NOTHING
https://t.me/SoulDistrict- آخرین کتاب از ردیف نوزدهم رو بعد از تمیز کردن با دستمالِ آبی رنگ توی دستش گرفت و سرجاش گذاشت. با حالت محتاطی از نردبونِ قدیمی پایین اومد و کف دستاش و به هم زد. بالاخره موفق شده بود قفسههای هر سه سالن کتابخونه و کتاباش رو تمیز کنه. با اینکه نزدیک هشت ساعت از وقتش برای این کار گذشته بود، احساس لذتِ بعد از کار، و دیدنِ کتابخونه در براقترین شکلش، خستگیش و از بین میبرد. نگاهی به اطرافش کرد و در مسیر چشمش به ساعت دیواری بزرگی که ساعتِ 19:14 دقیقه رو نشون میداد، افتاد. کتابخونه در سکوت کامل بود، و هیچکس به جز اون اونجا حضور نداشت. دستش رو بین موهای آبیتیرهش برد و اونها رو به عقب فرستاد. درحالیکه گام های بلندش رو به سمت دفتر اصلی برمیداشت، متوجه صدایی مثل افتادنِ چیزی تو سالن سه شد. سرجاش ایستاد و اخمی کرد. به خاطر برفپوش بودن زمین و طوفان سنگینی که اون بیرون غوغا به پا کرده بود، مطمئن بود کسی به جز خودش تو کتابخونه نیست. پس این صدا از کجا میومد؟ کتابهای سالن سه اکثرشون کتابهای قدیمی و کهنهای بودن که فقط برای ظاهر عتیقهشون ازشون نگهداری میکرد. حتی در طول سال افراد خیلی کمی به سالن سه سر میزدن. به قولِ یکی از دوستهاش، تو سالن سه در حقیقت چیز جالبی واسه خوندن وجود نداشت. مسیر قدمهاش رو از بین قفسههای سالن یک که درش قرار داشت به سمت راهرویی که به سالن سه میرفت منحرف کرد. نمیدونست دلیلش چیه، اما حتی از چند متری ورودی سالن سه هم میتونست موج عجیبی از سرما رو حس کنه. تصمیم گرفت سرد بودن اون مکان رو به پای فرسوده بودن دیوارها و سقفش بزاره. به هرحال این دیوار ها و سقف قدیمیتر بودن و سرمای زمستون رو راحت تر عبور میدادن. خصوصا حالا که نزدیک نیم متر برف روی سقف شیروونی شکل رو پوشونده بود. اون آدم ترسویی نبود و به تنها بودن تو همچین جای بزرگی عادت داشت. اما بر خلاف همیشه، اگه میخواست روراست باشه، این بار کمی احساس ترس میکرد. قدمهاش رو تندتر کرد و چندباری بین راه تصمیم گرفت بیخیال منبع صدا شه و به دفترش برگرده. اما پاهاش برخلاف درگیریای که با خودش داشت اون رو به سمت سالن سه کشوندن. با وارد شدنش به سالن سه با سکوتی شدیدتر از سالنهای دیگه مواجه شد. برای لحظهای از خودش پرسید چرا حتی سکوت اینجا با سالنهای دیگه فرق میکنه؟ اما جوابی براش نداشت پس سوالش و از ذهنش کنار زد. با نگاه دقیقی تمامِ سالن رو از نظر گذروند. نوزده قفسه مرتب در چهار دیوار از اتاق، شبه مکعبی رو تشکیل داده بودن که به جز سقف شیروونیش و زمین پارکتی فرسودهش، از کتابهای متعدد تشکیل شده بود. بیشترین رنگی که در اون میون دیده میشد قهوهای سوخته بود. چون جلد اکثر کتابها کهنه و کثیف شده بود، و به قهوهای تغییر رنگ داده بود. با متمرکز کردن نگاهش رو زمین، تونست کتابی رو دقیقا جایی نزدیک به وسط زمین ببینه. نگاهی به قفسههای بالاش کرد. نمیتونست متوجه بشه از کدوم قفسه پایین افتاده. ولی با توجه به جایی که افتاده بود حدس میزد از قفسههای میانی بوده باشه. چند قدم به جلو برداشت و بعد از صاف کردن بخشی از بافت آسمونیش خم شد و کتابِ مد نظر رو از روی زمین برداشت. کمی