عبودیت‌ بت‌پرستی‌ است

عبودیت‌ بت‌پرستی‌ است

کانال نقدآگین

— نقدی بر خدا-آفرینی‌های ادیان و خدایان ضدّ مهرشان

📍در یادداشت «بسط تجربهٔ نبوی یا غصب آن؟» اشاره‌ای به این نکته رفت که هرگونه تفکر مکتبی مانع تجربهٔ زنده و زایندهٔ انسان از «خدا»ست. در ادامهٔ آن یاداشت می‌خواهم این نکته را هم بیفزایم که «خدا»، مفهومی‌ست که اگر در معرضِ «تجدید نظر» یا «بازاندیشیِ» مکرر انسان قرار نگیرد، برای بشریت سرانجامی جز بت‌پرستی به ارمغان نخواهد آورد. 

خدا، «تصویری»ست که مدام باید در هم کوبیده شود تا راه آزادی انسان برای گسترش وجودی‌اش، در همهٔ زمینه‌ها گشوده شود. «پرستش خدا» اگر به معنای «عبودیت خدا» باشد، چیزی جز فروکاست انسان به مرتبهٔ یک عبد-برده نخواهد بود و این عبودیت، عین بت‌پرستی است؛ چون با عبودیت معنای انسان از دست می‌رود و مناسبات بین انسان و خدا، به یک مناسبت «خدایگان-بندگی» فروکاسته می‌شود.

 مفهوم «احد» در ادیان توحیدی با مفهوم «بریدگی» انسان از «خدا» گره خورده‌است. میان انسان و خدا یک شکاف و گسل پرناشدنی‌ست. خدا و انسان «همگو و هم‌آواز» نیستند. خدایی که «همه‌بین» و «همه‌شنو» است، چون از انسان «بریده» است با انسان نمی‌گوید و نمی‌شنود، اما به او می گوید و او باید بشنود و این کار، فقط به یاری یک «واسطه» ممکن است. خدا فقط با «واسطه‌»اش، مستقیم سخن می‌گوید، اما این سخن او نیز از سنخ «هم‌پرسگی» نیست. خدایی که «همه‌توان» است با انسان گفت‌وگویی جز «امر» ندارد.

🔳 واسطه، صرفاٌ آلتی‌ست که «امر» خدا را به دیگر انسان‌ها منتقل می‌کند. انسان بریده از خدا و خدای بریده از انسان، تنها از «طریق» واسطه به یکدیگر می‌رسند. چون از هم بریده‌اند، پس ارتباط انسان با خدا یک ارتباط «مستقیم» نیست و بدین سبب، نیاز به «واسطه»‌ای است که از «طریق» او انسان و خدا در عین بریدگی، با هم پیوندی بیابند.

 مجرای ارتباط صحیح «خدا» و انسان این واسطه است، بدون این واسطه، انسان خبری از «خدا» ندارد. انسان بدون واسطه، انسان بی‌خبر از «خدا»ست؛ «از خدا بی‌خبر» است. این واسطه، گاهی «واسطهٔ فیض» نامیده می‌شود، گاهی «مَهبِط لطف» یا چیزهای دیگر، اما در هر حال «مجرایی»‌ست که از طریق او، انسان و «خدا» ماجرا می‌کنند. بدون واسطه، بین انسان و خدا ماجرایی نیست و هر ماجرایی که بین انسان و خداست، باید از راه واسطه باشد. 

راه واسطه، راه روشنایی است، جز این هر راهی راه «گمراهی» است. در اینجا این نکته را رها می‌کنم که لطف اگر به راستی «لطف» باشد، نمی‌تواند عام و فراگیر نباشد و همین عام بودنِ لطف، منطقاً باید بنیاد واسطگی در فیض و لطف را از بُن بَرکند.

 به این نکته توجه می‌دهم که، چه در دین زرتشتی و چه در ادیان ابراهیمی، این واسطگی، محور ماجرای انسان و «خدا»ست و همین نکته است که بفرجام، به پی‌ریزی انواعی از تئولوژی و نظام‌های سیاسی منجر می‌شود که در آن انسان، به سبب تبعیت از امر یا فرمان اولوهیت ناگزیر به بندگی انسان در می آید.

