خطاب است، نویسنده مردان را در ذهن داشت و این امر، گاهی از جملات قبلی یا بعدی که جداگانه، اشاره‌ای به زنان می‌کند، مشخص می‌شود.

شاید کسی بتواند مواردی را پیدا کند که نقض این قاعدۀ کلی در جهان قدیم باشند، ولی چند مورد مثال نقض، تازه اگر ناشی از خوانش سوگیرانۀ مدارک نباشند، این حقیقت را عوض نمی‌کنند که در جهان قدیم، مفاهیمی مثل «انسان» یا «بشر»، به آن معنایی به کار نمی‌رفتند که ما امروز این واژه‌ها را در معنای خاص زیستی آنها به کار می‌بریم و تمام ۸ میلیارد نفر گونۀ هومو-ساپیینس را در ذهن داریم؛ حتی اعضای یک قبیلۀ دیگر، گاهی هم‌نوع تلقی نمی‌شدند و این امر، به خشونت‌های بسیار شدید و نسل‌کشی‌ها منجر می‌شد.

ممکن بود بعضی فیلسوف‌ها (مثل اراتستن یا ابن عربی)، درکی نزدیک به درک امروزی ما در ذهن می‌داشتند، ولی این امر، به هیچ عنوان جریان عمومی نبود. افلاطون هم در آن رساله‌ای که بعدها «جمهوری» نام‌گذاری شد، به زنانی که توانایی‌های مد نظر او را داشتند، نقشی در ادارۀ امر عمومی مشابه مردان می‌داد، ولی باید توجه داشت که آن رساله‌ای به‌شدت «آرمانشهری» بود.

یک نکتۀ دیگر اینکه، جوامع به‌اصطلاح مادرسالار، به این معنی که زن در آنها جایگاهِ فرادست (مانند مردان قدیم) داشته باشد، وجود نداشت. جامعۀ مادرسالار، صرفاً جامعه‌ای بود که در آنها، برادرِ مادر (دایی) کارکردهای «پدر» را در جوامع بعدی ایفا می‌کرد. این امر، بیشتر در جوامعی رواج داشت که هنوز نقش پدر در فرزندآوری شناخته نشده‌نبود؛ یعنی جوامع بسیار بدوی. بنابراین، تصاویری که گاهی سریال‌هایی مثل وایت‌کینگ‌ها از آن جوامع نشان می‌دهند، برای تفریح و سرگرمی خوب است، ولی نباید جدی گرفته شوند.

سوال دوم، دلیل جایگاه نازل زنان

سؤال بعدی این است که چرا جایگاه زن این‌گونه نازل بود؟ پاسخ این است که جوامع قدیم، برخلاف تصویری که رمانتیک‌ها از روزگار خوش گذشته و «وحشی نیک» به دست می‌دهند، جامعه‌ای مبتنی بر «خشونت، غلبه، فتح، کشتار، تهدید، غارت، بی‌رحمی» و در نهایت «سلسله‌مراتب» بود. سلسله‌مراتب بدون «اعمال خشونت شکل نمی‌گیرد.

خطایی که لازم است در همین نقطه از بحث تصحیح شود، این است که «اختلاف سطح ثروت» در جامعۀ بازار، نامش «سلسله‌مراتب» نیست. ایلان ماسک از بایدن بسیار ثروتمندتر است، ولی ماسک نمی‌تواند مثل بایدن، فرمان اجرایی صادر کند. شما اگر شرکتی را با قیمتی بالاتر بخرید و هر کاری دوست داشتید، با آن انجام بدهید، ولی نمی‌توانید مانند مقامات سیاسی، دستور صادر کنید؛ چون در سلسله‌مراتب موجود، در جایگاه «صدور دستور» نیستید. سلسله‌مراتب تنها با «اعمال خشونت فیزیکی» یا «تهدید به انجام آن» به‌وجود می‌آید و حفظ می‌شود؛ برعکس، بازار تنها تا جایی می‌تواند تداوم پیدا کند که خشونت نباشد. در جامعه‌ای که توان اعمال خشونت، حرف اول و آخر را می‌زند، نظامِ شدیداً سلسله‌مراتبی شکل می‌گیرد و تداوم پیدا می‌کند. بعداً «نظام اعتقادی» هم وارد می‌شود و این سلسله‌مراتب را درونی می‌کند و برای آن، توجیه و مناسک می‌تراشد. بازار نیازی به «نظام اعتقادی» ندارد؛ چون بازار، نفی خشونت و سلسله‌مراتب است و نیازی به این ندارد که خشونت موجود در روابط را پنهان کند.

