ایدههایی اولیه در باب ناسیونالیسم ایرانی
کانال نقدآگینحسام سلامت

۱. ناسیونالیسم یکسره دلمشغول اسطورهی خاستگاه است و برای حصول به آن نقطهی آغازین (آن نقطهی بنیادگذاری که توگویی هر آنچه از پس از آن حادث شده، صرفاً تداوم بیسکته و بیوقفهی آن بودهاست) باید پیوسته ناگزیر در تاریخ عقب برود و دست به حفاری بزند تا بلکه به آن عمق راستین، به آن ریشهی حقیقی که همهی شاخ و برگها از آن رستهاند دست پیدا کند.
باور به خاستگاه به ناگزیر، به «توهم پیوستگی و استمرار» دامن میزند و اکنون را به شکلی بیواسطه و بیمیانجی، با پرش از گسستها و انقطاعها، تداوم بی خدشهی آن نقطهی آغازین، آن نقطهی بنیادگذاری جا میزند؛ آنهم، به عنوان مثال، در کسوت مفهوم گنگی چون «ایده»ی ایران.
۲. آنچه ملیگرایان از آن به مثابه قسمی وحدت آغازین «ایران» تعبیر میکنند – که توگویی همواره، بهنوعی، دوام آورده است، گیرم در ساحت چیزی چون یک «ایده» – مسبوق و مشروط به دولتهای مرکزی و محصول آنها بودهاست. هرگاه چیزی چون یک «دولت مرکزی مقتدر» توانسته است در ایران، از راه شکست رقبای سیاسی، شکل بگیرد، چیزی به نام ایران نیز وجود داشتهاست؛ هر زمان هم که دولت مرکزیای در کار نبوده، یا قدرت سیاسی میان رقبا و حریفان دست به دست میشده و پراکندگی و افتراق و تشتت حاکم بوده و طرفین با یکدیگر در ستیزی آشتیناپذیر بودهاند، طبعاً چیزی به نام ایران هم، به مثابه یک تمامیت سیاسی واحد که چیزی چون یک «وحدت-در-کثرت» باشد، نمیتوانسته وجود داشته باشد. به این اعتبار، ایران همواره محصول استقرار یک نظم سیاسی مقتدرانه بوده که کثرتها و تفاوتها را زیر بیرق خود جمع کند و همگان را در یک گسترهی سرزمینی مشخص که طبعاً بسته به هر دورهی تاریخی متغیر بوده، به اصطلاح متحد سازد. ایران در مقام «ممالک محروسه» تنها زمانی میتوانسته وجود داشته باشد که دولت مرکزی وجود داشته باشد.
۳. ناسیونالیسم احتمالاً بیش از هر ایدئولوژی دیگری در سیطرهی اسطورهها و افسانههاست. ناسیونالیسم برای توجیه خود همواره ناگزیر است به روایتهای شبهتاریخی، ایماژهای اسطورهای، قصههای خیالی و فیگورهای افسانهای متوسل شود. به دلیل خصلت هویتساز و معنابخش و تعریفکنندهی افسانهها و اسطورهها، ناسیونالیسم اغلب اوقات، نه تنها از مواجههی عقلانی-انتقادی با آنها ابا دارد، بلکه دستاندرکار بزککردن و بالوپردادن بدانها است.
۴. ناسیونالیسم بیش از هر چیز، شیفتهی وحدت، یکدستی، همگنی و هویت/اینهمانی است و از این حیث، نمیتواند به تفاوت، کثرت، بسگانگی و دیگری فکر کند. اینها را تنها تا جایی به رسمیت میشناسد که بتواند همهشان را ذیل یک وحدت تمامیت ببخشد و همه را ذیل یک نام – مثلاً «اقوام "ایرانی"» – جمع کند و از چیزی چون «وحدت-در-کثرت» سخن بگوید.
به تعبیر دقیقتر، ناسیونالیسم چیزی جز خودیسازی دیگری یا خنثیسازی دیگربودگیِ دیگری نیست. آن «کثرتِ» گنجیده در ترکیبِ «وحدت-در-کثرت»، صرفاً رنگ و لعاب آن وحدت آغازین است. برای ناسیونالیسم، یکایکِ تفاوتها «همان» است. از همین روست که میترسد دور دیالکتیکی را کامل کند و از «کثرت-در-وحدت» سخن بگوید. با این اوصاف، ناسیونالیسم همواره مخاطرهی درافتادن به دولت توتالیتر/تمامیتخواه را بیخ گوش دارد.
۵. ناسیونالیسم ایرانی که همپا با دیگر ناسیونالیسمهای اروپایی شکل گرفت، بیش از هر چیز محصول تجربهی شکست بود و از دل حس حقارت برآمد و برای همین، همواره شیفته و شیدای گذشتهای طلایی بوده است که قرنهاست از آن جدا افتاده و آن شکوه آغازین را از یاد بُرده و با آن غریبه شدهاست. به این اعتبار، ناسیونالیسم ایرانی قسمی ناسیونالیسم نوستالژیک است.
۶. ایران یک برساختۀ معاصر است. بر این «معاصربودگی ایران» باید تأکید کرد. ایران، در مقام یک ایده که همواره بهنحوی از انحا در طول تاریخ حضور داشته است، تنها به اتکای روایتهایی پسنگرانهای (retroactive) که از جایگاه اکنون صورت میگیرد ممکن میشود.
