دلتنگی برای رضا شاه؟

دلتنگی برای رضا شاه؟

کانال نقدآگین

از افكار و شعارهایی كه هر از چندی در بین برخی از ایرانیان رواج می‌گیرد، گاه چنین برمی‌آید كه گذشتۀ چندین قرنه‌شان بیشتر نشانۀ درجازدن در پیشگاه تاریخ است تا مدرك «تجربه‌اندوزی»؛ نمونه اش عنایتی‌ست كه برخی، ظرف چند سالۀ اخیر به رضا شاه پیدا كرده‌اند.

ظاهراً انگیزۀ این محبت دیروقت و بی‌موقع، به تنگ آمدن از حكومت آخوندی‌ست و آرزوی پیدا شدن كسی كه بتواند دست اسلام‌گرایان را از ایران كوتاه كند.

طبق معمول، نگاه‌ها معطوف است به مشكل فعلی و فكر خلاصی از آن متوجه چاره عاجل، بدون توجه به مشكلاتی كه خود از این چارۀ فرضی برمی‌خیزد. حاصل كار، اگر به انجام برسد، طبق معمول جایگزین كردن مشكل امروز با مشكل فردا خواهد بود و سرگردانی در دایره‌ای كه صد سال است ایرانیان در آن حیران‌اند.

دو چیز مشوق آن انگیزه و توجیه كنندۀ این راه حل شده‌است. یكی «تصویر تكه‌تكه و نادرست»ی كه توسط طرفداران حكومت پهلوی (از لیبرال‌های آریامهری گرفته تا شاه اللهی)، از دستاوردهای دورۀ رضا شاهی عرضه می‌شود و ذهن مخاطبان را از نگرش به تصویر كلی آن و توجه به نظام سیاسی مملكت كه چارچوب چنین نگرشی است، بازمی‌دارد، دیگری، «شعارهایی كه در حقیقت دنبالۀ تبلیغات دوران برآمدن رضا شاه و دوره تثبیت حكومت پهلوی‌ست» و باز از میان نفتالین درآمده و با یك اتوی مختصر، مثل لباس‌های مستعملی كه پس از چند دهه به نظر می‌آید دوباره مطابق مد شده، به بازار فرستاده شده‌است. رواج این شعارها از سر تفریح صورت نمی‌گیرد و اعاده حیثیت به رضا شاه، مقدمه‌ای‌ست برای برقرار كردن حكومتی از آن نوع كه وی برپا ساخت؛ به همین دلیل باید جدیش گرفت و جداً نقدش كرد.

از ابتدای كار رضا شاه شروع كنیم تا بشود به ترتیب، هم دستاوردهایش را سنجید و هم شعارهایی را كه در باب آنها داده شده و می‌شود، به سنگ محك زد. به‌خصوص كه از بس در بارۀ دخالت انگلستان در این باب قل‌مفرسایی شده، این تصور پیش آمده كه جز كمك گرفتن از یك كشور خارجی، ایرادی به رضا شاه وارد نیست.

ضعف ایران

حكومت مشروطۀ ایران از ابتدای برقراری، گرفتار فشار دو دولت روس و انگلیس بود كه از قرن نوزدهم شروع شده بود و می‌رفت كه به تقسیم كشور منجر شود. قرارداد ۱۹۰۷ مقدمۀ این تقسیم بود و اجرای موافقتنامه‌های تكمیلی ۱۹۱۵ كه بنا بود پس از ختم جنگ جهانی اول عملی شود، نهایت آن؛ تا كار به آنجا برسد، تحمیلات خارجی متوجه ناتوان نگه‌داشتن دولت ایران بود و جلوگیری از سر و صورت گرفتن مالیه و ارتشش.

روس‌ها در ۱۹۱۱ به محمد علی شاه مخلوع، پشتیبانی نظامی دادند تا برگردد و بساط مشروطیت را جمع كند كه نشد؛ بعد هم به دولت ایران اولتیماتوم فرستادند تا شوستر آمریكایی را كه داشت مالیه را به كار می‌انداخت، منفصل كند. كار به تعطیل مجلس كشید و نیروهای روس، نیم ایران را تا اصفهان اشغال كردند؛ انگلستان هم كه سهم خود را داشت. بعد از مدتی كه دوباره دولت مركزی آمد تا جانی بگیرد و مجلسی برپا كند، نوبت جنگ اول جهانی شد كه طی آن، ایران اشغال و صحنۀ نبرد گشت.

در یك كلام، آنچه كه به «ناتوانی حكومت‌های مشروطه» و در نهایت به «ناكارآمدی دمكراسی» در ایران تعبیر می‌شود و اسباب بزرگ نمودن كارهای رضا شاه است، در درجۀ اول، زادۀ این «فشار نیروهای خارجی» بود. آنچه هم كه به رضا شاه فرصت داد تا اقتداری برپا كند، «متوقف شدن این فشارها» بود؛ آن هم به دلایلی كه پهلوی اول «مطلقاً نقشی در آن‌ها نداشت».

بر هم خوردن تعادل 

انقلاب اكتبر روسیه را برای مدتی فلج كرد و از قدرت‌نمایی در صحنأ سیاست ایران، ناتوانش ساخت. دولت كمونیستی از امتیازات تزاری صرفنظر كرد و قراداد ۱۹۰۷ و ملحقات آنرا هم افشا نمود. نیروهای روسی نیز طبق قرارداد «برست لیتوسك» كه توسط آلمان‌ها به دولت كمونیستی تحمیل شده بود، از ایران خارج شدند.

این امر، تعادل دو قدرت را كه به دلیل ضعف ایران عامل اصلی تعیین سیاست این كشور بود بر هم زد و انگلستان به ناگهان و نابجا، تصور قدرتی را پیدا كرد كه در حقیقت نداشت؛ كمابیش شبیه وضعیتی كه امروز، آمریكا پس از سقوط شوروی و در سطح جهانی پیدا كرده‌است. از میدان بیرون رفتن حریف اصلی، تصور خالی شدن میدان را ایجاد كرد و در عوض به خیال‌پردازی سیاسی میدان داد.

طرح «تحت‌الحمایگی غیر رسمی ایران»، به این ترتیب ریخته شد. انجام آن در مملكتی كه حتی بودجۀ روزانه‌اش را نیز باید از انگلستان گدایی می‌كرد، چندان مشكل نمی‌نمود. در مرحلۀ اول، بریتانیا ایران را از راه‌یافتن به كنفرانس «ورسای» كه می‌بایست، مسئلۀ غرامات جنگی و رسمیت بین المللی مرزهای آن را روشن می‌كرد، بازداشت تا بتواند این هر دو كار را، موكول به برقراری تسلط خویش بر این كشور بكند.

