استقلالطلبی یا استقلال فروشی؟
کانال نقدآگیندکتر رامین کامران

مسالۀ کردها چند سال است که جسته و گریخته مطرح میشود، ولی کمتر کسی صریح به آن میپردازد. همه کمابیش نگرانیهایی دارند، ولی یکی میگوید هنوز به جایی نرسیده، دیگری یادآوری میکند که ستمدیدهاند، آن دیگری نمیخواهد دعوا راه بیافتد، یکی دیگر به خود تلقین میکند که مهم نیست، بعدی فکر میکند که اگر حرفش را نزنیم خودش درست خواهد شد و…؛ خلاصه دلایل برای احتراز از پرداختن به مطلب فراوان است.
تحولات اخیر عراق کار را به جایی رسانده که باید حرف را زد و صریح هم زد و گفتاری را که استقلالطلبان کرد در میان مینهند، جداً حلاجی نمود. از همین ابتدا روشن کنم که حساب عموم کردها را از این جداییطلبانی که بیهیچ پایهای، مدعی نمایندگیشان هستند و در هر کشوری هستند، چشم به راه یاری بیگانه، جدا میدانم. حرفهایم متوجه است به گروه اخیر و البته همتایانشان در چهار گوشۀ منطقه.
قوم و ملت
اول از همه حکایت «ملت» و «قوم» است که در این گفتار حسابی با هم خلط شده، در بعضی موارد از سر بیاطلاعی و در بعضی دیگر، محض بهره برداری. «استقلالطلبان» کردها را «ملت» میخوانند که از اصل بیمعناست.
ملت به داشتن «دولت جهانشمول»، معلوم و تعریف میشود و مجموعهایست که میتواند افرادی از اقوام (و نژادها و زبانها و مذاهب و…) مختلف را در دل خود بپذیرد و در عرض هم جا دهد. ورود به «ملت» و خروج از آن، هر دو ممکن است. در مقابل، قوم نه قرار به تحلیل بردن اختلافها دارد و نه قادربه این کار است. در قوم، شاخصهای «فرهنگی و خویشاوندی» نقش اصلی را بازی میکند، هرکس در دل قومی به دنیا میآید، در همانجا هم میمیرد. عضویت در آن آزاد نیست و خروج از آن هم ممکن نیست.
مشکل «جدایی طلبان» این است که به دولتهای ملی که در دل آنها زندگی میکنند، صرف نظر از سن و سابقۀ این دول، تهمت «قومی بودن» میزنند و در مقابل، خود را «ملت» قلمداد می کنند که هر دو نادرست است. چگونه این کار را انجام میدهند؟
اول با نفی «وجود ملت»، به کمک اختراع «قومی که وجود خارجی ندارد»؛ مثل حکایت «قوم فارس» در ایران، تا به این بهانه، دولت ملی را که بر سر کار است، قومی بشمارند.
از سوی دیگر، برای تعریف ملت، به جای معیار «دولتی و سیاسی» که معیار درست است، شاخصهای قومی (فرهنگی و خویشاوندی و…) تعیین میکنند تا بتوانند خودشان را «ملت »محسوب نمایند. در یک کلام، برخلاف واقعیت تاریخی، جای «ملت» و «قوم» را با یکدیگر عوض میکنند تا بتوانند کار خود را پیش ببرند.
در این چارچوب فکری، اگر هم بتوانند دولتی تشکیل بدهند، جز دولتی قومی نخواهد بود؛ دقیقاً به همان معنایی که تهمتش را به دیگران میزنند، یعنی به کار گیرندۀ معیارهای قومی و تحمیل کنندهاش به دیگران، بدون هیچ توانی برای فراگیر شدن و پذیرش تنوع؛ یعنی جامع تمامی عیوبی خواهند بود که به دیگران نسبت میدهند.
تفاوت در این است که معیار رد و قبول «دیگران»، «قوم خودشان» خواهد بود. در جمع، دعوایشان بر سر «کنار زدن معیارهای قومی» و رفتن به سوی «معیارهای ملی» نیست، بر سر «مسلط کردن معیارهای قومی خودی» است و «پسروی از مرتبۀ ملی». اگر چنین سودایی دارند، به این دلیل است که اصلاً به تفاوت اصلی بین «ملت» و «قوم» و اینکه «ملت» است که به «تنوع و آزادی» اعضایش میدان میدهد، اعتنایی ندارند و نمیخواهند داشته باشند؛ چون اگر این تفاوتها را بپذیرند، گفتار سیاسیشان فرو خواهد ریخت.