۷. ایران را، همچون هر کشور دیگری، میتوان از سه حیث تعریف کرد:
۱. نظم سیاسی یا همان دولت در پیوند با مفهوم مرزهای سرزمینی یا همان قلمرو؛
۲ نژاد در پیوند با مسئلهی تبار و خاستگاه از یک طرف و کرونولوژی سکونت و مهاجرت از طرف دیگر؛
۳ زبان در پیوند با استمرار تاریخی فراگیرترین شیوهی سخنگفتن و نوشتن.
از آن طرف، میان دستکم دو فهم از ملیت (nationality) میبایست تفاوت گذاشت: یکی ملیت به مثابه قسمی هویت که پای اشتراک در تبار و خون و نژاد و «خاستگاه» را وسط میکشد، و دیگری، ملیت به معنای سیاسی-حقوقی کلمه که بیش از هر چیز با مفهوم شهروندی نسبت دارد. اولی در هر شرایطی به ملیگرایی راه میبرد، اما دومی میتواند ایدهی «ملیت بدون ملیگرایی» را تحکیم کند.
۸. در موضوع هویت فرهنگی/سرزمینی – در نسبت با این پرسش که «من به "کجا" تعلق دارم؟» – دستکم میتوان چهار رویکرد را بازشناخت:
۱ ایرانگرایی/ملیگرایی؛
۲ اسلامگرایی (جهان اسلام)؛
۳ انترناسیونالیسم؛
۴. قومیتگرایی.
در برابر اینها باید از چیزی چون «دولت دموکراتیک و شهروند جهانی» دفاع کرد. به تعبیر دیگر، مسئلهی اصلی در موقعیت حاضر، تأکیدگذاری بر دموکراتیکسازی دولت و کلیسازی حقوق شهروندی برای همگان است، و نه دامنزدن به بحثهای هویتمدارانهی ناسیونالیستی. به بیان دیگر، در این صورت، بحث از ملیت عملاً به بحث از شهروندی بدل خواهد شد و بحث از شهروندی نیز پای بحث دربارهی ساخت دموکرتیک را وسط خواهد کشید. در این صورت، میتوان از ملیت سخن گفت بیآنکه به دام ملیگرایی افتاد.
۹. دربارهی ساختار روانشناختی ناسیونالیسم ایرانی (و احتمالاً کم و بیش هر ناسیونالیسم و شاید هر «هویت»ی): ساختن یک ایگوی سلبی به واسطهی فاصلهگذاری با یک دشمن از راه اقتدا به اقتدار یک پدر نمادین، در مقام نیای مشترک. محض نمونه شعارهای هفتم آبان ۹۵ در بزرگداشت «روز کوروش بزرگ» را ببینید:
«ایران وطن ماست، کوروش پدر ماست» = پدر
«همهش میگن دست خداست هر چی بلاست از عرباست» = دشمن
«ما آرایی هستیم عرب نمیپرستیم» = ایگوی سلب
۱۰. برای نقادی ناسیونالیسم ایرانی، باید سیر ملتسازی از راه گسترش بوروکراتیک زبان فارسی را نشان داد. اینکه این زبان همواره وجود داشتهاست، معادل اینکه فراگیر بوده و زبانهای محلی را همواره زیر سیطره داشتهاست، نیست. اساساً پروژهی ملتسازی معاصر ایرانی، بهواسطهی قسمی بسط زبانی پیش رفت، تا از راه تضعیف زبانهای محلی یا دستکم ساختن زبانی بر فراز این زبانها، ملت ایران را بهمثابه یک کل واحد، همگن و همبسته برسازد. ملت ساخته نمیشد، جز از راه ساختهشدن یک زبان ملی. و این، تنها میتوانست به دست یک دولت کموبیش مجهز بوروکراتیک، که دم و دستگاههای اداریاش را در جامعه گسترش داده است، ممکن شود.
۱۱. وجه بارزِ ناسیونالیسمهای ایرانی، چه در نسخهی باستانگرا-آریایی و چه در کسوت شیعیگرایانهاش، شیفتگی بیحد و اندازهی آن به ساخت سیاسیِ دولت-ملت مقتدر است. در این میان، منطق سیاسیِ خود حکمرانی و شیوهی توزیع قدرت سیاسی، اساساً اهمیتی ندارد. به تعبیر سادهتر، در ناسیونالیسمهای دولتستایانهی اخیر، صِرف وجود دولت قدرقدرتی که از مرزها محافظت کند و تمامیت ارضی را پاس بدارد و امنیت داخلی و خارجی را برقرار کند و بر همسایگان خود چیره باشد و در منازعات منطقهای دستِ بالا را بگیرد و عظمت دولت-ملت ایرانی را برقرار کند، به خودیِ خود کفایت میکند.
هگل زمانی گفته بود: «شرق میدانست و تا امروز هم میداند که تنها یک «تن آزاد» است؛ دنیای یونانی و رومی میدانست که «بعضی» آزادند؛ جهان ژرمنی میداند که «همه» آزادند». برای ناسیونالیستهای ایرانی، بلااهمیت است که در اینجا همیشه تنها «یک تن» آزاد بوده است و رسالت سیاسی آینده – اگر چنین چیزی به واقع وجود داشته باشد – بر سر آزادی «همگان» است. سودای سیاسی آنها، صرفاً معطوفِ وجودِ دولت مقتدری است که آنها را از هراس همسایه محفاظت کند، حالا اگر در این میان آزادی همگانی پاک به مُحاق رفت، یا لای دستوپای لویاتان ایرانی گموشور شد، چه باک!