مرگ دوم سلطنت

مرگ دوم سلطنت

کانال نقدآگین

— پادشاهی مشروطه، نخست‌وزیر و تجزیه‌طلبان

دکتر رامین کامران

ختم شدن جنبش اعتراضی که بعد از انتخابات شکل گرفته بود، مبدأ چند تحول عمده اپوزیسیون شد. اولین و بارزترین تغییر که بارها هم به آن اشاره کرده‌ام، «مرگ اصلاح‌طلبی»ست بعنوان گزیدار سیاسی. تناقض درونی گفتار اصلاح‌طلب و بستگی عمیق رهبرانش به جمهوری اسلامی و در نهایت سستی اراده و بی‌قابلیتی آنان در ادارهُ حرکت اعتراضی ـ به رغم تأسف پیروان ـ، حکم مرگ این گزینهُ سیاسی را صادر کرد.

تحول دوم برخاسته از «طرح صریح حملهُ نظامی» بود و رو شدن دست طرفداران این کار که واکنشی سریع و بسیار شدید برانگیخت و روشن کرد که عرضهُ چنین «راه حلی» نه تنها کسی را از بین فعالان سیاسی اپوزیسیون، به خود جلب نخواهد کرد، بلکه هرکس را که از آن طرفداری نماید، فوراً بی‌آبرو خواهد نمود و از جرگهُ مخالفان بیرون خواهد راند.

البته سرعت واکنش چنان زیاد بود که طرفداران حملهُ خارجی، حتی فرصت نکردند آرایش کامل خود را در میدان بحث پیدا کنند و پیش از آنکه بخواهند صف‌بندی درستی بکنند، ناچار به فرار شدند، ولی در عوض، همین شکست سریع، به برخی از آنها فرصت داد تا در شلوغی، چنین تظاهر کنند که اصلاً چنین موضعی نگرفته بوده‌اند… اما حقیقت از دید ناظران پنهان نماند.

تحول سوم که میخواهم در اینجا بدان بپردازم، مربوط است به «سلطنت»، نقشی که برخی تصور می‌کردند می‌تواند در صحنهُ اپوزیسیون بازی کند در مقابل با «امکانات واقعی وارث تاج و تخت و طرفدارانش». به تصور من، پس از موضعگیری‌های اخیر رضا پهلوی درباب «فدرالیسم»، سلطنت هم به همان راهی افتاده که آن دو دیگر رفته‌اند، یعنی به سوی «حذف شدن» از بین «گزینه‌های سیاسی ایران آینده».

دعوا

کشمکش بین طرفداران و مخالفان سلسلهُ پهلوی، معمولاً حول دو محور آزادی و استقلال چرخیده‌است. مخالفان می‌گویند که این هر دو، در دوران پهلوی پامال شد و موافقان مدعی‌اند که اگر آزادی‌ها محدود شد، محض «حفظ استقلال» بود. از انقلاب و زیرورویی صف‌بندی‌های سیاسی به این طرف، طرفداران سلطنت پهلوی مدعی شده‌اند که استقلال به جای خود، این بار آزادی هم مورد توجه وارث تاج و تخت است.

به هر صورت، جز این هم نمی‌شود ادعایی کرد، امروزه حتی تصور اینکه بدون تعهد نشان دادن به دمکراسی، می‌توان مردم را به سوی خود کشید، یا از آن مهمتر، اصلاً آبروی سیاسی داشت، غیرممکن است. ببینیم آیا وضعیت واقعاً تغییری کرده‌است یا فقط حرف است؟

آزادی و مشروطه

کسانی که امروز خواستار «بازگشت سلطنت» به ایران هستند، صحبت از «سلطنت مشروطه» می‌کنند تا پایبندی خود و وارث تاج و تخت را به «دمکراسی» یادآور گردند، ولی با کمی دقت معلوم می‌شود که چندان در مفهوم «سلطنت مشروطه» دقیق نشده‌اند و از آن چیزی دستگیرشان نشده‌است.