این را نیز باید اضافه کرد که «دولتِ قومیِ یکدست»، در جایی وجود نداشته و ندارد؛ این صرفاً توهمیست ایدئولوژیک. در دولتهای ملی، انواع «تفاوتهای موجود»، بدرجات مختلف پذیرفته شدهاست؛ بدون اینکه به پایه و اساس وحدت ملت و دولت لطمهای بزند. ازآنجاکه در «دولت قومی»، اصلاً جایی برای این تفاوتها پیشبینی نشدهاست، ایجاد این قبیل دولتها، با پاکسازی قومی همراه است؛ نمونهها هم فراوان است و هم اخیر.
از این گذشته، اگر منطق «تقسیم قومی» اصل قرار بگیرد، حدی برای کوچک شدن واحدهای سیاسی معلوم نخواهد بود و هرکدام آنها میتواند به حد یک «دهستان» هم برسد. یادآوری کنم که دولتهای ملی هم یکشبه موفق به مهار تنوعهایی که در دلشان قرار دارد، نشدهاند. این کار، یعنی «ملت ساختن» از اقوام متعدد، قرنها طول میکشد و تازه موفقیت همه در این زمینه، در یک سطح و اندازه نیست و همیشه جا برای بهتر شدن هست. با این احوال، وای به حال دولتی که افق دیدش در حد قوم باشد؛ در جایی که نه «دولت جهانشمول» در کار است و نه سابقۀ «قوم فرهنگی»، اسم «دولت ملی» عنوانیست پوچ.
سودای استقلال
کسی مایل نیست اصطلاح «تجزیهطلب» در مورد او به کار برود؛ همه ترجیح میدهند که «استقلال طلب» خوانده شوند. حال به این یکی از نزدیک نگاهی بکنیم. اسباب حیرت است که ظرف سالهای اخیر، هرکس صحبت از «استقلال کشوری» در برابر «قدرتهای بزرگ» میکند، فوراً در معرض اتهام «خیالپردازی» و «غافل شدن از واقعیتهای جهان» قرار میگیرد و همه به او خرده میگیرند که دیگر، «عصر استقلال» و این حرفها گذشته و همه به هم بسته هستند و این مفهوم از اعتبار افتاده، ولی تا صحبت از «استقلال این و آن منطقه از یک کشور» میشود، ناگهان سکوت تؤام با احترام همهجا را فرامیگیرد و حتی زیرلبی تشویقهایی هم میشنویم!
اول از همه بگویم که نفس «استقلال» نه بی معنی بوده، و نه خواهد شد. معنی استقلال این نیست که کشوری بتواند «هر کار دلش خواست بکند»؛ چنین استقلالی احدی ندارد؛ معنیش این است که بتواند «در شرایطی که همهاش فراهم آوردۀ خود او نیست و تابع تصمیم او هم نیست، خودش برای خودش تصمیم بگیرد و البته پیامدهای آنرا هم مسولانه بپذیرد». نکتهای که باید اضافه کرد، این است که همۀ کشورها، یکسان استعداد استقلال ندارند؛ هرچند حقشان برای این کار برابر است. توان استقلال از «میزان قدرتی برمیخیزد که برای اتکای به خودشان دارند».
این «کشورهای بزرگ و دولتهای قوی» هستند که برای قدرتهای تجاوزگر ایجاد اشکال میکنند. برنامۀ «تقسیم کردن کشورهای منطقه به قطعات کوچک»، درست به دلیل استقلالی که میتوانند در برابر حرص سروری آمریکا و مطامع منطقهای اسراییل نشان بدهند، در دستور کار قرار گرفتهاست، نه محض ضعیفنوازی!
در این شرایط، مستقل شدن از یکی از کشورهای منطقه، در حکم «گرفتن استقلال از یکی، برای فروشش به دیگری» است. از دیدگاه سیاست جهانی، «کارکرد تجزیهطلبان» همین است. کشورهایی که اینها میخواهند درست کنند، از هیچ جهت قوتی ندارند، فقط به کار این میآیند که پایگاه منطقهای برای قدرتهای جهانی بشوند، یا خادم یکی از همسایگان دور و نزدیک.
