شرحی بر رنج و عصیان در جنایت و مکافات داستایفسکی
کانال نقدآگین✍🏻 دکتر قربان عباسی

۱- شاید کلیدیترین کلمۀ داستایفسکی، همان کلمۀ «جنایت» باشد. لغت crime معادل لغت روسی prestuplenie است که لفظاً بهمعنای transgression است. چیکوواکی مینویسد:
«بر این اساس، ارتکاب جنایت بهمعنای تخطی یا برگذشتن از حدود یا مرزهاییست که توسط قانون تعریف شدهاند. مرزهایی در کارند، و وقتی کسی ازآنها رد میشود، جنایتی واقع شدهاست که باید از پس آن مکافات بیاید».
همانطور که راسکلنیکف (قهرمان داستان)، آن جوان روس و دانشجوی مالیخولیایی، از مرزها رد شدهاست و قانون الهی را زیر پاگذاشتهاست. تخطی کردن از قانون خدا، گناه است و تخطی از قانون بشری، جرم، اما قهرمان داستایفسکی تنها از همین راه است که میتوانست به یک قهرمان تبدیل شود. بدون تخطی از مرز، نه جنایتی در کار است و نه مکافاتی، و نه البته قهرمانی. راسکلنیکف از مرز عبور میکند تا خود را انسانی متفاوت و فوقالعاده نشان دهد. قهرمان را با ایدۀ نو، با کلام نو، با کنش نو میشناسند.
ماجرا چیست؟
مرد جوانی که در نهایت فقر زندگی میکند، از روی ناپختگی و بیثباتی اندیشهاش که تسلیم برخی ایدههای عجیب و ناپخته است و متاثر از حالوهوای زمانه است، تصمیم میگیرد خود را از وضع فلاکتبارش رهایی بخشد، تصمیم میگیرد پیرزنی را بکشد که پول قرض میدهد، احمق، کر و طماع است و به هیچ دردی نمیخورد. میپرسد این پیرزن اصلا برای چه زنده است؟ وجود او دراین هستی چه ارزشی دارد؟ نباشد مثلاً چه اتفاقی میافتد؟ آیا حذف یک انسان زائد از زندگی، اگر برای نجات دیگری از وضع فلاکتبارش باشد، تخطیست؟
بگذارید این پرسش اخلاقی را از خود بکنیم. تصورکنید در آغاز زندگیتان هستید، اما سخت محتاج و فقیر و بدبختید؛ درعین حال، در همسایگیتان زنی پیر و تنها و طماع و حریص، اما ثروتمند، زندگی میکند؛ آیا برای خوشبختیتان میتوانید او را حذف کنید؟ آیا حاضرید دست به قتل بزنید تا خوشبختی یک عمر خود را تضمین کنید؟ این پرسش داستایفسکی از مخاطبانش است. پرسشی که درجاهای دیگر، بهصورتهای دیگر خود را نشان میدهد.
او میپرسد اگر خوشبختی ما منوط به ارتکاب یک جنایت باشد، آیا حاضریم آن جنایت را مرتکب بشویم؟ آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟
ظاهراً، این اتفاق درواقعیت برای مرد جوانی بهنام لاسنر افتاده بود. وقتی در دادگاه میپرسند چرا خود را نکشتهاست؟ گفته بود برای اینکه نمیخواستم ازخودم انتقام بگیرم؛ میخواستم از جامعه انتقام بگیرم. او قصد داشت «به مصاف کل اجتماع برود» و این تکیهکلام عصیانگرانی بود که آمده بودند با طغیان علیه وضع موجود و با درهم کوبیدن ارزشها و هنجارهای مستقر، نظم تازهای را رقم بزنند. آنها معتقد بودند برای خوشبخت بودن، میتوان دستها را آلود و مرزهای اخلاقی خود را زیر پاگذاشت. شاید ازاین روست که تولستوی، دریادداشتی راجع به راسکلنیکف نوشت:
«این جنایت ناشی از خفه کردن ندای وجدان بود».