اولین و بارزترین خاصیت «سلطنت مشروطه»، این است که بازی «دو نفره» است و یک نفر، حتی اگر بیشترین اراده و حسن نیت را هم داشته باشد، قادر به اجرای آن نیست. سلطنت مشروطه هم «شاه» لازم دارد و هم «نخست وزیر» و به علاوه، مستلزم نوعی همکاری بین این دو و به عبارت دقیقتر، «تبعیت سیاسی شاه» است از نخست وزیر. اگر شاه بخواهد هر دو نقش را بازی کند، دیگر از «مشروطیت» خبری نخواهد بود. شاه در نظام مشروطه «قدرت سیاسی» ندارد، فقط «اعتبار و نفوذی معنوی» دارد که از مقامش برمی‌خیزد و می‌تواند آنرا در راه سیاست خرج کند و موظف است که آنرا پشتوانهُ دولت منتخب مردم بکند.

در شرایط فعلی، رضا پهلوی «نخست وزیر»ی ندارد و کسی را هم در دسترس ندارد که بخواهد و بتواند چنین نقشی را بازی کند و از این دو مهمتر، خودش هم به‌تنهایی قادر به رفع این نقطه ضعف نیست. نیست چون تعیین نخست وزیر مشروطه، غیر از صدور فرمان که «امر تشریفاتی‌»ست، اصلاً و اصولاً نمی‌تواند «توسط شاه» انجام بگیرد. نخست وزیر مشروطه، نیرو و اعتبار خود را به طور مستقیم یا غیرمستقیم از مردم می‌گیرد و نه از شاه؛ بنابراین حتی اگر رضا پهلوی شخص معتبر و محترم و قابلی هم پیدا کند که حائز تمامی شرایط باشد، نخواهد توانست، فرضاً با دادن فرمان یا هر نوع تأیید دیگر، از او نخست وزیر مشروطه درست کند و مدعی شود که به این ترتیب، به راه دمکراسی رفته؛ نخست وزیر مشروطه اصولاً باید «از شاه مستقل باشد» و قدرت خود را از جای دیگر بیاورد.

در این وضعیت، تکاپوی سیاسی رضا پهلوی را نمی‌توان به حساب «زمینه‌سازی برای مشروطیت» گذاشت. تصمیم‌گیری و عمل شاه (یا در این مورد وارث تاج و تخت) که روز به روز بر فعالیت خود افزوده، بنا بر تعریف، در جهت «خلاف مشروطیت» سیر می‌کند و ادعای اینکه می‌تواند منجر به «احیای مشروطیت» بشود، سخن بی پایه‌ای‌ست. این فعالیت هر چه بیشتر بشود، از مشروطیت هم دورتر خواهد شد؛ تناقض درونی موقعیت رضا پهلوی در اینجاست. این را هم اضافه کنم که خود وی نیز به نظر، آگاه به این موقعیت می‌آید و شاید یکی از دلایل تأکید دائمش بر اینکه نمی‌خواهد نقش رهبر را بازی کند، همین باشد، ولی هم «وارث تاج و تخت بودن»، هم «فعالیت سیاسی کردن» و هم «رهبر نبودن»، قدری سخت در کنار هم جمع میاید.

اگر گفتم سلطنت‌طلبان (یا مشروطه‌خواهان) اصلاً به «لزوم وجود نخست وزیر» عنایت ندارند، برای این است که نه تنها حرفی از آن نمی‌زنند، بلکه اصلاً «کمبودش» را نیز حس نمی‌کنند، و تصور می‌کنند که همین سخن گفتن وارث تاج و تخت از دمکراسی، برای بازگرداندن مشروطیت کافی‌ست.

به گفتار تاریخی‌شان اشاره‌ای می‌کنم. از مصدق که به معنای دقیق کلمه، مشروطه‌خواه‌ترین نخست وزیر ایران بود، می‌گذرم، که وارد جدل‌های معمول نشویم. به تنشهایی هم که در رابطهُ خود رضا پهلوی با بختیار وجود داشت و به موضع‌گیری‌های طرفداران سلطنت نیز نسبت به او اشاره نمی‌کنم که باز بحث مصدقی‌ها در میان نیاید.

اینکه هم وارث تاج و تخت و هم طرفدارانش، برای شاهی که مدعی‌اند قرار است در آینده «شاه مشروطه» بشود، «نقش اجرایی» قائل‌اند و تبعیت از کس دیگر را «دون شأن» او می‌دانند، از رفتار رضا پهلوی با سلطنت‌طلبانی که در مقابل وی با استقلال رفتار می‌کنند و در قبال سیاست‌های او موضع متفاوت می‌گیرند، بهتر معلوم می‌شود تا از هر چیز دیگر؛ اینجا دیگر داستان مصدق و میراثش مطرح نیست که بتوان سر و ته حکایت را با چند شعار کهنه هم آورد. رفتار شاهزاده در قبال هرکسی که به طرفداری از وی کار سیاسی می‌کند، «رفتار رهبر» است، رهبری که به مخالفت، میدان چندانی نمی‌دهد و خودش در «تعیین مشی سیاسی»، حرف آخر را می‌زند. طرفداران وفادار هم کاملاً به این وضعیت عادت کرده‌اند و ظاهراً راضی هم هستند.