در مورد کردستان عراق روشن است که اسراییل و آمریکا و ترکیه و البته، اولی بسیار بیش از بقیه، بهرهورندگان از استقلال واحد یا واحدهای کوچک کرد خواهند بود؛ حتی تصور ساختن کردستان بزرگ را هم نکنید که نه اختلافات داخلی خودتان میگذارد و نه اربابتان اجازه خواهد داد.
اگر اینها موفق به از هم پاشاندن کشورهای باسابقۀ منطقه بشوند، جلوگیری از برآمدن کشور بزرگ جدید، برایشان آب خوردن خواهد بود.
خلاصه کنم، اسم دولت بر خود میتوان گذاشت، ولی از «استقلال»ی که لازمۀ بامسما شدن این اسم است، خبری نخواهد بود؛ جز همان شعاری که داده میشود. استقلالی که حرفش را میزنید، باد هواست؛ همانطور که در سطح قوم بازیتان میدهند، در سطح ملت هم خواهند داد؛ دستتان هم به جایی بند نخواهد بود.
ستم مضاعف
«ستم مضاعف» توجیه رایجیست که سالهاست در بارۀ «استقلالطلبی» گروههای قومی به گوش ما میخوانند. مقصود این است که مشمول استبدادی که همه را فرا گرفته بوده، بودهایم، ولی بیشتر رنج بردهایم؛ چون آنکه زور میگفته همولایتی ما نبوده و از قوم دیگری بودهاست و به این ترتیب، قوم خودش را جلو انداخته و ما را سرکوب کرده.
هستۀ داستان بیشتر به ابراز غیرتهای ایلیاتی شبیه است تا چیز دیگر، ولی خود گفتار از تولیدات جنبی داستان «دولت طبقاتی» است که چپگرایان میگفتند و از آن گفتار «چپگرا»، به به گفتار «قومگرا» سرایت کردهاست. آنجا میگفتند «دولت ادعا میکند مال همه است، ولی مال طبقهای معین است»؛ اینجا میگویند «دولت بیخود ادعای ملی بودن دارد، مال یک قوم معین است»؛ به این ترتیب، حتی «دولت دمکراتیک» هم ستمکار محسوب خواهد شد، فقط ستمش «دوقلو» نخواهد بود.
حال برویم سر معنی «دمکراسی» که اصل است و باید در ایران برقرار بشود. نکتۀ مهمی که باید از همین الان روشن کرد، این است که دمکراسی اصولاً رابطۀ بین «فرد» و «دولت» را به طور «مستقیم» سامان میدهد و برای این کار، واسطهای نمیپذیرد؛ نه که وجود انواع و اقسام گروههای اجتماعی و از جمله «اقوام» را نفی کند، نه حتی اینکه در اعتبار آنها تردید نماید.
نکته این است که دولت دمکراتیک برای قوم و مذهب و نژاد و… «شخصیت حقوقی» قایل نیست و به آنها به طور مجزا و مستقل نقش سیاسی نمیدهد؛ یعنی قرار نیست که «فرد یک رأی داشته باشد، گروه صنفی یکی دیگر، گروه قومی یکی دیگر و…»، دلیلش هم فقط این نیست که صحنۀ سیاست شلوغ میشود و پیچیدگی پیدا میکند، این است که هدف دولت دمکراتیک «فراهم آوردن بیشترین آزادی برای فرد» است و احالۀ «بیشترین حق انتخاب» به او؛ برای همین است که فرد فارغ از هر بستگی دیگر، با دولت طرف میشود و دولت مانع میگردد تا گروهی و واسطهای، آزادی فرد را در این میان محدود کند یا از بین ببرد؛ بخصوص گروه قومی.
دولت دمکراتیک برای قوم، «شخصیت سیاسی» قایل نیست و نمیباید هم باشد؛ در این کار ستمی نیست. قوم «گروه سیاسی» نیست و اگر بشود، اختیارش به طور «دمکراتیک» دست به دست نخواهد شد و تابع «ساختارهای سنتی» خواهد ماند، مجموعۀ «غیردمکراتیک» بزرگی خواهد بود در دل دمکراسی و مزاحم کار آن.
آن جاهایی که میبینید، «پارلمان منطقهای» در کار است، تعریف و طرز عملش، به معنای اخص «قومی» نیست، «تابع تقسیمات کشوری» است. «قوم نمیتواند پارلمان داشته باشد» و «شوراهای ایلیاتی» هم نه «پارلمان» است، نه بر مدار «دمکراسی» میچرخد و نه حافظ «آزادی اعضای قوم» است.