 جان سخن، چه در گفتار زرتشت و داریوش (در کتیبه‌هایش) و چه در گفتار پیامبران ادیان ابراهیمی، همان تبعیت از «واسطه» است به مَثابهٔ مَهبِط لطف الهی.

 بدون تبعیت از واسطه، هر راهی بیراهه است. از این نقطه، تا فّر و شکوهِ بی‌هماوردِ واسطه، هیچ راهی نیست. خدا، مستقیماً سخن نمی‌گوید و واسطه دهان گویای او می‌شود و بدون واسطه، راه از چاه پیدا نیست؛ در همین منزلگاه است که بت‌پرستی آغاز می‌شود.

 خدایی که از انسان بریده بود، با دادن «نمایندگی» خود به برگزیده، به او چنان شکوهی می‌بخشد که دیگر نام خودش جز در سایهٔ نام این واسطه شنیده نمی‌شود و بدین ترتیب، انسان به عبودیت انسان در می‌آید. این عبودیت انسان اما، سرچشمهٔ نوعی پیکار در اجتماع است. مردمان به «دو دسته» تقسیم می‌شوند؛ آنان که راهشان راه واسطه است و آنان که راهشان راه واسطه نیست و جهان، میدان کارزارِ باخدایان و بی‌خدایان می‌گردد. به این معنا، به سبب بریدگی انسان از خدا و «وجوب وجود واسطه»، خدا خود به سرچشمهٔ پیکار در اجتماع تبدیل می‌شود.

زرتشت به خاطر «خدا»، می‌رزمد، ابراهیم به خاطر «خدا» می‌رزمد، محمد به خاطر «خدا» می‌رزمد. بدینسان، خدا در اجتماع نه سرچشمهٔ مهر و پیوند که سرچشمهٔ کین و نیرنگ است. آنجا که واسطه هست، ناگزیر تفکیک بین راه درست و نادرست هست و آنجا که این تفکیک هست، جنگ هفتاد و دو ملت بشکلی ضروری‌‌ پدیدار می‌شود. هفتاد و دو ملت بر سر جنگ به خاطر خدا، با هم همداستانند.

 نماد اسطوره‌ای دین زرتشت، اسفندیار بت‌شکن است؛ پدر معنوی ادیان توحیدی نیز، ابراهیم بت‌شکن است. ابراهیم و اسفندیار در بت‌شکنی به معنای نبرد دینی مشترکند. پهنهٔ زمین باید از بت‌پرستان سِتُرده شود، اما نکته این است که نزد هر یک از اینان بت‌پرست، «دیگری» است.

آنجا که خدا از انسان بریده است نیاز به واسطه است و آنجا که نیاز به واسطه هست، میدان پیکار است و آنجا که پیکار است، آنچه که قربانی می شود «مهر در برابر ایمان» است. اسفندیار و فرزندش بهمن، نماد این پیکار ضد مهر در فرهنگ ایرانند.

اسفندیار در پاسخ به میهمان‌نوازی و بزم‌آرایی رستم و زال (که پیشتر دو سالی را بر سر سفره‌شان بوده) تیغ را به میانه می‌کشد و ابراهیم، برای اینکه در آزمون خود سربلند بیرون بیاید، حاضر می شود برترینِ همهٔ مهرها و پیوندها را که مهر به فرزند است، «تابع ایمان» به خدای خود کند؛ خدایی که برای اینکه او بیازماید، او و فرزندش را با بدترینِ همهٔ «دردها» مواجه می‌کند. خدایی که «رنج دادن» برای او مسئله نیست و به همین دلیل، می‌توان به بیان اسطوره‌ای او را «زدارکامه»* نامید.