مرحلۀ دوم، كار تحمیل قرارداد ۱۹۱۹ بود كه اختیار مالیه و ارتش را كه اسباب اصلی اقتدار دولت است، به انگلستان می‌داد. این تحمیل، به دلیل واكنش شدید افكار عمومی و سیاستمداران میهن‌پرست، عقیم ماند و از دید حریف قدیمی هم (كه روسیه بود) دور نماند و باعث شد تا آن كشور كه پیشروی انگلستان را پرمخاطره می‌شمرد، دست به واكنش بزند و به ایران نیرو گسیل كند.

انگلستان نه از پس مخالفان داخلی قرارداد برآمد و نه برای مقابله با ارتش شوروی، نیروی كافی در اختیار داشت. مخالفان تنها راه مقابله با سیادت یكسرۀ انگلستان را در پشتیبانی همسایۀ شمالی می‌جستند تا ایران را در رقابت قدرت‌های بزرگ، به منطقۀ بی‌طرف تبدیل سازند و خطر را از سرش كوتاه كنند. این انتخاب، برای دولت نوپای كمونیستی هم كه هنوز امكان جهان‌گشایی نداشت و به «انقلاب در یك كشور» قانع بود، مغتنم می‌نمود. این همسویی، به انعقاد قرارداد ۱۹۲۱ انجامید؛ ماده‌ای از این معاهده كه در صورت ورود ارتش بیگانه به ایران، به دولت شوروی حق دخالت نظامی می‌داد، بهای گرانی بود كه ایرانیان ناچار شدند تا در آن روزگار، برای خلاصی از حضور نظامی انگلستان بپردازند.

در این شرایط یكی از خدمتگزاران امتحان دادۀ بریتانیا كه سید ضیأالدین طباطبایی باشد، به ارباب خود پیشنهاد داد تا كودتایی راه بیاندازد و حكومت دست‌نشانده‌ای روی كار بیاورد كه بتواند ایران را عملاً و نه الزاماً، با اجرای قراداد ۱۹۱۹، به جرگۀ دولت‌های دست نشاندۀ امپراتوری ملحق سازد.

طراحان كودتا، رضا خان را برای انجام عملیات نظامی در نظر گرفتند. سابقۀ او از بابت ارتباط با خارجیان روشن بود. سال‌ها در قزاق‌خانه، زیر دست صاحب‌منصبان روسی انجام وظیفه كرده بود. آخر هم به خدمت انگلستان درآمد و در سایۀ حمایت این كشور به قدرت رسید. خود وی نیز چند بار از این مسئله سخن گفته‌است كه در خاطرات رجال مختلف ذكر شده. سیروس غنی، زندگینامه‌نویس خطاپوش وی هم كه از كمتر لطفی در حقش دریغ نكرده، داستان را با ذكر جزئیات آورد‌است.

ولی اجرای كودتا با بالا رفتن فشار شوروی و تنظیم قرارداد ۱۹۲۱ و طبعاً نمودار شدن ضعف انگلستان كه موقتاً پوشیده مانده بود، همراه گشت. كار به جایی رسید كه بالاخره دو دولت، نیروهای خویش را به توافق، از ایران بیرون بردند، ولی در این میان، جاه‌طلبی خارج از اندازۀ انگلستان، اثر خود را بر سیاست ایران نهاده بود و تحول سیاسی این كشور را به راه «حكومت اتوریتر» انداخته بود؛ به‌هرحال وجود چنین حكومتی در جنوب شوروی، برای ایجاد انتظام در كشور نفت‌خیز ایران، بدون شك حافظ منافع بریتانیا می‌بود.

بخت رضا خان

رضا خان این بخت را داشت كه هم از سیادت‌گذرای انگلستان بهره ببرد و هم از بی‌طرفی عملی ایران در هماوردی دو قدرت شمال و جنوب. خودش در اجرای این تغییرات كه در صحنۀ رقابت‌های بزرگ بین‌المللی واقع شد، سهمی نداشت؛ در موقعیتی هم نبود كه داشته باشد.

این آتاتورك بود كه كشورش را خود از اشغال قوای بیگانه خالی كرد و از كسی دینی بر گردن نداشت، اما رضا شاه در خانه‌ای قدرت را به دست گرفت كه در شرف تخلیه بود؛ نه طرح عملیاتی كودتا از او بود و نه حتی برنامۀ برپا كردن حكومت اتوریتر؛ اولی را مدیون افسران انگلیسی بود و دومی را مدیون آن سید روزنامه‌نگار كه سودایی جز خدمت به ارباب نداشت و به یمن روزنامه‌خوانی چنین خیالی را پخته بود.

سرمایهٌ رضا خان، یكی اختیار بر نیروی مسلح بود كه از انگلستان گرفته بود و دیگر هوش و حسابگری روستایی‌اش كه به وی فرصت داد تا با اتكای به زور، شریك خیال‌پرداز خود را از میدان به در كند و در موقعی كه دیگر سیاست انگلستان تضعیف شده بود، از آن فاصله بگیرد و رخت وطن‌خواهی به تن كند.

اول به جان مجلس افتاد كه محل تمركز قدرت سیاسی بود و بالاخره، زحمت احمد شاه را هم كه آخرین مانع برقراری قدرت مطلقه‌اش بود، از سر خود كم كرد و با این كار، نهاد سلطنت را كه لیبرال‌های ایران از نظام قدیم نگه داشته بودند و با تبدیل كردنش از مطلقه به مشروطه، به خدمت طرح سیاسی خویش درآورده بودند، از گروه اخیر ربود و با نظام اتوریتر پیوندش زد.

این پیوند چند دهه دوام آورد و بر استحكام حكومت نوین استبدادی افزود، ولی در عوض، اعتبار سلطنت را متزلزل ساخت و سالیان سال، اسباب دردسر ایرانیان را فراهم آورد.

امروز هم طرفداران حكومت اتوریتر كه همان مدافعان ریز و درشت سلطنت پهلوی هستند، از ابهام مقولۀ سلطنت كه هم با دمكراسی سازگار است و هم با استبداد، بهره می‌گیرند و تكیۀ خویش را بر آن می‌گذارند و با دادن یكی دو امتیاز لفظی به دمكراسی، خود را «مشروطه‌خواه» می‌نامند تا تحت این لوا، از میراث پهلوی كه از دید هیچ آزادی‌خواهی قابل دفاع نیست، دفاع كنند و در نهایت، طرح سیاسی خویش را پیش ببرند. اگر طرح جمهوری رضا خان گرفته بود، اینها نیز همگی امروز جمهوری‌خواه بودند و دیگر حاجت به سخن‌سرایی در باب اهمیت تاریخی سلطنت نداشتند و به‌ناچار، منظور سیاسی خویش را صریح‌تر بیان می‌كردند.