مطلب را صریح خلاصه کنم. در سلطنت مشروطه، مهمترین شخصیت سیاسی «نخست وزیر» است نه شاه. سلطنت‌طلبی، اگر متوجه «مشروطیت» باشد، بیشترین اهمیت را به شاه نمی‌دهد، به نخست وزیر یا شخصیتی می‌دهد که قادر است به طور جدی عمل سیاسی بکند و احیاناً نقش رهبری جریانی سیاسی را بهر عهده بگیرد. سلطنت‌طلبی هم که مدعی‌ست «مشروطه خواه» است «دنبال نخست وزیر راه می‌افتد نه شاه». در مقابل، آن سلطنت طلبی که حتی کمبود چنین شخصیتی را حس نمی‌کند، هرچه باشد «مشروطه‌خواه» نیست! به جمع طرفداران رضا پهلوی نگاه کنید و با این معیار، بسنجیدشان؛ ببینید در بینشان، چند مشروطه‌خواه پیدا خواهید کرد.

استقلال و فدرالیسم

حال بیاییم سر مسئلهُ استقلال. نظام پهلوی همیشه مدعی «حفظ استقلال» و «تمامیت ارضی» مملکت بوده‌است. البته این ادعا از سوی مخالفان این نظام پذیرفته نبوده‌است؛ به دلیل «دو کودتای خارجی» و «تبعیت از سیاست آمریکا» و…؛ به هر حال، اینجا هم لازم نیست به بحث و جدل راجع به گذشته بپردازیم، بهتر است توجه خویش را معطوف به امروز نماییم تا گرفتار دعواهای قدیمی نشویم و مطلب بهتر دستگیرمان بشود.

رضا پهلوی چندی‌ست که «همگامی با فدرالیسم» را پیشه کرده‌است و با این کار، ولوله‌ای در صفوف سلطنت‌طلبان انداخته که بی‌سابقه است. مطلب، بسیار مهم است؛ اول دو کلمه در بارهُ این «فدرال بازی» بگویم تا برسیم به دامنهُ تغییری که روکردن رضا پهلوی بدان، در «وضعیت سلطنت‌طلبان» ایجاد کرده‌است.

ظرف چند دههُ گذشته، طرفداری از «فدرالیسم» و سخن گفتن از باصطلاح «"خلق‌ها/ملتها"ی ایران» از مضامین ثابت گفتار چپ‌گرا بود و به غیر مارکسیست‌ها، کسی به آنها عنایتی نداشت. تغییری که اخیراً پیدا شده این است که ناگهان، این تمایل به فدرالیسم در بین راستگرایان طرفدار پیدا کرده‌است! امری بی‌سابقه است و حیرت‌انگیز.

بهانهُ توجیه این توجه، چنانکه انتظار می‌رود، همان دمکراسی‌ست و ترویج این تصور نابجا که «دمکراسی در مملکت فدرال بهتر تحقق می یابد»(!). اول از همه باید گفت که محور «دمکراسی مدرن»، «رابطهُ فرد است و دولت» و «قوم» در این میان جایی ندارد، حال چه اسمش را «خلق» بگذاریم و چه به نادرست «ملت»ش بخوانیم.

تفاوت اصلی «ملت» با «قوم» در این است که اولی، در چارچوب دولت «جهانشمول» جا می‌گیرد و دومی نه؛ به ساده‌ترین عبارت، می‌توان به انتخاب در جرگهُ ملتی جا گرفت یا آنرا ترک کرد، ولی چنین کاری در قوم ممکن نیست. فرد در قومی زاده می‌شود و در همان قوم هم می‌میرد؛ امکان تعویض آنرا ندارد؛ به همین دلیل است که ملت، به یمن وجود دولت، بستر آزادی فرد محسوب می‌شود ولی قوم نه! تبعیت از جمع در قالب دولت می‌تواند صورت دمکراتیک بگیرد و در چارچوب قوم نمی‌تواند. میدان بیشتر به قوم دادن در حکم بسط آزادی نیست و تقسیم حاکمیت دولت با آن، به آزادی فرد چیزی اضافه نمی‌کند، بلکه به نفع قوم کاهشش می‌دهد.