درمورد قهرمانِ خود تولستوی در آناکارنینا چطور؟ آنا با داشتن شوهر، به زنای محصنه دست میزند؛ به شوهرش خیانت میکند و مرد دیگری را به آغوش میکشد. او نیز مرزهای اخلاق پذیرفتهشده را زیر پا میگذارد و بهانۀ او اینبار، نه عدالت یا انتقام، که عشق است؟ آیا عشق این مجوز را به آنا میدهد تا به شوهر خود خیانت کند؟
درهرصورت، آیا تولستوی و داستایفسکی با خلق قهرمانان جذابی چون راسکلنیکف و آناکارنینا، درحقیقت، نفس تخطی و تجاوز از مرزهای اخلاقی را همچون عملی جذاب و خواستنی عرضه نکردهاند؟
آیا داستایفسکی قصد داشت چیزی کثیفتر و سیاهتر را در رمانهای خود ترسیم کند؟ همان که روسها آن را «فلاکت پطرزبورگ» می نامیدند. او قهرمانان خود را به مکانهایی چون میخانهها، بیغولهها، زیر پلها و کانالها و به زیرِ زمین میکشاند. او تمام تلاش خود را میکند تا کنش قهرمان خود را موجه کند. اگر افرادی چون اسکندر و سولون و ناپلئون، هزاران تن را کشتهاند و امروز مردمان آنها را شخصیتهای خارقالعادۀ تاریخ میدانند، ما چرا باید از کشتن عاجز باشیم؟اگر قتل بد است، پس چرا از این قاتلان تاریخی مجسمه میسازیم و از آنها با عنوان قهرمانان تاریخ یاد میکنیم؟ آنها تابع قوانین نبودند، بلکه خود بانیان قانون خویشتن بودند. «اوبرمن»هایی که خود را به ایزدان منسوب داشتند. آیا کشتن فقط برای عدهای خاص مجازاست؟ اصلاً خود خدا مگر قتل نمیکند؟ مگر آدمی را به مرگ محکوم نمیکند؟ دولتها مگر کم جنایت کردهاند و کم جنایت میکنند؟ چرا کشتن برای خدا، برای نمایندگانش درزمین و برای دولت مجازاست، اما برای جوانی چون راسکلنیکف که میخواهد خوشبخت بشود، آنهم با حذف انسان زائدی چون یک پیرزن طماع و بدجنس، غیرمجاز باشد؟ شما این تناقض را چگونه میخواهید حل کنید؟
۲. آیا جاهطلبی که سرشتنمای اغلب قهرمانان رمان درسده نوزده است، مذموم است؟ آیا برگذشتن از نظم کهن و ارتجاعی و گام نهادن در وادی جدید و خود را به انسانی فوقالعاده بدل کردن، شایستۀ نکوهش است؟ مگر قهرمانها در همه اعصار تاریخ، جز این کردهاند؟ آیا اصلاً بدون جاهطلبی، قهرمانی وجود خواهد یافت؟
اگر جهانی که خدا ساختهاست و ما آدمیان از آن تحت عنوان «تقدیر و ضرورت» یاد میکنیم، پر ازنقص باشد، چه؟ آیا ما محکومیم در تئاتری بازی کنیم که کارگردان بزرگ، جز نقش «انسانی مفلوک» به ما نسپردهاند. آیا نمی توانیم برای فراترفتن ازوضع فلاکتبار خود دست به رقابت با خدا بزنیم؟آیا محکوم ایم همیشه نقش انسان های عادی را بازی کنیم؟
همین اراده به فراتر رفتن ازوضع فلاکتبار موجود، گسستن ازنظم مستقر و تخطی از هنجارهای پذیرفته شدهاست که ازیک برده، اسپارتاکوس میسازد. قهرمان، ناگزیر از تخطی از مرزهاست. حق با چیکوواکیست: تا تخطی نباشد، قهرمانی هم نخواهد بود، و جنایات و مکافات، مجموعهای از تخطیها ازفرامین ده گانه است. اگر اولین اصل «ده فرمان» «قتل مکن» است، او میکشد و مکافات آن را نیز بهجان میخرد. او فرمان یازدهم را خود مینویسد و بدینسان همۀ ده فرمان را ملغی میکند؛ همان کاری که مادام بواری و آناکارنینا هم میکنند. ده فرمان میگوید «زنا مکن»، ولی آنها فرمان یازدهم را خود مینویسند و خود را جای خدا میگذارند. اصلا چرا انسان نباید خود قانونگذار زندگی خویشتن باشد؟ اگر وجدان، صدای خدا در آدمیست، چرا باید اجازه داد این صدا، همیشه بر صدای روح ما غالب باشد؟ چرا باید صدای خود را مغلوب کنیم؟ چرا نباید بتوان صدای او -صدای این همیشه غایب را- خفه کرد؟
ادبیات به قهرمان نیاز دارد و قهرمان به تخطی. قهرمان خاطی، این فرارونده از مرزهای اخلاقی، با پدر وداع میکند. با سنتها و همۀ آن صداهای غالب دیروز، تا بتواند خود را از زیر سایۀ سنگین پدر برهاند. اگربگوییم ادبیات، خود عین گناه است، سخن پربیراهی نگفتهایم. بدون گناه، ادبیاتی وجود ندارد.