آنهایی كه در باب قدرت‌گیری پهلوی اول، افسانه‌پردازی می‌كنند، مدعی‌اند كه ایران از دست رفته بود و او با كوتاه كردن دست خارجیان، به حیات بازش گرداند. اول اینكه از هم پاشیدگی ایران، بیش از هر چیز زادۀ دخالت خارجی بود و نه بی‌عرضگی مردم این مملكت یا بی‌قابلیتی حكومت مشروطه. آنچه دست رضا شاه را باز گذاشت، «قطع فشار خارجی» بود و دیدیم كه وقتی ایران دوباره در معرض فشاری مشابه قرار گرفت، از «اعلی‌حضرت قدرقدرت» با تمام ادعاها، كاری برنیامد. در آغاز هم مبارزه‌ای هم با نیروهای خارجی در كار نبود؛ درآمدن به خدمت یكی از آنها بود و كسب استقلال، فقط با كوتاه شدن دست ارباب خارجی ممكن شد كه با فشار حریف، از میدان به در رفت؛ نه با تشر كسی كه خود به قدرت رسانده بود.

نو شدن استبداد

حال ببینیم كه این نورسیدۀ میدان سیاست، با سرمایه‌ای كه به این طریق در اختیارش نهادند و با قدرتی كه خود اندوخت، چه كرد؟ چون ایرادات اصلی كه به وی وارد است، مربوط به این بخش از كارنامۀ اوست.

ارث اصلی او مدرنیزاسیون ایران است كه باید قبل از پرداختن به اجزایش، منطق كلی آنرا از نظر گذراند. این برنامه، هرجا كه حكومت اتوریتر و قدرت مطلق شخص پادشاه را تقویت می‌كرد، چهار اسبه به جلو رانده شد؛ هرجا بر تمركز و دوام این قدرت تأثیری نداشت، با مانعی اساسی موجه نگشت، اما در هر مورد كه مختصر خللی به این دستگاه وارد می‌كرد، متوقف گشت و حتی پس رانده شد.

بعضی این تجددگرایی را امری كلی و یكپارچه به حساب می‌آورند تا بتوانند از پرداختن به زیر و بم آن و ارزیابی دقیقش سر باز بزنند و با چسباندن برچسب «توسعه»، سیاست‌های دوران رضا شاهی را كلاً تأیید نمایند. نقطه ضعف این «توسعه»، فقط بخش سیاسی آن نیست كه برخی از فرط درماندگی و پس از انقلاب حاضر شده‌اند، بپذیرند.

مدرنیزاسیون سیاسی كه هستۀ اصلی تجدد است و معنای بنیادیش، رفتن به سوی دمكراسی است، نه‌تنها در ایران معطل ماند، بلكه پس هم رانده شد. حاصل كار مشروطه‌خواهانی كه پس از چند دهه كلنجار رفتن با استبداد قدیم، راه‌چاره را در تغییر نظام سیاسی مملكت جسته بودند، به هدر رفت.

رفتار استبدادی و مكمل آن كه شیوۀ اطاعت استبدادخواهانه است، با حكومت رضا شاهی رواج دوباره و نوین یافت؛ فرهنگ سیاسی ایران را واپس راند و ارثی باقی گذاشت كه توسط محمدرضا شاه تقویت شد و هنوز هم بقایایش بر جاست و مالیات بر ارثش گریبانگیر ما.

برای اثبات واپس‌ماندگی یك كشور، مدركی بهتر از این نمی‌توان یافت كه هنوز برخی از مردمانش تصور می‌كنند، حكومت استبدادی چارۀ مشكلات آنهاست و چه سرافكندگی‌ای بزرگتر از دیدن نمایندگان این عقب‌ماندگی، در داخل و خارج ایران.

دستكاری جامعه

با این همه، پس رانده‌شدن تجدد رضا شاهی، فقط به وجه سیاسی آن ختم نمی‌شود. جامعۀ ایران هم از این ماجرا، زخم نخورده بیرون نیامد. اشكال در اینجاست كه وقتی صحبت از جوامع مختلف پیش می‌آید، بسیاری تصور می‌كنند كه اینها همه ساختار مشابه دارند، یا به‌هرصورت و به‌یكسان، به تحول و حیات خویش، فارغ از چند و چون سیاست‌های دولت، ادامه می‌دهند؛ چنین تصوری نابجاست. ساختار جامعه بر شكل و اقتدار دولت تأثیر می‌نهد و سیاست‌های دولت بر تحولات اجتماعی.

در ایرانِ رضا شاهی، دولت تحت عنوان مدرنیزه كردن مملكت، برنامه‌هایی بسیار مشخص را در جهت دگرگون ساختن جامعه به اجرا گذاشت؛ بعبارت دیگر، «تغییر ساختار اجتماعی» را در دستور كار خود قرار داد. دستپخت این آشپز ناشی، چندان دلچسب از كار درنیامد.

آنچه در ساختار جامعۀ ایران مدرن، به آن ترتیب كه از دوران رضا شاهی شروع به شكل‌گیری كرد، در دوران محمدرضا شاهی برجا ماند و در نهایت، در دوران اسلامی هم تغییر چندانی نكرد، جلب توجه می‌كند، «غیبت نخبگانی‌ست كه امتیازات اجتماعی خویش را خود اندوخته باشند و آنرا مدیون الطاف دستگاه دولت نباشند».

محدود كردن قدرت دولت از سوی جامعه كه لازمۀ دمكراسی‌ست، در درجۀ اول مدیون وجود چنین گروهی‌ست؛ زیرا این سرآمدان هستند كه از بیشترین امتیازات و امكانات، برای چنین كاری بهره‌مندند. به تناسب آنها، طبقۀ متوسط، در موقعیت به‌نسبت ضعیفی قرار دارد و طبقات فرودست هم كه اصلاً محل چندانی از اعراب ندارند.

نخبگان سنتی ایران، با انقلاب مشروطیت وارد مرحلۀ جدید از حیات خویش گشته بودند و قاعدتاً باید با پیشرفت تجدد، كم كم از میدان خارج می‌شدند و با گروه‌های نوین جایگزین می‌گشتند؛ آنچه در دوران رضا شاه شروع شد و پس از آن هم ادامه پیدا كرد، «حذف» آنها بود به قصد جایگزین كردنشان با كسانی كه «وابسته به دستگاه قدرت» بودند و همزمان، جلوگیری از بالیدن سرآمدان مستقل.