از طرف دیگر، این یک حقیقت زیستی‌ست که زنان به طور میانگین، از مردان ضعیف‌تر هستند و توان اعمال خشونت‌شان کمتر است. در ضمن، فکر نمی‌کنم نیاز به گفتن باشد که وقتی می‌گوییم «به‌طور میانگین»، دیگر نباید توان فیزیکی فلان رزمی‌کار یا کشتی‌گیر زن را با مردی غیر ورزشکار مقایسه کرد؛ پس در جامعه‌ای که «فتح، غلبه، داد‌وفریاد» و به طور کلی «خشونت» آن هم به مستقیم‌ترین شکل آن، حرف اول و آخر را می‌زند، طبیعی‌ست که زن به دلایلی از قبیل «توان فیزیکیِ کمتر، دوران بارداری و قاعدگی»، از امر عمومی کنار گذاشته می‌شود و در موقعیتِ «فرودست و فرمان‌بردار» قرار می‌گیرند و «داراییِ» مرد می‌شود.

سوال سوم، عامل تغییر انقلابیِ جایگاه زنان در جهان مدرن

پرسش بعدی اینکه، چه چیزی این وضع را تغییر داد؟ یک پاسخ تاریخی داریم و یک پاسخ اصولی. پاسخ تاریخی عمدتاً حول «انقلاب فرانسه» می‌گردد. انقلاب فرانسه، نه انقلاب سوسیالیستی بود، نه انقلاب فمینیستی. هم فرانسوا بابوف (جد سوسیالیسم فرانسه) و هم اولمپ دو گوژ (جد فمینیسم فرانسوی)، به دست خود انقلابیون کشته شدند (در ضمن، اینها واضع خود واژه‌های «سوسیالیسم و فمینیسم» هم نبودند و این واژه‌ها بعداً، در قرن نوزدهم به کار گرفته شدند).

با این وجود، «برابری» دال مرکزی آن انقلاب بود و وقتی منطق برابری به آن معنایی که در آن انقلاب طرح شد، شروع به کار کرد، بسیاری از حوزه‌هایی که کسی در ابتدا فکرش را هم نمی‌کرد، زیر و رو شدند. ابتدا در ۱۷۸۹، منظور صرفا برابری حقوقی میان اصناف سه‌گانه (اشراف، روحانیت و عامه) بود. این بسیار ساده پذیرفته‌شد. تازه درون صنف سوم، اقلیت بورژوازی را با تودۀ مردم یکسان نمی‌انگاشتند و منظورشان در اصل، تحقق حقوق سیاسی همان «اقلیت بورژوازی» بود که می‌خواستند با «اشراف وراثتی» برابر باشند، اما این منطق به‌تدریج ادامه پیدا کرد: در هائیتی آمدند و گفتند اگر برابر هستیم، پس این برابری باید سیاهان را هم شامل شود. همین در هائیتی، به کشتارها انجامید و در خود فرانسه، باعث درگیری‌های شدید شد. خواست برابری زن و مرد هم از اینجا آمد. وقتی انقلابیون «اعلامیۀ حقوق مرد (Man/بشر) و شهروند» را منتشر کردند، المپ دو گوژ هم آمد و «اعلامیۀ حقوق زن و شهروندِ زن» را منتشر کرد! عملی که در نهایت، بعنوان ضدانقلابی‌گری شناخته شد و سرش را زیر گیوتین برد.

در انگلیس همین جریان به صورت تدریجی‌تر، با خشونت کمتر و در مدت طولانی‌تر، ادامه یافت. ضمن اینکه انگلیس و فرانسه، از یکدیگر نیز متأثر می‌شدند. مثلاً یک انگیزۀ «گسترش دامنۀ حق رأی» - یا کاهش میزان حداقل درآمد برای به دست آوردن حق رأی - در انگلیس، ترس از تکرار وقایع انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ فرانسه در انگلیس بود. فرانسوی‌ها هم به نوبۀ خودشان، از نهادهای انگلیسی تقلید می‌کردند. خلاصه، این دو کشور تا قبل از قرن بیستم که آمریکا وارد میدان شود، هر کدام به شیوۀ خودشان مرکز و پیشران جهان «مدرن» بودند.

