استبدادخواهی در لوای تجددخواهی
کانال نقدآگینمهرپویا علا

یک تفسیر غلط و ضد آزادی از تاریخ معاصر ایران رایج است که مطابق آن، پهلویها و پیش از آن، روشنفکران سکولار مشروطهخواه، و پیش از آنها، امیرکبیر میخواستند جامعه را متجدد و مدرن کنند، اما با مخالفت شدید اکثریت سنتگرا و مرتجع مواجه شدند. مطابق این تفسیر، در چند مقطع زمانی - مثل وقایع خرداد سال ۴۲ - حکومتِ اقلیت متجدد موفق شد که اکثریت مرتجع را بر سر جایشان بنشاند، اما در نهایت، در سال ۵۷ بهدلایلی، از قبیل رئوف بودن بیش از حد شاه، گرایش روشنفکران به مارکسیسم، سیاستهای غلط کارتر، بیماری شاه و... اکثریت مرتجع غلبه کردند و به آنچه میخواستند، رسیدند. مطابق با نظر هواداران این تفسیر، اگر به فرض، حکومت در سال ۵۵ یا ۵۰ انتخابات آزاد برگزار میکرد، همان طیفی که بعداً پیروز انقلاب شدند، یا افرادی با تفکرات مشابه آنان، اکثریت پارلمان را به دست میگرفتند و تمام برنامههای متجددانۀ دولت بر باد میرفت.
این تحلیل که در چند سال اخیر، میان اقشار کتابخوان طرفدار پیدا کردهاست، هم از لحاظ تفسیر رویدادهای تاریخی و هم از لحاظ نظری غلط است. اصولاً پیدایش و گسترش چنین تفسیری، معطوف به قدرت سیاسی جریانهاییست که اعتقادی به دمکراسی و اصول لیبرالیسم ندارند و با حذف مؤلفۀ «درآمد نفت» - که مانند حزباللهیها آن را ملک طلق و «انفال» دولت میدانند -، کل نظام فکری و کاخ آرزوهای مدرنیستیشان، بهسادگی دچار فروپاشی میشود.
اینکه به «کتابخوان» بودن بخشی از طرفداران این تفسیر اشاره کردم، دلیلش این است که این تفسیر، از روایتهایی نشأت میگیرد که اغلب، توسط روشنفکران اواخر قاجار و اوائل پهلوی - که خود مسئول استقرار استبداد جدید در ایران بودند - نوشته شدهاند و به تبع، کتابخوان امروزی با خواندن متون آنها، به همان نتایجی میرسد که آنها مد نظر داشتند.
در یک نگاه کلانتر، رد این طرز فکر را باید در گسترش جهانی تفکر دولتگرایی (Etatism) در اوایل قرن بیستم جستوجو کرد که نتیجۀ آن، تولد و قدرتگیری جریانهای رنگارنگ، ولی با آبشخور یکسانی همچون نازیسم، فاشیسم، بلشویسم، کمالیسم، مائوئیسم، پرونیسم، سوسیالیسم دمکرات و در نهایت، اسلامیسم در قرن بیستم و در چهار گوشۀ جهان بود. حکومت پهلوی و همچنین حکومتهای وابسته به استالینِ پیشهوری و قاضی محمد نیز ریشه در همین جریان داشتند. این طرز فکریست که تداوم آن تا امروز، کشور را به بنبست سیاسی کشاندهاست و امروز بعد از صد سال، سراسر جامعۀ ایران باید از آن گذر کند، نه اینکه به ریشههای بدبختی خود باز گردد.
کتابخوان امروزی با ناامیدی و رویگردانی از روشنفکران دهههای سی و چهل و پنجاه خورشیدی - که به شاخهای دیگر از درخت تنومند دولتگرایی تعلق داشتند -، ناگهان در تقیزاده و فروغی و دشتی و یارشاطر و شفا و امثال اینان، گنجهای ناشناخته یافتهاند که دست ارتجاع تا امروز از ما پنهان کردهبود.