هدف از این كار كه به طرز بسیار موفقیت‌آمیزی هم انجام شد، باز نگه داشتن دست استبداد نوین بود تا با هیچ مانع جدی در جامعه طرف نباشد. استخوان‌بندی جامعۀ ایران، آنچنان از این سیاست آسیب دید كه حكومت اسلامی توانست بی‌دردسر، بر آن مسلط شود و زحمتی بیش از بیرون راندن نخبگان اداری آریامهری و بخشیدن امتیازاتشان به ابواب جمعی خود نكشد.

«توسعۀ طبقۀ متوسط ایران» هم از زمان رضا شاهی شروع شد. رشد چنین طبقه‌ای در تمام جوامع مدرن، بصورتی كمابیش مكانیكی انجام می‌گیرد و زاییدۀ تحول دستگاه‌های دولتی و اقتصادی‌ست؛ در ایران هم جز این نبود.

طبقه متوسط به نظام اتوریتر رضا شاهی كه در درجه اول، متكی به ارتش و دولت بود، فرصت توسعۀ این دو را داد و امكان این را فراهم آورد تا بكوشد تا خود را از نفوذ طبقۀ حاكم قدیم بر اسباب قدرت آزاد سازد؛ در عوض این طبقه هم خواست‌هایی داشت كه یكی «رفاه» بود و دیگری «دخالت در تعیین سرنوشت خویش».

مهار كردن این دومی، سال‌ها دل‌مشغولی اصلی حكومت پهلوی بود و به جانشینش ارث رسید. این كار با برآورده كردن خواست اول ممكن شد؛ یعنی با دادن «باج رفاه» تا حدی كه در امكانات دولت بود. حكومت اسلامی نیز همین روش را پیش گرفت، ولی به دلیل بالا رفتن جمعیت و كاهش نسبی درآمد، دچار مشكلاتی شد كه می‌بینیم.

این را هم اضافه كنم كه اگر حكومت قبلی هم بر سر كار مانده بود، با راه و روشی كه در پیش گرفته بود، دچار همین مشكلات می‌شد و معجزه‌ای از دستش برنمی‌آمد. توسعۀ اقتصادی سالم، در گرو «تغییر روش سیاسی حكومت» ایران بود و هست، ولی از آنجا كه «سرآمدان اقتصادی»، بشیوۀ خود قدرت دولت را «محدود» می‌سازند، هیچ «دستگاه استبدادی» به آنان نظر خوشی ندارد واگر وجودشان را بپذیرد، از سر ناچاری‌ست.

ارتش شخصی؟

برپا ساختن ارتش نوین، اولین امتیازی‌ست كه همگان در كارنامۀ رضا شاه منظور می‌كنند. چه قدرت‌گیری او و چه اجرای سیاست‌هایش، از ابتدا «متكی به ارتش» بود.

در ایران آن روزگار، دو نیروی نظامی قابل توجه در كار بود؛ یكی «قوای قزاق» كه مدت‌ها مجری سیاست روسیه بود و سؤسابقه‌اش، از زمان به توپ بستن مجلس، كاملاً تثبیت شده‌بود، دیگری «قوای ژاندارمری» كه توسط مجلس و پس از پیروزی بر محمدعلی شاه، تأسیس شده بود و اعضایش، از بابت «وفاداری به مشروطیت» قابل اعتماد بودند.

رضا خان كه در دستگاه اول تربیت شده بود و رقابت چندین ساله با ژاندارم‌ها را نیز فراموش نكرده بود، این دو نیرو را در هم ادغام كرد و سررشتۀ كارها را به دست قزاق‌ها سپرد؛ یعنی «كم‌قابلیت‌ترین اهل رزم» و «خوگرفتگان به استبداد» را به ریاست ارتش گماشت.

دستگاهی كه به این ترتیب بنیاد نهاده شد، طی حیاتش، بیش از ملت تعلق به سلسله پهلوی داشت و تا روز آخر هم كه با رفتن محمدرضا شاه پاشید، وظیفۀ اصلی‌اش، حفظ نظام اتوریتر پهلوی بود و بیش از استفادۀ خارجی استفادۀ داخلی داشت.

رشد بی حساب این ارتش، به قیمت اختصاص بخش مهمی از درآمد ملی بدان ممكن شد. در زمان رضا شاه كه درآمد نفت، یكسره و تحت نظر خود شاه، خرج آن می‌شد؛ همیشه هم «بخش اعظم بودجه» به آن اختصاص داشت. علاوه بر تمام اینها، استفاده از ارتش در مدرنیزاسیون دورۀ رضا شاهی، به تمامی این برنامه «رنگ نظامی» زد، با تمام خشونتی كه خاص این دستگاه است و از آنجا به تمام جامعه تعمیم داده شد؛ برنامه ای نظیر «متحدالشكل كردن لباس مردان» كه دست‌كمی از «لچك به سر كردن زنان ایران» به دست حكومت اسلامی نداشت، از همین نگرش نظامی به تجدد برمی‌خاست؛ حكایت تخریب آثار دوران قاجار هم كه به بهانۀ نوسازی پایتخت انجام گرفت، مشت دیگری‌ست از همین خروار.

مردم كجا بودند؟

اتكای بیش از حد مدرنیزاسیون به «ارتش و دستگاه اداری»، نقش «جامعه» را كه در دمكراسی، «به‌میزان بسیار زیاد ادارۀ خویش را بر عهده می‌گیرد» و در همه حال، «بر ادارۀ خود توسط دولت نظارت می‌كند»، به حداقل رساند. این كار نه فقط ایرانیان را از حقی اساسی كه متعلق به آنهاست محروم ساخت، بلكه راه را بر هرگونه ابتكاری كه می‌بایست در این راه از جانب آنان بروز می‌كرد، بست.

