انسان ئازا
کانال نقدآگین✍️ اردوان

در اساطیر باستانی ما، سیمرغ «همه-پزشک» است و همین سیمرغ است که در شاهنامه، پرورنده زال است و زال فرزند سام نریمان، نیای خاندانیست که خاندان پاسداران ایران هستند؛ سیستان، نگهبان ایران است.
در بندهشن در همان صفحات نخست، با این ایده مواجه میشویم که اهریمن، به سرزمین اورمزد یورش می آورد و «جان جهان» را بیمار میکند. رسالت فروهر [نیرویی معنوی (مینوی) که میتوان جوهر حیاتش نامید] انسان از آن پس، نجات جهان از این بیماری تعریف میشود. جهان به درد تجاوز، تعدی و سرکشی مبتلاست و انسان نجاتدهنده اوست. این هسته حماسی فرهنگ ایران است! هسته بارآوری که در سرتاسر تاریخ فرهنگ ایران در کالبدهای گوناگون باززایی شدهاست و هیچوقت بهمعنای دقیق کلمه، کنار نرفتهاست.
اگر با چشمان موشکاف بنگریم در دُروندی [دروغپرستی] که زرتشت با آن میرزمد تا زاهدی که با ریایش، جهان را بر رند حافظ تلخ کردهاست، با یک «روح» مواجه هستیم؛ روحی که با گشودگی، شادمانی و زیبایی در کشمکش و تعارض است.
«فروهری» که با اورمزد «میسگالد» [هماندیشی میکند] تا گیتی را از درد برهاند و رندی که تنها گناه را «آزار» میداند و بس، در سپهر فرهنگ یک حرف واحد را میزنند و آن همان، رگۀ "مهری" فرهنگ ایران است.
آنجا که «قهر و تجاوز و امر و نهی» هست، فرهنگ نیست؛ فرهنگ با «کشش و ربایش» تعریف میشود؛ حتی خدا نیز به فروهرها «امر» نمیکند. بنیاد رسالت انسان بر ...

... بنیاد رسالت انسان بر سگالیدن [هماندیشی] با خداست و غایت این سگالیدن، زدودن دردها؛ خدایان ایران همه دردزدا بودهاند. در بارگاه این خدایان، نه تنها «خشم و دروج» ( که همان دریدن و شکافتن با قهر و درشتیست) مقدس نیست، بلکه سپنتایی [ارجمندی و رشد] همان گستردندگی [بخشایش و عشقورزی] است. آنچه در بارگاه این خدایان زشت است، درشتی و خشونت و زمختی است و آنچه زیباست، نرمی و رقت و نازکی است. خشم و غضب، حتی در چهره یک خدا، نشانی از بیفرهنگی و وحشیگری است.
جمشید که نیمهخدایی است بر زمین، انسانیست درد-زدا که خانه میسازد، بوهای خوش را برای مردمان میآورد و برای مردم می و جام و رامشگران میخواهد. زندگی، باید پر از آواز نوش باشد. زندگی باید پر از آوای موسیقی و بزم باشد.
از زرتشت تا حافظ و از حافظ تا به امروز، خطی ممتد ما ایرانیان را آگاهانه یا ناآگاهانه به همدیگر پیوند میدهد. کامه [خواست] ما کامه اهریمن نیست. ما با نیستیخواهی و هستیسوزی در ستیزیم و در تاریکترین ازمنه تاریخ نیز با «گلبانگ پهلوی» [ارجاع به شعر حافظ، آواز به زبان باستانی ایران]، سرود زندگیپرستی سر دادهایم.
پسند ما همان پسند ایرج و معیار اخلاقی ما همان معیار اوست. ما رذالت، پستی، پلیدی، ویرانگری، قهر، تجاوز و آدمشکی را نه میپسندیم و نه با آن همداستانی میکنیم؛ البته این سخن به معنای انفعال ما در برابر متجاوزان نیست. این خود «سروش»، خدای ضد خشم، است که پیغام پیکار را برای کیومرث میآورد.