 نکتهٔ جالب در فرهنگ ایران این است که اساطیر، در پیکار بین اسفندیار و خاندان زال، حق را به رستم می‌دهند: حق با بت‌پرستان است به همین دلیل است که همهٔ پهلوانان با شنیدن توهین اسفندیار به رستم و «بت آذری»، سر از چنبر اطاعت گشتاسب بیرون می‌کنند، اما با ورود «پیکار عقیدتی» به درون این فرهنگ، پسری چون بهمن که پرورده شده در دامان زال است، به انگیزهٔ کین‌ستانی، در برابر پرورندگانی بپا می‌خیزد که «ندیدند کین اندر آیین خویش».

 با ورود این پیکار به قلمرویی که دین با نداشتن «کین» تعریف می‌شد، زمینِ ایران سست و لغزان می‌شود و نیرومندی رفته رفته از بین می‌رود. در این سو، ابراهیم را می‌بینیم که با کاردی آخته به مذبح فرزندش درآمده‌است؛ سرتاپای وجودش را لرزه و رعشه فراگرفته است؛ مهر از درونش با بلندترین بانگی که تاکنون همانندش در تاریخ شنیده نشده‌است، بانگ بر‌می دارد که، «نکن! رها کن فرزندت را!»، اما ابراهیم در نهایت، تسلیم وسوسه‌ای می‌شود که او را به «کشتن مهر» فرا-می‌خواند.

ابراهیم مناسک قربانی را بجا‌-می آورد و همانند همهٔ مردمانی که در آن روزگار، به کشتن فرزند در بارگاه خدایان همداستانی می‌کنند کارد بر گردن فرزند می‌کشد، اما کارد نمی‌بُرد؛ او در «آزمون ایمان» برنده می‌شود، اما او و خدایش در «آزمون مهرورزی» بزرگ‌ترین شکست تاریخ را می‌خورند. ابراهیم در آزمون خدایش پیروز شد و به پاداش این پیروزی به پدر معنوی همهٔ مکتب‌هایی تبدیل شد که در آنها می توان و باید، مهر را «تابع ایمان» ساخت. ابراهیم «مکتب‌دار و مکتب‌بان» شد و پایه‌گذار یک بت‌پرستیِ عقیدتی چند هزار ساله و شگفت اینکه، ابراهیم و خدایش هیچ‌گاه از این شراکت در مناسک قربانی پشیمان نشدند. 

بدین‌سان واسطگی، که به انگیزهٔ «راه نمودن» بشریت پدید آمده بود، خود به بزرگترین گمراهی بشری تبدیل شد. خدایی که از انسان بریده باشد، انسان را نمی تواند بشناسد و به همین خاطر، نمی تواند «راه» را هم به او نشان بدهد!

حال بیایید در ذهن خودمان خدایی را بی‌آفرینیم که سرچشمهٔ مهر و پیوند است. این خدا، «سرچشمهٔ ستیزه و پیکار در اجتماع» نیست. بر سر او در اجتماع نبردی درنمی‌گیرد و آنجا که نام او هست، نشان «کین» نیست. در بارگاه این خدا، نه مطرودی‌ست نه ملعونی. این خدا به معنای دقیق کلمه «پرودگار» است و این بدان معناست که بشریت، همه «خانوادهٔ او» هستند. این تنها عیسی نیست که فرزند اوست و تنها دخت رسول نیست که پارهٔ تن او، بلکه بشریت، همه بدون کمترین تفکیک و تبعیضی «دوست او» هستند و در بارگاه پر از مهر او، نشانی از حاجب و دربان و فغفور و دارا نیست و به بیان اسطوره‌ای، «او همچون خوشهٔ آن درختی است که بشریت، همه دانه‌های آن هستند».

 این «خدا»، واسطه‌ای ندارد که در جایگاه «معلم» و «هادی» با تفکیک آنان که دوستش می‌دارند و آنان که دوستش نمی‌دارند، همهٔ بشریت را تابع یک مشت آموزهٔ خاص کند و بدین سان، بشریت را سِترون سازد و از زایایی باز دارد. 