بارزترین نمونۀ این عقیم سازی جامعه، «دست‌انداختن دولت بر دستگاه اقتصاد» بود. مخارج نوسازی رضا شاهی، از آسمان نیامد و از محل «تولید ملی ایران» هزینه شد؛ نه فقط با «بالا رفتن مالیات‌ها» و سختگیری بیشتر در وصولشان كه به هر حال در تمام جوامع مدرن صورت می‌گیرد، نه فقط با «ایجاد انحصارات»ی كه می‌توان نمونه‌هایشان را در بسیاری نقاط سراغ گرفت، نه حتی با «توسعۀ كارخانجات دولتی» كه بازهم می‌توان به حساب سرمایه‌گذاری بخش دولتی گذاشت، بلكه با «انحصار تجارت خارجی» به دولت كه از ۱۹۳۱ برقرار شد و نظیرش را فقط می‌توان در «حكومت‌های توتالیتر سوسیالیستی» سراغ كرد و خود، بهترین نشانۀ شدت استبدادی است كه بر ایران حكمفرما بود.

پولی كه به این وسایل گردآمد، از جامعۀ ایران ستانده شد به زور و به قیمت «پایین‌ آوردن بازده اقتصاد» كه همه‌جا با «دولتی شدن» آن همراه است، ولی خرج این ثروت، از هر «نظارت جامعه» به دور ماند و بسیاری از منافع كار نیز به جیب صاحب اصلی قدرت و اعوان و انصارش رفت.

تا به حال، كسی به رضا شاه «نسبت درستكاری» نداده، ولی محض كوچك نمودن قبح «مال‌اندوزی‌»هایش گفته‌اند كه فقط خود می‌گرفت و می‌برد و به دیگران چنین اجاز‌ ای نمی‌داد. اول از همه باید گفت كه این هم نشانه‌ای بود از طمعش، نه از درستكاری او و باید اضافه هم كرد كه از واقعیت هم به دور است. بردن و خوردن، آنهم در این مقیاس، بی‌شریك نمی‌شود؛ زیرا نمی‌توان با كمك آدم‌های درستكار، مال مردم را برد و خورد؛ برای چنین كاری باید وردست مناسب پیدا كرد؛ البته بعد می‌توان از سهم شركأ كم گذاشت.

خلاصه اینكه مدرنیزاسیون رضا شاهی، راه كج و معوجی را به سوی تجدد گشود که از ابتدا «نامتعادل» بود و پیشرفت هر بخشش، موكول بود به آنچه كه «دوام نظام اتوریتر» اقتضا می‌كرد. این روش، اشكالاتی بنیادینی به همراه داشت كه ما هنوز بهایش را می‌پردازیم. موفقیت «انقلاب اسلامی» به این دلیل نبود كه مردم ایران، به ناگاه از تجدد سرخورده شده بودند و هوای رجوع به «اصلی» را پیدا كرده بودند كه در تاریخ مملكتشان سابقه نداشت و زاییدۀ خیال‌پردازی‌های یك ملای كینه‌توز و از همه‌جا بی‌خبر بود؛ این موفقیت، از نظر ساختاری، مدیون «شیوۀ تجددگرایی اتوریتری» بود كه رضا شاه پایه‌اش را گذاشت و تا انقلاب بر جا ماند. اتكای اصلی به «ارتش» و «دستگاه دولت» و در مقابل، «تضعیف مرتب جامعه»، بالاخره خود آن حكومت را به باد داد كه جای تأسف ندارد، ولی مردم ایران را هم به فلاكتی انداخت كه هر چه بر آن اسف بخوریم، كم خورده‌ایم.

طرف شدن با آخوند؟

در این مدرنیزاسیون، سهم عمده‌ای برای مبارزه با مذهب منظور می‌شود و همین بخش است كه باعث شده تا بسیاری كه امروز از دست حكومت به فغان آمده‌اند از سر استیصال، آرزوی پیدا شدن رضا شاهی را بكنند كه بتواند زحمت اسلامگرایان را از سر ایران كوتاه بكند.

از آنجا كه مبلغان «عصر مشعشع» عملاً هر پیشرفتی را كه از صدر مشروطیت تا برآمدن رضا شاه، در هر زمینه انجام گشته باشد، به حساب «قائد عظیم‌الشأن» گذاشته‌اند و امروز هم عده‌ای تحت عناوین مختلف، دنبالۀ كار «سازمان پرورش افكار» او را گرفته‌اند، باید به یك مورد تاریخی اشارۀ مختصری كرد.

مهمترین گام در راه «كوتاه كردن دست مذهبیان از دخالت در ادارۀ حكومت مشروطه» (كه متروك ساختن «اصل دوم» متمم قانون اساسی بود)، در مجلس دوم برداشته شد. این مجلس بدون استفاده از قوه قهریه و تحكم‌های تند و تیز كه از دوران رضا شاهی به این طرف، شاخص وجود حكومت مقتدر به حساب می‌آید، توانست عملاً اصلی را كه حق وتوی مصوبات مجلس را به پنج مجتهد اعطا می‌كرد، از اعتبار بیندازد و متروك كند.

وقتی آخوندها و دیگر شریعتمداران مجلس دوم را وادار به اجرای این اصل ساختند و از جمله مدرس را تحت این عنوان، روانۀ بهارستان كردند، همان مجلسی كه طرفداران دیكتاتوری سال‌ها در باب بی قابلیتی‌اش داد سخن داده‌اند هم اجرای این «حق وتو» را مسدود ساخت و هم مدرس كه مدعی بود مرتبتی والاتر از نمایندگان مردم دارد و مادام العمر عضو مجلس است، وادار ساخت كه این ادعایش را پس بگیرد و از دورۀ بعد، مثل هر نامزد دیگر، در انتخابات شركت كند.

كار نه بگیر و ببند لازم داشت و نه بزن و بكش كه مجلس، نه خیال هیچ‌كدام را داشت و نه امكانش را؛ البته مزاحمت‌های اصحاب مذهب، به این ترتیب ختم نشد، ولی اسباب قانونی این دخالت برچیده‌شد. شرح این ضربه خوردن اسلام را هم «محمد تركمان» نامی كه از پادوهای حكومت آخوندی‌ست با گردآوری و به هم چسباندن اسناد، به صورت كتاب درآورده‌است.

 اگر فشارهای مذهبیان پس از این اقدام، در عقب انداختن تحول در زمینه‌های «دادگستری و آموزش» ثمر داد، به‌دلیل داشتن نقطۀ اتكای قانونی نبود؛ «ضعف دولت» بود كه تا برآمدن رضا شاه و به دلیل «فشار خارجی» دوام آورد؛ وگرنه، نه مردمی كه انقلاب مشروطیت كرده بودند، دلبستۀ مذهب بودند و نه سرآمدان جامعه، دلباختۀ اسلام كه بخواهند اختیار خود را به دست ملا بدهند.