فدرال شدن
داستان فدرال شدن هم مدت درازیست که از سوی «قومگرایان» بهعنوان راه «احتراز از تجزیه» به دیگران عرضه میگردد، عدهای هم که خود از قومی نیستند، ولی چشمشان به همانجاییست که «استقلالطلبان»، با ساختن اصطلاحات مبهم و شمردن مزایای فدرالیسم خیالیشان، به این حرفها دامن میزنند.
کسی چه میداند، شاید دستۀ «فدرالهای سبز» هم راه افتاد ـ بالاخره باید مردم را یک جوری رنگ کرد، خم رنگ هم که حاضر است. اینکه چرا مملکتی که قرنهاست «وحدت یکدست» دارد، باید بیاید و ناگهان فدرال بشود، اصلاً معلوم نیست، ولی همین حالت «میانهروانه» داشتن و به میان نیامدن نام «استقلال»، باعث شده تا برخی دیگر هم به طور ضمنی یا صریح، مطلب را جدی بگیرند که نیست.
آنهایی که از همه خیالپردازتر هستند، محض جلب رضایت همه، میگویند که فدرالیسم «غیرقومی» میخواهند که تنها خاصیتش، «ناراضی کردن همه» است. فدرالیسم آنجایی راه حل است که به کار «نزدیک کردن گروههای بیگانه (و نه فقط اقوام بیگانه)» بیاید، در جایی که قرار باشد «گروهها و اقوام پیوسته» را از هم دور کند، خودش مساله میشود.
اگر در این «خیالپردازی فدرال»، ارجاعتان به «نظام قدیم کشورداری» است که [باید بدانید] «عثمانی» و «ممالک محروسه» ساختار «امپراتوری» داشتند و اصولاً با «اقوام و اصناف و [خلاصه] گروههای اجتماعی که پیدایش و ساختارشان تابع خواست دولت نبود»، طرف بودند، نه با «افراد» و به همین دلیل، نه فقط بعنوان بازیگران سیاسی به رسمیتشان میشناختند، بلکه اصلاً تسلط خود بر امپراتوری را به یاوری آنها (و در عین دخالت در طرز کارشان) تأمین میکردند. چنان ساختاری نه به مدرن شدن حکومت میدان میداد، نه به برقراری دمکراسی که «دولت را با فرد طرف میکند». آن وضعیت را مرجع سخنِگفتن از «خودمختاری کردن»، در حکم ارجاع به دنیایی است که با تجدد مردهاست.
اگر مقصودتان، فدرال به «معنای جدید» است که باید توجه داشته باشید که در آن، «وحدت» اصل است و «دولت مرکزی حافظ وحدت» بر همۀ ایالات «برتری» دارد. فدرالیسم جدید «نقطۀ رفتن به سوی وحدت» است در جایی که وحدت مطلوب از ابتدا قابل تحقق نبودهاست. برای همین هم هست که در کشورهای فدرال، «اختیارات دولت مرکزی» از ابتدای برپایی، روز به روز افزایش یافتهاست.
ایالات متحده نمونۀ خوبی برای مشاهدۀ این امر است. از روز تأسیس این کشور، دائم بر اختیارات واشنگتن افزوده گشته؛ نه به این دلیل که «قوم زورگو»یی آنجا نشسته یا اینکه «تمرکزگرایان»، برخلاف خواست دیگران، چنین چیزی را به همه تحمیل کردهاند؛ به این دلیل که «ادارۀ مؤثر» مملکت، چنین چیزی را اقتضا میکرده و در جایی که دمکراسی برقرار است، برتری بخشیدن به «تمرکز» یا «عدم تمرکز»، در درجۀ اول «تابعی از ادارۀ بهینۀ» کشور است.
در تاریخ آمریکا، دعواهای عمدۀ ایالات با دولت مرکزی بر سر «جلوگیری از یکدستی» بوده که دولت فدرال میخواسته در کشور ایجاد کند، و «به نام آزادی» انجام گرفته؛ البته همه جور(!) آزادی؛ یکی از معروفترین مواردش، آزادی بردهداری بود که منجر به جنگهای انفصال شد.