برخلاف کلیشههایی که این روشنفکران رواج دادهاند، اکثریت جامعۀ ایران در دورۀ قاجار و پیش از آن، افراد مذهبی افراطی، عقبمانده و مخالف تجدد نبودند. این تصویریست که فیلمها، سریالها و نوشتههای همان متجددین دولتگرا و نویسندگان و مورخان متأثر از آنها، تا امروز از آن دوران برای ما ساختهاند و جا انداختهاند. درست است که شرایط ایران عهد ناصرالدینشاه در مقایسه با مراکز شهری و تمدنی فرانسه و بریتانیا و روسیه ناامیدکننده بود، ولی مگر صد سال بعد از آن، در عهد محمدرضا«شاه» و علیرغم دهها سال فروش نفت، باز تهران و اصفهان و تبریز بهتر از پاریس و نیویورک و لندن شده بودند؟ چرا برای قضاوت عهد قاجار، شرایط ایران را با بزرگترین امپراتوری تاریخ بشر (بریتانیا) مقایسه میکنیم ولی برای قضاوت عهد پهلوی با جنوب صحرای آفریقا و برای قضاوت دولت اسلامی با لنگپوشهای یمنی؟
ایران قاجاری، بسیار ساده با پدیدههای جدیدی مثل شرکت سهامی، بانک، دارالفنون و سبکهای جدید نقاشی و موسیقی و معماری کنار آمد. تعداد قابل توجهی از ایرانیان، زبان فرانسوی، انگلیسی و روسی آموخته بودند. با «فرنگیهایی» که به ایران میآمدند، حشر و نشر داشتند و علاقۀ زیادی به سفر به فرنگ و تقلید از سبک زندگی آن جوامع پیدا کردهبودند؛ حتی سران عشایر، فرزندان خود را برای تحصیل به فرنگ میفرستادند. تعدادی از آثار ادبی فرنگی، بهویژه فرانسوی، در همان قرن نوزدهم به فارسی ترجمه شدند و نمایشنامهنویسی در دوران مشروطه بسیار رونق گرفتهبود.
در اواخر قاجار، رماننویسی هم در ایران پا گرفت. زمانی که مستشارالدوله میخواست راهآهن به ایران بیاورد، کوشید شرکتی سهامی تأسیس کند و جالب اینکه تعدادی از ملاها نیز سهام آن شرکت را خریدند! آن طرح به دلایلی موفق نشد، اما عدم موفقیت آن، هیچ ارتباطی به مخالفت سنتگرایان و مرتجعین نداشت. در واقع، ایران با آن جمعیت کم و تولید ناچیز، نیازی به راهآهن سراسری نداشت و طرح از اساس فاقد «توجیه اقتصادی» بود. این واقعیتی بود که روشنفکران دولتگرا درک نمیکردند و راهآهن را «جوهرۀ تمدن» میپنداشتند.
در مقابلِ مدرسه چند سالی مقاومت شد و متعصبین به مدارس یورش میبردند، ولی تا اواخر قاجار دیگر مخالفت با مدرسه از رواج افتاده بود و حتی مدارس دخترانه در شهرهایی مثل تبریز و تهران برپا بودند. توجه کنید که داریم از جامعۀ صد سال پیش ایران صحبت میکنیم که چهل و پنج سال پیش در آن «انقلاب اسلامی» شد و تا سه سال پیش، تنها کشوری بود که حجاب در آن اجباریست. در شهرهای ایران، اروپاییان و آمریکاییان مدارسی را پایهگذاری کرده بودند که سالها و دههها فعالیت داشتند. این پدیدهایست که امروز برای ذهن دولتزدۀ ما بسیار دور از تصور شدهاست. امروزه ما نمیتوانیم حتی مدرسهای با محتوا و روش آموزشی مستقل از آنچه را که دولت دیکته میکند، تصور کنیم چه برسد به اینکه خارجی در ایران مدرسه تأسیس کند، یا مدرسۀ علوم سیاسی در عهد مظفرالدینشاه برپا شد که استاد فرانسوی در آن تدریس میکرد.