در این میان بعضی پیدا شده‌اند که محض بازارگرمی، از اینکه فدرالیسم مایهُ «تحکیم اتحاد ملی» است سخن می‌گویند که به نهایت درجه، سست است. فدراسیون در جایی مایهُ اتحاد است که اقوام یا دول پراکنده را گرد هم بیاورد و بین آنها، وحدتی، حال هرقدر رقیق، ایجاد نماید. فدراسیون ساختن از کشوری که قرنهاست متحد است، فقط معنای پسروی می‌دهد و سست کردن اتحاد؛ نمونه‌اش مورد ایالات متحده است که قابل توجه‌ترین کشور فدرال است و قبلهُ آمال نوفدرال‌های ما.

از روز تأسیس ایالات متحده تا به امروز، اختیارات دولت فدرال به رغم ایالات افزایش یافته‌است. نگاهی به جنگ‌های انفصال که نقطهُ عطف عمدهُ این تحول است، مطلب را کمی روشن‌تر خواهد کرد. همه می‌دانند که این جنگها بر سر برده‌داری درگرفت و به لغو برده‌داری انجامید. بسیار خوب، کمی وارد جزئیات شویم.

با انتخاب لینکلن، ایالات جنوب که شاهد «کاهش نفوذ خود» در دستگاه حکومت فدرال بودند و نتوانسته بودند «برده‌داری را به ایالات تازه تأسیس گسترش بدهند»، تصمیم به جدایی گرفتند. قانون اساسی‌ای نوشتند که گرته‌برداری از قانون اساسی ایالات متحده بود؛ یعنی به اعتبار آن روز، کاملاً دمکراتیک بود، ولی حق برده‌داری را برای آینده تضمین می‌نمود؛ مسئله‌ای که در هنگام نگارش قانون اساسی ایالات متحده به دلیل اختلاف بین بنیانگذاران این کشور مسکوت مانده بود. تا اینجا، اعلان جنگی هم واقع نشد؛ فقط عده‌ای به‌طور دمکراتیک و با ارجاع به ساختار فدرال مملکت، از اتحادیهُ موجود خارج شدند؛ یعنی قاعدتاً همه چیز به صورت دمکراتیک پیش رفته بود و لابد، باید به رسمیت و تداوم جدایی می‌انجامید.

نکته در این است که دولت فدرال لینکلن، این جدایی را نپذیرفت؛ یعنی «بر باد رفتن تمامیت ارضی» ایالات متحده را، با وجود اینکه به خواست صریح مردم ایالات منفصل واقع شده بود، مردود شمرد و آمادهُ جنگ شد.

توجه داشته باشیم که موضع اولیهُ لینکلن، مطلقاً لغو برده‌داری نبود؛ این بود که ایالات جنوب در عین نگاه داشتن برده‌هایشان، در قالب ایالات متحده بمانند و کشور را از هم نپاشانند؛ همین و بس! ولی جنوبی ها این را نپذیرفتند و وارد جنگ شدند. در نهایت، لغو برده‌داری در سال ۱۸۶۳ اعلام شد؛ یعنی دو سال بعد از شروع جنگ، برای لینکلن که خود شخصاً «مخالف برده‌داری» بود، روشن شد که نمی‌توان محض «حفظ وحدت ملی»، امتیاز «حفظ برده‌ها» را برای ایالات جنوب محفوظ داشت؛ پس «لغو برده‌داری» را نه به صورت قانون، بل به‌عنوان «تصمیم جنگی» که در «حالت فوق العاده» گرفته می‌شود، اعلام نمود.

بعد از جنگ و «احیای وحدت» ایالات متحده بود که امری قانونی شد، ولی در طول قرن نوزدهم، محض تحبیب بازندگان جنگ و ترمیم زخم‌های جنگی که تا به امروز پرکشتارترین جنگ تاریخ آمریکا بوده‌است، عملاً در جنوب به اجرا گذاشته نشد. اگر برابری حقوقی در آمریکای آن زمان، مورد اجرا واقع شده بود، سیاهان این کشور نمی‌بایست تا دههُ ۱۹۶۰ منتظر می‌ماندند تا با راه انداختن جنبش مدنی (که داستانش معرف حضور همه هست)، حق قانونی خود را بگیرند.