ایالات جنوب آمریکا میخواستند به هر قیمت هست، بردهداری را حفظ کنند و شمالیها حاضر بودند که این امر را بپذیرند تا وحدت مملکت از هم نپاشد، ولی جنوبیها که میدیدند با توسعۀ ایالات متحده، دیر یا زود در اقلیت خواهند افتاد و سامان اقتصادی و اجتماعیشان بر هم خواهد ریخت، به دمکراتیکترین شکل، به راه «جدایی» رفتند.
اگر شمال وارد جنگ شد، به دلیل این نبود که می خواست بردههای جنوب را آزاد کند، میخواست وحدت کشور فدرال را حفظ نماید. اعلام لغو بردهداری مال میانۀ جنگ است نه اولش، موقعی که روشن شده بود که پیشنهاد اولیه به ایالات جنوب قابل اجرا نخواهد بود. توجه داشته باشید که اگر ایالات متحده امروز برای بقیه نسخۀ تجزیه مینویسد، با اتکای به تجربۀ خودش می نویسد و مقصودش روشن است!
در جایی که وحدت حاصل است، کسی به قهقهرا نمیرود که تازه فدرالیسم برقرار سازد. اگر در مملکت صاحب وحدت، فدرالیسم میطلبید و میجویید، برای این است که میخواهید از آن به عنوان «تختۀ پرش برای تجزیه» استفاده کنید و درست در جهت عکس آنکه در همه جا رفته، به حرکتش بیاندازید؛ هدفتان روشن است و برای همه هویدا. در این شرایط، مخالفت با آن، از سوی دیگران منطقیترین کار است.
خلاصه کنم، گفتار «فدرالیسم» شما نیمیسنتی و ماقبل مدرن است و اصلاً در جهان امروز مابهازأ ندارد، نیم دیگرش که مدرن است، اصلاً ارتباطی با منطق فدرالیسم ندارد؛ هیچکدامش هم به چیزی نمیارزد. درست از همان معجونهای ایدئولوژیکی که ناگهان در کشورهای جهان سوم مد میشود و اگر عرضه کننده زورش برسد، به حلق همه میکند و بعد وای به حال همه!
برابری یا برتری؟
یکی از اشکالات گفتارهای جداییطلب که مختص کردها هم نیست، این است که از ذکر مصیبت و نبود برابری آغاز میشود، ولی دقیق که شدید میبینید که انگیزۀ عمدهاش «طلب برتری» است؛ اول از همه در همین اصرار بر «ملت خوانده شدن».
«ملت» در چشم قومگرایان اعتبار و اهمیتی پیدا کردهاست که «قوم» از آن محروم است. ملت شمرده شدن، اسباب تفاخری محسوب میگردد که از اقوام دریغ شدهاست و کوشش برای به دست آوردن این امتیاز، یکی از دلایل پافشاری بر «ملت خوانده شدن» است.
نمونۀ بسیار شبیه به این را که مدتیست در ایران شاهدیم، مربوط است به «استان اعلام شدن» این و آن منطقه. توجه داشتهاید که تعداد استانهای کشور به طرز عجیبی بالا رفتهاست. یکی ازدلایل اصرار مردم این مناطق به استان شدن، همین احساس «کسب اعتبار» از عنوان «استان» است؛ بیتوجه به اینکه شهرستان و استان، از جنس «تقسیمات کشوری» است، نه «درجۀ نظامی» است و نه لقب «اشرافی» است نه… و اصلاً قرار نیست «اعتبار خاصی» به همراه بیاورد.
مکانیسم رقابت برای «دستیابی به اعتبار»، در مورد ملت و قوم نیز به همین ترتیب عمل میکند. آنهایی که به جد معتقدند که هر کس «ملت» خوانده شود، بنوعی «برتری» دست یافته، با وجود اینکه بظاهر، به قومیت خود تفاخر میکنند، در ته دل، «قوم بودن را مایۀ سرافکندگی میدانند» و در صدد ترقی هستند.
آنچه را که «ستم» میشمرند و تابش را ندارند، «برابری»ست با دیگر اقوام، نه «ستمی که قومی موهوم بر آنها روا داشته است». قومی به اسم «قوم ایرانی» نداریم که باقی را منکوب کرده باشد. یک ملت ایران داریم و اقوام این کشور که تازه همۀ ساکنانش (بخصوص در شهرهای بزرگ که بوتۀ «اختلاط اقوام» است) «بستگی قومی» ندارند، به نسبت ملت ایران که همۀ مردم کشور جزوش هستند، در موقعیت «براب»ر قرار دارند. اگر قومگرایان ندای «ملت بودن» سر میدهند، برای «سر بیرون کردن از اقوام دیگر» و «رقابت با ملت ایران» است، نه رقابت با «قوم فارس» یا رهایی از زورگویی این قوم افسانهای.