این پذیرش روش جدید زندگی در ایران منحصر به دوران قاجار نبود و در عهد صفوی هم میبینیم که در شهرهای اصفهان و شیراز و تبریز، فرنگیهایی از انگلیس و روسیه و فرانسه و ونیز حجره و تجارتخانه داشتند و به سفر و فعالیت گستردۀ اقتصادی میپرداختند. بعضیهایشان، سالها در ایران ساکن میشدند. در عهد صفوی، نگارگری ایران تحت تأثیر نگارگری غرب قرار گرفت و مکتب «فرنگیسازی» رواج یافت. تعصب مذهبی گاهی در شهرها بروز میکرد، ولی در مجموع، مجالس رقص و بادهنوشی، کموبیش میان مسلمانان ایران هم رواج داشت که در سفرنامهها ثبت شدهاست.
یک استثناء مهم در اثرپذیری از غرب، مباحث نظری و فلسفی آنان بود که چه در عهد صفوی و چه در عهد قاجار، توجه چندانی را به خود جلب نکرد. از رسالۀ گفتار در روش دکارت که با همکاری یک فرانسوی در دورۀ قاجار ترجمه شد، استقبالی نشد. جواد طباطبایی این موضوع را چنین توضیح میدهد که اهل نظر ایران، در واقع حوزویها بودند و جمود فکری، اجازۀ عبور از تعلیمات سنتیشان را نمیداد. از طرف دیگر، روشنفکران که آن جمود فکری را نداشتند، نسبت به نظریه بیتفاوت بودند.
[جواد طباطبایی بهویژه در سالهای پایان عمرش، افکاری را زیر عنوان بیربط «ایرانشهری» در رسانهها رواج میداد که برای جریان آزادیخواهی در ایران، بسیار سمیاند و کشور را بنبست میکشانند، ولی اگر حرف و تحلیل درستی دربارۀ یک موضوع گفته میشود اقتضای انصاف و بیطرفی علمی این است که بیان شوند.
اتفاقاً جریان فکری مورد بحث، در این یادداشت میانۀ چندان خوبی با طباطبایی ندارند و علتش بعضی تحلیلهای درستیست که در باب مشروطه و قانون در ایران انجام دادهبود و این جریان شبهمدرن، آن تحلیلها را «ارتجاعی» میپندارند. اینان مفهوم قانون و حقوق را نشناختهاند و تحت تأثیر گفتمان موسوم به «سکولاریسم» قرار گرفتهاند، که نهتنها ربطی به مسائل ایران و ساختار تشیع ندارد، بلکه طرح آن در بستر ممالک متحد آمریکا و انگلستان هم چندان مناسبتی ندارد].
به هر حال، به جز این یک مورد، که باز ربطی به مخالفت مذهبیون افراطی نداشت، بلکه یک بیتوجهی به مسائل نظری بود، جامعۀ ایران قدیم، برخلاف آنچه به ما میگویند، چندان دشمن «مدرنیته» نبود و برعکس، بهنسبت اغلب جوامع شرقی، با آغوش باز از آن استقبال هم میکرد.
[من این اصطلاح «مدرنیته» را غلطانداز میدانم و معتقدم همان اصطلاح «کاپیتالیسم» کفایت میکند و صرفاً بهخاطر رواج شدید آن، بهناچار به کار میبرم]
«بنیادگرایی مذهبی» و مخالفت سیاسی-مذهبی، با بعضی مظاهر زندگی غربی، تازه در قرن بیستم بود که در ایران نیرو گرفت و سرانجام انقلاب کرد. اساساً این طرز فکر که مذهبیون وظیفه و حق دارند که بروند دولت را تصاحب کنند و طرز فکر و سبک زندگی خاصی را با استفاده از ابزار «دولت مدرن» به کل جامعه تحمیل کنند و «انسان کامل» بسازند ذاتاً یک تفکر «مدرن»، «پوزیتیویستی» و مبتنی بر مهندسی اجتماعیست.