اما این را نیز باید به خاطر داشت که هرتخطیای، هر فرارفتنی، هر جاهطلبیای، با رنج همراه است. ازاین منظر است که داستایفسکی میگوید، زندگی از آن سوی رنجها آغاز میشود. رنج بهاییست که آدمی میپردازد. بهای رقابت با سناریوییست که دیگران نوشتهاند.
کشتن پیرزن رباخوار، برای راسکلنیکف آنقدرها هم که فکر میکرد، آسان نبود. رنج و عذاب وجدان و محاکمۀ خویشتن در محکمۀ وجدان، کابوسهای پیاپی او و آن وضعیت هذیانی که راسکلنیکف تا آخر رمان با آن دست به گریبان است، گواه این رنج است. همان رنج و عذابی که برای مادام بواری و آناکانینا هم اتفاق میافتد که دومی، ازفرط این عذاب، خود را به زیر قطار میاندازد تا شاید روحش ازآن همه عذاب رهایی یابد. ژولیا کریستوا کار داستایفسکی را «نوشتن از لذتهای رنج» و «نوعی پیکار مشقتبار برای خلق اثر هنری» میخواند.
اما داستایفسکی با رمان خود، به مصاف همۀ آن نیروهای اهریمنی میرود که در وجود راسکلنیکفها فشرده شده و رها میشود. دوران او، دوران برآمدن جریانی رادیکال و نیهلیست بود. ایدئولوژیای که معتقد بود برای کاستن از بیعدالتی جهان و جامعه، میتوان تخطی کرد. ازاینرو مینویسد:
«راسکلنیکف ناگهان تمام نیروی شیطانی خود را به نمایش میگذارد» و درجایی دیگر از «غرور اهریمنی» او سخن میگوید. همان تعبیری که پیساروف نویسندۀ رادیکال و منتقد اجتماعی روس برای بازاروف به کار میبرد. اینها جماعتی بودند خوشقلب، اما کندذهن و مضحک، نخبهسالار بودند و سخت به تودهها میتاختند. ستایشگر ابرانسانهایی بودند که چون چبالوف میگفتند «هرچه خودمحورتر باشم، بیشتر به نفع دیگران است».علمزدههایی چون بازاروف که میگفت، یک کفاش مفیدتر از پوشکین است.
فیلیپ راف، نقد خود دربارۀ جنایت و مکافات را با شعری از ویلیام بلیک آغاز میکند:
هنگامیکه عقل در دل غارها محبوس میشود، عشق ریشههای دوزخی خود را آشکار میکند؟
شعری که به فشردهترین و موجزترین صورت ممکن، اعلام میکند درغیاب عقل، با حبس عقل، عشق که زیباترین امر جهان است، سر از دوزخ درمیآورد و ریشههایش از دوزخ تغذیه میکند. درغیاب عقل، عشق خطرناک است و این همان شرححال انسانهای پرشور و عاشق انسان بود که عقل را وانهاده بودند. متعصبان کور و گنگ، پر شور و شرر، اما عقلستیز که شرر شورشان، میرفت کشوری را تباه کند. انقلاب مگر جز این است؟ درغیاب خرد، انقلاب سر از دوزخ درمیآورد و ریشههایش بهقول بلیک، تنها از شیرابۀ دوزخ تغذیه میکند. چنین انقلابی، آینده را مثل اسید میخورد؛ اما چرا باید چنان شرری سوزان در دل ما، جانمان را به آتش بکشد؟
۳. تصویر مادیان نحیفی که میکلکا پیش چشم دستهای از دهقانان، تازیانه و شلاقش میزند، در واقع، بازتابدهندۀ زندگی راسکلینکفهاست، قربانیان زندگی بیرحم و بیعاطفه. قربانیانی گرفتار در جامعهای که جز حرص و طمع و پول نمیشناسد. جامعهای که سر عقل نمیآید و عقل را وانهادهاست و میل و شهوت را برگزیدهاست. با جامعۀ بدون عقل، باید مثل خودش بیعقلانه رفتارکرد.