نکته‌ای که گفتنش شاید برای خیلی از فعالین و آکادمیسین‌های فمینیست خوشایند نباشد این است که «حق رأی زنان» و به‌طور کلی «مطالبۀ برابری حقوقی»، در مقایسه با خیلی از مناقشات دیگر دوران جدید، بسیار ساده به‌دست آمد. کسی که بخواهد تاریخ جنبش زنان و فمینیسم را بنویسد، به‌طور طبیعی وقایع مربوط به موضوع بررسی خود را برجسته می‌کند و حتی شاید با شخصیت‌های برجستۀ تاریخی مربوط به آن جنبش، احساس «هم‌ذات‌پنداری» کند، ولی وقتی این وقایع را در زمینۀ کلی‌تر تاریخ قرن نوزدهم و بیستم می‌گذاریم، واقعیت این است که در برابر مطالبۀ برابری زن و مرد در جوامع غربی، مخالفت شدید و دامنه‌داری نشد؛ برای مثال، این را با «مسئلۀ یهودیان و سرف‌ها در اروپای مرکزی و شرقی و سیاهان در ممالک متحد آمریکا، مناقشۀ کلیسا و دولت در فرانسه یا مناقشات مرزی میان دولت‌ها» مقایسه کنید که هر یک از اینها، از چند صد هزار تا چند میلیون کشته بر جای گذاشت! یک دلیل سادگی نسبی کار جنبش زنان در کشورهای غربی، این است که ورود زنان به سیاست در آن جوامع، چندان تأثیری بر مناسبات قدرت نمی‌گذاشت و تقریباً معادل دو برابر شدن همزمان تعداد رأی هر جریان سیاسی بود.

اما یک پاسخ اصولی هم به این پرسش که چه شد که آن «تصور قدیمی دربارۀ زنان» فرو پاشید، وجود دارد. پاسخی که این روزها از هیچ فمینیستی نخواهید شنید، ولی عین واقعیت است. پاسخ، «گسترش مناسبات بازار» و «پیچیده شدن سطح تقسیم کار» است. پیش‌نیاز گسترش بازار هم چنان‌که بالاتر اشاره کردم، «مناسبات صلح‌آمیز» و «حذف منطق خشونت و غلبه» در مناسبات روزمره میان انسان‌هاست. وقتی نقش خشونت کمرنگ می‌شود، اهمیت عامل توان فیزیکی - یعنی مزیت زیستی مرد نسبت به زن - در نظام اجتماعی کاهش پیدا می‌کند، یا به کلی از بین می‌رود؛ وقتی این مزیت از بین رفت، دیگر فقط «نظام اعتقادی» قدیم باقی می‌ماند که علی‌رغم واقعیت موجود، تا مدتی مناسبات قدیم را زنده نگاه می‌دارد. از سوی دیگر، تقسیم کار پیچیده‌تر، به معنی «تنوع بیشتر مشاغل»، «تنوع بیشتر نیازها» و «تنوع بیشتر مهارت‌ها»ی مورد نیاز برای پاسخ به آن نیازهاست. این هم باز موقعیت‌های جدیدی برای زنان ایجاد می‌کند که قبلاً وجود نداشتند.

بررسی یک ادعا: استفاده ابزاری از زنان؟

اینکه سنت‌گرایان یا حتی بسیاری از فمینیست‌ها می‌گویند، نباید از «جذابیت ظاهری» زن «استفادۀ ابزاری» شود، نادیده گرفتنِ واقعیت «تقسیم کار» است:

اولاً، این حکم اخلاقی کانت که «نباید از انسان‌ها استفادۀ ابزاری کرد»، نه فقط در این موضوع خاص، که به‌طور کلی، بی‌معنی و مغایر با «زندگی اجتماعی» است. همه از همه «استفادۀ ابزاری» می‌کنند. من وقتی کالایی را مصرف می‌کنم، از تمام کسانی که در تولید آن کالا نقش داشته‌اند، بعنوان «ابزار تولید آن کالا» استفاده کرده‌ام. تنها تفاوت این است که در نظام بازار، این استفادۀ ابزاری بوسیلۀ «پول» انجام می‌شود و در نظام خشونت - بعنوان تنها آلترناتیو نظام بازار -، این استفاده از طریق «زور» انجام می‌شود.