چنین خدایی انسان را آزاد می‌گذارد که «یکی آزمایش کند اندر روزگار» تا در برابر همهٔ کسانی که تصویری منجمد از «خدا» می‌سازند و در پای آن به سجده در می آیند بایستد، تا به عنوان کسی که «تخمهٔ آن آتشی‌ست که همانا خدا باشد»، در برابر همه معبد-داران و مکتب‌داران، سر به شورش بردارد و همهُ این معابد و مکتب‌ها را محبس‌هایی بداند که خدای زنده را در آنها به چلیپا بسته‌اند و به یک مشت آموزهٔ خشک و منجمد فروکاسته‌اند. 

چنین خدایی از انسان تبعیت، اطاعت و امانتداری نمی‌خواهد و با امانت (یعنی چیزی که متعلق به انسان نیست) او را سنگین‌بار نمی‌کند و پای او را به وثاق یک «میثاق ابدیِ فسخ‌ناشدنی» نمی‌بندند و او را آنقدر دوست دارد که به او چنان آزادی‌ای بدهد که خود بنیانگذار ایده‌های اصولی اجتماع باشد؛ نه این که به او آزادی بدهد و آزادی او را مقید به تبعیت از امر خود کند و در دل آزادی، چنان با تصویر دوزخ‌های آدمی‌خوار، او را به هول و وحشت بیفکند که در عمل، یارای گام از گام برداشتن نداشته باشد و عبدی باشد خوار و سیه‌روزگار که هیچ قدرتی از خود ندارد و با این هیچ شدن، در عمل حتی از چهارپایان نیز پست‌تر و فروپایه‌تر است.

 چنین خدایِ دوستی، خود سرچشمهٔ عصیان علیه همهٔ «خدایان» است. این خدایی است که خود، علیه خود عصیان می‌کند تا انسان آزاد باشد.

این خدا، ابزار هدایتی ندارد که در نهایت به یک چوب و چماق تبدیل شود و با ترس‌افکنی و ارعاب و ارهاب، انسان را تربیت نمی‌کند تا در نتیجه، چنین تربیت قهرورزانه ای، دهشت چنان در تار و پود وجود او رخنه کند که گویی گوسفندی است گرفتار آمده در دندان‌های تیز و بران گرگی گرسنه.

 در بارگاه چنین «خدا»یی نظامی تربیتی و سیاسی آفریده نمی‌شود که بنیادش، بر ترس استوار است. چنین خدایی در برابر خدایان ترس‌آفرین بپا‌ می‌خیزد و با تبرزین بت شکنی در دست، همهٔ تصاویری را که از «خدا» ساخته‌اند، در هم می‌شکند، اما این کار را هم با لطف و ظرافت انجام می‌دهد، نه با جنگ، کشمکش و آشوب.

 برای این «خدا»، شهید قلب تاریخ نیست؛ بعکس، هر قطرهٔ خونی که بیهوده بر زمین بچکد، چون داغی ابدی بر قلبش حک می‌شود و او را تا ابد، سوگوار درد بشر می‌سازد. این خدا، خدایی «خداشکن» است؛ چون می‌داند در هر زمانه‌ای، بتی بزرگ‌تر از خدای آن زمانه در کار نیست. 

این خدا می‌داند، تصویر او در هر شکل و جلوه‌ای یک بت است و هیچ کس، نمی‌تواند «خداپرست» باشد مگر پیشتر از آن، بت‌پرست باشد. بدین معنا، چنین خدای سرکشی با عصیان در برابر همهٔ تصاویر «خدا»، دست در دست بشریت می‌نهد و با او، «جفت» و «هم‌خانه» می‌شود.

 خدایی که قدحی زرین در دست دارد و با مهر و کشش و بدون کمترین نیازی به «امر» و «دستور»، با سرود طربناکِ ناهید، سرودی که حتی مسیح زاهد را به رقص می‌آورد، انسان را شاد می‌سازد و با او به پایکوبی می‌پردازد؛ خدایی که رقص می‌داند و در بارگاهش، انسان می‌تواند چنین بسراید که: من طربم، طرب منم/ زهره زَند نوای من!

----
ارجاعات:

*زِدارکامِه، صفت «اهریمن» در بُندَهِشن است؛ یعنی موجودی که گوهرش زدن، بریدن، آزارخواهی، شکنجه‌گری و دردآفرینی است.

Report Page