در بزرگی لینکلن شکی نیست، ولی باید توجه داشت که اگر آمریکائیان، بزرگش می‌دارند، در درجهُ اول به این دلیل است که مملکتشان را از تجزیه نجات داد ـ باز یادآوری می‌کنم که «تجزیه‌ای دمکراتیک» هم بود با معیارهای خود ایالات متحده.

البته «آزادی سیاهان» را نیز باید به حساب آورد، ولی این آزادی نه «هدف اولیهُ» جنگ بود، نه «دستاورد اصلی»اش؛ کمااینکه، وحدت بلافاصله برقرار شد، ولی سیاهان منتظر ماندند تا «یک قرن بعد»، به حقوق برابر دست پیدا کنند. انگیزهُ آمریکا از ترویج «فدرالیسم» البته، به سبک «عراق» و «لیبی» و… برای ایران روشن است و هیچ ارتباطی با «دمکراسی» ندارد؛ هدف تضعیف و در صورت امکان، تکه‌تکه کردن این کشور و نظایر آن است تا نه آمریکا و نه متحد اصلیش که اسرائیل است، در خاورمیانه با هیچ دولتی که وزنه‌ای باشد، درگیر نباشند.

کسانی هم که در بین ایرانیان به دنبال این شعار راه افتاده‌اند، در خدمت همین سیاست هستند و گفتاری را که برخی «گروه‌های ایدئولوژیک» با استفاده از شعارهایی نظیر «ستم مضاعف» و از این قبیل تبلیغ کرده‌اند که از قدیم در «دستور کار» اتحاد جماهیر شوروی بود و امروز در برنامهُ ایالات متحده قرار گرفته، به بهانهُ «ترویج دمکراسی» به همه عرضه می‌دارند.

طرفداری رضا پهلوی از فدرالیسم، نشانهُ همقدمی وی با این طرح است و بیش از هر کس و گروه به سلطنت‌طلبان گران آمده‌است؛ چون گفتار سنتی «توجیه سلطنت» پهلوی را را از حیز انتفاع انداخته‌است. سلطنت‌طلبان همیشه ادعا کرده‌اند که اگر پادشاهان پهلوی به «آزادی» عنایتی نداشته‌اند، محض «حفظ استقلال و تمامیت ارضی» مملکت بوده‌است، رضا پهلوی با رفتن به دنبال «فدرالیسم» که همه می‌دانند «از کجا و به چه قصد» ترویج می‌شود، عملاً «تنها توجیه»ی را که برای استبداد و در حقیقت «سلطنت پهلوی» عرضه می‌شد، از آن گرفته‌است.

موضوع این نیست که سیاست دو پادشاه پهلوی در اصل چگونه بوده؟ این است که گفتار ثابتی که تا به امروز برای توجیه آن عرض می‌شد، متزلزل گشته‌است. اینکه بین رفتار و گفتار پادشاهان پهلوی در زمینهُ استقلال، تناقضی بوده یا نه؟ مطرح نیست؛ سیاست آنها هر چه بوده، گفتاری که توجیهش می‌کرده ثابت بوده و بر سر آن اختلافی نیست.

وقتی رضا پهلوی روشی پیشه کرده که رسماً خلاف این گفتار است، فقط موقعیت خود را در بین کل ایرانیان به مخاطره نیانداخته‌است، بلکه خود را از یکی از «پشتوانه‌های بسیار مهم گفتمان سلطنت طلب» محروم کرده و هم زیر پای خود را خالی کرده و هم زیر پای طرفداران خودش را. باز تأکید می‌کنم، صحبت مطلقاً از مخالفان در بین نیست و لزومی برای رجوع به گذشته نیست؛ کافیست فقط به امروز توجه کنیم و به خود او.

خلاصه اینکه آن از «آزادی‌»تان، این هم از «استقلال‌»تان! دیگران می‌گفتند، می‌گفتید مغرضند؛ راجع به گذشته می‌گفتند، می‌گفتید سیاست جهانی اقتضا می‌کرد؛ از پدر و پدربزرگ می‌گفتند، می‌گفتید این نوه است؛ حال خود دانید و خود!

