Naida
Red liliumزمان حال؛ ساعت 17:00.
- میدونم هون..خیلی ازت ممنونم که برام صبر میکنی و کنارمی. من کل تلاشم رو میکنم تا احساساتی که لایقشون هستی رو بهت بدم.
سونگهون لبخند محوی زد ماشین رو جلوی خونه هیسونگ متوقف کرد.
سونگهون خم شد و گونه هیسونگ رو بوسید و ازش فاصله گرفت.
- مراقب خودت باش هیسونگ هیونگ، همین برام کافیه.
لبخند پررنگی تحویل هیسونگ داد و هیسونگ با لبخندی متقابل، از ماشین پیاده شد و سمت خونه حرکت کرد.
با چرخوندن کلید در رو باز کرد وارد شد و در رو پشت سرش بست.
سمت اتاق خوابش حرکت کرد و با ورودش به اتاق قدم هاش رو سمت تخت هدایت کرد و خودشو روی جسم نرم انداخت.
نفس عمیقی کشید و با به یاد افتادن نقاشی ای که جیک شب به قتل رسیدنش براش کشیده بود بلند شد و کشوی میز کنار تخت رو باز کرد و پاکت رو از داخلش خارج کرد و با درآوردن کاغد نقاشی از داخل پاکت، برای دومین بار با دقت نگاهش کرد.
کمی بیشتر دقت کرد. و دوباره سؤالات مختلف توی ذهنش شروع به رقصیدن کردن.
نقاشی ساعتی روی میز بود که روی قسمتی ازش خون ریخته بود و قسمت دیگهش یه پروانه سفید نشسته بود و عدد های ساعت به شکل عجیبی کشیده شده بودن.
هیسونگ چشماش رو فشار داد و لایهای از اشک چشماش رو فرا گرفتن.
- حتی توی آخرین لحظه هم به فکر این بودی که بدون خداحافظی کردن از من نری نه؟
اشک هاش رو پاک کرد و از روی تخت بلند شد و با خاموش کردن چراغ از اتاق خارج شد.
سمت آشپزخونه رفت و با باز کردن در کابینت مسکنی برداشت و همراه با یک لیوان آب قرص رو به معدش فرستاد.
سمت اتاق قدم برداشت و بدون روشن کردن چراغ سمت تختش حرکت کرد که ناگهان متوجه نوری شد که از بخش هایی از نقاشی ساطع میشد.
هیسونگ با تعجب و استرس سریع روی تخت نشست و کاغذ رو برداشت و متوجه نوشته ای شد که با خودکار نامرئی جهیون نوشته شده بود.
"(چشمانی که دوستشان دارم. من در آنها و تو در من، در جزء جزء ذرات وجود من، تو تمام هستی مرا تصرف کرده ای. دوست داشتن تو چیزی نیست که به این سادگی ها هم بیان شود، دوست داشتن تو همانند مرگی است که امشب به سراغم میآید، او نیز کل وجودم رو همانند عشقی که از تو در قلبم هست تصرف خواهم کرد.)
امیدوارم آدم اشتباهی که فکرشو میکنم بعد از من سراغ تو نیاد و نخواد به تو آسیب بزنه.
دوستت دارم بلینای*عه زیبایِ من، امیدوارم مراقب عقربه ها باشی، اونا زودتر از چیزی که فکرشو میکنیم سریعتر میگذرن. مخصوصا عقربه های ساعتِ این نقاشی.
- روحِ آبیِ اقیانوس"
هیسونگ درحالی که اشکاش کل صورتش رو خیس کرده بودن به روکش تخت چنگ زد و با صدای بلندی شروع کرد به اشک ریختن.
- جهیونا.. چرا اینکارو با من میکنی؟! من همین الانشم ..پر از دردم. حالا با دیدن این متن...چطوری قراره به زندگی نکبت بارم ادامه بدم؟!
کاغذ رو تا کرد و داخل پاکتِ روی میز گذاشت و پاکت رو سر جای قبلیش یعنی کشوی کمد قرار داد و روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد.
"امیدوارم مراقب عقربه ها باشی"
"اونا زودتر از چیزی که فکرشو میکنیم سریعتر میگذرن."
"مخصوصا عقربه های ساعتِ این نقاشی."
"عقربه های ساعتِ این نقاشی."
"عقربه های ساعت...ساعت.."
هیسونگ با نفس نفس از خواب پرید و چشماش رو مالید و بخاطر سردردی که داشت دستاش رو روی شقیقه های قرار داد.
- ساعت؟..اون ساعت همون ساعتی نیست که..؟
توی افکاری که به زودی قرار بود ذهنش رو متلاشی کنن غرق شده بود و متوجه نبود ده دقیقهست توی همون حالت روی تخت نشسته و افکارش مغزش رو مورد حمله قرار دادن.
افکارش رو کنار زد و به خودش اومد و گوشیش رو از روی میز برداشت و شماره جی رو گرفت.
- الو جی؟! باید بریم خونه جیک..
"چیشده هیسونگ؟! چیز جدیدی پیدا کردی؟!"
- جیک از طریق نقاشی ای که اون شب قبل از مرگش برام فرستاده بود یه نشونه ای بهمون داده بود درواقع. حدس میزنم یه چیز مهمی توی اون ساعت باشه..
ساعت 17:45.
هیسونگ و جی با ارسال شدن حکم لازم به گوشی جی برای گشتن خونه، کل خونه رو بررسی میکردن تا چیزی به دست بیارن.
+ هیسونگ..بیا اینجا..پیداش کردم.
هیسونگ با شنیدن صدای جی طرفش قدم برداشت و کنارش ایستاد.