دوم، ممکن است زنی به هر دلیلی بگوید من نمی‌خواهم از زیبایی‌ام به هیچ طریقی، بعنوان «ابزار درآمدزایی» استفاده شود. البته خیلی از مواقع، در عمل این اتفاق می‌افتد. همه می‌دانیم در شبکه‌های اجتماعی، زنان جوان اغلب بهتر از مردان، جذب مخاطب می‌کنند. اگر من یک زن زیبا بودم، احتمالاً همین متن بسیار بیشتر خوانده می‌شد! حالا اگر این واقعیت برای زنی ناراحت‌کننده است، می‌تواند به هر طریقی که می‌داند، جلوی وقوع این امر را برای خودش بگیرد، یا بکوشد دیگران را قانع سازد که این مسئله را وارد ارزیابی‌های خود نکنند، ولی این به نظر مبارزه با واقعیت می‌آید. با این کار، یک «مزیت زن» نسبت به مرد، در نظام «تقسیم کار»، از زنان سلب می‌شود. اگر «استفادۀ ابزاری» از زیبایی زن، مثلاً برای تبلیغ و جذب مخاطب مذموم است، چرا نباید «استفادۀ ابزاری» از زور بازوی کارگر ساختمانی، مذموم باشد؟ یا همین‌طور، استفادۀ ابزاری از توان وزنه‌بردار، استفادۀ ابزاری از صدای خواننده، استفادۀ ابزاری از دانش پزشک و...؟ چه تفاوتی بین این موارد وجود دارد؟

ممکن است فمینیست‌ها این‌گونه پاسخ دهند: در اینجا «نیاز جنسی مردان و توان زن برای تحریک آن»، حکم «مرجع» را پیدا کرده است؛ چون مردان در مناسبات اجتماعی کنونی، فرادست هستند و بخش عمدۀ توان خرید و حق انتخاب در اختیار آنهاست، در نتیجه، زیبایی زن بعنوان تأمین‌کنندۀ این نیاز، اهمیت به‌خصوصی پیدا کرده‌است.

این پاسخ کاملاً غلط است، چرا که:

اولاً، بیشتر بودن درآمد مردان نسبت به زنان در کل اقتصاد، لزوماً به این معنی نیست که میانگین مصرف مردان هم از زنان بیشتر است. اگر منظور، خریدهای کلان مثل ملک یا سهام باشد که در این‌گونه موارد، اساساً آگهی بازرگانی و جذابیت جنسی نقش چندانی ندارند. آگهی‌های بازرگانی حول کالاهای مصرفی و مصارف خرد می‌گردند.

ثانیاً، همین حرف را در مورد هر مهارت دیگری می‌توان تکرار کرد و نتیجۀ عکس گرفت؛ چرا مسابقات فوتبال مردان، درآمد و مخاطب بیشتری جذب می‌کند؟ لابد به خاطر اینکه زنان در جایگاه فرادست قرار دارند و نیاز آنها حکم مرجع را پیدا کرده‌است و در نتیجه، از توان فیزیکی مردان در دویدن و شوت زدن استفادۀ ابزاری می‌شود!

تضاد فمینیسم با آزادی

اینجا می‌رسیم به دلیل اصلی اینکه چرا در ابتدا گفتم با فمینیسم، بعنوان یک «پلتفرم سیاسی» مخالفم و آن را مغایر با آزادی می‌دانم: چنانکه بالاتر اشاره کردم، مطالبۀ «حذف تبعیض‌های حقوقی» علیه زنان، برای مثال، جلوگیری از رأی دادن آنها، یا جلوگیری از تصدی بعضی مشاغل توسط آنها، به‌ویژه در جوامع غربی و تا حد زیادی در جوامع غیرغربی، کم‌وبیش، به‌سادگی پذیرفته شد و جا افتاد. این حرف به این معنی نیست که هیچ مقاومتی در برابر این مطالبات اتفاق نیفتاد، ولی اگر با مناقشات دیگر، مثل مناقشات مرزی یا مذهبی مقایسه شود، به‌مراتب مقاومت کمتری در برابر آن شد.