باید پیشزمینهها و ساختارهایی فراهم میشد که بعد، جماعت مذهبی روی آن سوار شوند و این پیشزمینه را پهلوی فراهم آورد. در ایران و حتی در جهان اسلام، یکی از اولین - و شاید اولین - منادیان این طرز فکر، سیدجمالالدین اسدآبادی (افغانی) بود که بسیار مورد ستایش همان روشنفکران اواخر عهد ناصری هم قرار گرفت. خود ناصرالدینشاه، بهتحریک او کشته شد؛ چون با برنامههای «اصلاحی» که ارائه میداد، همراهی نکرد و با وضع تحقیرآمیزی از ایران بیرونش انداخته بود؛ یا به عنوان مثال دیگر، جهان در قرن نوزدهم، در مقایسه با قرن بیستم، بسیار بیشتر پذیرای گردش سرمایه بود، ایران اما نتوانست از این موقعیت بهره ببرد و با استفاده از سرمایه و دانش غربی، تکانی به اقتصاد راکد خود دهد؛ یکی از اقشاری که در برابر این امر مانعتراشی کردند و امتیازات را به بنبست کشاندند، همین روشنفکران متجدد بودند. امینالدوله در خاطرات خود مینویسد که چگونه در جریان شورش بر امتیاز رژی - که لغو یکطرفۀ آن ضربۀ سنگین و دامنهداری به اقتصاد کشور زد -، هواداران ملکمخان و طلبهها، متحد و هماهنگ عمل میکردند.
این حرفها، به این معنی نیستند که ایران عهد قاجار، بهشتی بود که پهلوی و روشنفکران آمدند و خرابش کردند. بههیچ وجه چنین منظوری ندارم و با این جریانی که اخیراً میان بعضیها باب شده و ستایشهای اغراقآمیز از قاجاریه میکنند، هیچ نسبتی ندارم. حرفم این است که مشکل اصلی ایران در عهد قاجار و صفوی - و بلبشوی حاکم میان این دو دودمان -، ارتجاع و تحجر و ضدیت با مظاهر مدرنیته نبود، استبداد بود.
شما اگر نوشتههای سفرنامهنویسان اروپایی را که به ایران میآمدند، بخوانید، بسیار پیش میآید که وقتی رویکرد ایرانیان نسبت به مذهب را مثلاً با عثمانیها مقایسه میکنند، میگویند ایرانیان تعصب مذهبی بسیار کمتری دارند؛ اما جملگی، به استبداد شدید حاکم بر مناسبات ایران، در مقایسه با غرب، اشاره میکنند.
حتی در دورۀ صفوی که هنوز در خود غرب، روشنگری و انقلابهای صنعتی و سیاسی در نگرفته بودند، باز وضعیت استبدادی در ایران و احکام وحشتناک حاکمان، نظر سفرنامهنویسان را جلب میکرد. این وضعیت استبدادی، فقط منحصر به شاه نبود و در ولایات نیز، هر شاهزادهای برای خود تشکیلاتی داشت و خدایی میکرد. جان انسانها در برابر ارادۀ این حاکمان، هیچ ارزشی نداشت.
در دوران قاجار، بعد از آقامحمدخان، بهمرور تحت تأثیر فرهنگ تازۀ غربی و خلقوخوی نسبتاً ملایم پادشاهان بعدی قاجار، تا حدی از آن رفتارهای وحشیانهای که مثلاً در دوران صفوی یا نادرشاه رواج داشت، کاسته شد، ولی باز اصل استبداد سر جای خود باقی ماند.
وقتی از این منظر به قضیه نگاه میکنیم، تازه متوجه میشویم که انگارۀ «مستبد خیرخواه و مدرن» چقدر بیربط است. در مناسباتی که خونریزهایی مثل آقامحمدخان و نادرشاه امکان ظهور مییافتند، این روشنفکران «مترقی» انتظار داشتند مستبد خیرخواه بیاید و برایشان مدرنیته بیاورد. این بود که خیلی راحت به تعطیل و بیمعنی شدن قانون و مجلس و انتخابات تن دادند؛ البته مستبد خیرخواه نیز ناشکری نکرد و سر وقتش «به سراغ تک تک» خود آنها رفت!