رضا شاه با برقرار كردن اقتدار حكومت مركزی كه در حقیقت، مترادف «اقتدار شخصی» خودش بود، اسباب اصلی مبارزه با «نفوذ اهل مذهب» را فراهم آورد و طرح‌هایی در این زمینه به اجرا گذاشت كه مدت‌ها بود در اذهان نوآوران نقش بسته بود و از صدر مشروطیت تا آن زمان معطل مانده بود.

اگر او نمی‌توانست با مذهبیان بسازد، به این دلیل بود كه همانند «سرآمدان غیرمذهبی»، «قدرت شخصی» وی را محدود می‌كردند، وگرنه بینش خودش، از حد «تحقیر سنتی و عامیانهٌ آخوند و ملا» كه بسیاری اوقات، با حرمت نهادن به روحانیان بلند مرتبه همراه است، فراتر نمی‌رفت.

رضا شاه در این زمینه هم مثل باقی موارد، مصرف كنندهٌ افكار رایج دوران بود و تا هر جا كه این افكار با قدرت شخصی‌اش اصطكاك پیدا نمی‌كرد، به اجرایشان می‌گذاشت.

گرفتن اختیار «آموزش و دفترداری» از دست ملایان، بر اختیارات و امكانات دولت وی می‌افزود؛ وگرنه به تأسیس حوزۀ علمیهٌ قم كه در زمان وی انجام شد، كاری نداشت. علاوه بر این، هرجا كه منافعش اقتضا می‌كرد، از كنار آمدن با ملایان ابا نداشت كه مهمترین نمونۀ آن، حكایت به سلطنت رسیدن اوست.

طرفداران رضا شاه چنین وانمود می‌كنند كه باز شدن گره مذهب، جز به دست او امكان نداشت. این سخن همانطور كه مثال دخالت مجتهدین در امر قانون‌گزاری نشان می‌دهد پایه‌ای ندارد.

اگر جامعۀ ایران گرفتار دیكتاتوری نمی‌شد، احتمالاً مذهب‌زدایی از آن به این سرعت انجام نمی‌گرفت، ولی بدون شك به صورت منطقی‌تر و صحیح‌تر جامۀ عمل می‌پوشید؛ كمااینكه قدرت آخوندها از ابتدای مشروطیت، روز به روز كم شده بود.

حكومت‌های اتوریتر به‌تناسب موقعیت، از هر ایدئولوژی و هر عاملی برای توجیه قدرت خود بهره می‌گیرند و انتخابشان در این زمینه، بسته به اوضاع و احوال زمانه، توانشان در برابر جامعه و مشكلاتی دارد كه به طور موضعی با آن برخورد می‌كنند، و از آنجا كه بر خلاف حكومت‌های توتالیتر، دست و پا بستۀ ایدئولوژی نیستند، از نرمش بسیاری برای تغییر اهداف و شعارهای خویش برخوردارند.

مقابلۀ رضا شاه با مذهبیان، تابع این منطق بود؛ نه اعتقادات سخت و محكم خود وی، به چیزی مثل «لائیسیته» یا از این قبیل؛ سیاست جانشینش هم تابع همین روش بود؛ هر جا كه دید می‌تواند با پس راندن مذهبیان، بر قدرت خویش بیافزاید، این كار را كرد و هرجا كه دید به‌نوعی محتاج پشتوانۀ مذهب است، از آنان مدد خواست؛ برای همین بود كه دست آخر، در مقابل حملۀ یكپارچۀ اهل مذهب، فلج شد؛ برای اینكه سیاست‌های متغیرش، همانند پدر، بر پایگاه فكری محكمی استوار نبود.

نبوغ عاریتی؟

ارادتمندان رضا شاه، گاه از نبوغ او در انداختن ایران به «راه تجدد» سخن می‌گویند؛ از آنجا كه مردم ایران، از قدیم در «تراشیدن كرامات برای حكام زورگو» مهارت داشته‌اند تا «برای زور شنیدن خود محمل عقلانی و اخلاقی بتراشند»، بسا اوقات این سخن را جدی می‌گیرند.

اول از همه باید گفت، این مشروطیت بود كه ایران را به راه تجدد انداخت، نه رضا شاه. آنچه كه به نبوغ رضا شاه تعبیر می‌شود، در واقع، خلأ «ذهن تربیت نیافتهّ» اوست كه با آنچه از محیط اطرافش می‌گرفت، پر میشد. رضا شاه در موقعیتی نبود كه خود از پیشرفت‌های جهان خبر مستقیمی داشته باشد و دلایل این پیشرفت‌ها را خود توجیه و تعلیل كند، یا لزوم و چند و چون گرته‌برداری از آنها را دریابد؛ چیزی كه از فرنگ دیده بود، منحصر بود به «صاحب‌منصبان روسی قزاق‌خانه» كه زیر دستشان خدمت كرده بود.

او هم مثل عوام هر دوران، «مصرف كنندۀ افكار رایج» بود كه از انقلاب مشروطیت به بعد، همگی متوجه «ارج نهادن به پیشرفت، تأكید بر لزوم مدرنیزاسیون، اهمیت تقلید از اروپا، رسیدن به قافلهٌ تمدن»… بود. رضا شاه در معرض تمام این سخنان قرار داشت و ذهنش از آنها تغذیه می‌كرد. آنهایی هم كه در بین روشنفكران و گاه روزنامه‌نگاران دوران كه در برخی موارد، جانشین روشنفكران می‌شوند، طرفدار این قبیل سخنان بودند و از «كوته‌فكری یا جاه‌طلبی»، تصور می‌كردند با «حكومت اتوریتر»، بهتر یا زودتر می‌توان به این اهداف رسید، به كمك رضا شاه شتافتند تا هرجایی در ذهن او خالی مانده بود، پر كنند و به این ترتیب، اگر خود مستقیماً موجد اثری نشده‌اند، به كمك مشت آهنین عاریتی، بر صفحۀ تاریخ نقشی بگذارند.

به هر حال، اجرای تمام این طرح‌ها، چنانكه باید، «تابع منطق سیاسی استبداد» ماند كه این معلم‌های خودخوانده و سرخانه، دستی بر آن نداشتند. در نهایت، بسیاری‌شان به مرور از كار رانده شدند؛ مثل فرج الله خان بهرامی كه به اسم رضا شاه كتاب می‌نوشت، یا اصلاً در چرخ و دنده‌های دستگاهی كه خود بر پا كرده بودند، خرد شدند؛ مثل داور كه زحماتش به پای رضا شاه نوشته شد؛ حتی آنهایی هم كه در سجایای رضا شاه غلو می‌كنند، تا آنجا پیش نرفته‌اند كه وی را «قدرشناس» بخوانند؛ شاید توجه كرده‌اند كه حتی برای داستان‌پردازی هم در تاریخ حدی هست.