وضعیت سلطنت‌طلبان

رضا پهلوی «بزرگترین نقطهُ قوت» و در عین حال «بزرگترین نقطهُ ضعف» سلطنت طلبان است. نقطهُ قوت است چون، «محور تجمع» آنهاست، ولی نقطهُ ضعف است چون، «نمی‌تواند نقش رهبر سیاسی را بازی کند» و هر گامی که در این راه بردارد، به سوی «استبداد» خواهد بود.

این برای آنهایی که خواستار «حکومت اتوریتر» هستند، عیب محسوب نمی‌شود، ولی کسانی که به هر ترتیب، صحبت از «مشروطیت» و «دمکراسی لیبرال» می‌کنند، نمی‌توانند با این وضعیت بسازند؛ برای همین هم هست که واکنش نشان داده‌اند.

از سوی دیگر، رفتن به جهتی «خلاف استقلال مملکت» برای هیچ‌کدام از خواستاران سلطنت، نه آنهایی که دمکراسی می‌خواهند و نه آنهایی که به استبدا دل‌خوشند، قابل قبول نیست. می‌بینیم که از هر دو جبهه، در مقابل وارث تاج و تخت موضع تند گرفته‌اند.

به تصور من وضعیت فعلی عملاً سلطنت را از فهرست گزینه‌های ممکن برای آیندهُ ایران حذف خواهد کرد و هرچند ممکن است این امر، امروز خیلی روشن به چشم نخورد، در فاصله‌ای که چندان دراز نخواهد بود، بر همه معلوم خواهد گشت. این سخن خوشایند سلطنت‌طلبان نیست، ولی از قبول نتایج این تحول ناگزیر خواهند بود. «هشدار تاریخ» اول «زمزمه» است، ولی کم‌کم تبدیل به «نهیب» می‌شود و هر خفته‌ای را بیدار می‌کند، حتی آنان که خود را به خواب زده‌اند.

مسئلهُ مقایسه بین سلطنت و جمهوری، مدتی‌ست که بین ایرانیان جریان دارد و دو گروه، براهین خود را بارها عرضه کرده‌اند. نکته این است که تا بحث در حد نظری و انتزاعی باقی بماند و تا جایی که دمکراسی محفوظ باشد، هیچ یک از این دو شکل بیرونی نظام سیاسی مملکت را نمی‌توان بر دیگری مرجح شمرد.

برای روشن شدن مطلب، باید از حوزهُ نظر صرف بیرون آمد و به تجربیات تاریخی ملموس یک مملکت توجه نمود. از این بابت، هم سلطنت و هم جمهوری در موقعیت بسیار بدی قرار دارند. سلطنت مشروطه، در حقیقت یک نماینده دارد که «احمد شاه» بود و سالها پیش از میدان سیاست بیرون رانده شد؛ در مورد رضا شاه که اصلاً بحثی نیست. می‌ماند دوازده سالهُ اول سلطنت محمدرضا شاه که سال‌های ضعف اوست که به حساب «آزادیخواهی» وی نهاده شده‌است؛ به هر صورت، پایان این دوره، تکلیف همه را روشن کرد و در حقیقت، پروندهُ «سلطنت مشروطه» را در ایران بست، ولی در مقابل، جمهوری هم در وضعیت بهتری قرار ندارد؛ چون در این زمینه تجربه‌ای غیر از جمهوری اسلامی که البته «حکومتی فاشیستی‌»ست و هیچ کس نمی‌تواند بجای دمکراسی عرضه‌اش نماید، در ایران واقع نشده‌است.

به اینجا که رسیدیم چنین به نظر خواهد آمد که دو گزینهُ سلطنت و جمهوری در موقعیت مشابه و کمابیش برابر قرار دارند و برخی هم مصرند که دائم چنین به ما تلقین کنند، ولی اینطور نیست. از نزدیک که نگاه کنیم مطلب روشن می‌شود.

کافی‌ست بحث را با طرح سؤالی که پاسخش بدیهی به نظر م‌یرسد، شروع کنیم: آیا اصلاً نام «سلطنت‌طلب» مناسب نامیدن افرادی‌ست که امروزه به طرفداری از رضا پهلوی در میدان جولان می‌دهند؟ من تصور نمی‌کنم که چنین باشد.