حالا در یک جامعه‌ای مثل ایران، در سال‌های اخیر، اغلب به‌دلایل سیاسی و مناسبات قدرت، این موضوع به مناقشۀ مرکزی در جامعه تبدیل شده‌است. این وضعیت خاص ایران، باعث می‌شود جنبش زنان در ایران و خاورمیانه، اهمیت به‌خصوصی پیدا کند (که طبیعی هم هست و نباید به اسم «مخالفت با فمینیسم»، با هر زنی که صدایی بلند کرد و اعتراضی کرد و در مرکز توجه قرار گرفت، مخالفت کرد)، اما این باعث نمی‌شود «ایدئولوژی ضد آزادی فمینیسم»، در اینجا درست از آب در بیاید. ایدئولوژی فمینیسم، در همه‌جا غلط و ضد آزادی است. فمینیسم بر اساس تعدادی احکام غلط شکل گرفته‌است که یک مورد آن را بالا بررسی کردم. اجازه دهید یک مورد دیگر را هم بررسی کنیم: «برابری زن و مرد».

واقعیت این است که حتی «برابری در برابر قانون» هم چندان معنای روشنی ندارد. این اشتباه از اینجا ناشی می‌شود که قانون را با «دستورهای خودسرانۀ دولتی» یکی می‌گیرند. بله همه «حق حیات» دارند، همه حق وارد شدن به «مبادلۀ آزادانه» دارند، همه بر بدن خود «مالکیت مطلق» دارند؛ اینها پایۀ قانون به‌معنای درست کلمه هستند.

هر قانونی باید نتیجۀ منطقی یکی از احکام بالا باشد. آنچه به‌نحوی ناقض آن موارد باشد، یا از آنها فراتر برود، دیگر «قانون» نیست و «دستور دولت یا هر مرجع اقتدار/زور» دیگر است. اگر منظور از «برابری زن و مرد» این باشد که موارد ذکر شده، باید در مورد همه، «فارغ از جنسیت» صدق کند، حرفی نیست؛ مثلاً یک نتیجۀ منطقی حکم «همه حق مبادله دارند» این است که همه، حق اشتغال در شغلی را که بخواهند دارند، چون اشتغال هم گونه‌ای از «مبادله» است. این به این معنی نیست که جامعه وظیفه دارد شغلی را که شما دوست دارید، حتماً برای شما فراهم کند. من دوست دارم «هنرپیشۀ سینما» شوم، اگر این امکان برایم فراهم شد و کارگردانی حاضر شد مرا استخدام کند، کسی حق ندارد جلوی این امر را با «صدور بخشنامه» بگیرد. این موضوعِ «مبادلۀ آزاد من و کارگردان» است. ولی اگر به هر دلیلی، هیچ کارگردانی حاضر به استخدام من نشد، جامعه وظیفه ندارد من را به آرزویم برساند. به همین ترتیب، اگر زنی دوست دارد رانندۀ هجده چرخ شود، تنها در صورتی حقی در این زمینه دارد که کسی داوطلبانه حاضر باشد، ماشین خود را به او واگذار کند، یا خودش این ماشین را برای خود بخرد. اینکه این شغل برای زنان مناسب است یا نه، نباید موضوع قانون‌گذاری قرار بگیرد؛ این اما چیزی‌ست که فمینیست‌ها نمی‌پذیرند و تعبیر دیگری از «برابری» دارند، که مشخصاً «ضد آزادی» است و به «مهندسی اجتماعی و سرکوب» منتهی می‌شود.

فمینیست‌ها می‌گویند اقتضای برابری زن و مرد این است که دولت، دستمزد زن و مرد را در همۀ بخش‌های تولیدی برابر کند، اما اگر کسی چنین چیزی را بپذیرد، چرا تنها به «اختلاف میانگین دستمزد میان دو جنس» محدود بمانیم؟ منطق حکم می‌کند که تمام دستمزدها، در تمام حوزه‌ها، میان تمامی افراد، باید «برابر» شود. اگر تفاوت جنسی نباید باعث تفاوت دستمزد شود، چرا تفاوت در یک مهارت خاص که باز در نهایت، به ویژگی‌های زیستی افراد بر می‌گردد، باید باعث تفاوت دستمزد شود؟ و آیا این جز با سوسیالیستی کردن کل اقتصاد شدنی‌ست؟ بنابراین، فمینیسم چیزی جز سوسیالیسم نمی‌تواند باشد. اینکه سوسیالیسم نشدنی‌ست، خود با قطعیت قابل اثبات منطقی‌ست، اما موضوع بحث ما در اینجا سوسیالیسم نیست. سؤال اینجاست که اگر چنان‌که نشان دادیم فمینیسم نمی‌تواند چیزی جز سوسیالیسم باشد، آنگاه چه اصراری‌ست که نامی جدا برای آن به کار برده شود؟

Report Page