از نظر ظاهری وارسیش کرد. کتابی با اندازه متوسط که جلدش به رنگ آبیتیره بود. رنگی شبیه موهای دختر، و شبیه آسمون در ساعتهای اولیه شب. روی کتاب، لیبل یا اسمی وجود نداشت. و در کمال تعجب، به نسبت کتابهای دیگه این بخش، نو و تمیز به نظر میومد. با فکر به اینکه چه چیزی باعث افتادن این کتاب از قفسه شده، ابروهاش در هم گره خوردن. از طرفی، حتی باد به داخلِ اینجا راه نداشت و این بخش حتی تهویه هم نداشت. و از طرف دیگه، امروز نزدیک ظهر این سالن رو تمیز کرده بود، و کاملا مطمئن بود، که همه کتابهارو درست و محکم سرجاشون گذاشته. حس عجیبی به کتاب توی دستش داشت. بعد از کمی مکث، انگشتش رو لای یکی از برگههاش گذاشت و کتابِ مرموز رو باز کرد. تقریبا مطمئن بود که چیزی جز چرت و پرتهای تاریخی، یا در نهایت زندگینامه یک آدم ناشناخته، اون تو نوشته نشده. اما به محض اینکه کتاب رو باز کرد و با ورق کاهی خالی از نوشته مواجه شد، قیافش متعجب شد. با خودش فکر کرد که حتما به صورت تصادفی یکی از صفحههای خالی رو باز کرده، اما وقتی کتاب رو پشت هم ورق زد، دید که هیچ جای کتاب نوشتهای به چشم نمیخوره. چندبار کتاب و سریع ورق زد و حتی تکونش داد تا شاید چیزی لابلای ورقهاش قرار داشته باشه. اما باز هم با نتیجه تهی مواجه میشد. با تعجب لحظهای کتاب رو بست و سرش رو به چپ و راست تکون داد. دوباره کتاب رو باز کرد و این بار برای رسیدن به صفحه آخر ورقش زد. با مواجه شدن با نوشته کوتاهی در صفحه آخر ابروهاش رو بالا انداخت. نوشتهای با فونت ریز، که کم شباهت به یه نوشته دستنویس نبود. شروع به خوندن نوشته کرد.
«تمام این کتاب را ورق زدی تا چه چیزی پیدا کنی؟ نمیتوانی ببینی هیچ چیز در آن نیست؟ واقعیت این است که همه ما، در تلاش برای یافتن چیزی هستیم. هر چیزی که باشد، تا زمانی که فقط چیزی، باشد، قانعمان میکند. ما نمیتوانیم از وابسته بودن به چیزها و درپی آنها بودن دست برداریم. همیشه میخواهیم چیزی باشیم، به دنبال چیزی باشیم، دلبسته به چیزی باشیم، و حتی در تهی هم، چیزی پیدا کنیم. اما، همه ما هیچیم، از هیچیم، در هیچ و برای هیچ زندگی میکنیم. به هیچ دل میبندیم. و در نهایت بعد از مدتها هیچ بودن، دوباره هیچ میشویم. پس به دنبال چیزی نگرد. چون چیزی وجود ندارد. خودت هم میدانی. پس، با من به دنیای هیچ بیا!»
دختر که سرد شدن سر انگشتانش رو حس میکرد، به شدت حس عجیبی داشت. نمیدونست که باید چه برداشتی از این متن نامفهوم داشته باشه. و در عین حال میدونست. با حس عجیبی که وارد رگهاش شد کتاب رو بین انگشتانش فشرد. حس میکرد چیزی از جنس نور درون بدنش جریان پیدا کرده. اما چیزی در ظاهر دیده نمیشد. بعد از گذشت چندثانیه دیگه نمیتونست پاهاش رو حس کنه. و این بیحسی به مرور داشت تو بدنش بالاتر و بالاتر میومد. نگاهش رو روی اطراف سالن چرخوند و روی ساعتِ قدیمی ساعت 19:19 دقیقه رو دید. نفسهاش سریع شدن و در کسری از ثانیه بدون اینکه حتی خودش متوجه بشه، از دید، ناپدید شد. کتابِ آبی رنگ در حالیکه هنوز باز بود با صدای گوش خراشی روی زمین افتاد و محکم بسته شد. و بعد از اون لباسهای دختر هم آرومتر از کتاب روی پارکتهای کتابخونه فرود اومدن.