به هر حال، این نبوغ فرضی، «فقط در ایران» و با «اتكای به زور»، برای تحمیل تصمیمات به دیگران، برای پیشبرد كارها و برای «سرپوش نهادن بر نتایج نامطلوبی كه از این روش زاده می‌شد»، كافی بود، اما همیشه در صحنۀ بین‌المللی، تتق زد یا مثل الغای امتیازنامۀ دارسی، به افتضاح كشید یا با موضعگیری نامعقول در جنگ دوم جهانی، به اشغال كشور انجامید.

شجاعت با ضعیف؟

از شجاعت او هم سخنانی در افواه شنیده می‌شود كه یكی دو اشاره را لازم می‌آورد. البته شجاعت جزو خصایص نظامی‌گری‌ست، ولی از این بابت، حكایت چندانی از هنرنمایی‌های رضا شاه بر جا نمانده‌است و طرفدارانش هم در این باب ساكت‌اند.

«زور گفتن به اتكای نیروی نظامی» هم كه بخش اصلی كارنامۀ رضا شاه است، شجاعت نام ندارد و «قلدری» است. او اگر شجاعتی می‌داشت، می‌بایست پس از حملۀ متفقین نشان می‌داد؛ نه اینكه بخواهد هر چه زودتر، به اصفهان فرار كند و كار را به جایی برساند كه وزرای خودش، با خواهش و زاری و برای جلوگیری از پاشیدن كامل انتظام امور، راضی‌اش كنند كه در تهران بماند!

كسی كه از فرط عجله برای رفتن، حتی فرصت نداد تا استعفا نامه‌اش را كه خط‌‌‌‌خوردگی داشت، پاك‌نویس كنند و همان متن قلم‌خورده را امضا كرد، نمی‌توان شجاع به حساب آورد.

شرح مفصل حكایت سقوط او را گلشائیان كه از نزدیك شاهد ماجرا بوده، نگاشته و چاپ هم شده‌است. معمولاً نسبت دادن شجاعت به رضا شاه، با تحقیر «بزدلی احمد شاه» همراه است؛ یادآوری كنم كه او در جنگ جهانی اول، در تهران ماند و از ترس به جایی نگریخت! البته مثل رضا شاه از این وحشت نداشت كه در مملكت خودش به محاكمه كشیده شود تا بابت «برهم زدن اساس مشروطیت» و «آدم‌كشی» و «غصب اموال مردم» از او حساب بخواهند. خود رضا شاه از خطر محاكمه جست، ولی اقلاً اعضای شهربانی‌اش كه مجریان اصلی «حبس و قتل مخالفان» بودند، به دادگاه كشیده شدند كه «سابقه‌ای برای رسیدگی به این قبیل جنایات، بر جا بماند» تا همه بدانند که بالاخره، «قاعده و قراری در كار هست» و قانون، دادگاه و انتقام‌جویی به «سبك خمینی»، تنها شیوۀ حساب خواستن از مردم نابكار نیست.

وطن‌پرستی یا مال‌دوستی؟

یكی از كلیشه‌های گفتار طرفداران رضا شاه، این است كه دیگر ایرانی نمانده بود تا او رسید و دوباره احیایش كرد؛ گویی او بعد از حملۀ اعراب قدرت را به دست گرفته‌است! «قلع و قمع تمام مخالفان و قدرتمندان محلی» هم به پای این «احیای ایران» گذاشته شده‌است؛ بی‌توجه به این امر كه طی قرن‌ها، همین «قدرتمندان محلی» بودند كه ایران را نگه داشته‌بودند؛ اگر اینها نبودند كه حكومت مركزی دوران قدیم كه فرضاً در اوج قدرت صفویه، بیش از ۳۰ هزار سرباز در اختیار نداشت، قادرنمی‌شد ایران را در برابر خطرات حفظ كند.

برخی از این افراد در بازی رقابت روس و انگلیس شركت كرده بودند، ولی تعمیم این رفتار به تمامی آنان با واقعیت تاریخی سازگار نیست و فقط به كار تبلیغ می‌آید و توقع پذیرشش را از دیگران نمی‌باید داشت.

شرح برنداختن یك رشته از خاندان‌های قدیم مملكت را كه در هر كشور از شواهد «استخوان‌داری و استحكام جامعه‌»اند و در ایران به ضرب قدرت ارتش از هم گسیخته شدند، بسیاری از جمله ملك الشعرای بهار ضبط كرده‌اند كه بعداً نتوان هر دروغی در این باب بافت.

از رفتاری هم كه با عشایر شد همه خبر دارند؛ غارت شدند، از كوچ ممنوع گشتند و عده‌ای از رؤسایشان هم یا در محل كشته شدند، یا در زندان قصر!

رضا شاه كه خود با «پشتیبانی خارجی» قدرت را بدست گرفته‌بود، به هركس كه از بین برد، تهمت «نوكری اجانب» و «یاغی‌گری» زد؛ این هم معجزه‌ای‌ست! مگر می‌شود در مملكتی، هركس اسم و رسم یا پول و پله‌ای دارد، خدمت‌گزار خارجی و شرور و طغیان‌گر باشد؟ یك ملت و فقط یك وطن‌پرست؟! كجا چنین چیزی ممكن است كه در ایران باشد؟

باید هنگام رسیدگی به «میهن‌پرستی» رضا شاه از این شعارها فراتر رفت و توجه داشت كه وطن‌خواهی، یعنی «ارج گزاردن به چیزی كه فراتر از شخصیت و حیات خود آدمی‌ست و ارزشش تا حدی‌ست كه برخی جانشان را هم در راه آن می‌دهند؛ خلاصه اینكه یعنی، از خود گذشتگی در برابر امر و ارزشی والاتر از خود آدمی‌زاد». كسی كه به میهنش به چشم «ملك شخصی» نگاه كند و هنگام ورود قوای روس به ایران، اول از اشغال املاكش ابراز نگرانی بكند كه باز هم حكایتش را گلشائیان ضبط كرده، میهن‌پرست نیست، مالكی‌ست كه به اموالش علاقه دارد و از آنها مواظبت می‌كند؛ البته برخی از فرط مال‌دوستی از جان هم می‌گذرند، ولی گویا رضا شاه تا این درجه مال دوست نبود.