جی ساعت نقرهای روی میز رو برداشت و با باز کردن دریچه شیشهایش از وسطش شیء مشکی رنگی رو که به وضوح دوربین مخفی ای بود که جیک جاسازی کرده بود، خارج کرد و جلوی دید هیسونگ گرفت.
- پیداش کردیم.
جی و هیسونگ از خونه خارج شدن و سمت ماشین هیسونگ رفتن و سوار شدن.
جی با انتقال اطلاعات به فلش کارشون رو راحت تر کرد و فلش رو وارد جای مخصوصش توی لپتاپ کرد و فایل رو باز کرد و با پیدا کردن فیلم مورد نظرش اون رو پلی کرد.
"جهیونا؟! بیا بیرون من نمیخوام بهت آسیبی بزنم. فقط قراره به آرامش برسونمت و بعد چیزی که مال منه رو ازت بگیرم."
سونگهون از جلوی ساعت رد شد و ناگهان جیک از پشت دیوار بیرون اومد و شیشه مشروب رو توی سرش شکست.
سونگهون دستش رو روی سرش کشید و به خون توی دستش نگاه کرد و قهقهه بلندی زد و توی یک حرکت جیک رو به زمین کوبید و پارچه سفیدی رو دور گردنش پیچید و با تنگ تر کردنش دور گردن جیک نفس کشیدن رو برای جیک سخت تر کرد.
"اگه تو نبودی..الان این اتفاق نمیفتاد. بارها بهت گفته بودم از هیسونگ فاصله بگیر. باید به حرفم گوش میدادی جیک."
با از حال رفتن جه یون سونگهون پارچه دور گردنش رو رها کرد و بلند شد و سمت پنجره بزرگ خونه حرکت کرد و آسمون شب رو تماشا کرد.
جیک چشماش رو به سختی باز کرد خودش رو کشید تا گوشیش رو برداره اما سونگهون از شیشه جیک رو دید.
چرخید و سمت جیک حرکت کرد و با درآوردن اسلحه چهار گلوله رو پشت سر هم توی شکم و قفسه سینش خالی کرد، طولی نکشید که جیک کل توانش رو از دست داد و چشم هاش رو به سیاهی رفتن.
هیسونگ لپتاپ رو با شدت بست و دستاش رو روی فرمون کوبید و با صدای بلندی شروع کرد به گریه کردن و مشتاش رو به فرمون کوبید.
اشک های جی مثل هیسونگ کل صورتش رو پوشونده بود و بعد از چند دقیقه که به خودش اومد لپتاپ رو باز کرد و فایل رو به اداره پلیس فرستاد و سمت اداره پلیس حرکت کرد.
ده روز بعد، دادگاه؛ ساعت 8:00.
هیسونگ، جی، جونگوون و سونگهون همشون توی دادگاه حضور داشتن و منتظر حکم قاضی با توجه به مدرکی بودن که قاتل بودن سونگهون رو ثابت میکرد.
"با توجه به مدارک مربوطه..پارک سونگهون، به جرم قتل شیم جهیون ..به حبس ابد محکوم میشن."
هیسونگ لبخند محوی زد و نفس عمیقی کشید، بالاخره بار سنگین روی دوشاش از بین رفته بود و میتونست بدون عذاب وجدان یک شب رو بخوابه.
همه چیز خوب بود و جونگوون، جی و هیسونگ خوشحال بودن؛ امّا صدای خنده های سونگهون ترس رو به دل بقیه راه داد.
+ قتل؟!
سرش رو پایین انداخت و ریز خندید و چشمای به خون نشستهش رو با نیشخند آزار دهندش به قاضی دوخت.
+ من قاتل نیستم؛ من هنرمندم و شما همتون عروسک هایی هستید که همین الانش هم توسط انگشتای من به بازی گرفته شدید.
هیسونگ با ناراحتی به سونگهون چشم دوخت و سرش رو پایین انداخت.
- سونگهونا..کاش یه جور دیگه آشنا میشدیم.
ساعت 10:00.
هیسونگ دسته گلی از دلیا* های رنگارنگ رو روی سنگ قبر جهیون گذاشت و روی چمن ها نشست و لبخند زد.
- جهیونا. امروز برخلاف همیشه خوشحال اومدم به دیدنت. دیگه قاتلت آزادانه اینور و اونور نمیچرخه و به سزای اعمالش رسیده. جهیونا میدونم قرار بود این دفعه اون فردی رو که گفته بودم برات بیارم ولی حالا بخاطر کل تعریف هایی که ازش پیشت میکردم از خودم بدم میاد.
هیسونگ با پشت دستش اشک های مزاحمش رو از روی گونه هاش پاک کرد و به دونه های برفی که از آسمون سقوط میکردن چشم دوخت.
- جهیونا تو همیشه پروانه هارو خیلی دوست داشتی یادته؟! عمر توهم مثل پروانه ها کوتاه بود..لطفا زندگی بعدیت عاشق شیاطین یا خوناشام ها باش. با اینکه نقطه ضعف های ترسناکی دارن ولی جاودانهن. امیدوارم توی زندگی بعدیمون هم مال هم باشیم و پایانمون قشنگ باشه..حداقل امیدوارم خدا زندگی بعدی اینطوری امتحانمون نکنه.
هیسونگ لبخندی زد و نگاهش رو به سنگ قبر دوخت که دوباره پروانه سفیدی روش نشسته بود.
- جهیونا میدونی؟! دیشب خواب تورو دیدم. میدونی کجا بودی؟! توی کوپهی قطار، توی سفر بودیم و تو منو بوسیدی؛ بعدش من از خواب بیدار شدم.این یعنی به زودی میای مگه نه؟!
- The end.

- Belinay : The moon in the lake
- Dahila flower : Dahlia flower meanings include beauty, eternal love, inner strength, dignity, and kindness.
————————————————————