توضیحی اضافه کنم. شاید بتوان منطقه یا حتی دهستانی را هم طبق قانون، استان شمرد. داستان البته مضحک است، ولی از آنجا که «تقسیمات کشوری» صرفاً طبق «قانون» تعریف میشود، میتوان پذیرفت، یا لااقل به آن اعتنایی نکرد؛ حتی اگر با تعاریف عرفی این کلمات که در آن فرضاً «وسعت استان» هم مد نظر قرار میگیرد، هماهنگی نداشته باشد، ولی مسالۀ «ملت و قوم» چیزی نیست که بگوییم به جادوی «حکم دولتی»، یکشبه یکی را تبدیل به دیگری میکنیم. همانطور که بالاتر گفتم، ملت هم باید مانند قوم در طول تاریخ ساخته بشود، منتها با منطقی متفاوت و هر چه باشد، از امروز به فردا برقرارش نمیتوان کرد.
مال خود را میبرید یا مال دیگران را؟
این وسط این حرف هم هست که کردها میخواهند بساطشان را جمع کنند، منطقهشان را جدا کنند، سهمشان را بردارند و بروند دنبال کار و زندگیشان. میگویند چرا به آنها ایراد میگیرید؟ باید پرسید: مقصود دقیقن کدام سهم، کدام خاک، کدام جمعیت، کدام منابع طبیعی است؟
مملکت «شرکت سهامی» نیست و از «به هم چسباندن چند قطعۀ جداگانه» ساخته نشدهاست. حتی در جایی هم که فدرال باشد، از این حرفها نمیتوان زد که بگوییم «یک عده شرکت کردهاند»، بعد «هرکس خواست جدا میشود»؛ مثال «جنگهای انفصال» را برای همین آوردم.
تازه ایالات آمریکا ماهیات قومی ندارند؛ در قانون اساسی «شخصیت حقوقی» دارند و نمایندگان منتخب و مرزشان هم روشن است. در مورد کشورهای یکپارچه، «مرز مشخصی» در کار نیست تا جدایی در امتداد آن انجام بگیرد، «شخصیت حقوقی» هم که نیست؛ فقط هستند عدهای که سرخود، ادعای «نمایندگی دیگران» را میکنند.
تصور میکنید که مرز را میتوان با «معیار قومی» معین کرد؟ خیر! اول برای اینکه قوم خودش «مرز روشن» ندارد، دوم برای اینکه سرزمینی که فقط یک قوم در آن زندگی بکند، نداریم.
قوم مرز مشخص ندارد چون شاخصهای فرهنگی و خویشاوندی و حتی جغرافیایی که در تعریف آن به کار میرود حالت «دقیق»ی ندارد که بتوان با آن به این راحتی افراد را از هم جدا کرد؛ برعکس، ملت که مرزش روشن است و در نقطۀ تماس «واحدهای متمایز» واقع شده، مرزش «خاکستری» است و به تدریج «کمرنگ» می شود.
اول از همه اشخاصی هستند و فراوان هم هستند که پدر و مادرشان هرکدام از یک قومند، تکلیفشان چیست؟ بعد هم اینکه، برای قبول و رد نامزدان عضویت در دولت قومی تا چند پشت میخواهید عقب بروید؟ از این گذشته، اعضای یک قوم معین هیچکدام به طور یکدست، شاخصهی فرهنگی آن قوم را واجد نیستند، خط را هرکجا که بکشید، عدهای بیرون میمانند، حداقلیش هم که بکنید مرز از بین میرود.
در ضمن کدام سرزمین قومیست که مرزهایش در طول تاریخ تغییر نکرده باشد؟ در این شرایط، کسی به بخشهای ثابت که کوچکترین هم هست، قانع نمیشود و همه از همان ابتدا طالب گسترشند و نه فقط به حساب «تاریخ»، بلکه به حساب «احتیاجات امروزشان»، فقط برایش «محمل تاریخی» میتراشند.