باید پرسید كه او از چه چیز خودش در راه میهن گذشت؟ مالی نداشت كه از آن بگذرد؛ هرچه گرد آورده بود، به زور از دیگران ستانده بود؛ این اموال را قبل از رفتن به پسرش صلح كرد و او هم ناچار شد برای رسیدن به سلطنت، آنها را به دولت ببخشد و یك قسم وفاداری به قانون اساسی را به آن علاوه كند تا خرش از پل بگذرد. از بابت جان هم كه بهتر است اصلاً صحبتی نكنیم! رضا شاه تمایلی نداشت جانش را برای وطنش بدهد، جان دادن كه سهل است، جان بسیاری را هم گرفت تا بر سر قدرت بماند.

امنیت همایونی

می‌گویند رضا شاه در مملكت امنیت ایجاد كرد تا جایی كه به امن كردن راه‌ها و جمع كردن بساط تفنگ‌داران محلی مربوط است، صحیح است. اینجا هم قطع «فشار خارجی» بود كه دست دولت را باز گذاشت. بارزترین نمونه‌اش مورد خزعل است كه وقتی انگلستان حمایتش را از او سلب نمود، پیش رضا خان سر خم كرد.

گردنكشان كوچكتر هم جز این چاره‌ای نداشتند كه وقتی پشتیبانی از آنها سلب شود، حكم دولت مركزی را بپذیرند؛ وقتی مانع اصلی بر طرف شد، كارها آسان شد و رضا شاه از عهدۀ انجامش برآمد. اگر چنان نشده بود، حكم او هم بیش از دولت‌های قبلی خریدار نداشت، ولی اگر مقصود از امنیت، «مصون بودن جان، مال و حیثیت مردم از تعرض» است، چنانكه گفته‌اند و شنیده‌ایم، پیرامون امنیت دوران رضا شاه، جداً می‌توان تردید كرد.

اگر بشود مال هركس را به زور از دستش گرفت و آبروی هرکس را تحت اتهامات پوچ به باد داد و هركه را هم با یك دستور ساده، روانۀ زندان كرد یا كشت، دیگر صحبت از امنیت معنا ندارد؛ نه در ایران و نه در هیچ خراب شده‌ای!

  • در مملكتی كه مردم باید برای سفر كردن در كشور اجدادی‌شان، گذرنامۀ داخلی می‌گرفتند كه نمونه‌اش را در روسیهٌ دوران استالین باید سراغ گرفت،
  • در جایی كه تمامی مراسلاتشان، در معرض بازرسی شهربانی بود،
  • در كشوری كه مردم از ترس مأموران آگاهی، جرأت سخن گفتن نداشتند تا مباد تحویل «زندان قصر» بشوند،
  • در خطه‌ای كه از حقیرترین افراد تا وزرای مملكت، در معرض غضب پادشاه و پرونده‌سازی و زورگویی وردستان او بودند،
  • در مكانی كه می‌شد هركسی را با تهدید واداشت تا دار و ندارش را به شاه تقدیم كند تا ضمیمۀ اموال بی‌حسابش شود،
    صحبت از «امنیت» بی‌جاست؛ فقط می‌توان از «حفظ نظم» سخن گفت؛ آنهم «نظمی مطابق منافع دستگاه حكومت و صاحب اختیار آن». تفاوت امنیت با چنین نظمی، در «حفظ حقوق و آزادی افراد» است كه در سایۀ اولی تضمین می‌شود و در دومی ضمانتی ندارد.

نتیجه

تكه‌تكه عرضه كردن خدمات و سجایای رضا شاه و از آنها فهرست‌های دراز و كوتاه درست كردن، دردی دوا نمی‌كند. باید به حكومت او و دستاوردهایش، نگاهی جامع داشت و قالب این جامعیت جز «نظام سیاسی» نیست؛ زیرا خصایص این نظام است كه در نهایت، بر تمامی سیاست‌های اجرایی تأثیر تعیین كننده می‌نهد.

باید از خود پرسید كه وظیفه اصلی حكومت چیست؟ البته كه جاده ساختن، كارخانه برپا كردن، ارتش را نظم دادن و… همه از وظایف حكومت است، ولی وظیفۀ اصلی آن نیست؛ اگر بود، نام هیتلر هم به دلیل اتوبان‌هایی كه داد ساختند در تاریخ باقی می‌ماند نه به دلیل جنایاتش!

وظیفۀ اصلی حكومت «برقرار كردن نظم عادلانه متعادل در جامعه» است؛ نظمی كه «جز بر پایۀ آزادی نمی‌تواند شكل بگیرد». باقی خدمات، حال هر قدر هم لازم، در مقابل این یكی فرعی‌ست.

كسی كه متوجه این نكته نشود و خیال كند كه «چیزی از برقراری عدالت و آزادی در جامعه مهمتر است» و می‌توان آنرا از حكومت‌های آزادی‌كش طلبید، برای «امربری» ساخته شده و لیاقت زندگانی آزاد را كسب نكرده‌است.

این دلخوشی از زور شنیدن، مشكلی شخصی‌ست ولی وقتی در صحنۀ اجتماع عرضه شد، دیگر انتخابی نیست كه فقط به زندگانی یك نفر مربوط باشد؛ حیات آنهایی را هم كه سزاوار زندگی آزادند نیز مختل می‌كند.

آنچه كه در مورد رضا شاه اساساً مورد ایراد است، عیوب فردی او نیست كه كم هم نبود، حتی پشتیبانی انگلستان هم نیست كه البته مایۀ سرافكندگی‌ست، ولی فقط مربوط به یك دوره از حیات سیاسی اوست، بلکه «نظام اتوریتر»ی است كه با «كمك خارجی» ولی به «دست خود» بر پا كرد. این نظام كه دستاورد اصلی اوست، به عیب های فردی وی مجال رشد بی‌حساب داد و از آن مهمتر، روش فاسدی را بر حیات سیاسی و اجتماعی میلیون‌ها ایرانی تحمیل كرد كه ما هنوز درگیر پرداخت بهایش هستیم.

رضا شاه «واروی خمینی» نیست كه از دست یكی به دیگری پناه ببریم! این هر دو «واروی دمكراسی لیبرال» هستند كه به یكسان دشمنش داشته‌اند و با تمام توان در راه نابودی‌اش كوشیده‌اند.

تصور اینكه رضا شاهی لازم است تا ما را از چنگال حكومت مذهبی رها سازد و راه آزادی را برایمان هموار كند، به خیال‌پردازی آن كسی می‌ماند كه می‌خواست به جبهه برود و پس از شهید شدن، به خانه و زندگی‌‌اش بازگردد تا از مزایای شهادت برخوردار شود! باید از این ساده لوحی به درآمد.

Report Page