علاقه به نفس «سلطنت»، یک پایهُ اصلی دارد و آن، تمایل به «حفظ رابطهُ امروز کشور با گذشتهُ آن» است. راهی‌ست برای انعکاس دادن این گذشته، در حال و حفظ چهره‌ای که قرنها در سیاست کشور نقش تصمیم‌گیرنده داشته و امروز، فقط «آینه‌ای‌ست نمادین از وحدت آن»؛ از این دیدگاه، مهم نیست که «چه کسی» یا «چه سلسله‌ای» در مقام سلطنت باشد؛ مهم «وجود سلطنت» است.

من کسی را نمی‌شناسم که به این معنا، یعنی به این «معنای کلی»، بتوان «سلطنت‌طلب»ش خواند. از این گذشته، نمی‌توان این سلطنت‌طلبی موجود را به طرفداران سلسلهُ پهلوی هم تقلیل داد؛ چون این سلسله، برای احراز پادشاهی، یک نامزد بیشتر ندارد.

خلاصه اینکه آنچه امروز «سلطنت‌طلبی» می‌خوانیم، در حقیقت فقط مترادف «طرفداری از به سلطنت رسیدن رضا پهلوی» است و بس! به اینجا که رسیدیم، روشن می‌شود که اگر رضا پهلوی ببازد، سلطنت است که باخته؛ امروز سرنوشت این گزینهُ سیاسی، به یک نفر بسته است.

در شرایطی که وارث تاج و تخت، به فرض «تمایل» [بنگرید به رد این تمایل] هم نمی‌تواند نقشی متناسب با «پادشاهی مشروطه» بازی کند، این «سلطنت‌طلبی»، در حکم طرفداری از بازگشت نظامی‌ست که در آن پادشاه، «نقش سیاسی» بازی می‌کند و به این ترتیب، اصلاً مشروطه و دمکراسی در آن جایی نخواهد داشت.

مسئله به مقاله نوشتن راجع به لیبرالیسم ارتباط ندارد، مطلقاً مربوط به «حسن نیت» سلطنت‌طلبان یا حتی خود رضا پهلوی هم نیست؛ امری‌ست که از خواست این و آن فراتر می‌رود و به طور ساختاری، همهُ کسانی را که در این جهت گام برمی‌دارند، در راه برقراری همان «شکل قدیم استبداد»، حال رقیق یا غلیظ، بسیج خواهد نمود. «مکانیسم عمل جمعی» این است، نیت تک تک افراد جمع هر چه می‌خواهد باشد.

تفاوت اصلی سلطنت و جمهوری در ایران امروز، اینجاست که معلوم می‌شود: در اینکه طرفداران سلطنت دقیقاً به یک شخص بسته‌اند و اگر هم با تصمیمات وی مخالف باشند، قادر نیستند به هیچ‌وجه، وی را به راهی بیاندازند که خود درست می‌دانند؛ باید دنبال او بروند و با بد و خوب همین یک نفر بسازند! وقتی هم گرفتار موقعیتی چون موقعیت امروز خود می‌شوند که در حد «اختلاف سلیقه» یا «تغییر سیاست عادی» نیست، راهی که برایشان باقی می‌ماند، «تغییر نامزد سلطنت» نیست که در «ایران امروز» ممکن نیست، «صرف نظر کردن از سلطنت» است. جمهوری‌خواهان در چنین موقعیتی قرار ندارند؛ یعنی می‌توانند به‌درستی و با حفظ منطق نظر و عملشان، گرد کسی بیایند که رسماً رهبر باشد و از این مهمتر، می‌توانند در صورت بروز اختلاف، بدون اینکه ناچار به ترک سیاست یا کنار گذاشتن جمهوری‌خواهی بشوند، او را رها کنند و به دنبال کس دیگری بروند.

بالاتر گفتم که در ایران کارنامهُ جمهوری بهتر از سلطنت نیست. حال باید اضافه کنم که در عوض، راه تغییر در برابر آن باز است و در برابر سلطنت بسته؛ تفاوت اصلی اینجاست. نقطهُ قوت جمهوری، فقط در «اختیاری بودن پیوند با رهبر» نیست، در «امکان جدایی» است که به‌همان اندازه، در تحقق آزادی اهمیت دارد.

(۲۶ مه ۲۰۱۲) ۶ خرداد ۱۳۹۱

بازنشر می ۲۵, ۲۰۲۰

https://iranliberal.com


Report Page