راسکلنیکف سر خونآلود او را با شفقتی جنونآمیز، در آغوش گرفتهاست. درواقع، انگار خود را در آغوش گرفتهاست و برای خود مویه میکند و خود را دلداری میدهد. با جامعهای حریص و خودمحور که وحشیگری پیشه ساخته، شفقت را وانهادهاست و در دام غروری اهریمنی افتادهاست و همه را قربانی میخواهد و شلاقش را بر تن نحیف، با وحشیگری تمام فرو میکوبد، چگونه باید تا کرد؟
اصلاً تا چه حد میتوان چنان تازیانهای را تاب آورد؟ آیا تحقیری که جامعۀ حریص و طماع و خودمحور، برفرد تحمیل می کند به آنجا نمی انجامد که داستایفسکی توصیفش می کند:
«گویی دملی که درقلب او شکل گرفتهبود، ناگهان سربازکرده بود و او از بند آن طلسم، آن افسون و آن وسوسه، آزاد شدهبود».
برآیند تازیانه و تحقیر جامعه، شکل گرفتن هزاران عقدۀ چرکین و دملهای روحیست. جامعهای خودمحور و حریص باید تازیانهاش را تا کند. تداوم تازیانه بر تن تحقیرشدگان، تنها به برآمدن راسکلنیکفها خواهد انجامید. آنهایی که شورمندانه و پر از شفقت و ترحم خواهند کشت و خود را دلداری خواهند داد، خواهند کشت و خود نیز به لحاظ وجودی فرو-خواهند-پاشید؛ چراکه میلی دوگانه در روان آنها درتعارض است: هم ازتوده تنفردارند و هم برآنها دل میسوزانند. ترکیب دلسوزی و تنفر همزمان، عذاب در بیداری و کابوس در خواب خواهد بود. انسانی پر از کشاکش، رواننژند و روانرنجور و بخوانیم «بیمار»، موجودی نابهنجار و جنزده؛ قهرمانی که میخواهد از شرخودش رها شود. هم مجذوب خود است، هم مطرود خود. مگر تباهشدگی جز این است؟ آگاهی بیمارگون. و این بدون تردید، بازنماییکنندۀ تناقضات درونی و دوپاره شده نفس انسان مدرن است.
انسان مدرنی که میخواهد درغیاب خدای حقیقی، ازچشمههای مخفی آزادی و قدرت بنوشد و خود را جای او بنشاند. انسانی که درغیاب خدا و محو او از افق، ازخود میپرسد: خب حالا چه باید کرد؟ این همان پرسش دامنگیریست که درکل ادبیات روس، طنین افکنده و همۀ رهبران فکری و سیاسی روس، از چادایف تا لنین، بدنبال پاسخی برای آن بودهاند؛ راسکلنیکف پا به میدان میگذارد:
«بشکن هرآنچه باید درهم شکست» و دندان فاسدشده را باید کند و انداخت دور(جنایت و مکافات، ص ۴۳۶)
و ادامه میدهد:
«یک بار برای همیشه، و رنج آن را هم باید بهدوش کشید...آزادی و قدرت! اعمال قدرت بر همۀ مخلوقات ترسان و لرزان و بر کپۀ مورچهها! یادت باشد هدف این است!».
سونیا ازاو میخواهد که توبه کند و او و خود را نجات دهد، اما او بازگشت به «خدای مسیحی» را نمیپذیرد. خدایی در آنجا نیست که به درگاهش التماس کرد. دستی اسفنجین او را از افق محو کردهاست. او کوچ کرده یا کوچانده شدهاست. او مردهاست. درغیاب آن داور نهایی، اینک انسان مدرن گیج و ناامید است؛ یا باید در بیمعنایی خویشتن غرق شود، یا خود به ایزدی کوچک بدل شود و «اصل یازده» را بنویسد. اوبرمن کوچک، اما مغرور، این ارادۀ معطوف به قدرت، که بگذارد چهرهاش چون چهرۀ راسکلنیکف قاتل و سونیای روسپی، از پرتو بامداد آیندهای نو، فروزان شود.