خلاصه اینکه «تعیین مرز» خواه ناخواه با جنگ انجام میپذیرد؛ چون راه دیگری برای تعیین آن نیست. نمونههایش در همین چند دهۀ اخیر فراوان است.
از اینها گذشته، «تعیین سهم» فقط مربوط به خاک نیست که در جای خود هزار مشکل ایجاد میکند؛ «منابع طبیعی» هم هست. این منابع را که متعلق به همۀ ملت است، نمیتوان به همین راحتی صاحب شد! نمی توان چون فقط مال «اهل محل» نیست و نمیشود سرخود، به خود اختصاصشان داد؛ تازه اگر برخی نخواهند به سبک کردستان عراق، در میانۀ شلوغیها چیزی را هم سرش بیاندازند که معمولاً میخواهند.
از همۀ اینها مهمتر، «استقلال» است، یا به عبارت دقیقتر «امکانات استقلال». شما با جدا شدن از هر کشور موجود، فقط استقلالی را که فکر میکنید گرفتهاید، به قدرتهایی که پشتیبانتان شدهاند، نمیفروشید، «استقلال کشوری را هم که از آن جدا شدهاید، در معامله جا میدهید». این است کالای اصلی که به قیمت «پشتیبانی دیپلماتیک و نظامی و باز گذاشتن دستتان در تصاحب بخشی از منابع طبیعی مشترک»، از شما میخرند، وگرنه استقلال خود شما نه موجود است و نه اگر اسماً هم پا گرفت، به چیزی میارزد تا مشتری پیدا کند.
در اینجاست که بهتر از هر مورد دیگر معلوم میشود مال خود را نمیفروشید، بلکه حق دیگران را به معرض فروش میگذارید. کشور بزرگی که به این ترتیب تضعیف میشود، بازندۀ اصلیست؛ شما بازندۀ کوچکید، ولی باخت خود را به دیگران تحمیل میکنید؛ تحمیل میکنید تا مختصر امتیازی صاحب شوید که اصلاً ارتباطی با بهای آن چیزی که فروختهاید و فقط به خودتان تعلق نداشته، ندارد.
سخن آخر
خلاصه میکنم. تفاوت قوم و ملت را نادیده میگیرید و جایشان را با هم عوض میکنید تا حرفتان پیش برود؛
استقلالتان جز اسم نخواهد بود، وگرنه پشتیبانی نمیگرفتید؛
ستم مضاعفتان نه در استبداد معنی دارد، نه در دمکراسی؛
طرح فدرال شدنتان هم جز دورخیز برای تجزیه نیست؛
در نهایت هم اگر موفق شوید، بیش از آنکه حق خود را بگیرید، حق دیگران را ضایع کردهاید؛ شکوه از نابرابری میکنید، ولی دنبال «برتری» هستید، تازه از «موضع نامناسب»؛
آخر از همه اینکه، بر سر «مال دیگران» معامله میکنید نه مال خود؛
قرنهاست در مملکتی زیستهاید، ولی تا شلوغی میشود، مصیبتی نازل میگردد یا استبدادی روی کار میآید که از هر مصیبتی بدتر است، به جای یاری به همه برای خلاصی از مشکل، بار خود را میبندید و میگویید: حال که اینطور شد، من دیگر نیستم! و آب به آسیب کسانی میریزید که مانند لاشخور میخواهند از همین وضعیت کمال سؤاستفاده را بکنند. کلاهتان را قاضی کنید، این است «ستم مضاعف»، یا آن داستانهایی که به دیگران عرضه میکنید؟
در طول تاریخ، بارها به دستاویز استقلال، آلت دست این و آن شدهاید و در عین دادن خسارات قابل توجه و متضرر کردن دیگران، به استقلال هم نرسیدهاید. این بار نوبت اسرائیل است که بازیتان بدهد تا قرینهای بسازد بر فلسطینی که چندین سال است اشغال کرده. سر همگان و در درجۀ اول کشورهای این خطه را به بهانۀ «احقاق حقوق قومی» که اگر هم در حقش ظلم شده، لااقل کسی خاکش را از او نگرفته، گرم کند و برای خودش فرصتی فراهم نماید تا قومی را که حتی زمینش را هم از او غصب کرده، به هر ترتیبی هست از سر باز کند، بلکه به دولت قومی ـ مذهبی خودش که بر مدار آپارتاید میگردد، رونقی بدهد.
ژوئیه ۱۹، ۲۰۱۴