هیچ خشمی مقدس نیست؛ خدایانی که خشم میگیرند، خدا نیستند، اهریمنند، اما آنجا که زندگی در کلیت آن به خطر افتادهاست، آنجا که «آزار» به اصل اساسی ساماندهی اجتماع تبدیل شدهاست، فروهری که در سگالیدنش [هماندیشی] با اورمزد پیمان بستهاست که گیتی و زندگی را از نابودی نجات دهد، کاری شبیه به سیامک باید انجام دهد. سیامک به آهنگ پیکار با زندگیسوزان، به جنگ اهریمن میرود.
مساله ایرانی همین «پسند» است. فرهنگ که همان زندگیخواهی و زندگیسازی است با مرزبندی با همین جانآزاری و جهانآزاری تعریف میشود. انسان فرهیخته، انسانیست که آزار جان و آزار جهان را بر نمیتابد. انسان فرهیخته چونان جمشید، «پزشک گیتی» است؛ او بنیانگذاریست که با نیروی کشش و آفرینش، شهرها را بنیانگذاری میکند و سقوط او، درست از همان زمانی آغاز میشود که میخواهد «امر و فرمان» را جایگزین «کشش و ربایش» کند.
انسان فرهیخته ، انسانیست «صاحبدل» که میتواند با نیروی ربایندگی خود، انسانها را «گرد آورد و همبسته» سازد. انسان فرهیخته، انسانیست که راه را بر انسانها در شیوههای «خودتعینبخشی»شان نمیبندد.
اساسا قلمرو فرهنگ، قلمرو پیکار با فروبستگیست. هرکجا که «بند» هست، انسان کلیدیست که این بندها را میگشاید. بنیاد درک فرهنگ ایران از آزادی، بر همین ایده استوار است. انسان فروهری است زندگیخواه ، زندگیآفرین و گیتیآرا که هر جا بندی هست، آن را میگشاید.
کیومرث، هوشنگ، تهمورث ، جمشید و ... همه «بندگسل» و «راهآفرین» هستند. بنیاد مفهوم ایرانیان از آزادی بر همین درد-زدایی از گیتی استوار میشود. انسان آزاد، انسان ئازا (در گویش لری) است. جهان آزاد، جهان ئازا است. انسان و جهانی که درد میکشد، نه ئاز دارد (یعنی توش و توان برای زندگی کردن) و نه به معنای دقیق کلمه آزاد است. ایدهآل ایرانیان از آزادی، رهاندن جان و جهان از «درد» است. طبیعیست که این ایدهآل در گذر تاریخ دیریاز ایران، صورتبندیهای مختلفی پیدا کردهاست، اما هستۀ اصلی این ایدهآل بزرگ که همان درد-زدایی و شادمانیآفرینی باشد، هیچگاه کنار گذاشته نشدهاست.
حتی خدا نیز تنها زمانی میتواند توجیه خود را در زندگانی بشری به دست بیاورد که با انسان «عهد شادی» ببندد. بدین ترتیب، هدف از تآسیس یک نظام سیاسی، جز این نمیتواند باشد که «ئازایی» انسانها را پاس بدارد.
جام جم جمشیدی، جامیست برای دیدن دردها از دورترین فاصلهها. سیمرغ نمیتواند نسبت به جانی که فروافکنده شدهاست بیتوجه باشد و «کیخسرو» از دورترین فاصلهها، دردمندان را میبیند و برای آنها «اندیشه» میکند. اندیشه میکند یعنی تشویش او، تشویش «درد مردم» است. حکومتی که تشویش درد مردم را نداشته باشد، حکومتیست که چونان ضحاک، در نهایت میتواند فقط با « درد و خونریزی» ، علاجی برای بندها و دردهای اجتماع بیابد. حکومتی که با درد و جانستانی، همداستانی میکند، حکومتی ضحاکی و اهریمنی است.
خدایی که غضب بر مردمان را در جامعه تئوریزه میکند، خدا نیست، اهریمن است؛ با چنین خدایانی میتوان یک شبه ملتی را از اوج فرهنگ، به پستنای خشونت، بدویت و خرفتی فروکشید. فرهنگ آنجاست که خدا «همه-پزشک» و دایۀ همه مردمان است؛ معنی پروردگار جز این نمیتواند بود. حکومتی که پرورنده همه مردمان نیست، حقی به «خداوندگاری» ندارد؛ چنین حکومتی غاصب جان و جهان و آزادی است.